هماى سعادت
شنبه 27 فروردین 1390 11:51 AM
آورده اند كه سلطان محمود روزى به عزم شكار به صحرا برون رفته بود - با لشگر بسيار.
ناگاه همايى (776) از طرف هوا پيدا شد. جماعت حشم را چشم بر صورت هما افتاد، طربى در باطنشان ، طلبى از ظاهرشان برخاست . گفتند: برويم و خود را از سايه او پايه اى حاصل كنيم . سلطان نگاه كرد. جماعتى را ديد كه مسارعت (777)مى نمودند و خود را در سايه آن مرغ مى انداختند و اياز از جاى نمى جنبيد.
سلطان گفت : اى اياز! چرا نمى روى تا هما، سايه بر سرت اندازد تا سعادتت حاصل شود. از آنجا كه عقل و كياست غلام بود، روى بر زمين نهاد و گفت : كدام سعادت يابم بهتر از آنكه خودم را در سايه سم سمند (778)! پادشاه عالم افكنده ام . سلطان چون ادب و مراقبت غلام بديد، شفقتى در باطنش پديد آمد، مهرى در دلش پيدا شد، به اندك روزگارى او را متصرف مملكت خود گردانيد.