داستانك (فقط خدا را دوست دارم)
جمعه 3 اردیبهشت 1389 5:28 AM
|
دوست عزيز |
|
از وقتي سقف خانه مان چكه مي كند از باران بدم مي آيد.. از وقتي مادرم پاي دار قالي مُرد از قالي بدم مي آيد، از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد، از وقتي پدرم شبها گريه مي كند از شب بدم مي آيد، از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش كرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد.. از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد، از وقتي سيل آمد و مزرعه را ويران كرد از آب بدم مي آيد و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشك نشود!!! چون او شب را مي آورد كه اشك هاي پدرم را هيچ كس نبيند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش كه او هم گريه نكند!!! چون او به برادرم كمك كرد كه برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي كند!!! چون من دعا كردم و مي دانم دستهاي آن مرد را كه به پدرم سيلي زد فلج خواهد كرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سيل را جاري كرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!! |
|
پیروز و سربلند باشید |