پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 12:33 PM
داستان معراج بر طبق روایات
معروف آن است که رسولخدا«ص»در آنشب در خانهام هانى دختر ابیطالب بود و از آنجا بمعراج رفت،و مجموع مدتىکه آنحضرت به سرزمین بیت المقدس و مسجد اقصى و آسمانهارفت و بازگشت از یک شب بیشتر طول نکشید بطورى که صبحآنشب را در همانخانه بود،و در تفسیر عیاشى است که امامصادق(ع)فرمود:رسولخدا«ص»نماز عشاء و نماز صبح را درمکه خواند،یعنى اسراء و معراج در این فاصله اتفاق افتاد،و درروایات به اختلاف عبارت از رسولخدا«ص»و ائمه معصومین روایتشده که فرمودند:
جبرئیل در آنشب بر آنحضرت نازل شد و مرکبى را کهنامش«براق» (1) بود براى او آورد و رسول خدا«ص»بر آن سوارشده و بسوى بیت المقدس حرکت کرد،و در راه در چند نقطهایستاد و نماز گذارد،یکى در مدینه و هجرتگاهى که سالهاىبعد رسولخدا«ص»بدانجا هجرت فرمود،و یکى هم مسجدکوفه،و دیگر در طور سیناء،و بیت اللحم-زادگاه حضرتعیسى(ع)-و سپس وارد مسجد اقصى شد و در آنجا نماز گذاردهو از آنجا به آسمان رفت.
و بر طبق روایاتى که صدوق(ره)و دیگران نقل کردهاند ازجمله جاهائى را که آن آنحضرت در هنگام سیر بر بالاى زمینمشاهده فرمود سرزمین قم بود که بصورت بقعهاى میدرخشید وچون از جبرئیل نام آن نقطه را پرسید پاسخداد:اینجا سرزمین قماست که بندگان مؤمن و شیعیان اهل بیت تو در اینجا گرد میآیندو انتظار فرج دارند و سختیها و اندوهها بر آنها وارد خواهد شد.
و نیز در روایات آمده که در آنشب دنیا بصورت زنى زیبا وآرایش کرده خود را بر آنحضرت عرضه کرد ولى رسول خدا«ص» بدو توجهى نکرده از وى در گذشت.
سپس به آسمان دنیا صعود کرد و در آنجا آدم ابو البشر را دید،آنگاه فرشتگان دسته دسته به استقبال آمده و با روى خندان برآنحضرت سلام کرده و تهنیت و تبریک گفتند،و بر طبق روایتىکه على بن ابراهیم در تفسیر خود از امام صادق(ع)روایت کردهرسولخدا«ص»فرمود: فرشتهاى را در آنجا دیدم که بزرگتر از اوندیده بودم و(بر خلاف دیگران)چهرهاى در هم و خشمناکداشت و مانند دیگران تبریک گفت ولى خنده بر لب نداشت وچون نامش را از جبرئیل پرسیدم گفت:این مالک،خازن دوزخاست و هرگز نخندیده است و پیوسته خشمش بر دشمنان خدا وگنهکاران افزوده میشود،بر او سلام کردم و پس از اینکه جوابسلام مرا داد از جبرئیل خواستم دستور دهد تا دوزخ را بمن نشاندهد و چون سر پوش را برداشت لهیبى از آن برخاست که فضا رافرا گرفت و من گمان کردم ما را فرا خواهد گرفت،پس از وىخواستم آنرا به حال خود برگرداند. (2)
و بر طبق همین روایت در آنجا ملک الموت را نیز مشاهدهکرد که لوحى از نور در دست او بود و پس از گفتگوئى که باآنحضرت داشت عرضکرد:همگى دنیا در دست من همچوندرهم(و سکهاى)است که در دست مردى باشد و آنرا پشت و روکند،و هیچ خانهاى نیست جز آنکه من در هر روز پنجبار بدانسرکشى میکنم و چون بر مردهاى گریه مىکنند بدانهامىگویم:گریه نکنید که من باز هم پیش شما خواهم آمد و پساز آن نیز بارها میآیم تا آنکه یکى از شما باقى نماند،در اینجا بودکه رسولخدا«ص»فرمود:براستى که مرگ بالاترین مصیبت وسختترین حادثه است،و جبرئیل در پاسخ گفت:حوادث پساز مرگ سختتر از آن است.
و سپس فرمود:
و از آنجا بگروهى گذشتم که پیش روى آنها ظرفهائى ازگوشت پاک و گوشت ناپاک بود و آنها ناپاک را مىخوردند و پاک رامیگذاردند،از جبرئیل پرسیدم:اینها کیانند؟گفت:افرادى از امت توهستند که مال حرام میخورند و مال حلال را وامیگذارند و مردمىرا دیدم که لبانى چون لبان شتران داشتند و گوشتهاى پهلوشان راچیده و در دهانشان میگذاردند،پرسیدم:اینها کیانند؟گفت: اینها کسانى هستند که از مردمان عیبجوئى مىکنند.و مردماندیگرى را دیدم که سرشان را با سنگ میکوفتند و چون حال آنها را پرسیدم پاسخداد:اینان کسانى هستند که نماز شامگاه و عشاءرا نمیخوانده و میخفتند،و مردمى را دیدم که آتش در دهانشانمیریختند و از نشیمنگاهشان بیرون مىآمد و چون وضع آنها راپرسیدم،گفت:اینان کسانى هستند که اموال یتیمان را به ستممیخورند،و گروهى را دیدم که شکمهاى بزرگى داشتند ونمىتوانستند از جا برخیزند گفتم:اى جبرئیل اینها کیانند؟ گفت:کسانى هستند که ربا میخورند،و زنانى را دیدم که برپستان آویزانند،پرسیدم:اینها چه زنانى هستند؟گفت: زنانزناکارى هستند که فرزندان دیگران را بشوهران خود منسوبمیدارند،و سپس بفرشتگانى برخوردم که تمام اجزاء بدنشانتسبیح خدا میکرد (3) .
و از آنجا به آسمان دوم رفتیم و در آنجا دو مرد را شبیهبیکدیگر دیدم و از جبرئیل پرسیدم: اینان کیانند؟گفت:هر دوپسر خاله یکدیگر یحیى و عیسى علیهما السلام هستند،بر آنها سلامکردم و پاسخ داده تهنیت ورود به من گفتند،و فرشتگان زیادىرا که به تسبیح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده کردم.
و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتیم و در آنجا مرد زیبائى راکه زیبائى او نسبتبه دیگران همچون ماه شب چهارده نسبتبستارگان دیگر بود مشاهده کردم و چون نامش را پرسیدم جبرئیلگفت:این برادرت یوسف است،بر او سلام کردم و پاسخ داد وتهنیت و تبریک گفت،و فرشتگان بسیارى را نیز در آنجا دیدم.
از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتیم و مردى را دیدم و چون ازجبرئیل پرسیدم گفت:او ادریس است که خدا ویرا به اینجاآورده،بر او سلام کرده پاسخ داد و براى من آمرزش خواست، وفرشتگان بسیارى را مانند آسمانهاى پیشین مشاهده کردم وهمگى براى من و امت من مژده خیر دادند.
سپس بآسمان پنجم رفتیم و در آنجا مردى را بسن کهولتدیدم که دورش را گروهى از امتش گرفته بودند و چون پرسیدمکیست؟جبرئیل گفت:هارون بن عمران است،بر او سلامکردم و پاسخ داد،و فرشتگان بسیارى را مانند آسمانهاى دیگرمشاهده کردم.
آنگاه به آسمان ششم بالا رفتیم و در آنجا مردى گندمگون وبلند قامت را دیدم که مىگفت: بنى اسرائیل پندارند منگرامىترین فرزندان آدم در پیشگاه خدا هستم ولى این مرد از مننزد خدا گرامىتر است،و چون از جبرئیل پرسیدم:کیست؟ گفت:برادرت موسى بن عمران است،بر او سلام کردم جوابداد و همانند آسمانهاى دیگر فرشتگان بسیارى را در حال خشوعدیدم.
سپس بآسمان هفتم رفتیم و در آنجا بفرشتهاى برخورد نکردمجز آنکه گفت:اى محمد حجامت کن و به امتخود نیزسفارش حجامت را بکن،و در آنجا مردى را که موى سر وصورتش سیاه و سفید بود و روى تختى نشسته بود دیدم و جبرئیلگفت:او پدرت ابراهیم است،بر او سلام کرده جواب داد وتهنیت و تبریک گفت،و مانند فرشتگانى را که در آسمانهاىپیشین دیده بودم در آنجا دیدم،و سپس دریاهائى از نور که ازدرخشندگى چشم را خیره میکرد،و دریاهائى از ظلمت وتاریکى،و دریاهائى از برف و یخ لرزان دیدم و چون بیمناکشدم جبرئیل گفت:این قسمتى از مخلوقات خدا است.
و در حدیثى است که فرمود:چون به حجابهاى نور رسیدمجبرئیل از حرکت ایستاد و بمن گفت:برو!
و در حدیث دیگرى فرمود:از آنجا به سدرة المنتهى رسیدم ودر آنجا جبرئیل ایستاد و مرا تنها گذارده گفت:برو!گفتم:اىجبرئیل در چنین جائى مرا تنها مىگذارى و از من مفارقتمیکنى؟گفت اى محمد اینجا آخرین نقطهاى است که صعود به آنراخداى عز و جل براى من مقرر فرموده و اگر از اینجا بالاتر آیم پر و بالم میسوزد (4) ،آنگاه با من وداع کرده و من پیش رفتم تا آنگاهکه در دریاى نور افتادم و امواج مرا از نور به ظلمت و از ظلمتبهنور وارد مىکرد تا جائیکه خداى تعالى میخواست مرا متوقفکند و نگهدارد آنگاه مرا مخاطب ساخته با من سخنانى گفت.
و در اینکه آن سخنانى که خدا بآنحضرت وحى کرده چه بودهاست در روایات بطور مختلف نقل شده و قرآن کریم بطور اجمالو سربسته میگوید«فاوحى الى عبده ما اوحى»- پس وحى کرد بهبندهاش آنچه را وحى کرد-و از اینرو برخى گفتهاند:مصلحتنیست در اینباره بحثشود زیرا اگر مصلحتبود خداى تعالىخود میفرمود،و بعضى هم گفتهاند:اگر روایت و دلیل معتبرىاز معصوم وارد شد و آنرا نقل کرد،مانعى در اظهار و نقل آننیست.
و در تفسیر على بن ابراهیم آمده که آن وحى مربوط بمسئلهجانشینى و خلافت على بن ابیطالب(ع)و ذکر برخى از فضائلآنحضرت بوده،و در حدیث دیگر است که آن وحى سه چیز بود:1- وجوب نماز2- خواتیم سوره بقره 3- آمرزش گناهان ازجانب خداى تعالى غیر از شرک، و در حدیث کتاب بصائر استکه خداوند نامهاى بهشتیان و دوزخیان را باو داد.
و بهر صورت رسولخدا«ص»فرمود:پس از اتمام مناجات باخداى تعالى باز گشتم و از همان دریاهاى نور و ظلمت گذشتهدر سدرة المنتهى بجبرئیل رسیدم و بهمراه او باز گشتم.
------------------------------------------------------
1- در توصیف براق در چند حدیث آمده که فرمود:از الاغ بزرگتر و از قاطر کوچکتر بود، داراى دو بال بود و هر گام که بر میداشت تا جائى را که چشم میدید مىپیمود،ابن هشام درسیره گفته براق همان مرکبى بود که پیغمبران پیش از آنحضرت نیز بر آن سوار شده بودند.و در حدیثى است که فرمود:صورتى چون صورت آدمى و بالى مانند بال اسب داشت، وپاهایش مانند پاى شتر بود.و برخى از نویسندگان روز هم در صدد توجیه و تاویل بر آمدهو«براق»را از ماده برق گرفته و گرفتهاند:سرعت این مرکب همانند سرعتبرق و نور بوده.
2- و در حدیثى که صدوق(ره)از امام باقر نقل کرده رسول خدا«ص»را از آن پس تا روزى که از دنیا رفت کسى خندان ندید.
3- صدوق(ره)در کتاب عیون بسند خود از امیر المؤمنین علیه السلام روایت کرده که فرمود: من و فاطمه نزد پیغمبر«ص»رفتیم و او را دیدم که بسختى میگریست و چون سبب پرسیدمفرمود شبى که بآسمانها رفتم زنانى از امتخود را در عذاب سختى دیدم و گریهام براى سختى عذاب آنها است.زنى را بموى سرش آویزان دیدم که مغز سرش جوش آمده بود،و زنى رابزبان آویزان دیدم که از حمیم(آب جوشان)جهنم در حلق او میریختند،و زنى را بهپستانهایش آویزان دیدم،و زنى را دیدم که گوشت تنش را میخورد و آتش از زیر او فروزان بود،و زنى را دیدم که پاهایش را بدستهایش بسته بودند و مارها و عقربها بر سرش ریخته بودند،و زنى را کور و کر و گنگ در تابوتى از آتش مشاهده کردم که مخ سرش از بینى اوخارج میشد و بدنش را خورده و پیسى فرا گرفته بود،و زنى را به پاهایش آویزان در تنورى ازآتش دیدم،و زنى را دیدم که گوشت تنش را از پائین تا بالا بمقراض آتشین مىبریدند،و زنى را دیدم که صورت و دستهایش سوخته بود و امعاء خود را میخورد،و زنى را دیدم کهسرش سر خوک و بدنش بدن الاغ و به هزار هزار نوع عذاب گرفتار بود،و زنى را بصورت سگ دیدم که آتش از پائین در شکمش میریختند و از دهانش بیرون میآمد و فرشتگان باگرزهاى آهنین بسر و بدنشان میکوفتند.
فاطمه که این سخن را از پدر شنید پرسید:پدرجان آنها چه عمل و رفتارى داشتند کهخداوند چنین عذابى برایشان مقرر داشته بود؟فرمود!اما آن زنى که بموى سر آویزان شدهبود زنى بود که موى سر خود را از مردان نامحرم نمىپوشانید،و اما آنکه بزبان آویزان بودزنى بود که با زبان شوهر خود را میآزرد،و آنکه به پستان آویزان بود زنى بود که از شوهرخود در بستر اطاعت نمىکرد،و زنى که به پاها آویزان بود زنى بود که بىاجازه شوهر ازخانه بیرون میرفت و اما آنکه گوشتبدنش را میخورد آن زنى بود که بدن خود را براى مردمآرایش میکرد،و اما زنى که دستهایش را به پاها بسته بودند و مار و عقربها بر او مسلط گشته زنى بود که به طهارت بدن و لباس خود اهمیت نداده و براى جنابت و حیض غسل نمىکرد و نظافت نداشت و نسبتبه نماز خود بىاهمیتبود،و اما آنکه کور و کر و گنگ بود آنزنى بود که از زنا فرزند دار شده و آنرا بگردن شوهرش میانداخت،و آنکه گوشت تنش رابمقراض مىبریدند آن زنى بود که خود را در معرض مردان قرار میداد،و آنکه صورت و بدنش سوخته و از امعاء خود میخورد زنى بود که وسائل زنا براى دیگران فراهم میکرد،وآنکه سرش سر خوک و بدنش بدن الاغ بود زن سخن چین دروغگو بود،و آنکه صورتش صورت سگ بود و آتش در دلش میریختند زنان خواننده و نوازنده بودند...و سپس بدنبال آنفرمود:
واى بحال زنى که شوهر خود را بخشم آورد و خوشا بحال زنى که شوهر از او راضى باشد.
4- سعدى در این باره گوید:
چنان گرم در تیه قربتبراند که در سدره جبریل از او باز ماند بدو گفت:سالار بیت الحرام که اى حامل وحى برتر خرام چو در دوستى مخلصم یافتى عنانم ز صحبت چرا تافتى بگفتا فراتر مجالم نماند بماندم که نیروى بالم نماند اگر یک سر موى برتر پرم فروغ تجلى بسوزد پرم
امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.