دنيا را به آخرت باختيم
یک شنبه 29 خرداد 1390 12:59 PM
همهتان بيماريد... موجيهستيد... سروتهتان را که بزنند، از جنگ ميگوييد... مگر جبهه چي داشت که اينقدر يادش ميکنيد؟... قبول کنيد که باختيد... عقب مانديد... از زندگي... از تحصيلات... از ماديات... از دنيا... همهتان بيماريد... هر کدامتان يک چيزيتان ميشود... هر کدامتان بهنوعي بيماريد...
کي گفته ما بيمار نيستيم؟ کي گفته ما عقب نمانديم؟ کي گفته ما نباختيم؟ کي گفته...
ما بيماريم، همهمان. هر کس که ذرهاي عطر جبهه را درک کند، بيمار است. ما عقب ماندهايم. هر کس که بخواهد از دنيا جلو بزند و خود را به آخرت برساند، عقب مانده است. ما باختيم، خيلي هم. هشت سال از زندگيمان حداقل آن بود. هشت سالي که ميتوانستيم درس بخوانيم، برويم خارج دکتر شويم، ملت را بچزانيم و جيبشان را خالي كنيم. هشت ساليکه ميتوانستيم برويم مهندس شويم، وزير شويم، وکيل شويم، براي خود ويلايي عظيم در شمال کشور بسازيم و... عوضش تا عيد ميشود، دلمان هواي گرماي خرمشهر ميکند. تا گرم ميشود، دلمان براي زمين سوزان شلمچه تنگ ميشود. تا بچهمان را صدا ميکنيم، ياد دوستان شهيد خود ميافتيم و روزهاي خوش بودن با آنان برايمان تداعي ميشود.
ما باختيم، خيلي هم باختيم. چه باختني بزرگتر از دنيا؟ آري! ما دنيا را به آخرت باختيم، ولي اين را مطمئنيم که آخرت خويش را به دنيا و دنيايمان را به دنياي ديگران نباختيم. ما مفتخريم كه وجودمان را، عشقمان را و حياتمان را اسماعيلوار به پاي ابراهيم زمان قرباني كرديم و شادمان بر خود باليديم.
ما عقب مانديم، هشت سال تمام. هشت سالي که ميشد هر سال آن يک بچه داشت. هر سال آن يک کارخانه ساخت. هر سال آن يک شرکت تأسيس کرد و هر سال آن تعطيلات را در يک کشور غربي گذراند، ولي ما همة دلخوشيمان نو كردن سال در فکه است و گذراندن تعطيلي سال نو در طلائيه.
کجا ميفهمند اهل دنيا که تبسم بچهبسيجي در ميان سيم خاردارهاي والفجري فکه چه زيباست؟ کجا درک ميکنند بازماندگان اصلي دنيا که شهادت نوجوان بسيجي در ارتفاعات يخزدة ماووت چه حلاوت و گرمايي دارد؟ چه ميفهمند بندگان «پرادو» و سينهچاکان «بنز» و چاپلوسان «اريکسون» که خداحافظي حاجي، پشت بيسيم در محاصرة دشمن در جادة خرمشهر چه جاننواز است؟
ما نسلي بيمار هستيم؛ سرمازده ماووت و گرمازدة شلمچه. مغزمان را کاتيوشا سوراخ کرده و قلبمان آماج دوشکا قرار گرفته است. حنجرهمان از گاز خردل پر است و سينهمان سوخته از گاز خون و سيانور. گاز خورديم تا به دنيا گاز نزنيم. گاز خورديم تا ديگران دندانهايشان را محکمتر به دنيا بفشارند. گاز خورديم تا هواي نامطبوع نامردي در حنجرههامان جاري نگردد. شيميايي شديم تا خيليها ترکيب سيانور را با «ژل» مو اشتباه نگيرند. گاز خردل خورديم تا پيتزاخوران شمال شهر فراموششان نشود از سس خردل بهره جويند.
ما بيماريم. عقلمان را شهدا ربودند و جانمان را خداوند. چشمانمان به آسمان است و منتظر بارش باران عشق، و دستانمان به درگاه معبود، ملتمس و خوشحال بلند است. پاهايمان سست است. درست ميگوييد، زانوانمان ميلرزد. در برابر خداوند پاهايمان ثابت نيستند، ولي در برابر گناه، استواريم و ياد شهدا به قلبمان اطمينان ميدهد.
ما نسلي باختهايم. ما سرمايهداري را به شهدا باختيم. حرامخواري را به حلاوت حلال، شقاوت را به شهامت، تکبر را به تعبد، تحجر را به تدين و رياکاري و زيادهجويي را به زهد و عبادت شبانه باختيم.
بر ما بخنديد. احساس کنيد دورة ما تمام شده است. خوشحال شويد كه ما ميرويم. شادمان باشيد که ما گوشة عزلت گزيدهايم. بر خود بباليد تا دنياي معصيتتان بر آخرت سپيدمان چيره گردد.
ولي ما بر شما نميخنديم. بر شما فخر نميفروشيم و تکبر نميکنيم. از اينكه در منجلاب غرقيد، خوشحال نميشويم. از اينكه آخرتتان را به دنيايتان باختيد، شادمان نميگرديم. چرا؟ چون شما از جنس ماييد، مسلمانيد، ايراني هستيد، انسانيد، مخلوق خداييد و بندگان او. اين را که ديگر نميتوانيد منکر شويد. هموطن بودنتان را تکذيب کنيد و مسلمانيتان را كه بپوشانيد، بندگي خدايتان را چه ميکنيد؟ ما که جلوي شما را نخواهيم گرفت. اوست که بايد مقابلش قرار گيريد.
ولي اين را باور کنيد: اگر دستمان برسد، شما را نيز شفاعت ميکنيم. دست شما را نيز ميگيريم؛ به شرطي که حساب خود را با خدا صاف کنيد. عداوت و لجبازي را کنار بگذاريد و دست از يکدنگي برداريد. راستي شما چه ميکنيد؟ دستتان را دراز ميکنيد؟
منبع: ماهنامه امتداد