0

جدیدترین اخبار امروز

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:جدیدترین اخبار امروز
یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  11:01 PM

نسخه چاپي ارسال به دوستان
آمريكا، ابرقدرت ناتوان

خبرگزاري فارس: شكي نيست كه جنگ سرد دوراني هراس‌آور بود؛ دوراني كه پايانش روند تاريخ را دوباره به حركت درآورد. اما يكي از ويژگي‌هاي مهم اين دوران كاهش قدرت آمريكاست. عملكرد اين كشور در افغانستان و خاورميانه اين كاهش قدرت را به خوبي نشان مي‌دهد.

ابعاد، انگيزه‌ها و سرنوشت حركت عظيمي كه در خاورميانه آغاز شده هنوز به‌طور كامل براي تحليلگران روشن نشده‌است.


مقصد اين قيام‌ها نامعلوم است اما همگي آنها فعلا حاوي نشانه‌هايي هستند: تغيير نظم جهاني، تقسيم قدرت در جهان بين طرف‌هاي بيشتر و دور جديدي از سقوط كه پس از پايان جنگ سرد شروع شده است. البته جاي اميدي هست. ناآرامي ممكن است نيرويي مثبت باشد. ديكتاتورهايي كه به تاز‌گي سرنگون شده‌اند سزاوار اين سرنوشت بوده‌اند. جوامعي كه از سوي آنها منفعل نگه داشته شده بودند به قيام نياز داشتند . شكي نيست كه جنگ سرد دوراني هراس‌آور بود؛ دوراني كه پايانش روند تاريخ را دوباره به حركت درآورد. اما يكي از ويژگي‌هاي مهم اين دوران كاهش قدرت آمريكاست. عملكرد اين كشور در افغانستان و خاورميانه اين كاهش قدرت را به خوبي نشان مي‌دهد.


جنگ سرد يك نظام امنيتي را در سطح جهان پديد آورده بود. بيشتر كشورها خواه مشتاقانه، خواه از روي اكراه، در اردوي يكي از دو ابرقدرت چادر‌زده بودند. چارچوب رقابت بين دو ابر‌قدرت شيوه نگرش و نحوه برخورد با بيشتر مناقشات را تعيين مي‌كرد، حداقل دو ابر‌قدرت اوضاع را اينگونه مي‌نگريستند؛ دو ابر‌قدرتي كه هدف اصلي‌شان ثبات بود كه البته منظور آنها از ثبات، حفظ سلطه بود.


هنگامي كه اتحاد جماهير شوروي فروپاشيد اين نظام امنيتي هم به كلي متلاشي شد. اگر اين فروپاشي اتفاق نيفتاده بود تصور وقوع خيزش‌هاي امروز سخت مي‌شد چه برسد به اينكه عنان آن از دست خارج شود. تونس، مصر، يمن، سوريه و كشورهايي از اين دست در چارچوب جنگ سرد و از ديد ابر‌قدرت‌ها مهره‌هاي شطرنج در عرصه بازي‌اي بزرگ بودند؛ مهره‌هايي حياتي براي حفظ توازن قدرت؛ براي مثال اگر حكومت حسني‌مبارك در مصر در دوران جنگ سرد مورد تهديد واقع مي‌شد آن را به منزله جنگي مي‌ديدند (خواه درست يا نادرست) كه يكي از ابر‌قدرت‌ها به راه انداخته است. بنابراين آن تهديد در جهت حفظ ثبات يا مورد پذيرش واقع مي‌شد يا پيش از آنكه جدي شود سركوب مي‌شد. اگر بخواهيم اين نظريه را در مقياسي كوچك اما جدي در مقطع كنوني به تصوير بكشيم بايد به جولان تانك‌هاي سعودي در بحرين اشاره كنيم.


عبارت دوران پس از جنگ سرد كليشه‌اي سطحي بيش نيست (هر چند گاهي اوقات طوري سر زبان‌ها مي‌افتد كه انگار با چنين كليشه‌اي روبه‌رو هستيم). با توجه به آنچه هم‌اكنون در خاورميانه و شمال آفريقا مي‌گذرد اين عبارت اينگونه تفسير مي‌شود كه قدرت‌هاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي محلي و منطقه‌اي كه ديگر مانعي به نام رقابت ابر‌قدرت‌ها را در برابر خود نمي‌بينند، هر كدام مطابق با توان خود مشغول بهره‌برداري از اوضاع هستند.


يك مشخصه ديگر دوران پس از جنگ سرد اين است كه قدرت ايالات متحده در مقايسه با زماني كه رقيبي به نام اتحاد جماهير شوروي داشت كاهش يافته است، اينجاست كه به يكي از تناقض‌هاي بزرگ دوران معاصر مي‌رسيم.


اين امر 2دليل دارد؛ اول اينكه تعداد زيادي از كشورها كه در دوران جنگ سرد خارج از حيطه نفوذ شوروي بودند با خواست‌هاي آمريكا همراه مي‌شدند حتي اگر اين‌كار مغاير با منافع‌شان بود. اين‌ كار آنها به خاطر ترسشان از خرسي هراسناك (اتحاد جماهير شوروي) بود كه در دوردست حضور داشت. اكنون آن خرس مرده است و اين كشورها آزادانه‌تر مي‌توانند به راه خود ادامه دهند. اما دليل دوم كه مهم‌تر است اينكه ايالات متحده آمريكا در تمام نيمه دوم قرن بيستم قدرتش را براساس قواعد و مقتضيات رقابت جنگ سرد تعريف و بنا كرد. آمريكا در آن رقابت پيروز شد اما حالا آن بازي تمام شده است. ابزار قدرتي كه در آن سال‌ها مورد استفاده آمريكا بود در برابر مشكلات و تهديد‌هاي امروز چندان كاربردي ندارد.


حالا آمريكا در اين موقعيت عجيب قرار گرفته كه ناچار است كناري بايستد و رخداد‌هاي مهم و تاريخي جهان را نظاره كند؛ اين وضعيت در طول زندگي تمام آمريكايي‌هايي كه امروز زنده‌اند بي‌سابقه بوده است. امروز معترضان در سراسر منطقه‌اي حياتي از جهان به خيابان‌ها مي‌ريزند و در بعضي موارد حكومت‌هايي را ساقط مي‌كنند كه زماني تزلزل‌نا‌پذير بودند آن هم تقريبا بدون حمايت آمريكا يا ديگر قدرت‌هاي بزرگ. البته قضيه ليبي استثناست. معترضان ليبيايي به‌خاطر وضعيت اضطراري مورد توجه غرب قرار گرفتند. زماني هم كه اوباما واكنش نشان داد، در قالب ائتلافي اروپايي- غربي و به‌عنوان سرباز و نه فرمانده- حداقل از نگاه مردم- وارد صحنه شد. اوباما از اين جهت اين راهكار را درپيش گرفت كه شايد متوجه افول قدرت‌هاي بزرگ شده بود و همچنين قطعا از رخدادهاي تونس و مصر دريافته بود كه اين انقلاب‌ها پايه و اساس مردمي دارند.


سرنوشت همه اين قيام‌ها قطعا به منافع آمريكا مربوط مي‌شود كه البته در مورد يمن و مصر اين منافع حياتي خواهد بود. اما براي جهت‌دهي اين قيام‌ها كار چنداني از دست آمريكا بر نمي‌آيد. هر چند اگر كاري هم از دستش برمي‌آمد گروه‌‌هايي كه ممكن بود منافع آن را تأمين كنند حاضر به همكاري نبودند، چون آنها نگرانند كه كشورشان به افغانستاني ديگر تبديل شود.


دولت اوباما در جنگ افغانستان راهبرد ضدشورش را درپيش گرفته است، به اين معنا كه آمريكا از طريق دولت كابل و به نمايندگي از آن به جنگ مي‌پردازد. هدف از اين اقدام ممانعت از تبديل دوباره افغانستان به پناهگاهي امن براي تروريست‌‌هاست. تمركز عمليات ضدشورش بر كشتن و دستگيري شورشي‌ها نيست (اگرچه اين كار در حد بالايي انجام مي‌گيرد) بلكه هدف آن حفاظت از مردم اعلام شده است. هنگامي كه نيروهاي نظامي امنيت منطقه‌اي را تأمين مي‌كنند حكومت مي‌تواند كار آنها را از طريق ارائه خدمات اساسي تكميل كند. پس از آن خواهد بود كه مردم به سمت حكومت متمايل شده يا وفاداري‌شان به آن افزايش مي‌يابد. بدين ترتيب تشكيلات شورشي‌ها كه قسمتي از قدرتشان در اعمال زور است و قسمتي در ارائه خدمات بهتر نسبت به خدماتي كه دولت ارائه مي‌دهد، متلاشي خواهد شد.


اما اين فقط يك نظريه است. طرف نظامي معادله به خوبي عمل مي‌كند اما دولت افغانستان نتوانسته است پا‌به‌پاي نظاميان حركت كند. دولت حامد كرزي، رئيس‌جمهور افغانستان، لبريز از فساد و بي‌كفايتي است و نمي‌خواهد يا نمي‌تواند خدمات ارائه كند. مقامات بلندپايه امنيتي آمريكا مدام بر اهميت اصلاحات تأكيد مي‌كنند و مي‌گويند كه فساد به اندازه طالبان خطرناك است. يكي از خلاق‌ترين افسران بلند پايه آمريكا به نام ژنرال اچ‌آر‌مك‌مستر مسئوليت يافته است كه با فساد در دولت افغانستان مبارزه كند.


اما اين اقدامات تأثير چنداني بر كرزي نداشته است. او با گلايه از تاكتيك‌هاي آمريكا و اخيرا هم از طريق شعله‌ور كردن آتش خشم مردم افغانستان به خاطر قرآن‌سوزي يك كشيش فلوريدايي در ملأ عام، مسئله را پيچيده‌تر كرده است. اين قرآن‌سوزي چند شهر را از جمله مزارشريف كه يكي از بزرگ‌ترين و آرام‌ترين شهرهاي افغانستان است به آشوب كشاند. در آشوب مزارشريف بيش از 10نفر از كاركنان و محافظان سازمان ملل كشته شدند. اين ناهماهنگي بازگو‌كننده مشكلي عميق‌تر در مورد جنگ است: آمريكا و دولت كرزي اهداف متفاوت و گاهي اوقات ناسازگار با يكديگر دارند. هنگامي كه اوضاع اينگونه است اجراي عمليات ضدشورش دشوار خواهد بود. بقاي قدرت كرزي به تداوم وفاداري تشكيلاتش وابسته است.


وزيران، واليان و رهبران محلي كه خود او منصوب كرده است تشكيلات او را پديد آورده‌اند. آمريكايي‌ها ادعا مي‌كنند كه او وفاداري آنها را با رشوه مي‌خرد. آنها مي‌گويند،فساد بخشي از اين نظام است و كرزي بدون آن زمام امور را از دست مي‌دهد. ژنرال ديويد پترائوس، فرمانده نظاميان آمريكا در افغانستان، گاهي اوقات سعي كرده است رهبران محلي را كه قدري مستقل از كرزي هستند به كار گيرد. او همچنين واحدهاي دفاع محلي (معروف به شبه‌نظامي) را كه انگيزه نفرات‌شان براي دفاع از شهرها و روستاهايشان بيشتر از ارتش ملي افغانستان است سازماندهي كرده است. پترائوس در مواردي موفق بوده است اما كرزي اغلب اوقات در برابر اين اقدامات مقاومت كرده و مي‌گويد كه باعث تضعيف حاكميتش مي‌شوند؛ البته حق هم با اوست.


در اينجا قصد مقايسه نداريم چون تفاوت‌هاي جنگ افغانستان و جنگ ويتنام بيشتر از شباهت‌هايشان است اما اعمال محدوديت در قدرت يكي از دلايلي بود كه باعث شد آمريكا در جنگ ويتنام شكست بخورد. داگلاس بلوفارب، رئيس سابق سيا در لائوس است. او در كتابش به نام "دوران عمليات ضدشورش " كه در سال 1977 به چاپ رسيد( اما مدت‌هاست كه ديگر چاپ نشده)، مي‌نويسد: هنگامي كه ايالات متحده آمريكا در راستاي اجراي عمليات ضد شورش از حكومتي در معرض خطر خواست كه برنامه اصلاحات را در تشكيلات خود به اجرا بگذارد به‌نظر رسيد كه آن حكومت به خاطر آنكه كمونيست‌ها را شكست بدهد قدرتش را به خطر انداخته است. آري آمريكا خيلي زود و ناخواسته در زندان حكومتي ناشايست و بي‌كفايت اسير مي‌شود، پس از آن هم با وجود شكست‌هاي مسلم آن حكومت كمك به آن را ادامه مي‌دهد چون ديگر كار از كار مي‌گذرد و براي پا پس كشيدن خيلي دير مي‌شود.



منبع : همشهري آنلاين




انتهاي پيام/

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها