هواى وصل
شنبه 20 فروردین 1390 9:26 AM
عبدالواحد رازى گويد: سالى با جماعتى به سفر دريا شديم . چون به ميان دريا رسيديم ، بادى بر آمد و كشتى را به جزيره اى انداخت . در آن جزيره غلامى سياه ديدم نشسته بود و صنمى (534) در پيش داشت ، منحوتى (535) را معبود ساخته و معبود را ضايع گذاشته ؛ گفتم : اى غلام ! اين را معبودى نشايد. گفت : پس معبود كدام است ؟ گفتم : خداى آسمان و زمين و عرش و كرسى . گفت : آخر اين معبود را نامى بود؟ گفتم : هو الله الذى لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمنين المهيمن العزيز الجبار المتكبر (536)؛ من اين آيت مى خواندم و غلام مى گريست . آنگه اسلام بر وى عرضه كردم . قبول كرد و با ما در كشتى نشست و همه روز به عبادت مشغول بود. چون شب در آمد، و ما هر يك از اداى فرايض فارغ شديم و روى به خابگاه آورديم غلام به تعجب بر ما نگاه كرد و گفت : اى قوم ! مگر خداى شما خسبيد؟ گفتم : كلا و حاشا(537)، لا تاءخذه سنة و لا نوم (538) ؛ گفت : بئس العبيد اءنتم تنامون و موليكم لا ينام . ف .ين اءنتم من خدمة موليكم . . انصاف بده كى روا باشد كه خواجه بيدار باشد و بنده در خواب ؟! همه شب در تضرع و زارى بود. چون صبح صادق سر از دريچه مشرق بر آورد حال بر غلام بگرديد، در تاءى (539) مرگ افتاد، در زعر(540) و النازعات (541) گرفتار شد. زورق (542) حياتش در غرقاب : قل يتوفيكم ملك الموت (543) ؛ غرق شد و جان عزيز به حق تسليم . به كار وى قيام كردم . شبانه وى را در خواب ديدم در بهشت كه در كوشكى (544) از ياقوت سرخ بر تختى از زمرد سبز نشسته و هزار ملايك در پيش وى صف زده و روى سياه غلام چون ماه شب چهارده شده به من نگريست . در وى نگاه كردم ، اين آيت مى خواند: و الملائكة خلون عليهم من كل باب سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار (545).