0

تاثیر تأويل‌گرايي در پيدايش واقعه‌يِ‌ كربلا قسمت اول

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

تاثیر تأويل‌گرايي در پيدايش واقعه‌يِ‌ كربلا قسمت اول
چهارشنبه 4 خرداد 1390  9:57 AM

بحثِ ما پيرامون نقش تأويل‌گرايي در پيدايش واقعه‌يِ كربلا است. اين بحث، بحثِ بسيار گسترده و عميقي است و بايد از روشِ تفسيري و نَقلي استفاده كرد و از حوادثِ تاريخي نيز بهره گرفت. قاعدتاً حقّ اين مطلب در يك جلسه اَدا نمي‌شود ولي مي‌توان شِمّه‌اي از اين بحث را ارايه كرد تا بتوانيم در تطبيقِ حادثه‌يِ كربلا بر روزگار امروز بهره‌اي جديد ببريم.
اگر اين بحث روشن شود، در ضمنِ بحث به چندين پرسش نيز پاسخ داده خواهد شد؛ پرسش‌هايي از قبيل اين‌كه:
1. چرا مسلمين پس از گذشت‌ِ نيم قرن از وفات پيغمبر به جانِ فرزندش افتادند و او را با بدترين وضع به شهادت رساندند و اهل‌بيتش را به اسارت بردند؟
2. چرا امام حسين ـ عليه السلام ـ تصميم گرفت با اهل‌بيت خود به مَصاب جنگ برود؟ با توجّه به اين‌كه او امام بود و مي‌دانست كه قطعاً شهادت در انتظار او است. هم علمِ امامت او اين حكم را مي‌كرد و هم گزارش جدّش رسول‌الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ و پدر بزرگوارش علي ـ عليه السلام ـ اين خبر را به او داده بود و هم يك نگاه دقيقِ جامعه شناختي و سياسي به آن حادثه و روزگار اين حكم را مي‌كرد. او كه مي‌دانست چنين وضعي در انتظار او است، چرا كودكان و فرزندان و اهل‌بيت ـ عليهم السّلام ـ را با خود همراه كرد؟
3. چر در جهانِ ‌اسلام، مركز و محوريّتِ تمدّن اسلامي، تحريفِ فكري و انديشه‌يِ ديني پديد آمد؟ بحث تأويل‌گرايي بحثي است كه جوانب مختلفي دارد و چندين پرسش را در بَطْنِ خودش حل مي‌كند.
مقدمه‌يِ كوتاهي در مورد مردم شناختي از روزگار حسين ـ عليه السلام ـ :
مردمي كه در روزگار امام حسين ـ عليه السلام ـ زندگي مي‌كردند به چهار دسته تقسيم مي‌شدند: دسته اوّل عُلما بودند؛ عالماني كه در انديشه‌يِ ديني گرفتار تحريف و انحراف و اعوجاج نبودند. يعني آن چه را كه پيغمبر فرموده بود گرفته بودند و اعتقاد و باور نيز به آن داشتند امّا از غيرت علوي و حسيني برخوردار نبودند. يعني آنان كساني بودند كه حضرت حسين ـ عليه السلام ـ در دورانِ خلافت معاويه، آنان را جمع كرد و به آنان خطاب كرد: بايد مجاري امور در دست شما باشد، چرا آرام نشسته‌ايد؟!
در آن مقطع زماني هر عالمي يا به دنبال بحث و درس خود بود، يا به دنبال عبادت و كارهاي شخصي خود. اكثراً نيز حافظ و مفسِّر قرآن بودند. آنان در فهم ديني گرفتار انحراف نبودند، امّا در رفتار و سلوك ديني گرفتار انحراف و اعوجاج بودند. بنابراين آنان كساني نبودند كه به دنبال امام بروند و دور او را بگيرند، حتّي آنان نصيحت امام را نيز گوش ندادند.
دسته‌يِ دوّم توده‌يِ مردم بودند كه گرفتار جهل‌ِ ديني بودند. آنان حتي از آن انديشه‌يِ ديني كه عالمان از آن برخوردار بودند بهره‌اي نداشتند؛ زيرا بعد از وفات پيغمبر در دوران خلافت خليفه‌يِ اوّل و دوّم و سوّم، عمدتاً خُلفا به دنبالِ كشورگشايي بودند. يعني تنها مطلبي كه براي آنان حايز اهميّت بود، توسعه‌يِ كشور اسلامي بود نه توسعه‌يِ فكر اسلامي. لذا حتّي در مركز اسلامي نيز از ترويجِ انديشه‌يِ ناب رسول‌الله محروم بودند. خليفه‌يِ اوّل دستور داد نقل و كتابت حديث، منع گردد لذا كسي جرأت جمع‌آوريِ احاديث پيغمبر را نداشت. بهانه‌يِ آنان (خُلفا) نيز اين بود كه اگر مردم دور احاديث پيغمبر را بگيرند از قرآن فاصله مي‌گيرند. در حالي كه آخرين وصيّت پيغمبر اين بود كه ثقل اكبر و اصغر را با همديگر داشته باشيد. آنان يك ثقل مهم منبع ديني را كنار زده و به بهانه‌يِ استفاده از قرآن آنرا را به حاشيه راندند. البتّه قرآن نيز مهجور ماند و مردم از معرفت و انديشه‌يِ ديني بهره‌اي نداشتند و جهل، اكثر مردم را فرا گرفته بود.
براي نمونه به يك مورد از جهل مردم دوران صدر اسلام اشاره مي‌كنم:
بعد از جنگ صفين، مرديِ كوفي كه در لشكر علي ابن ابيطالب ـ عليه السلام ـ بود، حضرت را رها كرد و به شام رفت تا به معاويه ملحق شود. وقتي وارد شام شد، يك مرد شامي سر راه او را گرفت، به او اعتراض كرد و گفت اين شتر من است و تو در جنگ صفّين شتر مرا ربوده‌اي؛ نزاعِ آنان را نزد معاويه بردند تا او قضاوت بكند. معاويه از مرد شاكيِ شامي سؤال كرد كه آيا تو شاهدي داري كه شهادت بدهد اين شتر مالِ تو است؟ گفت: بله. بنده چهل مرد شامي را مي‌آورم تا شهادت دهند كه اين شتر مالِ من است. او رفت و چهل نفر مرد شامي را آورد و شهادت دادند كه اين شتر مادّه مال اوست. هرچه مَرد كوفي فرياد زد كه اين شتر، شترِ مادّه نيست بلكه نَر است. گفتند كه آيا تو يك نفر بهتر از اين چهل نفر مي‌فَهمي؟!. سپس شتر را از مرد كوفي گرفتند. وقتي كه مرد شامي شتر را گرفت و مردم متفرّق شدند، معاويه مرد كوفي را صدا زد و گفت: حق با تو بود. سپس معاويه قيمت شتر را به او پرداخت كرد و گفت: به كوفه برو و به علي ـ عليه السلام ـ بگو كه معاويه صدهزار مرد جنگي دارد كه فَرق جمل از ناقه را تشخيص نمي‌دهند و بدان كه اينان مي‌آيند و با تو مي‌جنگند.
آري معاويه با يك پشتوانه‌يِ فرهنگِ غير ديني تأمين مي‌شد و واقعاً نيز همين طور است زيرا در جنگ صفّين قضيه‌يِ ديگر را نقل مي‌كنند و آن اين است كه وقتي كه يك مرد شامي با يك مرد كوفي در حال جنگ بود شعار مي‌داد كه: شما تابعِ كسي هستيد كه دين ندارد و اهل نماز نيست و غيره. وقتي مرد كوفي علي ـ عليه السلام ـ را معرفي كرد و گفت كه او داماد پيغمبر است و اوّلين كسي است كه پشت سر پيغمبر نماز خواند و بر او ايمان آورد، مرد شامي متحيّر ماند و گفت كه اين حرف‌ها را تازه مي‌شنوم. جهل عجيبي سرزمين اسلامي را فرا گرفته بود و اين خطري است كه امروزه ما نيز بايد از اين پديده تاريخي درس بگيريم.
امروزه ماهيّتِ انقلاب براي نسلِ جديد انقلاب روشن نيست. با توجه به اين‌كه شهداي گمنام را مي‌آورند و تشييع مي‌كنند، حقيقت جنگ و مسائل آن و حقيقَتِ اين‌كه چرا ما جنگ را ادامه داديم و از حريم خود دفاع كرديم هنوز براي بعضي‌ها روشن نيست. لذا بر نويسندگان و اهل جبهه و جنگ، واجب است كه بروند و حقيقت را براي نسل امروز تبيين بكنند و ظلم‌هاي تحميل‌شده‌يِ سراسرِ جهان، بر كشورمان را، براي مردم بيان كنند. در غير اين صورت ممكن است نسل بعدي گرفتارِ جهل بشوند و نفهمند كه چرا مردم انقلاب كردند و در جنگ شركت كردند و آنرا به پيش بردند. ما بايد اين را به مردم بفهمانيم كه درد دين و غيرت ديني مردم بود كه آنان را به قيام وا داشت و سببِ استمرار آنان در هشت سال دفاع مقدّس شد.
دسته‌يِ سوّم كه شاهد بحث بنده مي‌باشد روشن‌فكرانِ نوانديشِ آن روزگارند. عدّه‌اي در طول 25 سالي كه خُلفا به دنبال كشور‌گشايي بودند با انديشه‌هاي جديدي همچون مسيحيّت و يهوديّت و مباحثي كه تقريباً براي مسلمانان تازگي داشت برخورد كردند. يهوديان تازه مسلمان، مفسِّر قرآن و قاضي‌القُضاة جامعه‌يِ اسلامي شدند. وقتي مسلمانان از طرفي گرفتار جهل بودند و از طرفي ديگر با انديشه‌هاي جديدي روبرو شدند گفتند: چطور بحث‌هايي ديني را با بحث‌هاي جديد جمع بكنيم؟ تا اين‌كه جريانِ جديدي به اصطلاح امروزي‌ها، روشن‌فكران نوانديش بوجود آمد. آنان مي‌خواستند كه تلفيقي بين اين دو ايجاد بكنند تا اين‌كه گرفتار التقات شدند. همان دردي كه مطهرّي تمام جان و عمرش را وقف آن كرد و در مقابلش ايستاد. التقاتِ ديني اين بود كه آنان الفاظِ قرآن را مي‌گرفتند، امّا دست‌آوردها و انديشه‌هايي را كه از جاي ديگر عاريه گرفته بودند بر متن و الفاظِ ديني تطبيق و تحميل مي‌كردند؛ يعني گرفتارِ نوعي تفسير به رأي مي‌شدند.
در تاريخ در مورد خلافت و سلطنتِ معاويه نقل شده است كه وقتي معاويه يزيد را به عنوان وليِّ‌عهدِ خودش معرفي و منصوب كرد، خيلي از مردم به كار معترض او بودند؛ يكي از معترضين نيز عايشه بود. او نزد معاويه رفت و اعتراض كرد وگفت: چرا اين كار را كردي؟ چرا چنين شخصِ فاجر و فاسدي را جانشين خودت قرار دادي؟ جوابي كه معاويه به او داد اين بود كه اين قضاي الهي است و اگر اعتراضي داري به خدا اعتراض بكن، زيرا همه‌يِ امور دست خدا است و من كاره‌اي نيستم. يعني آنان تفسير جبرگرايي از قضا و قدري كه در قرآن با اختيار و اراده‌يِ انسان قابل جمع است دادند. و اين‌ها همان كارهاي روشن‌فكر مأبانه‌اي بود كه هيچ تطبيقي با معارف اسلامي نداشت. از اين تحريف‌ها در طولِ تاريخ فراوان بوده است.
باز در تاريخ داريم كه وقتي در جنگ صفّين، عمّار به شهادت رسيد، از آنجا كه تقريباً خبر متواتري از پيغمبر نقل شده بود كه او خطاب به عمّار فرموده بود: اي عمّار يك گروه و فئه‌يِ باغيه‌اي تو را به قتل مي‌رسانند وَ اين گروه اهلِ دوزخَنْد، ناگهان اين خبرِ پيغمبر در جنگ صفّين گسترش پيدا كرد؛ شامي‌ها نيز متوجّه آن شدند و با تعجّب گفتند آيا ما فئه‌يِ باغيه و گروه ستمكار هستيم؟!، قَدْري متحيّر و مردّد شدند، معاويه و عمروعاص به فكر يك چاره‌انديشي افتادند. معاويه آمد و يك تفسير غلطي از اين حديث پيغمبر ارايه كرد و گفت: اي شاميان چرا ناراحت هستيد، منظور از فئه‌يِ باغيه علي ـ عليه السلام ـ و اصحابش مي‌باشند و ما فئه‌يِ باغيه نيستيم زيرا علي ـ عليه السلام ـ بود كه عمار را به اين معركه آورد تا به شهادت برسد.
 

عبدالحسين خسروپناه

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها