0

اخبارفرهنگی

 
AZK_885
AZK_885
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : فروردین 1390 
تعداد پست ها : 620
محل سکونت : آذربایجان غربی

پاسخ به:اخبارفرهنگی
شنبه 10 اردیبهشت 1390  9:29 PM

 

نسخه چاپي ارسال به دوستان
به‎بهانه پخش سريال «مختارنامه»؛
«شمر» چگونه توسط خونخواهان امام حسين(ع) قصاص شد

خبرگزاري فارس: «شمر‌بن ذي‌الجوشن» فرمانده جناح چپ لشگر اشقيا در دشت كربلا بود. او فرمان سوزاندن خيمه‌هاي‌ امام حسين(ع) را صادر كرد تا براي هميشه مورد لعن امام قرار گيرد و سرانجام (به‎نقلي) خودش در روغن داغ بسوزد.

به گزارش خبرنگار آيين و انديشه فارس، شب گذشته (جمعه ‏شب) و در قسمت بيست ‌و هشتم مجموعه تلويزيوني مختارنامه، «شمر‌بن ذي‌الجوشن» يكي از شقي‌ترين و بي‌رحم‌ترين افراد حاضر در دشت كربلا به سزاي اعمال جنايتكارانه‌اش رسيد و به دست «كيان» ايراني قصاص شد.
از همين رو و براي بررسي صحت و سقم نحوه قصاص وي، به يكي از معتبرترين و كامل‌ترين منابع موجود درباره قيام عاشورا و وقايع پس از آن يعني؛ «دانشنامه 14جلدي امام حسين(ع)» رجوع كرديم كه حاصل آن در پي مي‌آيد.

* «شمر» كه بود و چه جناياتي مرتكب شد؟

«ابوسابغه شمر‌بن ذي‌الجوشن ضباب‌بن كلاب‌‌بن ربيعة‌بن عامر‌بن صعصعة‌بن معاويةبن بكر‌بن هوازن‌بن منصور» از نقش‌آفرينان اصلي جنايات كربلاست. او زشت‎رو و زشت‌كردار بود.
شمر در جنگ صفين،‌ همراه امام علي عليه السّلام با امويان جنگيد و حتي مجروح گشت؛ اما پس از آن، دچار سوء عاقبت شد و به هواداران آنان پيوست. گواهي وي ضد حجربن عدي، موجب شهادت اين مرد بزرگ در مرج عذرا شد. او همچنين در پراكندن كوفيان از اطراف مسلم، نقشي مؤثر داشت و در واقعه كربلا موجب شد كه ابن‎زياد، پيشنهاد عمربن سعد را نپذيرد و خود، مأموريت ابلاغ پيام تهديد‌آميز عبيدالله به عمر‌‌بن سعد را ـ‌كه دستور يورش همه‌جانبه به امام حسين عليه السّلام و يارانش، يا واگذاري فرماندهي به شمر بود‌ـ به عهده گرفت. البته پس از آن عمر‌بن سعد، خود، فرماندهي جنگ با امام عليه السّلام را پذيرفت و شمر، فرمانده جناح چپ سپاه شد.
شمر، هنگامي كه جنگ تن به تن امام حسين عليه السّلام را در اوج تنهايي و بي‌ياوري ديد و متوجه شد كه نمي‌توان امام را در جنگ تن به تن از پاي درآورد، فرمان داد كه پيادگان و تيراندازان و سواركاران، به‎يك‎باره بر ايشان يورش ببرند و پس از آن كه امام عليه السّلام بر زمين افتاد و خولي از بريدن سر ايشان هراسيد، بنابر برخي از گزارش‌ها، شمر بود كه از اسب به پايين آمد و سر مبارك امام عليه السّلام را از پيكر جدا كرد و آن را به وسيله خولي براي عمر‌بن سعد فرستاد.
شمر همچنين به غلامش دستور داد تا همسر عبدالله‌بن عمير كلبي را به شهادت برساند. همچنين در حمله به خيمه‌‌هاي زنان و بردن اسيران و سرهاي مطهر شهيدان از عراق به سوي دربار شام، نقش اصلي را به عهده داشت.
جنايات شمر به حدي بود كه امام حسين عليه السّلام او را نفرين كرد. چنانچه در كتاب «الملهوف» آمده است:
شمربن ذي‌‎الجوشن ـ‌كه خدا لعنتش كند‌ـ به خيمه امام حسين عليه السّلام يورش برد و با نيزه به آن كوبيد و آن‌گاه گفت: آتش بياوريد تا خيمه را با ساكنانش آتش بزنم!
امام حسين عليه السّلام به او فرمود: «اي پسر ذي‌الجوشن! تو آتش مي‌خواهي تا خانواده مرا بسوزاني؟! خدا به آتش بسوزاندت!».

* 3 روايت تاريخي از چگونگي به درك واصل شدن «شمربن ذي‌الجوشن»

ـ در كتاب «تاريخ الطبري» به نقل از مسلم‏بن عبدالله ضبابي، درباره حوادث سال 66 هجري آمده است:
وقتي شمربن ذي‌الجوشن بيرون آمد، من هم با او بودم، در آن هنگامي كه مختار ما را شكست داد و يمني‌ها را در جَبّانةُ السَّبيع كشت و غلامش زربي را در پي شمر فرستاد و شمر ـ‌چنان كه اتفاق افتاد‌ـ او را كشت.
شمر رفت تا به ساتيدَما [رودخانه‌اي در نزديكي ارزن ‌الروم] رسيد. از آن‌جا هم گذشت تا به روستاي كلتانيه ـ‌كه در ساحل رودخانه و در كنار تپه‌اي است‌ـ رسيد. آن‌گاه [كسي را] به كلتانيه فرستاد و مردي عِلج [در عربي، به مرد تنومند كافر غيرعرب گفته مي‌شود] را از آن‌جا گرفت و او را زد و به او گفت: راه رهايي‌ات اين است كه نامه مرا به مصعب‎بن زبير برساني. و در بالاي نامه نوشت: به امير مصعب‎بن زبير، از شمربن ذي‌الجوشن.
مرد علج رفت و وارد روستايي شد كه خانه‌هايي داشت و خانه ابوعمره هم ميان آنها بود. مختار ابوعمره را در آن ايام به آن روستا فرستاده بود تا آن‌جا مركز اسلحه [و كمينگاه] ميان تداركات وي و بصريان باشد. آن مرد علج علج ديگري را از آن روستا ديد و به او از آزارهاي شمر شكوه كرد. آن دو ايستاده بودند و حرف مي‌زدند كه يكي از دوستان ابوعمره از كنار آنها گذشت و در دست آن علج نامه‌اي را ديد كه شمر خطاب به مصعب نوشته بود. از مرد علجي درباره محل اقامت شمر پرسيدند. او جواب داد و معلوم شد كه فاصله ميان آنها با شمر، تنها سه فرسخ است. پس به سمت او حركت كردند.
به خدا سوگند، من آن شب با شمر بودم، گفتيم: اي‎كاش تو امشب، ما را از اين‌جا ببري! ما در اين‌جا مي‌ترسيم.
گفت: آيا همه اين نگراني‌ها براي اين دروغگو (مختار) است؟ به خدا سوگند، من تا سه روز از اين‌جا حركت نخواهم كرد. خدا دلتان را از وحشت آكنده سازد!
در آن‌جايي كه ما بوديم، ملخ‌هاي بي‌بال كوچك زياد بودند. به خدا سوگند، من بين خواب و بيداري بودم كه صداي سم اسب شنيدم و با خود گفتم: ‌اين صداي ملخ است. سپس صداي همهمه‌ شديد‌تري شنيدم و به هوش آمدم و چشمانم را ماليدم و گفتم: نه! به خدا، اين صداي ملخ نيست.
تا آمدم بلند شوم، آنها از بالاي تپه بر ما مشرف شده بودند و تكبير گفتند و خانه‌هاي ما را محاصره نمودند. ما از خانه‌ها درآمديم و اسب‌هايمان را رها كرديم و با پاي پياده مي‌دويديم. من از كنار شمر مي‌گذشتم و او بُردِ محكم‌بافت سپيدي به تن داشت. او پيسي داشت و من از روي بُردش، سفيدي پهلويش را مي‌ديدم. او آنها را با نيزه مي‌زد. آنها او را واداشتند كه با شتاب سلاح و لباس‌هايش را بپوشد. ما گذشتيم و او را رها كرديم.
ساعتي نگذشت كه شنيديم كسي مي‌گويد: الله اكبر! خدا آن پليد را كشت!
مِشرَقي از ابوكَنود عبدالرحمن‎بن عبيد نقل كرد كه: به خدا سوگند، من بودم كه آن نامه را با علج ديدم و او را پيش ابوعَمره آوردم و من بودم كه شمر را كشتم.
گفتم: آيا آن شب شنيدي كه چيزي بگويد؟
گفت: آري. او با ما درگير شد و ما را ساعتي با نيزه‌اش زد و بعد نيزه‌اش را كناري انداخت و وارد خانه‌اش شد. سپس شمشير برداشت و پيش ما آمد، در حالي كه مي‌گفت:
آنان را از نعره بلند شير، خبردار كردم / كه ريختي خشن دارد و پشت را به خاك مي‌مالد / در هيچ روزي ديده نشد كه از دشمن فرار كند / مگر دشمني كه چنين جنگجو يا كشنده است / آنان را سخت مي‌زند و عامل را سيراب مي‌كند.

ـ در كتاب «الاخبار الطوال» آمده است:
احمربن سَليط، با سپاه، حركت كرد تا به مَذار رسيد. شمربن ذي‌الجوشن هم به خاطر سرزنش بصريان، به جاي فرار به بصره، به سمت مذار آمد. احمربن سليط به جايي كه شمر در آن سنگر گرفته بود، پنجاه سوار فرستاد و پيشاپيش آنها نيز مردي نبطي بود كه بلدچي آنها بود و اين در شبي مهتابي بود.
شمر همين كه فهميد آنهايند، اسبش را خواست و سوار شد و هركس هم كه همراهش بود، سوار شد تا بگريزند. سپاهيان احمر به آنها رسيدند و با آنان جنگيدند و شمر و همراهانش را كشتند و سرهايشان را جدا كردند و پيش احمربن سليط بردند. او نيز سرها را براي مختار فرستاد و مختار سر شمر را به مدينه براي محمدبن حنفيه فرستاد.

ـ در كتاب «الأمالي» شيخ طوسي به نقل از مدائني، از راويانش آمده است:
مختار، شمربن ذي‌الجوشن را خواست. شمر به بيابان گريخت. خبر فرار او را به ابوعمره رساندند. ابوعمره با تعدادي از يارانش در پي شمر روان شد و او با آنها جنگ سختي كرد و زخمي شد و همين باعث ناتواني او گرديد. تا اينكه ابوعمره او را دستگير كرد و براي مختار فرستاد.
مختار گردان او را زد و روغني را در ديگي به جوش آورد و شمر را در آن انداخت و بدنش آش و لاش شد و از هم وا رفت.
يكي از وابستگان خاندان حارثة‎بن مُضَرِّب، سر و صورت او را زير پا انداخت و لگد كرد.

انتهاي پيام/ك*

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها