زمزمه های آسمانی
پنج شنبه 11 فروردین 1390 12:12 AM
|
زمزمه های آسمانی
|
|
نیایش با نگاه به بخشی از دعای عرفه
خداوندا ! وجودم را با حقایق اهل تقرب آشنا گردان و روش گروندگان بهسویت را به من بیاموز».
خداوندا! با تدبیر خود از تدبیرهای ناقصم بینیازم کن و از اختیار خود بهرهمندم ساز».
خداوندا! به تو منسوبم، مرا از خود دور مگردان و به درگاهت ایستادهام، طردم مکن!
کور است آن چشم که نظارت تو را بر خود درک نمیکند. از بامدادان تا شبگیر ظلمانى، دیدگانم بر این صحنه بیکران طبیعت باز است، اشکال و الوان را میبینم، کوچک و بزرگ و حرکات و سکنات و زشت و زیباها را مینگرم، همه چیز را میبینم.
خداوندا! آیا به حقیقت دیدگان من باز است و میبینم؟ اگر دیدگان من باز است، چرا نظارت تو را بر همین بود و نمودها که بر دیدگانم میتابد، نمیبینم؟ چرا آنگاه که احاطه وجودی تو را بر تمام موجودات به یاد میآورم، پلکهای چشمهای برونی و درونیام روی هم میافتد و شبپرهوار، خورشید فروزان را نادیده میگیرم؟
ای روشنیبخش دیدهها! عنایتی کن و با مهر خداوندیات، نوری فرا راه این چشمان خیره بیفشان تا نظارت تو را بر تمام کاینات و اشراق نورت را بر دیدگانم درک کنم.
پاک پروردگارا! مهربان خداوندا! من به تو منسوبم، از بارگاهت دورم مکن! اگرچه قطره ناچیزی در اقیانوس بیکران جهان هستی هستم، آن ذره بیمقدارم که به آفتاب فروزان وجود تو منسوبم. به تمام موجودات جهان هستی میبالم؛ زیرا قطرهای در آن اقیانوسم که از تو و بهسوی توست و آن ذره بیمقدارم که در فضای بیکران، به هوای مهر درخشان سرمدیت در جنبش و حرکتم.
پروردگارا! به طمع رسیدن به مقصد، راهها پیموده و هزاران در زدهام، ولی هیچ صدای آرامشبخشی به گوشم نرسیده است. هر دری را که کوبیدم، پاسخی نشنیدم. گمان کردم اگر در دیگری را بکوبم، به منزلگه مقصود راه خواهم یافت، ولی هر دری که به رویم باز شد، در مقابل خود بیابان هولناکی دیدم و راهی ناامن را تا آنگاه که درِ بارگاه تو را زدم. زین پس از این در بهسوی دری دیگر رهسپار نخواهم شد. اینجا مقصد نهایی من است و تمام راههای حق و حقیقت به این بارگاه میپیوندد.
سپاس[1]
سپاس خداوندی راست که قدرتش، ورای تمام مقتدران و فرمانروایان است و حکمش، نافذ و امرش، مطاع و تقدیرش، گریزناپذیر و خداوندیاش بر همه آشکار و حکمت و رحمتش، انکارناشدنى. هیچ امری نزد قدرتش محال نیست و هیچ حادثهای خارج از سیطره دانش او رخ نمیدهد.
خدایا! تو را سپاس که مرا از هیچ آفریدى، حال آنکه پیش از آفرینش، عدم بودم و نشانی از من در هستی نبود.
خدایا! تو را سپاس که مرا در کمال ناتوانی و ضعف، در آغوش حمایت خویش فشردی و در گهوارهلطفت مرا پروراندى. از روزی پاکیزهات مرا خوراندی و روح و جسمم را با مهر و شوق خویش عجین ساختى.
آنگاه که خرد و تفکر در من بالیدن گرفت، حجت خویش را بر من تمام کردی و نعمتت را کامل ساختى؛ چراکه خداییات را به من شناساندی و عظمتت را فهماندی و چشم اشتیاق و طلبم را در آفرینش گوناگون و اعجابانگیزت حیران ساختى.
خدایا! تو را سپاس که میشناسمت. تو را سپاس که خداییات را اقرار میتوانم کرد. تو را سپاس که سخن گفتن با تو را میدانم. اگر تو را دارم، همه از لطف توست. اگر راه و رسم مناجات با تو را دانستهام، از کرم بیپایان توست. اگر چشمانم بر صنع بیبدیل تو گشوده است، به یُمن مهربانی توست.
پروردگار من! میبینم که همه جا نشانههای حضور بیدریغ تو گسترده است و هر لحظه پیش رویم تو جلوهگری و در هر لباس و هر چهرهاى، خویش را به من مینمایانی و مرا بیخویش میکنى.
معبود من! میبینم که در این عالم هیچ جز تو نیست؛ هرچه هست، همه تویی و هر که هست، آیینهدار جمال مُطَوَّر توست که جمال؛ یعنی تو و تو؛ یعنی جمال... . میدانم که هیچ چیز پیش چشمان جستوجوگرم پدیدار نمیشود، جز آنچه تو بخواهى، جز آنچه پرتویی از نور ذات تو بر او بیفتد و در نظرم دیدنی شود. پس هر آنچه را میبینم، تویی و هرگاه که میبینم، به لطف توست. تو را سپاس که میبینم و نظاره میکنم.
ای خدای من! ای مهربان بیهمتا! برای تمام لحظاتی که از تو نومید بودهام، برای آن لحظاتی که به تو گمان نیک نداشتم، برای آن لحظاتی که ناسپاسی کردم و شکر به جا نیاوردم و موهبتهاو معجزههای تو را چشم دیدن نداشتم، شرمسارم. برای تمام لحظاتی که تو را پشت و پناه خویش نمیدانستم و به تو تکیه نمیکردم، لحظاتی که در غفلت و ناامیدی به سر میبردم، خجلتزدهام. مرا ببخش، برای لحظاتی که حضور نظارهگر تو را از یاد میبردم و بیشرم، در محضر خداوندیات گناه میکردم؛ لحظاتی که جهل خویش را خِرَد میدانستم و خود به ساختن زندگانی و امور خویش اهتمام میورزیدم، بیآنکه تو را بیندیشم و یاری تو را طلب کنم. مرا ببخش برای لحظاتی که نادانیام افسار زندگیام را در دست میگرفت و من از پی جهل خویش رهسپار میشدم ودر بیراهههای ظلمت از تو فاصله میگرفتم. ای معبود من! چه رئوفی تو که هرگز جهل و سبکسری من راه بخشندگی تو را سد نکرد و سر سپردن به هوای نفس و وسوسههای ابلیس، تو را از هدایت من بازنداشت. هر لحظه دست به کار رهنمایی من بودهای و هر لحظهای مرا به سمت خود دلالت کردهاى. هرگز مرا طرد نکردى، هرگز قرب خویش را بر من حرام نساختى، هرگز هدایت مرا دستبردار نبودی و هر لحظه راه تقرب را پیش پای گنهکارم نهادى. مرا ببخش، مرا ببخش، مرا ببخش...!
خدایا! ای محبوب من! دوستت دارم. مبادا که رهایم کنى. مبادا تو را گم کنم. مبادا این رشته الفت، این «حبل متین» از چنگم بگریزد. ای مهربان! ای شگفت! مرا لحظه به لحظه شیداتر کن! خدایا! دیوانهام کن برای خویش؛ آنسان که گویی تو را با دو چشم خویش پیش روی خویش میبینم. مرا از خود بیخود ساز، چنانکه گویی از خود هیچ نمیدانم و جز تو هیچ نمیفهمم. خدایا! در من یقین بیافرین آنسان که به هنگام وسوسه گناه، تو را نظارهگر باشم و دست از پا خطا نکنم. چشمانم را بر زمین ببند و به آسمان بگشا؛ آنگونه که هر آنچه رنگ و بوی تو را ندارد، از چشمم بیفتد و هر آنچه نشانی از تو در اوست، مرا شیفته سازد. خدایا! خشوع در پیشگاهت را بر بند بند وجودم حاکم کن، چنانکه از هیبت دیدار تو، ذرهذرهام از هم جدا شود.
پروردگارا! مخواه که بندگانت؛ آنانکه همچو من ساخته دست تواَند، آنانکه همچو من به تو محتاجند، ولی بی تو هیچند، بر من سلطه جویند و سروری کنند. مهربانا! مخواه که دست نیاز بهسوی بندگانت دراز کنم و آرزوهایم را «بر در ارباب بیمروّت دنیا» برم. نخواه که نیازهایم مرا نزد مخلوقاتت خوار و ذلیل کند. عزیزا! به من عزتی از نزد خویش عطا کن و مرا از هر که جز خودت بینیاز گردان، چنانکه آبرویم در پیشگاه مردم بیارزش نگردد و در چشمان آدمیان عزیز بمانم.
خدایا! مخواه که عُجب و غرور مرا شیفته و فریفته خویش سازد. مخواه که در پیشگاه عظمت بیپایان تو حقارت ذاتم را بزرگ پندارم و سرکشی بیاغازم. مخواه که نفسپرست و خویشتنمدار باشم. خدایا! من هیچم، هر چه دارم همه از توست. مرا در نظر خویش آنچنان کوچک کن که شب و روز، سر بر دامان استغاثه، به درگاه تو بسایم و دست در عظمت تو بیاویزم تا از نابودی در امان باشم. مبادا طاعات ناچیزم و دانش اندکم، و خرد بیمقدارم مرا به خود غِرّه سازد و سرنگونم کند.
خدای من! همه دار و ندارم تویى؛ همه پشت و پناهم، دلگرمی و دلخوشیام، امید و عزت و سرفرازیام، همه از توست. مرا به که وا میگذارى؟ رهایم نکن، به که میسپاریام؟ به آنانکه همه همچون من زیر دستان تواند و به قدرت تو محتاج؟ به آنانکه همچو من گنهکارند و از فردای خویش بیخبر و از راه بردن خویش عاجز؟ مرا به امید که رها میکنى، به امید نزدیکانم که به آسانی از من پیوند میگسلند و فراموشم میکنند یا بیگانگان که هیچ رأفتی بر من ندارند و جز عتاب و بیمهری به من روا نمیدارند یا به امید ستمگرانی که مرا به زیردستی خویش میخوانند و حرمت و عزتم را پایمال میکنند؟
خداوندا! رهایم نکن! مرا با تمام نیازها و آرزوها و امیدهایم به خود پناه ده، ای امن و امانِ تا بیکران گسترده! ای سعادت ابدى! ای مهر بیمضایقه! دستم را بگیر؛ دست کسی که ناز پرورد نعمتها و منتهای توست، کسیکه هرگز از تو نومید نشده است، کسیکه هرگز دست رد به سینهاش نزدهاى، کسیکه یک عمر جز عنایت و رأفت از تو ندیدهاست. خدایا! عادت ندارم که مرا طرد کنى، عادت ندارم که سؤالم را بیپاسخ بگذارى، عادت ندارم که از تو «نه» بشنوم که مرا با عطا کردنهایت خوگر کردهاى.
خدایا! رهایم نکن، تنها خودت نیازهایم را برآور که بندگان تو جز نومیدی و خواری برای من هیچ ارمغانی ندارند که خلایق جز تعدّی و فخرفروشی بر من هیچ نمیدانند، حال آنکه تو خدای من هستی و شایسته منّت نهادن بر من. تنها تو سزاواری که پیش رویت به خاک بیفتم و به درگاهت عجز و لابه آورم. مالک امور من، صاحب جسم و روح من، فرمانروا بر هستی من، تنها تویى، مرا به غیر خویش وامگذار!
خداوندا! دلتنگم، غمگینم، افسردهام، هیچکس با من مهربانی نمیکند؛ آنسان که تو، هیچکس مرا عزیز نمیدارد شبیه تو،هیچکس زخمهایم را مرهم نمیآورد، هیچکس به غمهایم گوش نمیسپارد به شیوه تو. خدایا! گله دارم به درگاه تو و به آغوش مهربان تو میگریزم و شکایت میکنم.
از تنهایى، از بیکسی از دل دردمندی که انیس و مونسی بر روی خاک ندارد. شکایت میکنم از آنانکه امورم را به دستشان سپردهای و هیچ جز ستم و ماتم بر من عرضه نمیکنند و هیچ امیدی را در من آواز نمیدهند و هیچ قفلی از قفس تنگ هستیام نمیگشایند.
خداوندا! چه خوار میخواهند مرا مردمان زمین، چه بیحرمت دوست دارند مرا بندگان تو، چه بیدلیل در پی زمین زدن منند آدمیان. آه! چه منزلگاه غمانگیزی است مأوای من، چقدر از تو دور افتادهام و چقدر در سرای قرب تو جایم خالی است.
خداوندا! زمین، جایگاه اندوهناکی است برای روح من. زمین، گهواره امنی نیست برای آسایش دلم. زمین، سرای اندوه است، سرای گناه و بیخبرى، خانه رنج و مصیبت و بلا. تو آغوش به رویم بگشا، هرگاه که جهان با تمام عظمتش بر من تنگ میشود و جادهها و راههای بیشمار، مرا از این همه رفتن درمانده میکنند. به تو پناه میآورم از وسعت این گستره عذاب و عزا...، از این خاک فراخِ تنگ، از این قفس پریشانی و منزل اشک و دلِتنگى. به تو پناه میآورم از دنیای آشوب و فتنه و ماتم و از روزگار ناامنی و سرگشتگى.
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
چرا اندوهناک باشم، چرا تنها بمانم، چرا دلتنگ شوم؟ حال آنکه تو را دارم. چرا غم بر من شبیخون زند؟ چرا ستم بر من لشکر بتازد؟ مگر نه آنکه در پناه توام، مگر نه آنکه به هر جا روم، در مُلک فرمانروایی تو هستم؟ پس چگونه ناامیدی مرا احاطه کند؟ چگونه مخلوقات تو امیدها و آرزوهایم را لگدمال نومیدی کنند؟ چگونه کینه و قهر آنان مهرخواهی مرا زخم بزند؟ چگونه شکست دهند مرا، حال آنکه تو پیروزم خواهی کرد. چگونه مصایب و رنجها احاطهام کنند، حال آنکه تو از همه سو مرا در بازوان حمایت خویش گرفتهاى.
خدایا! همواره و همیشه، تا به ابد، آروزها و اشتیاقها و حتی دلهرهها و ترسهایم را به پیشگاه تو میآورم تا هراسها را با مهر بیپایانت از دلم بزدایی و آرزوهایم را با قدرت بیکرانت به سرانجام برسانى. خدایا! مرا با تمام امیدها و رویاهای نیکم در آغوش مهر خود گیر تا از شر وسوسههای یأس در امان باشم. خدایا! وقتی که ناامیدی با تمام لشکر وحشی و غارتگرش به من حملهور میشود، من با تمام امیدم، در برابرش بیدفاع میمانم و خلع سلاح میشوم. تویی که باید از من در برابر این دشمن مخوف حمایت کنى. تویی که باید مرا در حریم امن آغوشت بگیری که هرگز ابلیس با وسوسههای یغماگرش در اطراف من پرسه نزند. خدایا! من به تو جز گمان نیک ندارم، گمان مرا برآورده ساز!
«مَتی غِبْتَ حَتّی تَحْتاجُ الیَ دلیِلٍَ یُدلُّ عَلَیْکَ وَ مَتی بَعُدْتَحَتی تَکُونَ الاشارُ هِیَ الَّتِی تُوصِلُ اِلَیُکَ. عَمِیْتَ عَیْنٌ لا تَراکَ عَلَیْها رَقِیباً وَ خَسَرَتْ صَفْتَةُ عَبدٍ لمْ تَجُعَلُ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نَصیِباً».
کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را
که بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
حضور تو تنها حضور عالم است. تو هستی و جز تو هیچکس نیست. تو حاضری و غیبت را در تو راهی نبوده و نیست. اثبات تو را دلیل نمیخواهم و دیدارت را به چشم سر نیاز ندارم. کجا از من دور بودهای که نزدیکیات را از اشارهها و نشانهها طلب کنم؟ کجا رهایم کردهای که وصل دوباره آغوش لطفت را به استغاثه و دریوزه بخواهم؟ اگر مرا لحظهای به خویش واگذاشته بودى، اینک نبودم. پس بودنم دلیل بودن همیشه توست. اگر صدایت میزنم، یعنی هستى. اگر دعا میکنم؛ یعنی میشنوى. اگر سخن بر زبان میرانم؛ یعنی اجابتم میکنى. غیبت و فراموشی و رها کردن همه از من است. فنا و نابودی از من است، تو حضور همیشهاى. تو هشیاریِ تا ابدى، تو بقای جاودانى، تو هویداتر از آنی که دلایل آشکارت سازند، پیداتر از آنی که شواهد، مبیّن تو باشند و پدیدارتر از آنی که نشانهها، مبرهنت کنند.
کور باد چشمی که در هر نظر تو را نمیبیند! کور باد نگاهی که به هر سو چشم میدوزد و گمان میبرد که غیر تو را میبیند! مُرده باد دلی که تپیدنهایش به شوق تو نیست! وای بر قلبی که عشق تو را در خویش ندارد و وای به روزگار آن کس که تو مهر خویش را روزیاش نکردهاى!
ای خدای عرفات
«ای خدای بیتالله! چشم ما را از سنگ و خاک بگیر و به جمال صاحبخانه روشن کن! ای خدای کعبه! ما را از خودمان تهی و آکنده از حضور خود کن! ای خدای خانه! به زائرانی که بر در خانهات آویختهاند، بگو که: ای خدای مکه! کی میشود که میزبان حقیقی خانه ظهور کند.
ای خدای مقام ابراهیم! دستیابی به مقام ابراهیم کار آسانی نیست. حرفی از الفبای رفاقت ابراهیم را به ما بیاموز و جرعهای از جسارت ابراهیمی را در جانمان بریز.
ای خدای احرام! توفیق ده که لباس اخلاق خویش را از تن فرو بریزیم و احرام اخلاق تو را بر تن کنیم.
کاش میشد که هرگز لباس خویش را باز نپوشیم. کاش میشد همیشه محرم باشیم!
ای خدای صفا و مروه! همه عمر، سعی میان خوف و رجا را ارزانی بدار!
ای خدای زمزم! خواستن را به ما بیاموز و چشمه معرفت را از کویر وجودمان، زلال و لاینقطع بجوشان!
ای خدای محمد! ننگ جهالت و جاهلیت را از دامان اسلام و مسلمانان پاک گردان!
ای خدای عرفات! آدمی اگر حد خویش بشناسد، از مصایب دهر مصون میماند. ما را شناسای حد خویش قرار ده!
ای خدای طواف! طواف بیامام، به گشتن به دور خویش میماند؛ شرک و گمراهی است،چشم ما را در طواف، به محبوب و مقتدایمان روشن کن!
ای خدای لبیک! نیاید آن روزی که ما تو را بخوانیم و پاسخی نشنویم و رو به سوی توم آریم و روی باز تو را نبینیم.
ای خدای هاجر! عشق و اعتماد و یقین به خودت را در ما تقویت کن تا دست تلاش و پای رفتنمان در مسیر تو فرونماند.
ای خدای مدینه! احساس غربت و مظلومیت شیعه را در مدینه به ظهور فرزند مدینه التیام بخش!
ای خدای حج! آنکه از محضر کریم تو دست خالی باز گردد، دچار غبنی عظیم شده است. ما را مستحق ملامت ملایک مساز».[2]
جملات برگزیده
انتخاب: سید محمدصادق میرقیصرى
«الهى! وای بر من اگر دلی از من برنجد!
الهى! در بسته نیست، ما دست و پا بستهایم.
الهى، دلخوشم که الهى گویم.
الهى! دل به جمال مطلق دادهایم، هر چه بادا باد.
الهى! عمری کوکو میگفتم و حالا هوهو میگویم.
الهى! خوابهای ما را تبدیل به بیداری بفرما!
الهى! آنکه سَحَر ندارد، از خود خبر ندارد.
الهى! عاشق را ترک ماسوای معشوق، عین فرض است که یک دل و دو معشوق، کذب محض است.
الهى! در «ایاک نستعین» صادقم و در «ایاک نعبد» کاذب نیستم.
الهى! هر چه پیش آمد، خوش آمد که مهمان سفره توییم.
الهى! اگر خدا خدا نکنیم، چه کنیم و اگر ترک ماسِوا نکنیم، چه کنیم.
الهى! اسمی جز بیاسمی برایم مباد!
الهى! در شگفتم از کسی که غصه خودش را نمیخورد و غصه روزیاش را میخورد!
الهى! چرا بگریم که تو را دارم و چرا نگریم که منم.
الهى! در این جهان پرهیاهو، چرا من هوهو نکنم؟
الهى! حرم بر نامحرم حرام است. محرم چرا محروم باشد؟
الهى! بَدان بر ما حق بسیار دارند تا چه رسد به خوبان.
الهى! باددان بتوان به سر بردن، با دونان چه باید کرد؟
الهى! توبه از گناه آسان است. توفیق ده که از عبادتمان توبه کنیم!
الهى! شکرت که میگویم شکرت.
الهى! اگر آخرم مثل اولم باشد، بدا به اول و آخرم!
الهى! آمدهام، ردم مکن! آتشینم کردهاى، سردم مکن.
الهى! ای آشنایم، تو خود دانی که بیگانهام، بیگانهترم کن! خوشا به حال مؤمن که غریب است!
الهى! آن که را عشق نیست، ارزش چیست؟
الهى! سر در راه سردار دادن، آسان است و دل به دست دلدار دادن، دشوار؛ که آن، جهاد اصغر است و این، اکبر».[3]
پی نوشت ها:
[1]. این مناجات با توجه به برخی فرازهای دعای عرفه نوشته شده است.
[2]. سید مهدی شجاعى، مناجات، تهران، نشر نیستان، صص 33 34. (با اندکی تصرف)
[3]. آیتالله حسنزِاده آملى، الهىنامه، بوستان کتاب، قم، صص 24 38.
اشارات :: آذر 1388 - شماره 127
|
|
| |
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی