0

صبر و محنت ايوب

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

صبر و محنت ايوب
چهارشنبه 17 فروردین 1390  10:13 AM

ايوب عليه السلام پيش از محنت ، چهل سال در نعمت و دولت بود. چهارصد غلام ، شبان و ساربان داشت . جبرئيل روزى بيامد كه اى ايوب ! چهل سال است كه در نعمتى . نعمت به محنت بدل خواهد گرديد. توانگرى به درويشى ، تندرستى به بيمارى قرار خواهد يافت . ايوب گفت : باكى نبود. ما تن در قضا دهيم . آنچه رضاى او باشد، چنان بود. بيت :

گر پاره كنى ز فرق سر تا به قدم
موجود شوم از عشق تو من ز عدم
جانى دارم فداى تو گردانم
خواهيش به شادى كش و خواهيش به غم
ايوب چند سال منتظر بلا مى بود. روزى نماز بامداد بگزارد و پشت به محراب رسالت باز نهاد. ناگاه فريادى برآمد. نگاه كرد شبان را ديد كه مى آيد فرياد و زارى كنان و گفت : سيلى از دامن كوهسار فرود آمد و گله را به دريا راند. شبان در اين حكايت بود كه ساربان آمد جماه چاك كرده (325) و خاك بر سر ريخته ؛ گفت : سمومى (326) در آمد كه اگر بر كوه زدى صحرا گردى و اگر سوى خورشيد زدى ثريا(327) گردى ، بر شتران زد و همه را هلاك كرد. ناگاه باغبان در آمد نوحه كنان كه اى ايوب ! صاعقه اى در آمد و جمله درختان را بسوخت . ايوب اين حكايت مى شنيد و تسبيح مى كرد. ناگه اتابك (328) فرزندان در آمد، سنگ بر سينه زنان و فريادكنان كه اى ايوب ! دوازده پسرت به مهمان برادر مهين بودند. سقف خانه بر سر ايشان افتاد. بعضى لقمه را در دهان و بعضى را دست در كاسه ، ايشان به طعام خوردن مشغول ؛ قضا ايشان را لقمه در دهن فنا كرد كه يكى از ايشان زنده نماند. ايوب پشت به محراب باز نهاده گريه بر وى زور آورد. در حال خود را دريافت و به سجده افتاد و گفت : باكى نبود. چون تو را دارم همه چيز دارم . بيت :
گر مرا هيچ نباشد نه به دنيا نه به عقبى
چون تو دارم همه دارم دگرم هيچ مباد
چون مال و فرزندانش برفت . انواع بيمارى و بلا روى به وى نهاد. او سينه را سپر كرد و دل را هدف گردانيد. جان را جام ساخت ، زهر قهر بلا نوش ‍ مى كرد تا شخص سلامتش دادم ملامت شد. نكته عطا، نقطه بلا گشت و به قوت نبوت صبر كرد. چون زخم متواتر شد دزدان بلا شبيخون كردند و رخنه در ديوار قالبش افكندند. يكى از ايشان قصد گنج خانه معرفت او كرد كه دل است . او فرياد انى مسنى الضر (329) بر آورد، گفت : خدايا! تا طلسم جسم مى شكستند صبر مى كردم كه حق من بود. اكنون كه قصد خزانه معرفت و خانه محبت تو كرده اند، خزانه خود را به تاراج (330) مده . بيت :
چون تو در جانى بجز جان جمله را تاءخير كن
تا بجز جانان من كس را نبيند جان من
در گفتار مسنى الضر كه ايوب گفته است قولهاى ديگر گفته اند. يكى آن است كه چون ايوب ايام بليتش دراز شد، شيطان كوته انديش ‍ خام طمع ، ايوب را گفت : اگر مى خواهى كه از بالا برهى فاسجد لى سجده مرا يك سجده كن . ايوب بانگ بر وى زد و وى را براند. آن ملعون چون از ايوب نااميد شد زنش رحمه را وسوسه كردن گرفت . دل ايوب از غيرت بسوخت . گفت : از بلا ننالم اما از طمع خام اعدا نالم .
قولى ديگر آن است كه از بلا نناليد. از كشف بلا بناليد. زيرا كه ايوب را وحى رسيده بود كه اى ايوب ! هفتاد كس از انبياء و رسل اين بلا از ما التماس كردند. ما به لطف خود اين بلا را به كلبه عزيز تو فرستاديم . چون بلا قصد رفتم كرد. ايوب از فراقش بناليد، گفت : انى مسنى الضر (331)، لاجرم پادشاه عالم خلعت (332) انا وجدناه صابرا (333) در وى پوشانيد.
القصه چون مدت محنت به سر آمد، جبرئيل آمد و گفت : اى ايوب ! پاى برزمين زن . چون پاى بر زمين زد، دو چشمه آب روان گشاده شد: يكى سرد و يكى گرم .
و گفته اند كه چشمه يكى بود، در وقت آشاميدن سرد بود و در وقت غسل كردن گرم .
ايوب پاره اى بر خود ريخت و شربتى بياشاميد. علت (334) ظاهر و باطن برفت ، جوانى و صورت نيكو، نيكو به وى باز آمد. جبرئيل حله اى (335) به وى پوشانيد و تاجى بر سرش نهاد. زنش رحمه غايب بود. چون باز آمد. ايوب را نشناخت ؛ در صحرا مى گشت و ايوب را مى جست و مى گريست و نوحه مى كرد.
ايوب آواز داد كه اى ضعيفه ! كه را مى طلبى ؟ بيمارى داشتم كه مونس ‍ من بيچاره بود، وى را گم كرده ام و هر چند مى طلبم ، نمى يابم ، بيت :
گم كرده ام آرام دل خود را از آن گم كرده ام
وز خويشتن سيرم كه من پيوند جان گم كرده ام
ايوب گفت : بيمار تو با كه مانستى ؟ گفت : در وقت صحت و جوانى به تو مانست .
گفت : چه نام داشت ؟ گفت : ايوب . گفت : بيا كه ايوب منم . رنج به راحت بدل شد و محنت به دولت . حق تعالى مال و فرزندان دو چندان به وى داد.
چنانكه فرمود: و وهبنا له اهله و مثلهم معهم رحمه منا و ذكرى لاولى الالباب

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها