مهمانی
شنبه 27 فروردین 1390 3:24 PM
اول فكر كرد چه شانسی آورده است كه پيرمرد با آن عينک ذره بينی باز هم درست نمیبيند و میتواند كتاب 20 هزارتومانی را 1000 تومان بخرد. خم شد كتاب را از داخل كارتن برداشت يک سر شالش را كه افتاده بود داخل كارتن دوباره روی شانهاش انداخت و پرسيد:ـ چنده آقا؟
پيرمرد، كلاه پشمی روی سرش را كمی جابجا كرد، كارتن كتابها را از روی زمين برداشت و گذاشت پشت موتورش، زير سايه بان موتور، تا باران كتاب ها را خيس نكند.
:ـ نصف قيمت...
شب پيش، وقتی كلاه را از سر پيرزن برداشت دستهای ديگر از موهایِِ خرماییِِ كوتاه شده اش، به آن چسبيده بود. بعد هم كه نيمه شب از تهوعهای مكرر پیرزن بيدار شده بود، فوراً او را به بيمارستان رسانده بود. پيرمرد چشمان سرخش را گشادتر كرد و توی كتاب دنبال قيمتش گشت اما پيدا نكرد. زن فكر كرد اگر درست نمیبيند، خوب كسی را همراه خود بياورد، يا اصلا دقت كند، يا چرا عينكش را عوض نمیكند!... پيرمرد بالاخره قيمت را پيدا كرد و گفت:ـ 2هزارتومان...
زن با شک نگاهش كرد، كتاب را گرفت و نگاه كرد، 20 هزارتومان. پيرمرد صفرش را نديده بود. ياد پول توی كيفش كه افتاد، ترجيح داد فراموش كند، كه چشمان جوانش میتواند اشتباه پیرمرد را اصلاح کند. فکر کرد:ـ میتوانم با 9 هزار تومان بقيه پولم، وسايل مهمانی فردا شب را بخرم. 3 هزار تومان گوشت میگيرم كه کم بودنش توی قرمه سبزی معلوم نمیشود. 2 كيلو برنج هندی میگيرم قد كه بكشد زياد هم میشود، كمی هم برنج نيم دانه قاطیاش میكنم برای عطر و طعمش. ماستی كه تازه زدهام ترش است با آن دوغ درست میكنم. راستی از خيارهایی كه همسايه از باغشان آورده هنوز مانده، میتوانم ماست خيار درست كنم، سفره خالی نباشد. خوب میماند 2 هزار تومان برای ميوه.
با خوشحالی و عجله 1000 تومان از كيف درآورد و گذاشت توی كارتن. تمام ِ تمام ِتنش خيس ِخيس شده بود. دلش میخواست زودتر به شوهرش بگويد كه بالاخره كتاب مورد نظرش را برايش خريده است.
پيرزن زخم دور دهانش را با دستی كه سرم به آن وصل بود، پنهان كرد و با صدایی بم گفت:ـ چهارصد هزار تومان واسه يه تيكه رگِ پلاستيكی!
پيرمرد دست مشت شده اش را جلوش دراز كرد و پيرزن حدس زد داخلش چيست؛ آدامس، شكلات يا...
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.