0

ده گفتار مطهری

 
ansansarolghaem110
ansansarolghaem110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 58

ده گفتار مطهری
شنبه 10 اردیبهشت 1390  5:44 PM

قبلا گفتيم كه لازمه اينكه انسان حيات عقلی و انسانی داشته باشد اينست‏
كه تابع اصول معينی باشد ، و لازمه اينكه انسان از اصول معينی پيروی كند
اينست كه از اموری كه با هوا و هوس او موافق است ولی با هدف او و
اصول زندگانی او منافات دارد پرهيز كند . ولی لازمه همه اينها اين نيست‏
كه انسان اجتنابكاری از محيط و اجتماع را پيشه سازد . راه بهتر و عاليتر
همان طوری كه بعدا از آثار دينی شاهد می‏آوريم اينست كه انسان در روح خود
ملكه و حالت و مصونيتی ايجاد كند كه آن حالت حافظ و نگهدار او باشد .
اتفاقا گاهی در ادبيات منظوم يا منثور ما تعليماتی ديده می‏شود كه كم و
بيش تقوا را به صورت اول كه ضعف و عجز است نشان می‏دهد .
سعدی در گلستان می‏گويد : بديدم عابدی در كوهساری
قناعت كرده از دنيا به غاری
چرا گفتم به شهر اندر نيائی
كه باری بند از دل برگشائی
بگفت آنجا پريرويان نغزند
چو گل بسيار شد پيلان بلغزند

اين همان نوع از تقوا و حفظ و صيانت نفس است كه در عين حال ضعف و
سستی است . اينكه انسان از محيط لغزنده دوری كند و نلغزد هنری نيست ،
هنر در اينست كه در محيط لغزنده خود را از لغزش حفظ و نگهداری كند .
يا اينكه بابا طاهر می‏گويد : زدست ديده و دل هر دو فرياد
هر آنچه ديده بيند دل كند ياد
بسازم خنجری نيشش زفولاد
زنم بر ديده تا دل گردد آزاد

شك نيست كه چشم به هر جا برود دل هم به دنبال چشم می‏رود ودست نظر رشته‏كش دل بود . ولی آيا راه چاره اينست كه چشم را از بين‏
ببريم ؟ يا اينكه راه بهتری هست و آن اينكه در دل قوتی و نيروئی به وجود
بياوريم كه چشم نتواند دل را به دنبال خود بكشاند . اگر بنا باشد برای‏
آزادی و رهائی دل از چشم خنجری بسازيم نيشش زفولاد ، يك خنجر ديگر هم‏
برای گوش بايد تهيه كنيم زيرا هر چه را هم گوش می‏شنود دل ياد می‏كند و
همچنين است ذائقه و لامسه و شامه . آنوقت انسان درست مصداق همان شير
بی‏دم و سر و اشكمی است كه مولوی داستانش را آورده است .

اجبار عملی
در كتب اخلاقی گاهی از دسته‏ای از قدما ياد می‏كنند كه برای آنكه زياد
حرف نزنند و سخن لغو يا حرام به زبان نياورند ، سنگريزه در دهان خود
می‏گذاشتند كه نتوانند حرف بزنند ، يعنی اجبار عملی برای خود درست‏
می‏كردند . معمولا ديده می‏شود كه از اين طرز عمل به عنوان نمونه كامل تقوا
نام برده می‏شود ، در صورتی كه اجبار عملی به وجود آوردن برای پرهيز از
گناه و آنگاه ترك كردن گناه كمالی محسوب نمی‏شود . اگر توفيق چنين كاری‏
پيدا كنيم و از اين راه مرتكب گناه نشويم البته از گناه پرهيز كرده‏ايم‏
اما نفس ما همان اژدها است كه بوده است فقط از غم بی‏آلتی افسرده است‏
. آنوقت كمال محسوب می‏شود كه انسان بدون اجبار عملی و با داشتن اسباب‏
و آلات كار از گناه و معصيت پرهيز كند . اينگونه اجتنابها و پهلو تهی‏
كردنها اگر كمال محسوب شود از جنبه مقدميتی است كه در مراحل اوليه برای‏
پيدا شدن ملكه تقوا ممكن است داشته باشد ، زيراهمان روحيه قوی و مقدس عالی است كه خود حافظ و نگهدارنده انسان است .
بايد مجاهدت كرد تا آن معنا و حقيقت پيدا شود .

تقوا در نهج‏البلاغه
در آثار دينی خصوصا در نهج‏البلاغه كه فوق‏العاده روی كلمه تقوا تكيه شده‏
است ، همه جا تقوا به معنای آن ملكه مقدس كه در روح پيدا می‏شود و به‏
روح قوت و قدرت و نيرو می‏دهد ونفس اماره و احساسات سركش را رام و
مطيع می‏سازد به كار رفته . در خطبه 112 می‏فرمايد : « إن تقوی الله حمت‏
اولياء الله محارمة ، و الزمت قلوبهم مخافته ، حتی اسهرت لياليهم ، و
اظمأت هواجرهم » . يعنی تقوای خدا ، دوستان خدا را در حمايت خود قرار
داده و آنها را از تجاوز به حريم محرمات الهی نگهداشته است و خوف خدا
را ملازم دلهای آنها قرار داده است تا آنجا كه شبهای آنها را زنده و
بيدار نگهداشته و روزهای آنها را قرين تشنگی ( تشنگی روزه ) كرده است .
در اين جمله‏ها با صراحت كامل تقوا را به معنای آن حالت معنوی و
روحانی ذكر كرده كه حافظ و نگهبان از گناه است ، و ترس از خدا را به‏
عنوان يك اثر از آثار تقوا ذكر كرده . از همين جا می‏توان دانست كه تقوا
به معنای ترس نيست ، بلكه يكی از آثار تقوا اينست كه خوف خدا را ملازم‏
دل قرار می‏دهد . در آغاز سخن عرض كردم كه معنای اتقوا الله اين نيست كه‏
از خدا بترسيد .


 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها