نگاهىبه كتاب غيبت نعمانى (1)
دوشنبه 8 فروردین 1390 6:10 PM
پيشگفتار
آگاهى ازمعارف ناب ائمهى معصومين عليهم السلام تنها با دستيابى به روايتهاى صحيح و معتبر امكانپذير است كه آن نيز به شناسايى منابع معتبر و موثق بستگى دارد . از اين رو،شايسته است، پيش از پرداختن به مباحث مهدويت و بررسى حديثهاى موجود در اين باره، منابع موجود در اين زمينه را بشناسيم در نخستين گام، به كتاب غيبت نعمانى مىپردازيم; زيرا يكى از منابع كهن و بسيار معتبر در زمينهى مهدويت و امام زمان(عج) است.
در آغاز اين بحث، دربارهى شخصيت نگارندهى كتاب، سخن مىگوييم . سپس انگيزهى وى از نگارش كتاب و سرفصلهاى آن را مىآوريم . در ادامه، ثقه بودن سه تن از مشايخ وى را از نظر علم رجال بررسى مىكنيم .
در پايان نيز به بررسى شخصيت رشته پيوند ما با كتاب; يعنى «ابوالحسين محمد بن على شجاعى» و دلايل معتبر بودن كتاب و صحت انتساب آن به نعمانى مىپردازيم .
1- شخصيت نگارنده
نام ايشان، محمد بن ابراهيم بن جعفر الكاتب معروف به ابن ابى زينب (2) است . در علم رجال، چند نفر به «كاتب» شهرت يافتهاند، كه وى، يكى از آنهاست . او، كاتب محدث بزرگ; شيخ كلينى بوده و بخش بسيارى از كافى را نوشته است . وى اهل منطقهى نعمانيهى عراق بين واسط و بغداد و عراقى اصل بود و در سال 360 ه . ق . درگذشت .
نجاشى دربارهى او مىنويسد: شيخ من اصحابنا، عظيم القدر، شريف المنزله، صحيح العقيده (3) يعنى هيچ انحرافى در عقيدهاش نيست و شيعهى دوازدهامامى است . آقابزرگ طهرانى در كتاب الذريعة (4) ، پس از ستودن نعمانى مىنگارد: كتاب الغيبه للحجة، للشيخ ابى عبدلله الكاتب النعمانى المعروف بابن زينب تلميذ ثقةالاسلام «الكلينى» يظهر من بعض المواضع ان الكتاب كان موسوما «او معروفا» ب «ملاء العيبة فى طول الغيبة» . از گفتهى آقابزرگ طهرانى چنين بر مىآيد نعمانى دستپروردهى كلينى است و شهرت كتاب به نام غيبت و نيز وضعش تعينى است نه تعيينى; زيرا نام تعيينى آن «ملاء العيبة فىطول الغيبة» است . نعمانى، نگاشتههاى ديگرى نيز مانند «الفرائض الرد على الاسماعيليه، التفسير و التسلى» دارد كه همه آنها جز همين كتاب غيبت از بين رفتهاند . علامه حر عاملى مىگويد كه بخشى از تفسير نعمانى را ديده است . شايد بخش مورد نظر حر عاملى، همان روايتهايى است كه از امام صادق (ع) نقل كرده و مقدمهى تفسير خويش را به نام «محكم و متشابه» قرار داده است . البته بايد دانست كه برخى از نويسندگان، «تفسير محكم و متشابه» را به سيد مرتضى نسبت مىدهند .
نعمانى براى دستيابى به منابع ناب حديث، سفرهاى فراوانى به مناطق گوناگون داشته است . وى به شيراز، بغداد، اردن و حلب و سفر كرده است . سفر او به حلب، سفر پربارى بود; زيرا در آنجا توانست كتاب «غيبت» خود را منتشر كند .
2- دليل نگارش
نگارنده گفته است كه با ديدن پراكندگى فكرى شيعيان و شك كردن برخى از آنان در مسالهى غيبت امام زمان (عج) به گردآورى روايتهاى ائمهى معصومين عليهم السلام دربارهى غيبت همت گماشته است . او با استناد به اين سخن امام صادق، من دخل فى هذا الدين بالرجال اخرجه الرجال كما ادخلوه فيه و من دخل فيه بالكتاب و السنة، زالت الجبال قبل ان يزول ناآگاهى از روايت را دليل مردم مىداند . البته او اذعان دارد كه گردآورى همهى سخنان ائمهى معصومين عليهم السلام دربارهى غيبتبه مجموعهاى فراتر از اين كتاب نياز دارد .
3- محتويات كتاب
اين كتاب از 26 باب به شرح زير تشكيل شده است:
1) در نگهدارى سر آل محمد عليهم السلام از نااهلش . 2) اخبار اعتصام به حبل الله . 3) بحث امامت . 4) ائمهى اثنا عشر از قرآن و تورات و انجيل و رواياتى كه از طريق سنى و شيعه رسيده است . 5) دربارهى كسانى كه مدعى امامتشوند و برداشتن علم قيام و امامت قبل از قيام قائم . 6) احاديثى حول امامت از طريق عامه . 7) كسى كه درباره ائمه شك كند . 8) لزوم حجت در زمين . 9) چنانچه دو تن روى زمين باشند، يكى امام است . 10) آنچه دربارهى غيبت از جميع ائمه رسيده است . 11) تحمل مشقات و انتظار فرج . 12) سختىها و ناملايمات شيعه در غيبت . 13) صفات و سيرت حضرت . 14) علايم پيش از ظهور . 15) اوضاع نابسامان جامعه قبل از ظهور . 16) نهى از تعيين وقتبراى ظهور . 17) سختىها و مشكلات حضرت از جانب جهال هنگام قيام . 18) خروج سفيانى . 19) پرچم صاحب، پرچم رسول خداست . 20) جيش الغيب . 21) وضع شيعه هنگام خروج قائم . 22) دعوت جديد . 23) سن حضرت هنگام امامت و زمان امامتش . 24) رواياتى درباره اسماعيل پسر امام صادق عليه السلام . 25) هركس، امام خود را شناخت، تقديم و تاخر امر ظهور، زيانى به او نخواهد داشت . 26) مدت حكومت قائم پس از قيام .
4- مشايخ نعمانى:
نعمانى در اين كتاب، از هفده تن از مشايخ خود، نقل كرده است . آنان عبارتند از: ابن عقدة، ابن هوذة، ابوعلى كوفى، باورى، ارزنى، عبدالعزيز موصلى، ابوالحارث طبرانى، عبدالواحد موصلى، بندنيجى، على ابنالحسين، (5) ابن جمهور قمى، حميرى، محمد بن عبدالله طبرانى، (6) ابن علان دهنى، اسكافى، (7) كلينى و موسى بن محمد قمى .
از ميان هفده نفر به جز چند تن مانند كلينى و ابن عقدة، ديگران براى ما ناشناخته هستند . چون پرداختن به پيشينهى هر يك از اين هفده نفر و جايگاه آنان در كتابهاى رجالى شيعه و سنى در اين مجال اندك ممكن نيست، تنها به چند تن از آنان اشاره خواهيم كرد .
نكته
به فرض، اگر توثيقى براى اين هفده نفر، يافت نشود، آيا اصلى وجود دارد كه براساس آن، مشايخ ثقات را ثقه بدانيم؟ يعنى اكنون كه در ثقه بودن نعمانى، بحثى نيست، پس افرادى نيز كه وى از آنها حديث، نقل كرده استبايد ثقه باشند . در پاسخ بايد گفت چنين اصلى وجود ندارد . به عبارت ديگر، شيخوخة و مشايخ اجازه ثقات بودن، دليلى بر ثقه بودن نيست و به وسيلهى وثاقت مستجيز، نمىتوانيم وثاقت مجيز را احراز كنيم . البته به نظر مامقانى، دليل بر حسن بودن آن مشخص مىشود . با اين حال، به نظر برخى از معاصران، فراوانى روايت ثقه از شخصى، دليل وثاقت آن شخص است . براى مثال، كلينى از سهل بن زياد، روايتهاى بسيارى نقل مىكند برخى تادو هزار مورد گفتهاند و ممكن نيست كه كلينى در دو هزار مورد، از فردى ضعيف، حديث نقل كند .
اكنون اگر نتوانسته باشيم توثيقى براى آنان بيابيم، مىتوانيم اين اصل را با اين هفده نفر، همآهنگ سازيم.
1) ابن هوذة
نخستين فرد مورد بحث از شمار مشايخ نعمانى، «احمد بن نصر بن هوذة ابوسليمان باهلى» است كه ايشان را احمد بن نصر و يا ابن نصير ناميدهاند . آيتالله خويىقدس سره مىگويد: «احمد بن نصره همان احمد بن هوذة است .» (8) اين نكته براى ما سودمند است، زيرا ممكن است «احمد بن نصر» توثيق نداشته باشد، ولى «احمد بن هوذة» توثيق شده باشد، كه در اين صورت مشكل ما حل خواهد شد .
آيتالله خويى قدس سره در ادامه مىگويد: «نام برده، 87 مورد درسند احاديث واقع شده است» ، اما از وثاقتش هيچ سخنى نمىگويد .
مامقانى نيز دربارهى او از شيخ نقل مىكند كه وى در سال 331 ه . ق . از تلعكبرى حديث نقل كرده و تلعبكرى، شيخ اجازهى اوست و در 8 ذى الحجة 332 ه . ق . نزديك پل نهروان درگذشته و نام او در كتاب رجال شيخ طوسى نيز آمده است . روش رجال شيخ، اين گونه است كه نام همهى اصحاب و معاصران ائمه معصومين عليهم السلام را به ترتيب معاصر بودن بيان مىكند، ولى هيچ تضمينى نمىدهد كه اينان ثقهاند يا نه . مامقانى مىگويد: «من بيشتر از اين، چيزى نيافتم، ولى از همين مطلب بر مىآيد كه ايشان از اماميه است; زيرا شيخ طوسى در رجال خويش، نام ايشان را آورده، ولى از مذهبش، سخنى نرانده است، اگر انحرافى داشت - براى نمونه، اگر زيدى بود - شيخ مىگفت كه مشكل دارد . مطلب ديگر اينكه اين شخص، شيخ اجازهى شمارى از موثقان است و اينسبب حسن بودن وى مىشود .» (9)
همانگونه كه مىدانيد روايتحسنه، روايتى است كه راوى آن امامى است، ولى توثيق نشده است . براى مثال مىگويند «حسنهى على بن ابراهيم عن ابيه» ; يعنى اين روايت از ابراهيم بن هاشم است . چون پدر، امامى بوده و توثيقى ندارد، مىگويند روايتحسنه است، البته بايد گفت كه بعضى افراد، فراتر از توقثيق هستند و اگر توثيق نشدهاند، به دليل بزرگى مقامشان بوده است مانند: حضرت زينب عليها السلام، حضرت عباس عليه السلام، حضرت معصومه عليها السلام، حضرت عبدالعظيم عليه السلام . (10) استادمان، آيتالله اشتهاردى نقل مىكردند كه آيتالله سيد احمد خوانسارى در درس خود فرموده بودند: «اگر بعضىها توثيق نشدهاند، براى اين نيست كه مجهول الحالند، بلكه اجل از توثيقند و ابراهيم بن هاشم از اين قبيل است» مرحوم ميرداماد در «الرواشح» (راشحهى 33) دربارهى شيخ اجازه چند حالت اجازه را نقل مىكنند كه ما به دو صورت آن اشاره مىكنيم . براى مثال، يك وقت اين آقاى زيد كه به من اجازهى روايت داده، اجازه روايت كتاب خودش را داده است . در اين صورت، نقل شخصى حتى مثل نعمانى از اوسبب وثاقتش نمىشود و بايد وثاقت او براى ما محرز شود . ولى گاهى اين شخص، اجازهى روايت از كتاب معروفى مانند كافى را مىدهد . در اين صورت، وثاقتش لازم نيست; يعنى اگر ثقه هم نباشد، ما مىتوانيم از او روايت نقل كنيم . اين در سلسله قرار گرفتن، براى تشريفات است . و كارى است كه مرحوم نمازى در «مستدركات رجال الحديث» به آن پرداخته است . . ايشان، همهى افرادى را كه در سلسلهى احاديثبوده و ديگران نياوردهاند، گردآورى كرده است. اگر هم ديگران بيان كردهاند، ايشان مطالب بيشترى دربارهى آن شخص بيان مىكند . كسانى را كه ديگران از «ممن لم يرو عنهم» شمردهاند، ايشان با دليل جزء «ممن روى عنهم» مىآورد يا اينكه معاصر بودن آن را ثابت مىكند . بنابراين، اگر بخواهيم دربارهى راويان تحقيق كنيم، پيش از اينكه خود را به زحمت اندازيم و كتابهاى متعددى را ببينيم، ابتدا بايد اين كتاب را ببينيم . در بيشتر موارد اگر گفته شده است: «لم يذكره» يعنى اينكه ديگر به خودتان زحمت ندهيد; زيرا در كتابهاى ديگر، دربارهى ايشان، چيزى نيامده است .
2) ابوعلى كوفى
نام وى «احمد بن محمد بن يعقوب بن عمار ابوعلى كوفى» است . وى به قرينه نزديك بودن سال وفاتش با نعمانى و رواج داشتن نسبت دادن نام شخص به جدش، ظاهرا همان احمد بن محمد بن عمار است (11) كه نامش در كتاب «الفهرست» شيخ طوسى نيز آمده و ثقه و جليل القدر است . (12) نجاشى دربارهى ايشان مىگويد: «شيخ من اصحابنا، ثقة جليل، كثير الحديث الاصول، صنف كتب منها كتاب اخبار آل النبى و فضائله و توفى سنه مرحوم نمازى نيزمىنويسد: «ثقة جليل بالاتفاق» (14) وى كوفى است . بد يستبدانيد كه ابن عدى در «الكامل» مىگويد: «هر جا من گفتم فلانى كوفى است; يعنى ضعيف است .» اين مساله به اين دليل بوده است كه بيشتر مردم كوفه، شيعه بودهاند، چه به معناى شيعه دوازده امامى و چه به معناى دوستدار على بن ابى طالب عليه السلام به هرحال، اين كار ضد ارزش شمرده مىشده است . همين گونه يكى از معاصران به نام «محمد بن ابوزهو» در كتابش مىنويسد كه دو چيز از نشانههاى ساختگى بودن حديث است: يكى اينكه راوى آن،شيعه باشد . دوم اينكه در فضيلت اهل بيت عليهم السلام باشد.
3) ابن عقدة
«احمد بن محمد بن سعيد ابوالعباس كوفى» معروف به «ابن عقدة» از مشايخ مهم «نعمانى» است كه حديث فراوانى از او نقل كرده است . دربارهى ايشان به كتابهاى اهل سنت و شيعه، نظرى خواهيم افكند .
خود «نعمانى» در مقدمهاش مىگويد: «در وثاقت و اطلاع از حديث وى، جاى هيچ بحث و تاملى وجود ندارد.» (15) افرادى مانند آيتالله خويىقدس سره در موضوعات توثيق يك نفر را كافى مىدانند، مگر اينكه معارض داشته باشد، چنانكه خواهيم ديد، ايشان هيچ معارضى ندارد . پس اگر ايشان، توثيق ديگرى جز همين توثيق نعمانى را نداشته باشد، براى ما كفايت مىكند . با اين حال خواهيد ديد كه افزون بر توثيقهاى وارده، تعريف و تمجيد فراوانى نيز از ايشان شده است . البته منظور از نبود معارض، اهل سنت نيستند; چون بيشتر كسانى را كه سنىها ضعيف مىكنند، به دليل عقايدشان است . اين مساله را جوزجانى بنيان نهاده است . وى در كتاب «احوال الرجال» هر كس را كه به على بن على طالب عليه السلام عنايتى دارد، منحرف مىنامد، براى نمونه، «حريض بن عثمان» كسى است كه پس از نماز صبح و نماز مغرب، هفتاد مرتبه على را لعن مىكرد . يكى از همراهانش نقل مىكند كه از مصر تا مكه با وى همراه بودم . سوار بر شتر نمىشد و پياده نمىشد مگر اينكه على را لعن مىكرد و من هفتسال پشتسر او نماز خواندم و اين كارش ترك نشد . جوزجانى دربارهى چنين فردى مىگويد: «ثقة الا انه كان يسبعلى» . همچنين دربارهى عمر سعد مىگويد: «ثقة الا انه قتل الحسين» . قتل امام حسين و اهل بيت عليهم السلام براى آنان، هيچ اهميتى ندارد . با اين حال، هنگامى كهبه بعضى صحابه مىرسند، اگر كسى به آنها حرفى بزند از اعتبار ساقط مىشود . براى مثال ذهبى هنگامى كه به ابنعقده مىرسد، ايشان را به عرش مىبرد، اما مىگويد: «من از اين شخص، روايت نقل نمىكنم; چون زمانى به مسجد براثا مىرفت و در مذمتشيخين نقل حديث مىكرد» . بنگريد كه بعضى از صحابه، ملاك مىشوند . او مىگويد ابن عقدة، ثقة است; يعنى نه دروغگوست و نه اينكه دقت نظر ندارد، بلكه تنها مشكلش اين است كه: «يذم الشيخين» . با اين حال هنگامى كه به «حريض بن عثمان» مىرسد، سه دفعه مىگويد: «ثقة، ثقة، ثقة» .
با اينكه «بشار اواد» در شمار افراد كج فهم و متعصبان درجهى يك است، ولى در تعليقهاى كه بر كتاب «سير ذهبى» دارد، ازجملهى ذهبى، تعجب مىكند و مىگويد: «كيف يكون ثقة من كان يسب على ابن ابى طالب» . همين ذهبى دربارهى شيخ طوسى نيز مىگويد: «كان ذكيا و ليس بزكى» . معلوم نيست كه آيا ذهبى، فحش نامه مىنويسد يا سير اعلام النبلاء؟ هنگامى كه به شيخ مفيد مىرسد، مىگويد: «رئيس الروافض» است و دويست كتاب دارد كه من - الحمد لله - هيچكدام را نديدم .
از اينكه بگذريم در بررسى منابع شيعه، به نظر شيخ دربارهى ايشان مىرسيم . شيخ طوسى دربارهى ابن عقدة مىفرمايد: جليل القدر، عظيم المنزلة، له تصانيف و ذكر نامهها فى الفهرست . (16) اما مشكلى دارد و آن، اينكه «كان جاروديا» ، زيدى جارودى بوده است . «صنف لهم و ذكر اصولهم» ايشان همهى كتابهايى را كه بزرگان ما نوشته بودند، فهرست كرده و گردآورده است . درادامه شيخ مىفرمايد كه از ابن عقدة، نقل شده است كه من، 120 هزار حديث را با سندشان از حفظ هستم و 300هزار حديث ديگر هم در دسترس دارم كه كه آنها را نقل مىكنم . . تعلبكرى از ايشان نقل كرده است كه اجاز لنا ابن الصلت عنه بجميع رواياته; يعنى هر چه روايت كرده است من به آن دسترسى دارم.
اكنون به نظر اهل سنت دربارهى ايشان مىپردازيم . ذهبى در «سير اعلام النبلاء» مىگويد: «ابوالعباس الكوفى الحافظ» . حافظ نزد اهل سنت، رتبهاى است و به كسى گفته مىشود كه دست كم، متن و سند صد هزار حديث را در حفظ دارد . (17) بعد مىگويد: «احدالاعلام الحديث، نادرة الزمان و صاحب التصانيف» . اما در آخر، نيشش را مىزند: «على ضعف فيه» وى در سال 249 ه . ق . به دنيا آمده است وى «طلب الحديثسنة بضع و ستين و مئتين» . و در كوفه، بغداد و مكه، چنان حديث از او نوشته شده است كه قابل شمارش و وصف نيست . نكتهى ديگر اينكه ذهبى مىگويد: جمع التراجم و الابواب و المشيخه و انتشر حديثه و بعد صيته . همه جا سخن از ابن عقده و احاديث وى بود و صدا و آواى او به جاهاى دوردست هم رسيده بود . سپس مىگويد: و كتب عمن دب و درج من الكبار و الصغار و المجاهيل و جمع الغث الى السمين و الخذر الى الدر الثمين . يعنى در كتابهايش، همه چيز هست . در هستسنگ ريزه هم هست، از آدمهاى ناشناس هم، حديث نقل كرده است . بعد اسم چند نفر از اهل سنت را مىآورد كه از وى، حديث نقل كردهاند . يكى از آنها طبرانى است - سليمان بن احمد طبرانى صاحب معجم كبير، معجم اوسط و معجم اصغر - وى دويست كتاب نوشته است . ديگرى، ابن عدى، صاحب كتاب 8 جلدى «الكامل فى الضعفا» ، شاگرد ابن عقدة است . نفر سوم، ابن شاهين، صاحب كتاب «تاريخ اسماء السقاط» قديم است . افراد بعدى، ابن جعابى و ابن القرى، هستند كه همه، پاى درس ابن عقدة مىرفتند و از ايشان، حديث مىگرفتند .
نكتهى سومى كه ذهبى دربارهى ابن عقدة، بيان مىكند، اين است كه: از ابن عقدة احاديثى به من رسيده كهاز سنخ صحيح اعلايى است . «وقع لى حديثه بعلو» . سپس يكى از آن احاديث را مىآورد كه سندش به «شعبى» مىرسد; يعنى كسى كه دائم الخمر و معروف به قمارباز خمار بوده است و قسم مىخورد كه على بن ابى طالب عليه السلام رحلت كرده و قرآن را حفظ نبوده است وى، حديثى را از ابن عقدة ذكر مىكند، كه سندش به شعبى مىرسد كه مىگويد: من حديث را از على نقل مىكنم كه فرمود: من نزد رسول الله بودم كه عمر و ابوبكر از جلوى ما عبور كردند . در اين لحظه، پيامبر رو كرد به من و گفت: يا على هذان سيد اكهول اهل الجنة من الاولين و الاخرين الا النبيين و المرسلين . جالب استبدانيد دربارهى همين حديث، بحثى ميان امام جواد عليه السلام و يحيى بن اكثم كوفى واقع شده است . يحيى درمجلسى، از امام پرسشهايى مىكند . يكى از آنها همين مساله است كه مگر پيامبر نفرموده است: عمر و ابوبكر سيدا كهول اهل الجنة؟ امام در پاسخ مىفرمايد: اصلا كسى پير، وارد بهشت نمىشود و همهى بهشتيان، جوان هستند . سپسامام مىفرمايد: اين حديث از ساختههاى معاويه است كه آن را در مقابل حديث الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة وضع كردهاند . سپس ذهبى، حديث ديگرى از ايشان نقل مىكند كه سندش به سفيان مىرسد . كه پيامبر فرمود: لا يجتمع حب على و عثمان الا فى قلوب نبلاء الرجال . آن گاه آقاى ذهبى مىگويد: قد رمى ابن عقدة بالتشيع; مىگويند ابن عقدة شيعه است، ولى اين گونه نيست و اين روايتهايى كه از او آورديم نشان مىدهد كه او غلوى ندارد . اما مىافزايد: كسى كه به رتبهى ابن عقدة برسد و در دل، نسبتبه خليفه و سابقين، كينهاى داشتباشد، يا معاند استيا زنديق . ذهبى در جايى ديگر مىگويد: مردى از بنى هاشم نزد ابن عقدة بود كه بحث ميانشان در گرفت . ابن عقده رو كرد و به او گفت: ساكتشو! من دربارهى فضايل خانوادهى شما 300 هزار حديث از حفظ دارم . بنگريد يعنى چقدر؟ كتاب وسائيل الشيعه كه 30 جلد است، 35 هزار حديث دارد . حال شما ببينيد كه 300 هزار حديث، چند جلد كتاب مىشود .
ذهبى، سخنى نيز از حاكم نقل مىكند، كسى كه كارشناس فن است . سمعت ابا على الحافظ يقول: ما رايت احدا احفظ الحديث الكوفيين من ابى العباس بن عقده. سپس گفتهى «دار قطنى» را مىآورد، كه هم در رجال كتاب دارد و هم در سنن . وى مىگويد: اهل كوفه معقتدند از زمان ابن مسعود تا زمان ابن عقدة، شخصيتى مانند ابنعقدة و حافظتر از وى نبوده است . ذهبى پس از نقل اين دو سخن مىگويد: «بله . دركوفه شايد اين گونه بوده و حافظتر از وى نيامده باشد، اما اين گونه نيست كه بگوييم در جاهاى ديگر نيز نظير نداشته است . و اين سخن درست نيست; زيرا پس از ابن مسعود و على، كسان ديگرى بودند كه از ايشان بالاتر - در اينجا نيز حاضر نيست على را مقدم كند! - آنگاه افرادى را نام مىبرد مانند: علقمه، مسروق، عبيده، ثم ائمه حفاظ كابراهيم النخعى، منصور، الاعمش، مسعر، الثورى و سپس مىافزايد: ثم هولاء يمتازون عليه بالاتقان و العدالة التامه و لكنه اوسع دائرا فى الحديث منهم . در ستودن آنان نيز يك جانبه قضاوت نمىكند، بلكه مىگويد: هم عدالتشان بيشتر است و هم اتقانشان . دربارهى فراوانى آگاهى وى از حديث، شخصى به نام برقانى نقل مىكند كه: ما چهار برادر بوديم و سالها در دروس ابن عقدة شركت مىكرديم و در كوفه كتابها و دفترها پر كرده بوديم . هنگامى كه خواستيم از نزد او برگرديم، به ما گفت: آيا آن چه از من شنيديد، براى شما كفايت مىكند؟ ما گفتيم: بله . ما هر كدام، از شما صد هزار حديث نقل كردهايم . ابن عقدة گفت: اين مقدار كمترين احاديثى است كه من از يكى ازاستادانم فرا گرفتهام . به همين دليل دار قطنى مىگويد: يعلم ما عند الناس و لايعلم الناس ما عنده . همهى اينها دربارهى حافظهى ابن عقدة بود . و دربارهى دقتنظر ايشان نيز ابن جعابى مىگويد: ابن عقدة سه بار براى نقل حديثبه بغداد آمد . بار دوم كه آمد، به من گفت: برو احاديث ابن صاعد را بياور تا ببينم . من نزد ابن صاعد رفتم . او نيز مسندى را كه دربارهى على بن ابى طالب بود، به من داد و من هم آن را به ابن عقدة دادم . وى آن را مطالعه كرد و به من برگرداند . به او گفتم: نظرتان چيست؟ گفت: در آن، يك غلط وجود دارد . گفتم چيست؟ پاسخ داد: نمىگويم مگراين كه از بغداد خارج شوم . پس من منتظر شدم تا روز موعود فرا رسيد . هنگامى كه از شهر دور شديم، گفتم: اكنون به وعدهات، وفا كن . وى گفت: ابن صاعد، حديثى را نقل كرده كه سندش اين گونه است عن ابى سعيد الاشج عن يحيى بن زكريا بن ابى زائده، حالآنكه ابى سعيد اشج در شبى به دنيا آمد كه در آن شب، يحيى درگذشته است . پس اين سند، اشتباه است . ابن جعابى مىگويد: هنگامى كه به بغداد برگشتم و قضيه را به ابنصاعد گفتم، چنان خشمگين شد كه گفت: هر تكه از گوشتبدنش را به هر شاخهاى از اين درخت آويزان مىكنم . او مرا رسوا كرده است . با اين حال هنگامى كه به دفترهايش مراجعه كرد، ديد در سند روايت، اشتباه كرده است و سند صحيح اين گونه بوده: عن شيخ غير الاشج عن ابى زائدة . حال عنايت كنيد كه چنين شخصى تنها 300 هزار حديث دربارهى اهل بيت عليهم السلام از حفظ دارد و اين گونه دقت نظر هم دارد، اما بعضىها از ايشان، دل خوشى ندارند . براى مثال، عبدالله بن احمد بن حنبل مىگويد: از زمانى كه ابن عقدة رشد كرد، احاديث كوفه فاسد شد . خود ذهبى هم مىگويد: ايشان مشكلى ندارند جز اين كه مسالب شيخين را مىگويد و در مجموع، مشكل ايشان تشيعاش است .
5- ناقل كتاب نعمانى
كسى كه اين كتاب را از نعمانى نقلكرده است، ابوالحسين محمد بن على الشجاعى است . وى تنها رشتهى پيوند ما با كتاب غيبت نعمانى است . با اين حال، ايشان در شمار معاريف نبوده و هيچ توثيقى دربارهى ايشان وارد نشده است . ما يك مجهول داريم و يك مهمل . مجهول آن است كه در كتب رجالى آمده اما نه مدح شده است و نه ذم . مهمل هم آن است كه اصلا نامش در كتاب رجالى، نيامده است . بناى نمازى در «المستدركات» اين است كه بسيارى از اين مهملها را گردآورده و در اين زمينه، بسيار زحمت كشيده است . پس براساس اين تفسير، شجاعى مجهول مىشود; چون نامش در رجال آمده است . نجاشى مىگويد: «من ابوالحسين را ديدم كه كتاب غيبت را براى نعمانى مىخواند . تسترى نيز همين سخن نجاشى را بى كم و كاست آورده است و چيز ديگرى اضافه ندارد . (18) نمازى با صراحت مىگويد: «هيچ ذكرى از ايشان به ميان نيامده است .» (19) در ادامه، سخن نجاشى را مىآورد .
حال بايد در اينجا بحث كنيم كه اگر نتوانستيم اين شخص را توثيق كنيم، آيا اصل كتاب نيز زير سؤال خواهد رفتيا نه؟
راه حل
دربارهى اصل كتاب مشكل نداريم; زيرا نجاشى مىگويد: شجاعى به فرزندش وصيت كرده بود كه كتاب را به من بدهند. اكنون اين كتاب نزد من است . يعنى وى اقرار مىكند كه كتاب نعمانى پيش او است. نجاشى نيز كسى است كه كارشناس فن است و شهادت او بر اينكه اين كتاب، همان كتاب نعمانى است، انتساب كتاب را به نعمانى، براى ما قطعى مىكند . تسترى نيز سخنى را نقل مىكند كه شايد به وسيلهى آن، بسيارى از قضايا براى ما حل شود . ايشان مىگويند: (20) ما اگر اصول مشهوره و مصنفات معروفهى پيشينيان را داشتيم، مىتوانستيم به صحتبسيارى از روايتها، حكم كنيم . توجه كنيد . مگر كلينى و ديگران، روايتهايشان را از كجا آوردهاند؟ اينها همه از اصول «اربعمائة» كه از اصول شيعه است، حديث را بيان كردهاند . ايشان در ادامه مىفرمايد: پيشينيان دربارهى صحيح، يك اصطلاحى دارند و 2معاصران، اصطلاحى ديگر .
هنگامى كه پيشينيان مىگويند روايت صحيح است، بدان معناست كه آن خبر معتبر است و اعتبار خبرى دارد و كارى به مخبر آن ندارند . هر چند ممكن است اعتبار مخبرى نيز داشته باشد . اين گونه تقسيمبندى روايتها از نظر سند به صحيح، موثق، حسن و ضعيف را علامه حلى انجام داده است . البته پيش از ايشان نيز اين كارها سابقه داشته است، ولى به نام ايشان ثبتشد . بعد اين تقسيمبندىها گسترش پيدا كرد، به گونهاى كه مرحوم قمى در جلد دوم «قوانين» ، ظاهرا آن را به 45 صورت تقسيم مىكند . صحيح در اصطلاح معاصران به معنانى اعتبار مخبرى است . يعنى همهى رجال سند، امامى عادل باشند . ايشان ادامه مىدهد كه اكثر واسطهها، مشايخ اجازه هستند. مانند امروز كه از بزرگان، اجازهى روايت مىگيرند . اين اجازهى روايت، تشريفاتى است و تنها براى پيوند سلسلهى سند است . ايشان مىفرمايد: كه فلانى به من اجازه داده است و خودش نيز از فلانى اجازه گرفته است تا مىرسند به كتاب كافى . حال فرض كنيد در سلسله، واسطهى چهارم را نشناختهايم . آيا اين كار، كافى را از اعتبار مىاندازد؟ در واقع، اگر مشايخ اجازه، مشكلى داشته باشند، به خود كتاب لطمه نمىخورد; چون بسيارى از اين روايتها، در مصنفات اصحاب ائمه و اصول آنها گرفته شده است . با پذيرش اين سخن، ديگر براى مشكلى به وجود نمىآيد . به يقين، پيوند نعمانى به بعضى از مشايخى - به ويژه ابن عقدة - كه روايتهاى زيادى از وى نقلمىكند، اعتبار زيادى به كتاب مىدهد . پس از مجموع سخنان نجاشى و تسترى به دست مىآيد كه هر چند شجاعى توثيق نشده است، اما در اعتبار و صحت انتساب كتاب به نعمانى، جاى هيچ شك و شبههاى وجود ندارد.
خلاصه
1- نعمانى، فردى ثقه، جليل القدر و عظيم المنزلة و در شمار علما و فقهاى بزرگوار شيعهى دوازده امامى است.
2- دو تن از مشايخ وى كه از آنها بسيار حديث نقل كرده است، نزد علماى شيعه، ثقه و معتبر هستند و اين خود، اعتبار بيشترى به كتاب مىدهد .
3- در انتساب اين كتاب به نعمانى، جاى هيچ ترديدى نيست و كسى منكر آن نشده است . در مجموع، كتاب غيبت نعمانى يكى از دسته اولترين و معتبرترين منابع ما در مباحث مهدويتبه ويژه در مساله غيبتبه شمار مىرود .
منبع مركز جهاني حضرت ولي عصرعج
vbb