0

مرده بى نوا!

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

مرده بى نوا!
شنبه 27 فروردین 1390  12:02 PM

صالح مردى (نام وى احمد بن جنيد ) گفت : شب آدينه (822) به مسجد جمعه بصره مى شدم . راه بر گورستان كردم . چون به ميان گورستان رسيدم ، بنشستم . يك لحظه چشمم در خواب شد، ديدم كه گورها شكافته شد و از هر يكى شخصى بر آمد، و ديدم كه از براى هر يكى طبقى آوردند. هر يك طبق خود فرا گرفتند و به گور فرو شدند. در آخر جوانى بماند جامه اى كهنه پوشيده ، از براى وى هيچ فرود نيامد. چون به نااميدى خواست كه به گور خود فرو رود، گفتم : اى جوان ! اين طبقها چه بود كه براى تو هيچ نبود؟ گفت : خيراتى كه زندگان براى مردگان مى كنند؛ حق تعالى ثواب آن ، شب جمعه بديشان مى رساند. از براى من هيچ كس خيرى نكرد، (پس ) مرا هيچ فرو نيامد. گفتم : هيچ كس دارى ؟ گفت : در فلان محله . صالح گفت : بامداد بدان محله شدم ، پيش مادر آن جوان و آنچه ديده بودم ، با وى بگفتم . پير زن بگريست و در خانه شد و بدره اى (823) زر برون آورد و گفت : اين را بستان و از براى وى صدقه بده . من قبول كردم كه ديگر وى را فراموش نكنم . صالح گفت : از براى وى آن زر به صدقه دادم . ديگر شب جمعه به مسجد مى شدم . چون به ميان گورستان شدم ، بنشستم . بار ديگر چشمم در خواب شد، ديدم كه گورها شكافته شد و از هر گورى شخصى بر آمد. ديدم كه از آسمان طبقها فرود آمد و هر يكى طبق خود فرا گرفتند. جوان را ديدم كه جامه سفيد پوشيده و طبق خود فرا گرفته رو سوى من كرد و گفت : خداى از تو خشنود باد، چنانكه من از تو خشنودم . اين بگفت و روى به گورستان خود نهاد.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها