ايوب عليه السلام پيش از محنت ، چهل سال در نعمت و دولت بود. چهارصد غلام ، شبان و ساربان داشت . جبرئيل روزى بيامد كه اى ايوب ! چهل سال است كه در نعمتى . نعمت به محنت بدل خواهد گرديد. توانگرى به درويشى ، تندرستى به بيمارى قرار خواهد يافت . ايوب گفت : باكى نبود. ما تن در قضا دهيم . آنچه رضاى او باشد، چنان بود. بيت :
گر پاره كنى ز فرق سر تا به قدم
|
موجود شوم از عشق تو من ز عدم
|
خواهيش به شادى كش و خواهيش به غم
|
ايوب چند سال منتظر بلا مى بود. روزى نماز بامداد بگزارد و پشت به محراب رسالت باز نهاد. ناگاه فريادى برآمد. نگاه كرد شبان را ديد كه مى آيد فرياد و زارى كنان و گفت : سيلى از دامن كوهسار فرود آمد و گله را به دريا راند. شبان در اين حكايت بود كه ساربان آمد جماه چاك كرده (325) و خاك بر سر ريخته ؛ گفت : سمومى (326) در آمد كه اگر بر كوه زدى صحرا گردى و اگر سوى خورشيد زدى ثريا(327) گردى ، بر شتران زد و همه را هلاك كرد. ناگاه باغبان در آمد نوحه كنان كه اى ايوب ! صاعقه اى در آمد و جمله درختان را بسوخت . ايوب اين حكايت مى شنيد و تسبيح مى كرد. ناگه اتابك (328) فرزندان در آمد، سنگ بر سينه زنان و فريادكنان كه اى ايوب ! دوازده پسرت به مهمان برادر مهين بودند. سقف خانه بر سر ايشان افتاد. بعضى لقمه را در دهان و بعضى را دست در كاسه ، ايشان به طعام خوردن مشغول ؛ قضا ايشان را لقمه در دهن فنا كرد كه يكى از ايشان زنده نماند. ايوب پشت به محراب باز نهاده گريه بر وى زور آورد. در حال خود را دريافت و به سجده افتاد و گفت : باكى نبود. چون تو را دارم همه چيز دارم . بيت :
گر مرا هيچ نباشد نه به دنيا نه به عقبى
|
چون تو دارم همه دارم دگرم هيچ مباد
|
چون مال و فرزندانش برفت . انواع بيمارى و بلا روى به وى نهاد. او سينه را سپر كرد و دل را هدف گردانيد. جان را جام ساخت ، زهر قهر بلا نوش مى كرد تا شخص سلامتش دادم ملامت شد. نكته عطا، نقطه بلا گشت و به قوت نبوت صبر كرد. چون زخم متواتر شد دزدان بلا شبيخون كردند و رخنه در ديوار قالبش افكندند. يكى از ايشان قصد گنج خانه معرفت او كرد كه دل است . او فرياد انى مسنى الضر (329) بر آورد، گفت : خدايا! تا طلسم جسم مى شكستند صبر مى كردم كه حق من بود. اكنون كه قصد خزانه معرفت و خانه محبت تو كرده اند، خزانه خود را به تاراج (330) مده . بيت :
چون تو در جانى بجز جان جمله را تاءخير كن
|
تا بجز جانان من كس را نبيند جان من
|
در گفتار مسنى الضر كه ايوب گفته است قولهاى ديگر گفته اند. يكى آن است كه چون ايوب ايام بليتش دراز شد، شيطان كوته انديش خام طمع ، ايوب را گفت : اگر مى خواهى كه از بالا برهى فاسجد لى سجده مرا يك سجده كن . ايوب بانگ بر وى زد و وى را براند. آن ملعون چون از ايوب نااميد شد زنش رحمه را وسوسه كردن گرفت . دل ايوب از غيرت بسوخت . گفت : از بلا ننالم اما از طمع خام اعدا نالم .
قولى ديگر آن است كه از بلا نناليد. از كشف بلا بناليد. زيرا كه ايوب را وحى رسيده بود كه اى ايوب ! هفتاد كس از انبياء و رسل اين بلا از ما التماس كردند. ما به لطف خود اين بلا را به كلبه عزيز تو فرستاديم . چون بلا قصد رفتم كرد. ايوب از فراقش بناليد، گفت : انى مسنى الضر (331)، لاجرم پادشاه عالم خلعت (332) انا وجدناه صابرا (333) در وى پوشانيد.
القصه چون مدت محنت به سر آمد، جبرئيل آمد و گفت : اى ايوب ! پاى برزمين زن . چون پاى بر زمين زد، دو چشمه آب روان گشاده شد: يكى سرد و يكى گرم .
و گفته اند كه چشمه يكى بود، در وقت آشاميدن سرد بود و در وقت غسل كردن گرم .
ايوب پاره اى بر خود ريخت و شربتى بياشاميد. علت (334) ظاهر و باطن برفت ، جوانى و صورت نيكو، نيكو به وى باز آمد. جبرئيل حله اى (335) به وى پوشانيد و تاجى بر سرش نهاد. زنش رحمه غايب بود. چون باز آمد. ايوب را نشناخت ؛ در صحرا مى گشت و ايوب را مى جست و مى گريست و نوحه مى كرد.
ايوب آواز داد كه اى ضعيفه ! كه را مى طلبى ؟ بيمارى داشتم كه مونس من بيچاره بود، وى را گم كرده ام و هر چند مى طلبم ، نمى يابم ، بيت :
گم كرده ام آرام دل خود را از آن گم كرده ام
|
وز خويشتن سيرم كه من پيوند جان گم كرده ام
|
ايوب گفت : بيمار تو با كه مانستى ؟ گفت : در وقت صحت و جوانى به تو مانست .
گفت : چه نام داشت ؟ گفت : ايوب . گفت : بيا كه ايوب منم . رنج به راحت بدل شد و محنت به دولت . حق تعالى مال و فرزندان دو چندان به وى داد.
چنانكه فرمود: و وهبنا له اهله و مثلهم معهم رحمه منا و ذكرى لاولى الالباب