پاسخ به:اخبار روز
پنج شنبه 1 اردیبهشت 1390 12:29 PM
حامد دهخدا
* الگوي پاکستان، در مقابل الگوي ايران.
* معمولاً دموکراسيهاي دنيا را به دو دسته "رياستجمهوري" و "پارلماني" تقسيم ميکنند، و دومي را از اولي دموکراتيکتر قلمداد ميکنند.
* دموکراسي پاکستاني، از سنخ همين دومي است؛ "پارلماني".
* خلاصه دموکراسي پاکستاني، خيلي دموکراسي محسوب ميشود. به حد کافي کثرتگراست. آن قدر کثرتگرا هست که از فرط کثرت در حال خفه شدن است. سياست، صحنه برخورد کثرتي از گروهکهاي سياسي است. و واقعاً "اگر کراچي نبود اسلامآباد مرده بود". سياست در اين کشور، کمک مهمي به پيشرفت اين کشور نکرده است. بر عکس، گاه و بيگاه آنچه در کراچي رشته شده است، در اسلامآباد به دست سياستمداران فاسد رشته شده است.
* احياگران کشورهاي عربي و خاورميانه، همچون محمد عبده و رشيد رضا از ابتدا ايده احياي نحو تازهاي از "خلافت" را مد نظر داشتهاند، نه دموکراسي را.
* خب؛ واقع آن است که نظر به پيشينه رهبري مذهبي و خلافت در جهان عرب، اقبال مردم عرب به اتحاد حول خلافت يا رهبري مذهبي بعيد به نظر ميرسد. استثنائاً اين راهحل ممکن است در ترکيه زمينههايي پيدا کند که دارد، ولي نزد جوانان عرب، بعيد است.
* آنچه نزد جوانان عرب ميماند و احتمالاً جوانان فيس بوکي درگير در جنبشها در پي آن هستند، يک دموکراسي از جنس پاکستان است. البته الان حواسشان نيست که اين دموکراسي ميتواند آينده تيرهاي چون پاکستان را به خود ببيند. دموکراسي با احزابي که سر و تهشان را ميزني از لندن و واشنگتن سر در ميآورند، يا داوطلب رياستجمهوري آن از اروپا ميآيد.
* فکر ميکنم که نظر به ديوار بلندي هم که ميان تشيع و تسنن وجود دارد، احتمال اقبال مردم به الگوي ايراني ولايت فقيه چندان قريب به ذهن نيست.
* پس،...
* پس، ايران بايد آماده باشد تا در ميان مجموعهاي از دموکراسيهاي ضعيف و قابل نفوذ، گربه رقصاني غرب در قالب دموکراسيهاي ناپايدار، فسادهاي حزبي، زد و بندها، قاچاق و پولشوييها، و گروههاي تروريستي را شاهد باشد. شايد منظور وزير خارجه عربستان که تشخيص ايران در خوشحالي از وقوع جنبشهاي جهان عرب را تقبيح ميکرد، چنين تحليلي از اوضاع باشد. البته معتقدم که قطعاً شرايط خاورميانه دموکراتيک براي ايران بهتر از شرايط خاورميانهاي پر از حکام دستنشانده غربي است، اما روشن است که اين دموکراسيهاي قابل نفوذ، همراه با ناکاميهاي عظيمي که دموکراسي به دنبال خود خواهد آورد، حال ايران را حال زيست در متن و زمينهاي فوقالعاده ناپايدار خواهد کرد. در متن اين همه ناپايداري، پايدار ماندن دشوار خواهد بود. تصور کنيد که پيرامون ايران، پر شود از دموکراسيهايي مانند دموکراسي پاکستان. دموکراسيهايي که نميتوانند انرژيهاي دروني و بيروني خود را متوازن کنند.
توضيح نظري موضوع
* عمده دشواريهاي دموکراسيهاي امروز از تناقضات دروني دموکراسي و ماهيت غير اخلاقي قدرت در دموکراسيهاي امروز برميخيزد.
* توضيح اينکه، در يونان باستان، دموکراسي عبارت از اين بود که همه شهروندان حقوق سياسي برابر داشته باشند. در همين يونان باستان، مفاهيم شهروندي و آزادي و حاکميت مردم و برابري حقوق، مفاهيمي بود که با يکديگر پيوستگي داشت. منشأ و مصدر قدرت، مردم بودند و آزاد کسي بود که جزئي از مردم باشد. به اين نوع آزادي ميگفتند آزادي مبتني بر مشارکت يا "آزادي/مسؤوليت"؛ يعني آزادي همه مردم اساس آزاديهاي ديگر بود، و مصالح عامه نسبت به منافع شخصي تقدم داشت. يعني آزادي وجهي قوياً اخلاقي داشت. برابري حقوق افراد ناشي از منزلت شهروندي آنان بود که همه مردان آزاد از آن بهرهمند بودند. برابري حقوق يکي از وسايل سياستگذاري بود.
* اين، در حالي ست که "دموکراسي" امروز، با اتوريته و انتخاب برتر عدهاي و ترجيح آن به انتخاب ديگران تعارضي ندارد، و اصلاً عين آن است.
* و اين، چيزي است که پذيرش و متعهد ماندن به آن، براي انسان امروز، يک معضل اخلاقي قلمداد ميشود. سپردن داوطلبانه قدرت به نيروهاي دموکراتيک، عملاً به معناي استعفا از محق واقعي تعيين سرنوشت است.
* انسان امروز، اخلاقاً نياز دارد تا "به رسميت شناخته شود". احتياج دارد تا کفايتش براي رتق و فتق مسائل خود پذيرفته شود. دموکراسي امروز، بدون پايههاي اخلاقي باستان و با حضور گروههاي قدرت و نفوذ، آشکارا نياز انسان براي "به رسميت شناخته شدن" اراده و ظرفيت اخلاقي براي زندگي انسان را انکار ميکند. اگر اين را درک کنيم، متوجه ميشويم که چرا در جوانان امروز، اين همه گرايش نيرومند اعتراض و آنارشي با هم جمع ميشود.
* پس، دموکراسي امروز، اساساً فاقد يک مضمون اخلاقي و منکر اراده بشري براي رقم زدن مسئولانه زندگي خويش است.
* دموکراسي صرفاً نوعي تکنيک براي تسهيل تصميمگيريهاي اجتماعي است.
* ولي اغلب "مبارزان راه آزادي" در ميدان "التحرير" اين را نميدانند، و اين ندانستن، بعدها اسباب سرخوردگي خواهد شد و مردم را در آينده نزديک از مشارکت سياسي بازخواهد داشت.
* خالي شدن دموکراسي از مضمون اخلاقي، مردم بنگلادش و پاکستان را نااميد ميکند. اعراب هم اگر از هماکنون که تنور جامعهشان گرم است فکري به حال اين خلاء اخلاقي نکنند، روزي مزه نوميدي را خواهند چشيد. آن وقت، راه براي نفوذ نيروهاي فاشيست و دولتهاي استعمارگر گشوده خواهد شد.
* در يک سطح تحليل عميقتر، صلاحيت تعيين سرنوشت هم تبديل به يک مفهوم فني و تکنيکي شده است و از مضمون فراگير اخلاقي دموکراسي آتني تهي گرديده است. اين چنين، ايدئولوژي مبتني بر تکنيک، به کرسي مينشيند و اعتقاد به اينکه روزگار ما دوره زوال ايدئولوژيهاي متکي به اخلاق است قوت ميگيرد. من فکر ميکنم که با اين شرايط، دموکراسيهاي امروز ذاتاً به سمت آنارشي و بيدولتي به معناي مصطلح حرکت ميکنند. عملاً دولتهاي دموکراتيک، توش و توان تصميمسازي مهمي ندارند، و آنها که تصميم ميگيرند، مقامات خبره اداري و فني هستند. اين گونه است که ديگر عجيب نيست که کشورهايي مانند لبنان و پرتغال، بيش از پانزده ماه و هجده ماه دولت نداشته باشند. دموکراسي آن قدر مزاحم است که نبودش اسباب دغدغه نگردد.
* تحول دموکراسيهاي ليبرال، معرف اين است که آرمان دموکراسي در شرف نابودي مسلم است. احزاب، ديگر نهادهايي نيستند که به صورت دموکراتيک عمل ميکنند. اولويت بخشيدن به پول رقابت را کج و معوج ميکند و زاينده فساد است. آثار مترتب بر ظهور تودههاي بيشکل و نشان در شهرها خصلت تعيين کننده رأي فردي را زايل ميکند. نامزدهايي که انتخاب شدهاند، ملتزم به اجراي تعهدات و قولهايي که قبل از انتخاب شدن داده بودند نيستند؛ عامل مؤثري هم وجود ندارد که آنها را به اين کار ترغيب کند.
* باز هم اگر بيشتر در موضوع کنکاش کنيم، درمييابيم که در نظام انتخاباتي مبتني بر پيروزي اکثريت تودهاي بيشکل، شدت رغبت و ميل رأي دهنده به حساب نميآيد. شرايط شکلگيري افکار عمومي، خود، قائم به وجود شرايط ديگري است، يعني اطلاعات و اخباري که به مردم ميدهند، در عين حال دستکاري شده و قالبي است. همگن کردن تعمدي و يکسويه برنامهها و سخنرانيها باعث ميشود که قوه تميز انتخاب کننده دقيق عمل نکند. در اين صورت رأي دادن به فريب سيستماتيک بدل ميشود.
* نتيجه درک اين وضع، بياعتنايي مضاعف مردم به امور سياسي و لاقيدي آنهاست که با امر مشارکت منافات دارد و به همين علت با دموکراسي در تضاد است.
* و نوع "جمهوري" محقق در ايران، که مستلزم زمينههاي عقيدتي خاص خود است، و قوياً از تاريخ اجتهاد شيعي سيراب ميشود، راهحلي براي اين دموکراسي مدرن است که قوياً چاشني اخلاقي کم دارد.
ختم کلام...
* لازمه بازگشت به اصل دموکراسي و روشهاي سياسي آن، بهرهبرداري از تمام امکاناتي است که پيوندي واقعي بين مردم و حاکمان ايجاد کند و اين نوع پيوند، خصوصاً بايد به لحاظ اخلاقي، موجه و قابل دفاع و درک باشد.
* مردمسالاري اخلاقي، يا نوع خاص آن که مردمسالاري ديني است، بويژه بر ضابطه اخلاقي دموکراسي که آن را به "جمهوري" تبديل ميکند تمرکز دارد و سعي ميکند تا نيروي اخلاقي حکومت را مجدداً در آن بدمد. مردمسالاري همبسته يا انداموار که به جوهر دموکراسي راستين نزديک باشد ميتواند در حول محور مفهوم برادري تأسيس گردد.