0

نفرين پدر و خسف زمين

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

نفرين پدر و خسف زمين
شنبه 27 فروردین 1390  11:33 AM

آورده اند كه يكى از بزرگان بصره گفت : خواستم كه به حج روم . از بصره بيرون شدم . جوانى ديدم كه پس از من در آمد، ركوه (744) و عصاى در دست به تعجيل مى رفت .
چون اندكى از پيش من برفت نعره اى بزد و به زمين فرو شد و ركوه و عصاى او بماند. من متحير شدم . پيرى را ديدم كه از پس در آمد و گفت : مگر به زمين فرو شد؟ گفتم : آرى ، تو چه دانستى ؟ گفت : او پسر من بود. از وى آزرده بودم كه بى اجازت من مى رفت . او را گفتم كه چون از اقطار(745) بصره بيرون روى كه ناگه خداى تعالى تو را بر زمين فرو برد. حق تعالى دعالى مرا اجابت كرد.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها