پاسخ به:جدیدترین اخبار امروز
یک شنبه 4 اردیبهشت 1390 10:51 PM
خبرگزاري فارس: ماركسيسم بسيار زياد هم بر نظريه پسااستعماري و هم جنبشهاي ضداستعماري مستقل سراسر جهان تاثيرگذار بوده است. ماركسيستها مجذوب مباني مادي گسترش سياسي اروپايي شدهاند و مفاهيمي را كه به تبيين دوام استثمار اقتصادي پس از اتمام حاكميت بيواسطه سياسي ياري ميرسانند، توسعه دادند.

طي سالهاي اخير محققان توجه كمتري به مباحث استعمارگري درون سنت ماركسيستي اختصاص دادند. اين درواقع نمايانگر اتمام تاثيرگذاري ماركسيسم در دانشگاهها و حلقههاي سياسي است. اما ماركسيسم بسيار زياد هم بر نظريه پسااستعماري و هم جنبشهاي ضداستعماري مستقل سراسر جهان تاثيرگذار بوده است. ماركسيستها مجذوب مباني مادي گسترش سياسي اروپايي شدهاند و مفاهيمي را كه به تبيين دوام استثمار اقتصادي پس از اتمام حاكميت بيواسطه سياسي ياري ميرسانند، توسعه دادند.
هرچند ماركس هرگز هيچ نظريه استعمارگري را ارائه نكرد، تحليل او از كاپيتاليسم بر ميل دروني كاپيتاليسم به گسترش يافتن بازارهاي جديد تاكيد داشت. ماركس در آثار كلاسيكش همچون مانيفست و سرمايه، پيشبيني كرد كه بورژوازي تداوم خواهد يافت تا يك بازار جهاني را ايجاد كند و هرگونه مانع محلي و ملي را از بين ببرد. افزايش محصول از لوازم ضروري ذات پوياي كاپيتاليسم است و اين به توليد مازاد ميانجامد. رقابت ميان توليدكنندگان، آنها را به كاستن از دستمزدها[ي كارگران] سوق ميدهد و كاستن از دستمزدها هم به بحران مصرف ناكافي [و كمبود تقاضا] ميانجامد. تنها راه براي ممانعت از فروپاشي اقتصادي يافتن بازارهاي جديد جذب مشتري براي كالاهاي مازاد است. از منظر ماركسيستي، برخي اشكال امپرياليسم اجتنابناپذير است. يك ملت به وسيله انتقال بخشي از جمعيت خود به سرزمينهاي بيگانه داراي منبع ثروت، بازاري براي فروش كالاهاي صنعتي [خود] و منبعي قابل اعتماد براي [تهيه] منابع طبيعي فراهم ميكند. كشورهاي ضعيفتر با 2 گزينه مواجهند؛ يا پذيرش داوطلبانه محصولات بيگانه كه موجب تضعيف صنعت داخلي ميشود يا تسليم شدن به سلطه سياسي [كشور بيگانه] كه همان فرجام را در پي دارد.
ماركس در سلسله روزنگاشتهايي كه در دهه 1850 در نيويورك ديلي تريبون منتشر شد، بويژه از تبعات استعمارگري بريتانيايي در هند بحث كرد. تحليل او عبارت بود از نظريه كلي او درباره تحول سياسي و اقتصادي. او هند را به مثابه جامعه اساسا فئودال كه در حال تجربه كردن فرآيندهاي رنجآور مدرنيزاسيون است، توصيف كرد. اما به نظر ماركس "فئوداليسم " هندي داراي شكل متمايزي بود، زيرا او (به غلط) معتقد بود كه مالكيت زمينهاي كشاورزي در هند به شكل اشتراكي است. ماركس مفهوم "استبداد شرقي " را براي توصيف نوع خاص سلطه طبقاتي كه مكانيسم حكومت و مالياتبندي را براي استثمار رعايا به كار ميگيرد، استفاده كرد. استبداد شرقي در هند ظاهر شد زيرا كشاورزي [در هند] تا حد زيادي وابسته به انتخابات عمومياي بود كه تامين هزينه و بويژه آبياري آن صرفا به وسيله حكومت ممكن بود. اين بدين معناست كه ممكن نيست در هند يك نظام قدرت غيرمتمركز و محلي، جاي حكومت را بگيرد. در اروپاي غربي، مالكيت فئودالي ميتوانست بتدريج به مالكيت خصوصي مبدل شود؛ يعني مالكيت قابل انتقال زمين. در هند، مالكيت اشتراكي زمين اين امر را ناممكن كرد، و در نتيجه مسير ايجاد و توسعه زراعت تجاري و بازارهاي آزاد مسدود شد. از آنجا كه "استبداد شرقي " مانع توسعه بومي مدرنيزاسيون اقتصادي شد، سلطه بريتانياييها [بر هند] عامل مدرنيزاسيون اقتصادي شد.
تحليل ماركس از استعمارگري به مثابه جريان مترقياي كه حامل تجدد براي جامعه عقبمانده فئودالي است، به يك توجيه عقلاني آشكار براي سلطه بيگانه شبيه است. اما تاييد سلطه بريتانيايي نمايانگر همان تذبذبي است كه او نسبت به كاپيتاليسم در اروپا دارد. در هر دو مورد، ماركس رنج عظيمي را كه به سبب متحمل شدن انتقال از جامعه فئودالي به جامعه بورژوا ايجاد ميشود، تصديق ميكند و در عين حال اصرار دارد كه اين انتقال هم ضروري و هم در نهايت مترقي است. او استدلال ميكند كه ورود تجارت بيگانه، مسبب انقلاب اجتماعي در هند است. به نظر ماركس اين انقلاب بزرگ اجتماعي واجد تبعات مثبت و منفي است. [او ميپذيرد كه] هنگامي كه دهقانان وسيله معاش سنتي خود را از دست دادند، رنج بسيار بزرگي بر آنها وارد آمد، ولي او همچنين يادآور ميشود كه جوامع روستايي سنتي به ندرت جوامع ساده و بيغل و غش بودند، آنها [عموما] بستري براي ظلم قبيلهاي، بردگي، فلاكت و بيرحمي بودند. مرحله اول از اين انقلاب اجتماعي در نهايت منفي است، زيرا متضمن هزينههاي سنگين ماليات براي تامين مخارج حكمراني بريتانياييها و تحول اقتصادي ايجاد شده به واسطه ورود مازاد كتان ارزان توليد شده انگليسي است. اما سرانجام تاجران بريتانيايي فهميدند كه هنديها قادر به پرداخت بهاي لباس وارداتي يا تامين هزينه مديران خارجي نيستند، مگر اينكه هنديها به قدر كفايت كالا براي تجارت توليد كنند؛ كاري كه انگيزه خوبي براي سرمايهگذاران بريتانيايي جهت ساخت زيربناي توليد ايجاد ميكند. هرچند ماركس باور داشت كه حرص و طمع انگيزاننده حكمراني بريتانياييها بود و اين حكمراني با اعمال ظلم و ستم اجرا شد، ولي با همه اين اوصاف احساس ميكند اين حكمراني ناخودآگاهانه عامل پيشرفت بود. بنابراين مباحث ماركس درباره حكمراني بريتانيا در هند 3 بعد دارد: تبييني از خصلت مترقي حكمراني بيگانه، نقد رنج انساني ضمني اين حكمراني و بحث آخر اينكه اگر بناست اين پتانسيل پيشبرندهاي كه حكمراني بريتانيايي محققش كرده، فهميده و درك شود، اين حكمراني بايد موقتي باشد.
لنين تحليل ماركس از سلطه اقتصادي و سياسي غربي را در رسالهاي با عنوان امپرياليسم: عاليترين مرحله كاپيتاليسم (1917) بسط و توسعه داد. لنين برخلاف ماركس ديدگاه صريحا انتقاديتري نسبت به امپرياليسم اتخاذ كرد. او خاطرنشان كرد امپرياليسم تكنيكي است كه كشورهاي اروپايي را قادر ميسازد بحران اجتنابناپذير انقلاب داخلي را به وسيله انتقال هزينههاي اقتصادي خودشان به حكومتهاي ضعيفتر [بيگانه] تعويق بيندازند. لنين استدلال كرد كه امپرياليسم اواخر قرن نوزدهم به وسيله منطق اقتصادي كاپيتاليسم متاخر هدايت شد. سقوط نرخ سود معلول بحران اقتصادياي است كه صرفا به وسيله توسعه ارضي قابل حل است. شركتهاي مختلط كاپيتاليستي براي يافتن بازارها و منابع جديد مجبور به توسعه [كار] خود به آن سوي مرزهايشان بودند. به عبارتي اين تحليل كاملا سازگار با ديدگاههاي ماركس بود؛ يعني كسي كه استعمارگري اروپايي را در امتداد با فرآيند بسط دروني در حكومتها و سرتاسر اروپا ميدانست. از اين منظر، استعمارگري و امپرياليسم زاييده همان منطقي است كه توسعه و تجدد اقتصادي مناطق پيراموني اروپا را ايجاد كرد. از آنجا كه كاپيتاليسم متاخر حول امتيازهاي انحصاري ملي شكل گرفت، رقابت براي [قبض] بازارها به شكل مسابقه نظامي بين حكومتها بر سر [تصاحب] قلمروهايي درآمد كه سلطه بر آنها منافع انحصاري اقتصادي را در پي داشت.
نظريهپردازان ماركسيست از جمله رزا لوكزامبورگ، كارل كاتسكي و نيكولاي بوخارين نيز مساله امپرياليسم را مورد كاوش قرار دادند. موضع كاتسكي بويژه مهم است، زيرا تحليل او مفاهيمي را معرفي كرد كه بعدها نقش مهمي در نظريه نظامهاي معاصر جهان و مطالعات پسااستعماري به عهده گرفتند. كاتسكي مخالف اين فرضيه بود كه امپرياليسم [در نهايت] به توسعه نواحياي ميانجامد كه مورد استثمار اقتصادي قرار ميگيرند. او اظهار كرد كه امپرياليسم نسبتي تقريبا پايدار است كه فعل و انفعالات بين دو نوع كشور را شكل ميدهد (2001 Young). هرچند امپرياليسم ابتدا به شكل رقابت نظامي بين كشورهاي كاپيتاليستي درآمد، [در نهايت] به سازش بين علايق كاپيتاليستي براي حفظ نظام پايدار استثمار جهان توسعه نيافته منجر شد. تاثيرگذارترين مدافع معاصر اين ديدگاه امانوئل والر اشتاين است، كسي كه به واسطه نظريه نظام جهاني مشهور است. براساس اين نظريه، نظام جهاني متضمن مجموعه روابط نسبتا پايداري است بين حكومتهاي مركز و پيرامون، اين مجموعه روابط تابع تقسيم دروني كار كه براي انتفاع دولتهاي مركز شكل گرفته است، ميباشد. (1989 -Wallerstein1974)
نظريه پسااستعماري
از منظر نظريه نظام جهاني، استثمار اقتصادي كشورهاي پيرامون ضرورتا سلطه مستقيم سياسي و نظامي را اقتضا نميكند. به شيوه مشابه، توجه نظريههاي معاصر ادبي به فعاليتهاي تصويري جلب شد كه منطق فرمانبرداري را بازآفريني ميكنند؛ منطقي كه حتي بعد از اينكه مستعمرات پيشين كسب استقلال كردند، باقي ميماند. قلمروي مطالعات پسااستعماري در كتاب تاثيرگذار "شرق شناسي " اثر ادوارد سعيد تبيين شده است. سعيد در شرقشناسي تكنيك تحليل بحث فوكو را در ارائه شناخت از خاورميانه به كار ميگيرد. اصطلاح شرقشناسي [در اين كتاب] مجموعه منظمي از مفاهيم، فرضيات و گفتمانها را كه براي ارائه، تفسير و ارزشگذاري شناخت از مردمان غيراروپايي استفاده شده بود، توصيف كرد. تحليل سعيد، محققان ادبيات ساختارشكن و متون تاريخي را قادر ساخت تا بفهمند چگونه طرح امپرياليستي را منعكس كنند. به خلاف مطالعات پيشين كه متمركز بر منطق اقتصادي يا سياسي استعمارگري بود، توجه سعيد معطوف به نسبت بين معرفت و قدرت است. سعيد اثر فرهنگي و معرفت شناختي امپرياليسم را كانون توجه خود قرار داد و بدين طريق قادر شد فرضيه ايدئولوژيك شناخت بيطرفانه را تضعيف كند و نشان دهد كه "شناختن شرق " قسمتي از پروژه سلطه بر شرق است. بدينسان، كتاب شرقشناسي را ميتوان كوششي براي گسترش قلمروي جغرافيايي و تاريخي نقد پساساختارگرايانه معرفتشناسي غربي دانست.
سعيد اصطلاح شرقشناسي را به چند طريق متفاوت به كار ميگيرد. نخست، شرقشناسي رشته دانشگاهي خاصي است درباره خاورميانه و آسيا، هرچند شرقشناسي مدنظر سعيد كاملا شامل تاريخ، جامعهشناسي، ادبيات، انسانشناسي و بويژه زبان شناسي ميشود. او همچنين شرقشناسي را فعاليتي ميداند كه به ياري آن اروپا به وسيله ارائه توصيفي ثابت از غيراروپا تعريف شود. شرقشناسي راهي است براي توصيف اروپا به وسيله ترسيم تصوير يا ايده متضاد آن كه مبتني است بر سلسلهاي از تضادهاي دوگانه (عقلاني / غيرعقلاني، ذهن / بدن، نظم / آشفتگي) كه اضطرابهاي اروپايي را مديريت و جابهجا ميكند. نهايتا، سعيد تاكيد ميكند كه شرقشناسي گونهاي اعمال اقتدار [بر شرق]، به وسيله سازماندهي و طبقهبندي "معرفت " درباره شرق نيز هست. اين رهيافت استدلالي هم از اين فرضيه عوامانه ماترياليستي كه "معرفت " صرفا انعكاس علايق اقتصادي و سياسي است و هم از اين باور ايدئاليستي كه دانش بيغرض و خنثي است، متمايز است. مفهوم گفتمان سعيد به تبع فوكو، راهي را معين ميكند كه در آن "معرفت " به شكل ابزاري در خدمت قدرت به كار نرفته بلكه خود شكلي از قدرت است.
مساله محوري نظريه پسااستعماري بررسي نسبت بين قدرت و "معرفت " در جهان غيرغربي است. رويكرد برخي محققان به اين موضوع از طريق تحقيق تاريخي است و نه تحليل ادبي يا استدلالي.
به نظر برخي نظريه پسااستعماري همواره در قلمرويي بين پساساختارگرايي و ماركسيسم سكني ميگزيند، دو سنت كه علاوه بر اشتراكات داراي تفاوتهايي هستند. به رغم اين واقعيت كه بسياري از شاغلان اين حوزه دغدغه هر دو سنت را دارند، ساير محققان بر ناسازگاري اين دو سنت تاكيد ميكنند. مثلا احمد نظريه پسااستعمارگرايي را از منظر ماركسيستي نقد كرده است و استدلال ميكند كه شيفتگي اين نظريه به مسائل تصوير و گفتمان، چشم آن را نسبت به بنيان مادي و ساختار سيستماتيك روابط قدرت كور كرده است. احمد همچنين استدلال كرد كه تاثير شرقشناسي سعيد نه به خاطر اصالت بلكه به عكس به خاطر شيوه متعارف آن است. به نظر احمد، شرقشناسي از نزديكياش با دو سبك مشكل فكري سود برده است، واكنش به ماركسيسم كه به رواج پساساختارگرايي و "جهان سومگرايي " ميانجامد. سعيد به سهم خود، همچنين نقد پايداري از ماركسيسم را مطرح كرد. سعيد در شرقشناسي استدلال كرد كه دفاع روشن ماركس از استعمارگري بريتانيايي حاكي از استلزام خود او به گفتمان شرقشناسي است.
براي نتيجهگيري، شايان توجه است كه برخي محققان مساله مفيد بودن نظريه پسااستعماري را مطرح كردند.
مارگارت كوهن / مترجم: حسين شقاقي
منبع : روزنامه جام جم 090/02/04
انتهاي پيام/