0

شهید بروجردی

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید بروجردی
جمعه 9 اردیبهشت 1390  7:12 PM

 

نگاهی گذرا به زندگی انقلابی شهید محمد بروجردی

 

 

چهارده ساله انقلابی

حمید، پسر همسایه شان كه به خاطر اعتقاداتش از چاپخانه محل كارش بیرون آمده بود، اولین كسی بود كه او را پای بحث حاج آقا مجتهدی برد، فضای مسجد روح محمد را صیقل داد...حال و هوای كارگاه عوض شده بود، بالای سر هوشنگ كه همیشه پر بود از پوسترهای سینمایی، كاغذ كوچكی با كلمات عربی نصب شده بود. ترجمه اش هم این بود كه: خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آنكه آن قوم خواهان تغییر باشند. صدای ترانه دیگر در سالن به گوش نمی رسید و رادیو خاموش بود. محمد آن روز ساعت 11 آمد و صاحب كارگاه آتش تندی داشت...
چرا دست از سر این بچه ها برنمی داری؟ این كارگاه است و كارگرها باید شاد باشند، بگویند، بخندند، ترانه گوش كنند. چی در گوششان خوانده ای كه حتی رادیو هم روشن نمی كنند. فكر می كنی من خرم، متوجه نمی شوم آن كاغذ چیه بالای سر هوشنگ؟
- خب یك آیه از قرآن.
- مگر اینجا مسجد است؟
- چرا آن موقع كه عكس و پوستر سینمایی بود، نمی گفتی مگر اینجا سینماست...
از جواب های محمد بدجوری جوش آورده بود. این رابطه شاگرد و صاحب كار نبود. در یك لحظه خون جلوی چشمان پیكر را گرفت...
- دیگر نمی خواهم اینجا كار كنی. تو اخراجی. هری!مطمئن باش چند روز دیگر می آیی و التماس می كنی. مرد نیستم اگر بگذارم توی این صنف كسی به تو كار بدهد. اگر نیامدی كفشم را ماچ كنی، مرد نیستم! جلوی در، محمد صورت همه بچه ها را بوسید و خداحافظی كرد.
¤ ¤ ¤
موقع بیرون آمدن از مسجد، هر كس سهمیه اعلامیه اش را از زیرزمین می گرفت و زیر پیراهنش مخفی می كرد ولی سهمیه محمد آنقدر زیاد بود كه آنها را لای روزنامه می گذاشت و سریع از مسجد بیرون می آمد. منطقه بزرگی در اختیار محمد و افرادش بود. از یك طرف به میدان بهارستان، طرف دیگر میدان ژاله و خیابان شهباز. از پایین خیابان مولوی تا میدان اعدام و از آنطرف تا بازار را شامل می شد. جمال كاغذ را گرفت و شروع به خواندن كرد، محمد حدس زده بود كه اعلامیه اعلام موجودیت گروه «روزبه» است، روزبه و دوستانش در كارگاه اوس عباس روبروی محمد و رفقایش كار می كردند و وابسته به گروهك های كمونیستی بودند. حالا این اعلام موجودیت، با ترور یكی از افسران شهربانی اعلام شده بود. صادق كه خیلی جوش آورده بود، گفت: چرا ما دست به كار نمی شویم، معلوم هست اصلا دنبال چی هستیم؟
وقتی صادق آرام شد، محمد لبخندی زد و گفت: آنها طبق دیدگاهشان حركت می كنند و ما هم طبق آرمان و دینمان. ریختن خون یك انسان باید با اجازه حاكم شرع باشد. فكر می كنی خیلی هنر است كه یك افسر بدبخت را ترور كنند به جرم اینكه لباس رژیم را پوشیده...

هدف اول؛ كلوپ آمریكایی

همه نشسته بودند و محمد با لبخندی كه همیشه بر لب داشت، قرآن را باز كرد، «ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا كانهم بنیان مرصوص» حمید گفت: به به! گروه صف. حالا دیگر علاوه بر آن دو دستگاه پلی كپی و یك دستگاه كوچك تایپ، برای گروه خود اسم هم داشتند. یكی از آشناها آنها را به فردی به نام محسن، كه با گروه های مسلح رابطه داشت معرفی كرد. یك پیرمرد چریك را نیز معرفی كرد تا آنها را آموزش دهد.
یكی از اقوام بچه ها در اصفهان برای ارتش كار می كرد و قالب های نارنجك می ساخت، پیش او رفتند و قالبی را به صورت قاچاقی به تهران آوردند. به هر صورتی كه بود نارنجك ساختند. اوایل در ریختن خرج دست و دلباز بودند، ولی كم كم كار خوب از آب درمی آمد. سالهای سربازی محمد بود و اولین فرزندش در راه... گروه صف برای اولین حضور كلوپ آمریكایی ها را نشان كرد. بچه ها پخش شده بودند. تمام كلوپ ها را پوشش داده بودند، هر یك كیفی از مواد منفجره را همراه داشتند... حمید دیگر نمی توانست در سالن رقص بماند، دخترهای ایرانی را ببیند كه خود را به دست آمریكایی ها سپرده اند. ضامن را فشار داد و بیرون آمد، هنوز به ماشین نرسیده بود كه صدای انفجار مهیبی او را تكان داد. از امام كسب تكلیف كرده بودند.

دغدغه ای بزرگ

اواخر دی ماه بود. یك شب محسن به محمد گفت كه آیت الله بهشتی یك كار فوری دارد. اوضاع از این قرار بود كه امام قصد بازگشت به وطن داشت و قرار شده بود كه محمد مسئول حفاظت از امام باشد. طرح میرزا حفاظت از امام با 4 هزار نیروی جوان بود. بعد از ورود هم، محمد مسئول امنیت و برگزاری جلسات عمومی شد.
دیگر اعضای فعال مساجد تهران، همه زیر نظر محمد كار می كردند. كلانتری ها بوسیله فرمان های او در عرض چند دقیقه محاصره و خلع سلاح می شد.
اوضاع به خوبی پیش می رفت تا اینكه خبر رسید در شهرهای گنبد و بیشتر شهرهای كردستان، مثل سنندج، مهاباد، سقز و... درگیریهای قومی و نژادی آغاز شده است. پس از انقلاب و با تشكیل كمیته های حفاظت و امنیت جلسات، حالا اصلی ترین دغدغه محمد تشكیل مجموعه ای بود تا بتواند مسئولیت تمام این كارها را به دوش بكشد.

منبع :نور پرتال

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها