رشك پس از مرگ
شنبه 20 فروردین 1390 10:18 AM
آورده اند كه عيسى عليه السلام با مادر در كوه بودند و روزه مى داشتند و از گياه كوه افطار مى كردند. عيسى عليه السلام شبى در طلب گياه رفت . مريم براى نماز برخاست . ملك الموت بر وى سلام كرد. گفت : تو گيستى كه در اين شب تاريك بر من سلام مى كنى (كه دلم از تو ترسيد؟) گفت : ملك الموتم . گفت : به چه كار آمده اى ؟ گفت : به قبض روح تو. گفت : چندانم مهلت ده كه پسرم عيسى عليه السلام باز آيد. (گفت : مهلت نيست . گفت : چندان مهلت ده كه ماه بر آيد تا خود را ديگر باره به روشناى ماه ببينم .) گفت : مهلت نيست . روح وى را قبض كرد. عيسى باز آمد. مادر را ديد افتاده . پنداشت كه خفته است . بر بالين او بنشست تا وقت افطار بگذشت . آواز داد كه اى مادر برخيز تا روزه بگشاييم .
از بالاى سر خود آوازى شنيد كه اى عيسى ! با مرده سخن مى گويى ؟ خدايت مزد دهاد(609) به مرگ مادر. عيسى عليه السلام به كار وى قيام كرد. چون وى را دفن كرد بر سر خاك مادر بنشست و مى گريست . از بالاى سر خود آوازى شنيد. نگاه كرد، مادر را ديد در بهشت (در) كوشكى (610) از ياقوت سرخ بر تختى از زمرد سبز. گفت : اى مادر سخت اندوهگينم از ناديدن تو گفت : اى فرزند! مونس خود خداى رادان تا هرگز غمناك نگردى . گفت : اى مادر! روزه ناگشاده از دنيا برون شدى . گفت : خداى تعالى مرا روزه گشادنى (اى ) فرستاد كه بر خاطر هيچ آدمى نگذرد. گفت : اى مادر! هيچ آرزويى دارى . گفت : آرى . آرزوى من آن است كه ديگر بار به دنيا آيم تا يك روز روزه دارم و يك شب نماز بپاى دارم .
اى پسر! اكنون كه مى توانى و زمام اختيار در دست تو است ، عمل كن پيش از آنكه به چنگال مرگ گرفتار شوى .