بيگانه اى آشنا
شنبه 27 فروردین 1390 12:26 PM
آورده اند كه كافرى بود در بنى اسرائيل كه ششصد سال در كفر گذرانيده بود. موسى عليه السلام به كوه طور مى شد، گفت : اى موسى ؛ خداى را بگوى كه مرا از خدايى تو ننگ مى آيد و اگر روزى دهند منى ، مرا روزى تو نمى بايد. موسى عليه السلام برفت پيغامها نرسانيد، شرم داشت از اين پيغام . حق تعالى گفت : اى موسى ! چرا پيغام آن بنده ما را نرسانيدى كه با ما بيگانگى مى كند؟ گفت : خداوندا! تو مى دانى كه وى چه گفت . حق تعالى گفت : اى موسى ! وى را بگوى كه اگر تو را از خدايى من ننگ مى آيد مرا از بندگى تو ننگ نمى آيد. اگر تو روزى من نمى خواهى من بى خواست تو، تو را روزى رسانم . موسى عليه السلام بازگشت و پيغامها رسانيد. آن كافر ساعتى سر در پيش افكند، آنگه سر بر آورد و گفت : اى موسى ! بزرگ پادشاهى است و كريم خداوندى است . دريغا كه عمر ضايع كردم . اسلام عرضه كن . اسلام عرضه كرد. آن كافر كلمه شهادت بر زبان راند و سجده كرد و جان به حق تسليم كرد. فرشتگان روح وى را به عليين (871) رسانيدند.