ده گفتار مطهری
شنبه 10 اردیبهشت 1390 5:44 PM
قبلا گفتيم كه لازمه اينكه انسان حيات عقلی و انسانی داشته باشد اينست
كه تابع اصول معينی باشد ، و لازمه اينكه انسان از اصول معينی پيروی كند
اينست كه از اموری كه با هوا و هوس او موافق است ولی با هدف او و
اصول زندگانی او منافات دارد پرهيز كند . ولی لازمه همه اينها اين نيست
كه انسان اجتنابكاری از محيط و اجتماع را پيشه سازد . راه بهتر و عاليتر
همان طوری كه بعدا از آثار دينی شاهد میآوريم اينست كه انسان در روح خود
ملكه و حالت و مصونيتی ايجاد كند كه آن حالت حافظ و نگهدار او باشد .
اتفاقا گاهی در ادبيات منظوم يا منثور ما تعليماتی ديده میشود كه كم و
بيش تقوا را به صورت اول كه ضعف و عجز است نشان میدهد .
سعدی در گلستان میگويد : بديدم عابدی در كوهساری
قناعت كرده از دنيا به غاری
چرا گفتم به شهر اندر نيائی
كه باری بند از دل برگشائی
بگفت آنجا پريرويان نغزند
چو گل بسيار شد پيلان بلغزند
اين همان نوع از تقوا و حفظ و صيانت نفس است كه در عين حال ضعف و
سستی است . اينكه انسان از محيط لغزنده دوری كند و نلغزد هنری نيست ،
هنر در اينست كه در محيط لغزنده خود را از لغزش حفظ و نگهداری كند .
يا اينكه بابا طاهر میگويد : زدست ديده و دل هر دو فرياد
هر آنچه ديده بيند دل كند ياد
بسازم خنجری نيشش زفولاد
زنم بر ديده تا دل گردد آزاد
شك نيست كه چشم به هر جا برود دل هم به دنبال چشم میرود ودست نظر رشتهكش دل بود . ولی آيا راه چاره اينست كه چشم را از بين
ببريم ؟ يا اينكه راه بهتری هست و آن اينكه در دل قوتی و نيروئی به وجود
بياوريم كه چشم نتواند دل را به دنبال خود بكشاند . اگر بنا باشد برای
آزادی و رهائی دل از چشم خنجری بسازيم نيشش زفولاد ، يك خنجر ديگر هم
برای گوش بايد تهيه كنيم زيرا هر چه را هم گوش میشنود دل ياد میكند و
همچنين است ذائقه و لامسه و شامه . آنوقت انسان درست مصداق همان شير
بیدم و سر و اشكمی است كه مولوی داستانش را آورده است .
اجبار عملی
در كتب اخلاقی گاهی از دستهای از قدما ياد میكنند كه برای آنكه زياد
حرف نزنند و سخن لغو يا حرام به زبان نياورند ، سنگريزه در دهان خود
میگذاشتند كه نتوانند حرف بزنند ، يعنی اجبار عملی برای خود درست
میكردند . معمولا ديده میشود كه از اين طرز عمل به عنوان نمونه كامل تقوا
نام برده میشود ، در صورتی كه اجبار عملی به وجود آوردن برای پرهيز از
گناه و آنگاه ترك كردن گناه كمالی محسوب نمیشود . اگر توفيق چنين كاری
پيدا كنيم و از اين راه مرتكب گناه نشويم البته از گناه پرهيز كردهايم
اما نفس ما همان اژدها است كه بوده است فقط از غم بیآلتی افسرده است
. آنوقت كمال محسوب میشود كه انسان بدون اجبار عملی و با داشتن اسباب
و آلات كار از گناه و معصيت پرهيز كند . اينگونه اجتنابها و پهلو تهی
كردنها اگر كمال محسوب شود از جنبه مقدميتی است كه در مراحل اوليه برای
پيدا شدن ملكه تقوا ممكن است داشته باشد ، زيراهمان روحيه قوی و مقدس عالی است كه خود حافظ و نگهدارنده انسان است .
بايد مجاهدت كرد تا آن معنا و حقيقت پيدا شود .
تقوا در نهجالبلاغه
در آثار دينی خصوصا در نهجالبلاغه كه فوقالعاده روی كلمه تقوا تكيه شده
است ، همه جا تقوا به معنای آن ملكه مقدس كه در روح پيدا میشود و به
روح قوت و قدرت و نيرو میدهد ونفس اماره و احساسات سركش را رام و
مطيع میسازد به كار رفته . در خطبه 112 میفرمايد : « إن تقوی الله حمت
اولياء الله محارمة ، و الزمت قلوبهم مخافته ، حتی اسهرت لياليهم ، و
اظمأت هواجرهم » . يعنی تقوای خدا ، دوستان خدا را در حمايت خود قرار
داده و آنها را از تجاوز به حريم محرمات الهی نگهداشته است و خوف خدا
را ملازم دلهای آنها قرار داده است تا آنجا كه شبهای آنها را زنده و
بيدار نگهداشته و روزهای آنها را قرين تشنگی ( تشنگی روزه ) كرده است .
در اين جملهها با صراحت كامل تقوا را به معنای آن حالت معنوی و
روحانی ذكر كرده كه حافظ و نگهبان از گناه است ، و ترس از خدا را به
عنوان يك اثر از آثار تقوا ذكر كرده . از همين جا میتوان دانست كه تقوا
به معنای ترس نيست ، بلكه يكی از آثار تقوا اينست كه خوف خدا را ملازم
دل قرار میدهد . در آغاز سخن عرض كردم كه معنای اتقوا الله اين نيست كه
از خدا بترسيد .