ناكامى نفس
شنبه 27 فروردین 1390 11:57 AM
ابراهيم ادهم به مكه مى شد، در پيش كاروان مى رفت تا كسى وى را نشناسد. پيروان قوم خبر يافتند به پيش وى باز رفتند. وى را نشناختند. گفتند: ابراهيم ادهم كجا رسيده است ؟ گفت : چه مى خواهيد از آن زنديق (816). ايشان وى را جفا كردند و بسيارى سيلى زدند كه چگونه ابراهيم ادهم را زنديق خوانى ؟ ابراهيم ادهم گفت : هان اى نفس ! خواستى كه خلقان استقبال تو كنند، بارى به نقد، سيلى خوردى . الحمدلله كه به كام دلت نديدم .