0

دويدن در مسير پيروزي

 
samsam
samsam
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 50672
محل سکونت : یزد

دويدن در مسير پيروزي
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390  9:15 AM

رمان «من پسر باد هستم» نوشته مجيد پورولي كلشتري ماجراهاي زندگي شخصيتي به نام ابراهيم را روايت مي‌كند در راه پيروزي انقلاب اسلامي از روياهاي كودكانه خود دست برمي‌دارد و به صف انقلابيون مي‌پيوندد و به شهادت مي‌رسد.


رمان «من پسر باد هستم» عنوان اثري به قلم مجيد پورولي كلشتري است كه براي گروه سني نوجوانان نوشته شده و با تصويرگري نجمه ستوده توسط نشر شاهد در تهران چاپ و منتشر شده است.

در خلاصه داستان اين كتاب مي‌خوانيم:
ابراهيم پسر سيزده ساله‌اي كه در روياهاي نوجواني خود آرزوي قهرمان شدن و تند دويدن در سر دارد و همراه بر اين باور است كه بايد از باد هم تند‌تر بدود و در راستاي اين آرزوي خويش تلاش مي‌كند. ولي او كه سال قبل شاگرد سوم كلاس بود، در اين سال درسش ضعيف و غيبت‌هايش زياد شده و خانواده‌اش كه از اين موضوع اطلاع پيدا مي‌كنند او را سرزنش مي‌كنند كه شب‌ها كمتر به دويدن در خيابان بپردازد و كمي هم به درس و مشقش برسد. او در حين نوجواني و بازيگوشي و ورزش از برادر‌ها و معلم ورزش خود الگو مي‌گيرد و پيگير مسائل مربوط به انقلاب، راهپيمايي و فرمان‌هاي امام خميني (ره) است.
چندين بار در مدرسه خانواده‌اش را مي‌خواهند كه ابراهيم عكس امام را با خود به مدرسه مي‌آورد. سرنجام پس از درگيري كه با معلمش آقاي پهلوي به وجود آورده، از مدرسه اخراج مي‌شود. مدرسه او را عوض مي‌كنند. پدر او را سرزنش مي‌كند و ورزش او را در شب قدقن اعلام مي‌كند اما ابراهيم باز هم به مدرسه نمي‌رود، همسايه‌ها او را در تظاهرات ديده‌اند و به مادرش مي‌گويند كه مراقب او باشند. معلم ورزش ابراهيم آقاي محمودي به شهادت مي‌رسد. سرانجام ابراهيم نيز راه معلمش را ادامه مي‌دهد و كسي نمي‌تواند جلوي او را بگيرد چون اينبار سرعت او از باد هم عبور كرده و از كسي كاري ساخته نيست. پدر و برادرهاي ابراهيم تازه از طريق احمد مي‌فهمند كه ابراهيم با دوستش احمد و آقاي محمودي شب‌ها براي ورزش نمي‌رفته‌اند و ورزش بهانه‌اي بيش نبوده است. بلكه...

اين خلاصه‌اي از داستاني است كه پورولي كلشتري به آن پرداخته است. نويسنده در اين كتاب به زبان ساده و نمادين سخن گفته و با استفاده از قوه تخيل خويش سعي كرده حوادث را با آب و تاب شرح دهد و يك دوره كوتاه اما بحراني از يك نوجوان در شرايط خاص را به زبان داستان بيان كند. ابراهيم در اين شرايط سخت و دشوار قبل از انقلاب تا پيروزي آن بيكار نمي‌نشيند و به دنبال آرمان خويش مي‌رود. چون او يك انسان معمولي و بي‌تفاوت نيست و ما از آرزو‌ها و اعمالش مي‌فهميم كه به شدت آرمانگر و اهل عمل كردن براي رسيدن به خواسته‌هايش است.
تا وقتي اين نوجوان سيزده ساله شرايط بحراني مملكت خويش را درك نكرده به دنبال بازي‌هاي كودكانه و درس خويش است. مثلا بر سر چيدن كفش مسجدي‌ها و گرفتن جايزه از روحاني مسجد با احمد بهترين دوستش دعوايشان مي‌شود. ولي وقتي شرايط كشور خود را مي‌فهمد درس و آرزويش (دويدن) را‌ رها مي‌كند و به دنبال آرزويي بزرگ‌تر و آرماني‌تر مي‌رود. و خود را با برادرهاي بزرگ‌تر از خودش مقايسه مي‌كند پس هر كاري از دستش بر مي‌آيد براي پيروزي نهضت امام خميني و يارانش كه مردم عادي هستند انجام مي‌دهد تا مباد برادر‌ها او را دست كم فرض كنند و گمان كنند او چون كودك است پس نمي‌تواند نقشي در پيروزي انقلاب داشته باشد.

همانطور كه گفته شد نويسنده به زبان ساده سعي كرده با نگاه نمادين به داستان نگاه كند و با همين زاويه ديد به داستان بپردازد. اولا نام تمام اشخاص سعي شده نمادين انتخاب شود و هر نام خواننده را ياد واقعه‌اي تاريخي بيندازد. البته نامگذاري توسط نويسنده با توجه به ويژگي‌هاي هر شخص و اسطوره تاريخي آن انتخاب شده و نسبت مستقيم دارد. زينب تنها خواهر ابراهيم نگران، مشوق و داغدار اوست و به او افتخار مي‌كند يعني به زبان ساده‌ همان ويژگيهاي حضرت زينب (س) را به صورت كمرنگ‌تر دارد. ابراهيم هم به نوعي الگوي تغيير يافته حضرت ابراهيم بت‌شكن است كه در مقابل طاغوت زمان خويش مي‌ايستد و بت ظاهري او را مي‌شكند.
شخصيت بعدي كه بسيار جالب و كميك به آن پرداخته شده آقاي پهلوي است. او به عنوان نماد رژيم پهلوي است و ابراهيم با شكستن سر آقاي پهلوي در حقيقت سر رژيم شاه را شكسته است. اين قسمت از كتاب (كتك خوردن پهلوي) يكي از بهترين قسمت‌هاي اين كتاب است كه در ذهن خواننده مي‌ماند و خواننده را خوشحال و خنك دل مي‌كند. خصوصا در آن قسمت كه مادر چادر به سر كرده و مي‌خواهد به مدرسه پسرش برود تا ببيند اين بار او چه دسته گلي به آب داده است و ابراهيم با خونسردي تمام به مادر مي‌گويد كه نگران نباشد زيرا مي‌خواهند به پسرش جايزه بدهند. در اين ديالوگ كه يكي از بهترين ديالوگ‌هاي كتاب است، نويسنده با باهوشي فراوان از جمله‌اي كاملا دو پهلو با تعبيرهاي فراوان استفاده كرده است.

غير از نام‌هاي نمادين، در اين داستان از جملات و فضاهاي نمادين نيز استفاده شده است. مثلا آوردن ماهي قرمز در داستان و روياي كودكانه و شيرين ابراهيم براي آزاد كردن ماهي‌هاي حوض در درياي آزاد، در عين سادگي و كودكانه بودن خبر از درونيات و آرمان‌گرايي شخصيت ابراهيم در آينده مي‌دهد كه با كنجكاوي‌هاي او اين آينده زود فرا مي‌رسد. عمق اين قسمت در آنجاست كه اين كودكي كه دلش حتي براي ماهي‌هاي قرمز حوض مي‌سوزد و به جاي آن‌ها دلش مي‌گيرد. چگونه مي‌تواند نسبت به حق مردم سرزمينش بي‌تفاوت باشد؟ ابتدا مخالفتش را با حركات كودكانه اعلام مي‌كند با اين عمل كه عكس شاه را به شكل موشكي كاغذي در آورده و به هوا پرتاب مي‌كند و مهم‌تر و جالب‌تر اينكه بچه‌هاي ديگر نيز به طبعيت از او اين عمل را انجام مي‌دهند. اين عمل ابراهيم از روي منظور و به قصد است اما شايد بچه‌هاي ديگر فقط براي شيطنتي كودكانه مرتكب اين عمل شده باشند. همچنين اين پرتاب مي‌تواند نماد فرار شاه از ايران در آينده‌اي نزديك باشد.
«ابراهيم سرش را بلند كرد و به كبوتر سفيدي كه نشسته بود روي پشت بام نگاه كرد و گفت: من دوست دارم از باد تند‌تر بدوم. " كبوتر سفيد در اينجا نشانهي آزادي است و اين سخن ابراهيم نشاني از آزادي خواهي او مي‌تواند باشد. كه اين احساس و آرزو با گفتن اين كلمات به اوج خود مي‌رسد. كبوتر سفيد از پيروزي انقلاب در آينده نيز خبر مي‌دهد.»

يكي از حساس‌ترين قسمت‌هاي اين كتاب، آخرين جمله ابراهيم در هنگام شهادت است كه توسط احمد دوستش عنوان مي‌شود: "مواظب شمعداني‌ها باشيد. " اين جمله در ظاهر بسيار ساده و معمولي مي‌نمايد. ابراهيم كه تا آن زمان از شمعداني‌ها مراقبت مي‌كرده و به آن‌ها آب و كود مي‌داده و برگهاي آن‌ها را تميز مي‌كرده است، حالا نگران شمعداني هاست. اما نويسنده با هوشياري تمام از ابتداي داستان به فكر جمله آخر بوده و به آن پرداخته است. در لابلاي داستان خواننده شاهد حساس بودن شمعداني‌ها براي ابراهيم هست. چرا بايد شمعداني‌ها اينقدر براي ابراهيم مهم باشند كه او در آخرين لحظه حيات خود سفارش آن‌ها را كند؟
يقينا شمعداني نماد انقلاب است كه با مراقبت و صبر شكل گرفته و بعد از شكل گيري و با خون شهيدان آبياري شده پس سفارش ابراهيم در حقيقت سفارش انقلاب و مراقبت از آن است كه بسيار حساستر و مهم‌تر از خود آن است. او با اين جمله در حقيقت مي‌گويد اگر از انقلاب مراقبت نشود دستخوش تندباد‌ها قرار مي‌گيرد اگر به آن رسيدگي نشود پژمرده مي‌شود و...

در قسمتي از كتاب در مورد مسجد رفتن ابراهيم و احمد سخن به ميان مي‌آيد. نويسنده در اينجا از گفتن مستقيم براي اين عمل مقدس زيركانه پرهيز كرده و اين امر مهم را با يك حركت نمايشي و كودكانه به خوبي عنوان مي‌كند. پس واژه‌اش تبديل به شعار نمي‌شود و با درك روان‌شناختي از اين گروه سني، "مسجد " را محلي با نشاط و دوست داشتني جلوه مي‌دهد. اينكه دليلي مطابق سن خواننده براي مسجد رفتن مي‌آورد و غير از برپايي نماز بازي كودكانه‌اي هم به آن اضافه مي‌كند، بسيار در خور توجه است. جفت كردن كفش‌هاي نمازگزاران و گرفتن جايزه در ذهن نوجوان تصويري روشن از مسجد به وجود مي‌آورد زيرا در اين سنين، نوجوان درك درستي از مسجد ندارد ولي شخصيت صحيحي از او در همين مساجد ساخته مي‌شود.
زبان ساده و آب و تاب دادن‌هاي منطقي و كودكانه توسط نويسنده و استفاده از نمادهايي ساده و قابل درك براي گروه سني نوجوان متن را تبديل به داستاني عميق و دلنشين كرده است.
رفتارهاي درست پدر ابراهيم نيز در شكل گيري شخصيت فرزند بسيار مهم و موثر است چون اين سن دوران شيطنت بچه هاست كه بايد به مسير درست و صحيح توسط والدين هدايت شود.
«من پسر باد هستم» داستاني شيرين و به ياد ماندني از انقلاب است براي گروه سني نوجوان كه در ذهن مي‌ماند.

-------------------------------------
نويسنده: علي‌الله سليمي
-------------------------------------

چهار راه برای رسیدن به آرامش:
1.نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا  2.نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا  3.نگاه کردن به اطراف و خدمت به خدا  4.نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا

پل ارتباطی : samsamdragon@gmail.com

تالارهای تحت مدیریت :

مطالب عمومی کامپیوتراخبار و تکنولوژی های جدیدسیستم های عاملنرم افزارسخت افزارشبکه

 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها