0

هماى سعادت

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

هماى سعادت
شنبه 27 فروردین 1390  11:51 AM

آورده اند كه سلطان محمود روزى به عزم شكار به صحرا برون رفته بود - با لشگر بسيار.
ناگاه همايى (776) از طرف هوا پيدا شد. جماعت حشم را چشم بر صورت هما افتاد، طربى در باطنشان ، طلبى از ظاهرشان برخاست . گفتند: برويم و خود را از سايه او پايه اى حاصل كنيم . سلطان نگاه كرد. جماعتى را ديد كه مسارعت (777)مى نمودند و خود را در سايه آن مرغ مى انداختند و اياز از جاى نمى جنبيد.
سلطان گفت : اى اياز! چرا نمى روى تا هما، سايه بر سرت اندازد تا سعادتت حاصل شود. از آنجا كه عقل و كياست غلام بود، روى بر زمين نهاد و گفت : كدام سعادت يابم بهتر از آنكه خودم را در سايه سم سمند (778)! پادشاه عالم افكنده ام . سلطان چون ادب و مراقبت غلام بديد، شفقتى در باطنش پديد آمد، مهرى در دلش پيدا شد، به اندك روزگارى او را متصرف مملكت خود گردانيد.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها