ملک سلیمان
شنبه 20 فروردین 1390 9:08 AM
محمد بن كعب گفت : لشگر سليمان عليه السلام صد فرسنگ بود. بيست و پنج فرسنگ آدميان را بودند و بيست و پنج فرسنگ جنيان و بيست و پنج فرسنگ (وحس و بيست و پنج فرسنگ ) مرغان و از براى وى بساطى ساخته بودند از زر و ابريشم يك فرسنگ در يك فرسنگ و او را سريرى بود زرين در ميان بساط نهادندى و سه هزار كرسى سيمين و زرين پيرامن آن بنهادندى . پيغمبران بر كرسيهاى زرين نشستندى عالمان بركرسيهاى سيمين گرد بر گرد ايشان آدميان و در پس ايشان جنيان (در پس جنيان و حوش و) از بالاى سر ايشان مرغان پر زدندى باد را امر كردى تا شادروان (435)برداشتى بامداد يك ماهه راه ببردى و شبانگاه باز آوردى كه : عدوها شهر و رواحها شهر (436) باد را زهره (437) دم زدن نه غبار را ياراى بر خاستن نه ميغ (438) را قوت ترفع (439) و تصاعد (440) نه آفتاب را فرمان گرم تافتن نه جمله طيور بر بالاى شادروان او پر در پر زده و هر يكى را جايى معين كرده . روزى مى گذشت به وادى نمل رسيد. مورچه اى كه رئيس و پيشواى مورچگان بود به بالاى بلندى بر آمد و آواز داد به مورچگان كه در خانه هاى
خود رويد تا سليمان و لشگرش شما را نكشند و در زير پاى نيارند و ايشان را از شما خبر نباشد: قالت نملة يا ايها النمل ادخلوا مساكنكم لا يحطمنكم سليمان و جنوده و هم لا يشعرون (441) باد سخنش را به گوش سليمان رسانيد سليمان از گفتار وى بخنديد كس فرستاد و وى را بخواند و گفت اين سخن چرا گفتى ؟ گفت : من مهترم بر مهتران نصيحت رعايا واجب باشد و من عذر شما بخواستم و گفتم : و هم لا يشعرون و گفته اند كه آن مورچه گفت : كه من حطم (442) نفس نخواستم حطم دل خواستم ترسيدم كه دلهاى ايشان گرفته گردد به نظر در ملك تو و از تسبيحى كه ايشان راست باز مانند. سليمان گفت : عظنى . مرا وعظى گوى . گفت : دانى كه چرا پدرت را دواوود خواندند؟ گفت : بگوى . گفت : لانه داوى جرحه فود. مداومت جراحت خود كرد مودود و دوست داشته شد. گفت : دانى كه چرا باد را در فرمان تو كردند؟ گفت : بگوى . گفت تا بدانى كه ملك تو ملك همه دنيا بر باد است و هر چه بناى او بر باد بود، پايدار نبود. سليمان گفت : بار خدايا! مرا الهام ده تا شكر نعمت تو كنم آن نعمتى كه بر من كرم كردى و بر پدر و مادر من .(443) و تفقد الطير فقال ما لى لا ارى الهدهد (444) روزى سليمان بر تخت تكيه داده بود و شادروان مى گذشت فرجه اى در ميان ظلال اجنحه طيور پديد آمد(445) آفتاب از آن فرجه روشنى فروگذشت سليمان برنگريست جاى هدهد خالى ديد. (هدهد) گفت : يك ساعت به هوا در روم و در طول عرض دنيا نگرم در هوا رفت و از راست و چپ نگريست بوستانى ديد از آن بلقيس به آن بوستان رفت هدهدى ديگر را ديد. آن هدهد از وى پرسيد كه از كجا مى آيى ؟ گفت : از شام با سليمان بودم . گفت سليمان كيست ؟ گفت : پادشاه جن و انس و وحوش و طيور. تو از كجايى كه سليمان را نشناسى ؟ گفت : از اين ولايت گفت : پادشاه اين ولايت كيست ؟ گفت : زنى نام وى بلقيس او را ملكى عظيم است . دوازده هزار قايد (446) دارد و هر قايدى هزار سوار. اگر خواهى بيا و ملك او را بنگر هدهد برفت و ملك و پادشاهى و خدم و حشم بلقيس را بديد و بازگشت . سليمان چون وى را طلب كرد، نيافت . گفت : لاعذبنه عذابا شديدا او لاذبحنه او لياتينى بسلطان مبين (447) عقاب ! وى را طلب كن عقاب هوا گرفت هدهد را ديد كه از جانب يمن يم آيد. عقاب خواست كه چنگال به وى زند. زنهار خواست عقاب گفت : مگر از تهديد وعيد (448) سليمان خبر ندارى و از عقاب (449) او نمى ترسى ؟ گفت : سليمان چه فرمود؟ عقاب گفت كه سليمان فرمود كه عذاب سختش كنم يا بكشم يا حجتى (450) روشن بياورد گفت : باكى نيست حجتى روشن دارم و با وجودى كه روشن حجتى داشت مى ترسيد و مى لرزيد(451)
هدهد را پيش سليمان بردند پر در پاى انداخته به تواضع و مذلت سليمان دست دراز كرد و سرش گرفت و پيش خود كشيد و بانگ بر وى زد كه كجا بودى ؟ من امروز تو را عذابى كنم كه هيچ مرغى را نكرده باشم .
هدهد گفت : يا نبى الله ! عاجزوار پيش تو آمده ام و بر خاك مذلت افتاده خوار ايستاده ام . حكم تو راست . بيت :
باز آمده ام چو عاجزان بر در تو
اما بازانديش از آن روزى كه تو را پيش حق تعالى بدارند. سليمان چون اين سخن بشنيد، رويش زرد گشت . دست از وى بداشت گفت : آخر كجا بودى ؟ گفت : يا نبى الله ! به شهر سبا افتادم قطره اى آب ندامت در طبقه حدقه (452)بلقيس بديدم ابليس پر تلبيس (453) مانده تختى دارد كه هيچ كس ندارد دين آن ماه روى آفتاب پرستيدن است . سليمان گفت : بنگرم كه سخن تو راست است يا دروغ نامه اى بنوشت و مهرى از مشك بر وى نهاد و هدهد را پيش خود خواند و گفت : تو رسول منى و تو را خلعتى (454) داد دست مبارك به تن او فرود آورد. الوان (455) مختلف بر وى پديد آمد. انگشت بر سرش زد تاج بر سر وى پديد آمد نامه را در منقار او نهاد و گفت : اذهب بكتابى هذا(456) هدهد هوا گرفت پيش از آنكه عادتش بود. برفت هدهد ديگر بنگريست وى را بديد گفت اين چه ترفع (457) و تكبر(458) است ؟ گفت : چرا ترفع و تكبر نكنم كه من رسول رسول خدايم . خلعت او در بر من تاج او بر سر من نامه او بر منقار من پس هدهد بسيار رفت و بر دريچه قصر بلقيس نشست و آن سوراخى بود كه از آنجا در كوشك (459) افتادى هدهد بالها بگشاد و سوراخ را چنان بگرفت كه آفتاب در آنجا نيفتاد. چون آفتاب ديرتر آمد، بلقيس برنگريست . مرغكى را ديد كه راه آفتاب را بگرفته و نامه اى در منقار خود دارد. پس هدهد نامه را بر سينه وى انداخت بلقيس نامه را برگرفت و باز كرد و به مهر نگاه كرد مهر ايمان در دلش بجنبيد بزرگان قوم خود را بخواند و گفت : يا ايها الملوا انى القى الى كتاب كريم (460) اى مهتران و اعيان لشگر! بدانيد كه نامه اى بزرگوار به من انداخته اند.
اينك سر و تيغ هر چه خواهى مى كن
تا چرا نامه را بزرگوار و كريم گفت ؟ گفته اند: از براى كرم و شرف صاحبش و گفته اند: براى آنكه مهر بر وى نهاده بود. از اينجاست كه خواجه فرمود كه : كرم الكتاب ختمه (461) و گفته اند از آنجا كه در اولش بسم الله الرحمن الرحيم نوشته بود.
گفتند: از كيست اين نامه ؟ گفت : انه من سليمان و انه بسم الله الرحمن الرحيم الا تعلوا على و اتونى مسلمين (462) اين نامه از سليمان است و در آنجا نوشته است كه بسم الله الرحمن الرحيم بايد كه بر من گردن كشى نكنيد و بزرگى نجوييد و همه پيش من آييد گردن نهاده و اسلام آورده .
بلقيس گفت : اى مهتران و اشراف قوم من ! چه فتوا مى دهيد و چه مصلحت مى بينيد؟ گفتند: ما مردان روزگار و شجاعان كارزاريم فرمان توراست هر چه فرمايى آن كنيم بلقيس چون اين سخن بشنيد گفت : راءى شما حرب است و راءى من صلح و صلح بهتر باشد از حرب و شما مى دانيد كه پادشان چون در شهر و دهى روند آن شهر و ده را با غضب و غلبه خراب كنند و عزيزان آن شهر را ذليل و خوار كنند. مصلحت من آن است كه هديه اى راست كنم و بفرستم و احوال بازدانم وهب (463) گفت : پانصد غلام و پانصد كنيزك فرستاد و همه را يك رنگ جامه در پوشيد تا بر سليمان مشتبه (464) شود و اسبهاى تازى (465) با زينهاى مرصع (466) و پانصد خشت (467) سيمين و زرين و تاج مرصع به انواع جواهر و درى يتيم ناسفته (468)
و مهره كج سفته (469) در حقه اى (470) نهاده و نامه اى نوشت كه اگر تو پيغمبرى فرق كن كه غلامان كدامند و كنيزان كدام و بگو در حقه چيست ؟ و رسول را گفت : چون بگويد در حقه چيست بگو تا ناسفته را سوراخ كند و سفته را رشته دركشد هدهد از پيش بپريد و سليمان را خبر داد. سليمان جنيان را بفرمود تا خشتهاى زرين و سيمين راست كردند چندانكه ميدان او بود خشتها در انداختند و بفرمود تا اسبان از دريا بر آورند كه از آن نيكوتر نباشد و همه را زينهاى زرين برنهادند و به دو صف در ميدان بداشتند بفرمود تا چهار هزار كرسى زرين و سيمين بر راست و چپ او نهادند و وزرا و علما بر آنجا نشستند. جنيان در پس آدميان و سباع (471) از پس ايشان و مرغان بر بالاى سر ايشان پر در پر زده . رسولان بلقيس چون برسيدند اسبان ديدند بدان نيكويى بر خشتهاى زرين و سيمين بداشته آنچه داشتند در چشم ايشان حقير آمد. چون به سباع رسيدند بترسيدند ايشان را گفتند: بگذريد كه ايشان جز به فرمان سليمان ضرر به كسى نمى رسانند چون به ديوان (472) رسيدند از نظرهاى هولناك و بيمناك ايشان فروماندند گفتند: بگذريد و مترسيد چون پيش سليمان رسيدند سليمان ايشان را پرسيد و گشاده روى و خندان در ايشان نگاه كرد. نامه بلقيس را عرضه كردند سليمان گفت : حقه را بياوريد بياوردند جبرئيل سليمان را خبر داد. سليمان گفت : درى ناسفته است و مهره كج سفته . گفتند: راست گفتى . اكنون بفرماى تا ناسفته را سوراخ كنند و سفته را رشته دركشند سليمان گفت : كه (473) اين سفته را رشته در تواند كشيد؟ كرمى سفيد آمد و گفت : من پس ريسمان در دهن گرفت و به يك جانب در رفت و از ديگر جانب بيرون آمد و گفت كيست كه ناسفته را سوراخ كند؟ گفتند: كار لينك است وى را بخواندند بيامد و سوراخ كرد غلامان و كنيزان را بفرمود تا دست و روى بشستند كنيزان آب بر باطن ساعد (474) ريختند و غلامان بر ظاهر(475) ايشان را از يكديگر جدا كرد هديه ها را باز پس فرستاد و رسولان را گفت : بلقيس را بگوييد كه ما را به مال شما حاجت نيست غرض من آن است كه شما به دين و طاعت من در آييد اگر نه لشگرى مى فرستم كه شما را طاقت مقاومت آن نباشد رسولان برفتند و احوال باز گفتند. بلقيس بدانست كه سليمان پيغمبر است و كسى را قوت مقاومت او نباشد بفرمود تا تخت او را در خانه نهادند و نگهبانان را بر آن موكل كرد و با دو هزار امير رو به لشگرگاه سليمان نهاد. چون سليمان از آمدن او خبر يافت ، گفت : كيست كه تخت وى پيش من آورد پيش از آنكه وى بدينجا رسد؟ عفريتى (476) گفت من بيارم پيش از آنكه تو از مقام خود برخيزى گفت : زودتر از اين خواهم يكى نزديك وى بود عالمى از كتاب ود گفت : من بيارم پيش از آنكه چشم بر هم زنى سليمان چون بازنگريست تخت بلقيس را ديد در پيش خود گفته اند: آن عالم آصف برخيا بود. خداى را بدين دو نام بخواند كه ؛ ياحى ياقيوم .
بعضى روايات آمده است كه دويست ارش (477) قامت و بالاى تخت و هشتاد ارش پهناى آن بود بنگر كه چون بزرگ بوده باشد كه خدا آن را عظيم خوانده است كه : ولها عرش عظيم (478)
روايت است كه چون بلقيس بيامد به قصد آنكه پيش سليمان رود سليمان را سيصد و هفتاد جاثليق (479) بود. در زير دست هر جاثليق هزار سوار و بر قول محمد بن اسحاق دوازده هزار قبول (480) بود و با هر قبولى صد هزار مرد بود ديوان ترسيدند كه سليمان وى را به زنى قبول كند و سركوب ايشان شود و بلقيس زنى بود با خرد و كمال ديوان بر او حسد برند سليمان را گفتند كه وى همچون حيوان سم دارد و پاى او مو دارد و خرد ندارد. او را امتحان كردند كه : نكروا لها عرشها (481) بدان وجه كه بيانش در تفسير است ، وى جواب داد آنگه سليمان را معلوم شد كه دروغ گفته بودند كه وى بى عيب بود و بى شبه (482) پس امتحان كردند پاى وى را به كوشك آبگينه (483) گروهى كه برداشت سليمان ديوان را گفت علاج وى چه باشد؟ ديوان آهك و زرنيخ (484) در هم آميختند و بلقيس در پاى خود ماليد و پاك شد و قول اصح (485) آن است كه مو نداشت .
آورده اند كه سليمان را هفتصد زن بود آزاد و هفتصد كنيز، و گروهى گويند: هزار و چهار صد آزاد و ششصد كنيز در مطبخ (486) سليمان از خداى تعالى درخواست كه مهمانى خلايق بكند ترتيب آن بداد در چهار ماه همه آدميان و ديوان و پريان و ستوران (487) طعام فرا آوردند ديوان از كوه ديگ مى تراشيدند هر يكى چون كوهى زيرش تهى مى كردند آب را فرمود كه خود مى آمد و در ديگها مى شد باد را فرمود تا خلقان را جمع مى كرد كه كس نتوانست كه حساب وى كند تا مدت چهار ماه پس سليمان مناجات كرد كه : يارب ! هيچ خلقى باشد كه اين طعامها بخورد حق تعالى وحى كرد كه من دابه اى آفريده ام در دريا كه اين طعامها يك لقمه بيش نيست وى را بعد از آن سليمان ثناى حق تعالى گفت و خلق را طعام داد.
روايت است كه سليمان يك ماه يا دو ماه به نماز ايستاد چنانكه به هيچ كس نپرداخت .
بدان كه مدت مملكتش سى و دو سال بود و مدت عمرش شصت و يك سال .