با ماشین بیت المال ؟؟؟
پنج شنبه 23 اردیبهشت 1389 6:57 PM
• احمد آقا استاد بود ، برای دوستانش ، برای همرزمانش ،برای ما و برای ... برای تاریخ .
حالا احمد آقا اسطوره ایست که تاریخ را معلمی می کند ، بشریت را و یک نگاهش به ما کافی است تا آسمانی شویم . یک نگاه از جنس همان که افتاده است به وجه الله .
تولد : 1335 کرمان
شهادت : 1365 شلمچه
• از گلزار شهدا برگشته بود ، ناراحت و عصبانی گوشه حیاط قدم می زد . پرسیدم : چی شده ؟ چرا نا راحتی ؟
گفت : امروز یکی از همکارانش با ما شین مخابرات اومده بود گلزار شهدا .
چند لحظه بعد با ناراحتی ادامه داد : نمی دونم چرا روز جمعه که اداره تعطیله و ماموریت اداری نیست ، از ماشین دولتی استفاده ی شخصی می کنن .
• با هم بودیم ، با ماشین اداره . بین راه پدرم را کنار خیابان دیدم . پرسیدم : احمد آقا اشکال نداره پدرم رو سوار کنم؟ زشته اگه بی توجه از کنارش بگذریم . گفت : اشکالی نداره .
وقتی راننده توی پمپ بنزین ایستاد ، احمد آقا مقداری پول به او داد و گفت : با این پول علاوه بر سهمیه ی اداره بنزین بزن . برای سوار و پیاده شدن پدر فلانی کمی از بنزین بیت المال مصرف شد .
• قرار بود برویم مهمانی ، باران شدیدی می بارید و من کسالت داشتم . برای همین هم از رفتن به مهمانی منصرف شدیم . احمد نگران بود و مدام می گفت : چون قول دادیم بریم ، پس منتظرمونن ، نباید بد قولی کنیم . چون تلفن نداشتیم ، احمد با دو چرخه راه افتاد تا به شان خبر بدهد و عذر خواهی کند .
• برای توجیه منطقه عملیاتی رفته بودیم خرمشهر . موقع برگشت ، صدای اذان بلند شد . به چهره ی احمد نگاه کردم ، نگران به نظر می رسید و مضطرب .
گفتم : اگه ناراحتی ، می ایستیم تا نماز اول وقت بخونیم .
گفت : اگه این کار رو بکنی خیلی خوبه .
بعد از نماز ، آرام بود مثل همیشه .
• وقتی آمد توی اتاق ، روی صندلی نشسته بودم . همه جلوی پایش بلند شدند ، اما حتی وقتی به من دست می داد ،باز سر جایم نشسته بودم ، وقتی رفت ، تازه فهمیدم کی بوده . روز بعد رفتم پیشش تا عذر خواهی کنم .
گفتم : من قبلاً خدمت شما نرسیده بودم و دیروز که شما رو دیدم نشناختم . خیلی خونسرد پرسید : مگه چی شده ؟
گفتم : دیروز .... داخل اتاق ....
آرام گفت : چیزی یادم نمی یاد ، مگه موضوع مهمی بوده ؟
تازه فهمیدم بی خیال این حرف هاست .
• بچه های تدارکات لطف کرده بودند و یک کارتون خرمای مرغوب آورده بودند سنگر فرماندهی . وقتی وارد سنگر شدم ، کارتن خرما وسط سنگر بود . یک دانه برداشتم و گفتم : به به ، به شما خرمای درجه یک دادن ، مثل ما نیستین که ، وضع تون خوبه .
پرسید : مگه به شما خرما ندادن ؟
گفتم : دادن ، اما نه به این کیفیت .
این را که گفتم با عصبانیت کارتن خرما را برداشت و دوید به طرف تدارکات . فریاد می زد : به چه حقی به خودت اجازه دادی این خرمای مرغوب رو بیاوری توی سنگر فرماندهی ....
کارتن خرما را گذاشت و یک کارتن از خرماهای درجه 2 برداشت .
• زیر باران گلوله به نماز ایستاد . رکعت اول را با سرعت خواند ، اما رکعت دوم را خیلی آهسته . نماز که تمام شد ، پرسیدم چرا رکعت دوم را این قدر آروم خوندی ؟
جواب نداد . اصرار که کردم ، گفت : چنان گلوله می اومد که رکعت اول رو با عجله خوندم ، برای یک لحظه یادم اومد در حال صحبت کردن با خدا هستم ، ولی از ترس تیر و ترکش فقط به جون خودم فکر می کنم . به همین دلیل استغفار کردم و رکعت دوم رو عادی خوندم .
• می خندید . می گفت : من نیروی احمد آقا هستم و علی القاعده باید ظرف ها رو بشورم و سنگر رو تمیز کنم ، ولی هر وقت نگاه می کنم ، می بینم خود احمد آقا این کار ها رو کرده .
• با بچه های غواص كرمان توی آب بودیم كه یك مار آمد به طرفمان ، روكردم به احمد آقا و گفتم : احمد آقا مار می خواهد ما رو بزنه... چه كار كنیم ؟! احمد آقا گفت : نه .. كاری به ما نداره، حركت كنید . مار آمد تا دومتری ما و خیره شد به ما یك كم كه جلوتر آمد احمد آقا با انگشت زد روی آب و گفت : برو .. مار برگشت توی خشكی و رفت زیر یك بوته خوابید . ما كه از آب آمدیم بیرون مار دوباره برگشت توی آب.
• دستور عقب نشینی که توی کربلای 4 رسید ، پیک احمد آقا بودم . اولین کسی بودم که خبر رو شنیدم و فکر می کردم من و او اولین کسانی هستیم که از منطقه خارج می شویم ، اما آخرین نفرها بودیم . ایستاد تا همه ی بچه ها را به عقب بفرستد ، بعد هم خودش راهی شد به طرف عقب ، پشت سر من .
منابع :
ماهنامه شمیم عشق
نوید شاهد
راسخون