درويش فرصت طلب
شنبه 27 فروردین 1390 1:28 PM
ظالمى را حكايت كنند كه سنگى بر سر درويشى زد. درويشى را مجال انتقام نبود.
آن سنگ را برداشت و با خود نگاه مى داشت تا كه سلطان بر آن ظالم خشم گرفت و در چاهش كرد.
درويش بيامد و آن سنگ را بر سر او كوفت . گفت : تو كيستى و اين سنگ چرا بر من زدى ؟ گفت : من فلانم و اين سنگ ، همان سنگ است كه تو بر من زدى .
گفت : اى شيرمرد! تا به اكنون كجا بودى ؟ گفت : از جاهت مى انديشيدم (922)، اكنون كه در چاهت ديدم ، فرصت غنيمت شمردم .