0

کسائی ,محمدحسن

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

دستگیر,حمید رضا
دوشنبه 8 فروردین 1390  7:46 PM

فرمانده واحد تخریب تیپ یکم امیرالمومنین(ع)لشکر4بعثت (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

در دهانش همیشه چیزی شبیه طعم خدا جاری بود .مدام زبانش در تراوش کلماتی بود که بوی عصمت و مزه ی معنویت می داد .چقدر این کلمات طعم کرامت و بزرگی می داد ؛چقدر این آیات نور افشان ،عطر عشق و عظمت آسمانی می دادند ،همیشه هم این طور بود .راه که می رفت ،از رفتن که می ایستاد ،و گاه که می نشست ،مدام این طعم تربناک در دهانش بوی بهار وصل می داد .بوی اجابت و آرامش ؛چیزی شبیه شهد شیرین از خود رفتن و به او رسیدن .در خلوت خاکریزها انگار کسی از درون به او نوید می د اد ،نوید وصل ،و او بارها راه افتاده بود و به ابتدای آن دروازه رسیده بود ،و به چشم خود دیده بود که در گستره ی آن فضای وسیع و نامتناهی چه سرها که پر از سودای سبکباری و چه دلها که لبریز از ذکر زیبایی بودند . او آرام آرام ،در پس خلوت خاکریز ها ودر کناروصل های مبارکی که با رقص خون رقم می خوردند، لب باز می کرد و می خواند :الذی خلق الموت والحیاه لیبلوکم الیکم احسن عملا .و باز زیر لب زمزمه می کرد و می گفت :اوست خدایی که مرگ و زندگی را آفرید تا بیازماید تان که کدام یک از شما نیکوکارتر است .و باز دل می سپرد به آن وسعت بی کران که شکوه حضورش را در دل و جان حس می کرد .گاه به یاد می آورد که در سالی از همین سالها ،درست سا ل 1345 بود که چشم هایش به باور به دنیا آمدن رقم خورد و چه روز ها که در بستر زمان سپری کرد و کم کم پاهایش حس راه رفتن بر ضربان زمین را لمس کرد و به دنیای دانایی پای نهاد .هنوز پنج بهار را پشت سر نگذاشته بود که دستش از دامن پر مهر مادرش کوتاه شد .دیگر از حضور آن همه مهربانی و آرامش خبری نبود .سایه ی فقرداشت بر شانه های خانواده آوار می شد .اما انگار حضور مادر در فضای خانه حس می شد .انگار او بود که گهگاه صدایش می زد :حمید ،پسرم !توکلت به خدا باشد .درست حس می کرد، خود مادرش بود که بهش قوت قلب می داد .مدام مواظبش بود و هر از گاهی صدایش می زد .کمتر احساس تنهایی و غربت می کرد .این حضور پر حلاوت و شیرین ،در برابر آن همه سختی و تنهایی به او امید و نیرو می داد . مثل هم سن و سالانش در روستا به شبانی روی آورد .مدتی گذشت وحالامردی شده بود مقاوم و صبور و پرتلاش و امید وار .درس می خواند .به مدرسه می رفت و گاه که از مدرسه بر می گشت ،کتابی به دست می گرفت و به همراه گله به دامن کوه و دشت پناه می برد .در خلوت آن دشتها ،در سایه ی آن درختها و در پناه آن کوهها ،مدام می خواند .معنی دانایی را حس می کرد و هر آنچه را یاد می گرفت به ذهن سیالش می سپرد . دیگر بار آن همه فقر و سختی ،او رااز رسیدن به راه های روشنی باز نمی داشت .درست بر خلاف جریان رودخانه حرکت می کرد .هر چقدر مشکلاتش بیشتر می شد ،او مقاوم تر و استوار تر قد علم می کرد .
حا لا به سن جوانی رسیده بود .سالهای سخت و سنگین فقر را پشت سر گذاشته بود .این سالها ،در بلای این همه لحظه های رها شده در باد ،هیچ اتفاقی نیفتاده بود که در دام گناه و هوس بیفتد .انگار کسی او را مدام راهنمایی می کرد ، جهت های روشنی را نشان می داد و او راه افتاده بود و درست در ابتدای دروازه های نور قرار گرفته بود.هیچکس فکرش را نمی کرد که روزی او در قامت مردی پاک و استوار در ابتدای دروازه های روشنایی بایستد ، فریاد بزند و بگوید :به دام گناه نیفتید .و این را با تحکم خاص بیان می کرد .از بیهوده زیستن گریزان بود .حتی در بین انقلاب ،بارها دیگران رابه صفوف انقلابیون دعوت کرده بود و بر علیه سایه های ظلم و زور شعار داده بود .توی در توی مدرسه بارها دیده بودند که با شور و سرور دستاوردهای انقلاب را به دیگران باز گو می کند .همین عشق و احساس او را به حضور در کمیته های انقلاب سوق داد و چندی بعد جوان دلربا و برومندی را دیده بودند که تن پوشی سبز به تن دارد و آرمی از آن پنجه های قدرت ایمان جهان را به عشق و عدالت و قیام بر علیه ظلم و ستم دعوت می کرد .چقدر این لباس ها بر قامت رعنا و آن چهره ی دوست داشتنی اش می آمد .چقدر زیبا و آسمانی شده بود آدم حظ می کرد که مدام نگاهش کند. او در جایی بایستد و به کرانه های دور دست چشم بدوزد و هی نگاهش کنی و ببینی که امتداد نگاهش در کجای آسمان گره می خورد ،حالا سرباز سبز سربداری شده بود .دلش ،دستش ،وجودش پر از شور رسیدن بود . رسیدن به جایی که همیشه مسیر آن گام گذاشته بود و داشت به پیش می رفت .
صدای انفجار می آمد صدای توپهای ترس و تجاوز .دوستش به زیر زنجیرهای قهر و قساوت پر پر شده بود .بوی باروت آبی آسمان را پوشانده بود .خاک پر از زخمهای گلگون غریبی بود .همه جا را گرفته بود .تانکها مدام تیر شلیک می کردند .از دهانه تفنگها آتش و خون می بارید .توی شهر بلوا شده بود .همه جا با صدای بلند مردم را به مبارزه و حضور در میدان جنگ دعوت می کرد. گروه گروه از نیروها داشتند راهی میدانی می شدند ،که دشمن در آن معرکه گرفته بود. از همان روزی که این تن پوش سبز را پوشیده بود .مدام منتظر کسی بود که صدایش بزند :حمید !حمید جان !راه بیفت تا برویم .و راه افتاد ،درست مثل دیگر بچه های رزمنده راه افتاد توی میدان جنگ .میان آن سنگر ها و خاکریزها شور و سرور ،عاشقانه می وزید .درست مثل دلباخته ای که در صحنه دیدار وجودش را به پای یاری می ریخت .می رزمید و عاشق پرواز کردن بود .اما انگار حجم آن سنگر ها و خاکریزها گنجایش پرواز او را نداشتند .حمید جای بیشتری را می خواست .جایی گسترده و بزرگ که بتواند پشت سر هم بال بزند و بعد به اوج پر بکشد .دیده بودند که توی ارتفاعات میمک ،میان آن دره ها و تپه های پیچاپیچ چگونه جوانی که تن پوش عشق پوشیده بود ،در حین رزم سراز پا نمی شناخت، انگار در دنیای دیگر سیر می کرد .توی دشتهای گرم و سوزان شوش مردی را دیده بودند که در گستره دشت ،دردها را به جان می خرید و دشمن را به زانودر می آورد. درارتفاعات کردستان جوان زیبا و رعنا را دیده بودند که بر اوج اجابت پر می زند و مدام نگاهش به آسمان بود .در دل دشتهای مهران ،میان قربتهای قلاویزان دستهای جوانی را نظاره کرده بودند که مدام تشنه آغوش کهکشان بود . او را دیده بودند که در دل شب زمزمه های عاشقانه اش در گوش زمان جاریست ونمازش شبیه نور ستاره هایی است که گرداگرد ماه حلقه زده اند .از نماز که فارغ می شد آسمان را نگاه می کرد و آن همه ستاره درخشان که بر سقف آن آویزان بودند چقدر دوست داشت که در دل آن اوج آن فضای لایتناهی خانه ای داشته باشد و فضایی که بتوان در آن تمام عصمت عشق را در آغوش گرفت .گاهی به مرخصی می رفت و در بین خانواده حضور می یافت مدام از آسمان از عبودیت عشق و شهد شیرین شهادت حرف می زد .طوری حرف می زد که دلها از فرط شور و شعف به لرزه می افتاد .همیشه به همسرش می گفت من دیر یا زود شهید می شوم .از تو می خواهم احمد و معصومه را خوب تربیت کنی .آخرین باری که به مرخصی آمد حرف ها و گفته هایش مثل همیشه نبود .از جایی و طوری صحبت می کرد که انگار با دنیا بیگانه است .
در چشمهایش ،در عمق آن نگاه های نافذ نورانی رازی نهفته بود که معنی رهایی می داد .همه می دانستند که حمید سیر در حقیقتی دیگر دارد به جایی که مثل هیچ جا نیست .چهره اش چقدر زیبا و نورانی شده بود .پدر ،همسر ،بچه ها و خواهر هایش این حس عجیب را لمس کرده بودند .همه می دانستند که حمید به ابتدای دروازه عشق رسیده است .تنها یک قدم مانده تا وارد دروازه نور شود .آن روز که از اهل خانه خداحافظی کرد و آخرین نگاهش بر چهره ها افتاد ،همه دیده بودند که در پس آن چشمهای معصوم و زیبا بارقه ابدی نهفته است .آن پا ها ،آن دستهایی که بارها میادین مین را در نور دیده بودند و آن همه خوشه انفجار از جلوی پاهای نیروها خنثی کرده بود، حا لا داشتند بر قاب آسمان نقش می بستند .همه می دانستند که تخریب معنی توده های پر پر شدن را می دهد و جایی که در آن خوشه های انفجاری کاشته می شود،فضایی می خواست که بتوان به راحتی در وسعت آن بال زد و به آسمان پر کشید .آن روز همه دیدند پیکری که غرق در خون پر پر شده بود ،پاهایش در امتداد آسمان و دستهایش در دامنه دعا برقاب کهکشان آذین بسته بود و در زمین اجتماعی گرد آمده اندو پیکری را به تشیع تبرک می برند که فرشته ها در آسمان نامش را اینگونه نجوا می کنند «حمید دستگیر به دروازه آسمان پا نهاد » در میان آن سیل جمعیت مدام جملات حمید آخرین وصیت وارستگی در ذهن زنی می پیچید انگار خود حمید بود که به زن می گفت :«همسرم !زندگی یک کلاس درس بیش نیست که انسان باید دیر یا زود ،امتحان پس بدهد ، اگر من داوطلب جبهه ,برای حق و اسلام می روم ،شاید موقع امتحانم فرا رسیده است .از اینکه تو را و فرزندانم را تنها گذاشته ام ،امید وارم مرا ببخشی .چون ما ایمان داریم که نگهدار ما خداوند است و چون خدا را قادر مطلق می دانیم پس نگران نباش .امیدوارم بعد از من بچه ها را خوب تریبت کنی .او تو خواهش می کنم که همیشه به یاد خدا باش و کارهایت را برای رضای خدا انجام بده ...
شهید «حمید دستگیر »پس از سالها حماسه آفرینی در15/2/1367درجبهه مهران به شهادت رسید تا پاداش سالها مجاهدت خود رااز معبودش بگیرد.
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران ایلام ومصاحبه با خانواده دوستان شهید

 

 

خاطرات
سال 1366 به یگان تخریب لشکر 11 امیر المومنین (ع) معرفی شدم و به جمع برادران بسیجی و سربازان جان برکف پیوستم. پس از احوال پرسی به بحث و گفتگو و صحبت و شوخی کردن پرداختیم . یکی از برادران لباس ساده و خاکی به تن داشت و از همه ساده تر و خاکی تر به نظر می رسید . چند ساعتی که گذشت ، از آنان پرسیدم مگر شما فرمانده ندارید ؟ آنان پس از مکث کوتاهی ، به همدیگر نگاه کردند و اظهار نمودند که فرمانده ما به مرخصی رفته است و این آقا که بیش از اندازه با وی شوخی کردید ، جانشینی یگان رزمی تخریب را بر عهده دارد .
پس از عملیات نصر 8 ، به علت مجروحیت فرمانده یگان تخریب ، شهید حمید دستگیر به عنوان فرمانده منصوب گردید . در عملیات والفجر 10 در منطقه شاخ شمیران یک نفر از بچه های تخریب چی به شهادت رسیده بود و حمید به خانواده اش قول داده بود تا پیکرش را از منطقه عملیاتی شاخ شمیران که در تصرف نیرو های عراق بود ،به عقب بیاورد .
عراقیها ، پیکر ها را به عنوان طعمه قرار داده و در آنجا کمین کرده بودند . به اتفاق حمید به آن نقطه رفتیم .علیرغم شرایط سختی که بر آن منطقه حکم فرما بود ، با شجاعت و فرماندهی هوشیارانه ی حمید، پیکر تعدادی از شهدا را به عقب آوردیم و شهید دستگیر مثل همیشه به وعده اش وفا نمود .

برای مین های کاشته شده دشمن ،نام حمید بسیار آشنا بود ،با دستهایش آشنا بودند ،زیرا آن را جا بجا می کرد و در شب های مهتابی ،آنها را در زمین می کاشت .
هنگام کار، لب های همیشه متبسمش ،ذکر خدا را زمزمه می کرد .او فرمانده دلاور و مظلوم گردان تخریب لشکر 11 حضرت امیر (ع) بود. با نیروهای تحت امر خود ،رابطه ای بسیار صمیمانه و برادرانه داشت. یک شب حدود ساعت 12 ،به در خواست گردان ما حمید با تعداد ی از برادران تخریب چی به مقر گردان آمدند تا شیارهای محل تردد نیروهای دشمن را مین گذاری نمایند. نیروها ،مین ها را به محل کار انتقال دادند و وقتی نگاه کردم ،دیدم حمید نیست . گفتم : بچه ها !پس آقای دستگیر کو ؟آنها هیچ عکس العملی نشان ندادند . پس از مدتی که گشتم ، صدای زمزمه ای به گوشم رسید . او مشغول خواندن نماز شب بود . گلوله های خمپاره 60 میلی متری که به اطراف او اصابت می کردند ،هیچ گاه نتوانستند در ارتباط او با معبود خویش خللی وارد سازند . پس از اتمام نماز آمد. لبخندی زد و چیزی نگفت . آسمان کاملَا مهتابی شده بود . حمید مشغول کاشتن مین ها شد . فقط خودش آنها را مسلح می کرد . دیگر نیروها فقط مین ها را در محل کاشت قرار می دادند . این کار تا ساعت 5 صبح ادامه داشت . حمید نماز صبح را نیز در میدان مین خواند و به مقر گردان بر گشتیم .
احمدوند همرزم شهید

 

شهید کیست؟
از نظر اسلام هرکس به مقام و درجه شهادت نائل آید و اسلام با معیارهای خاص خودش او را شهید بشناسد، یعنی واقعاً در راه هدفهای عالی اسلامی به انگیزه برقراری ارزشهای واقعی بشری کشته بشود، به یکی از عالی ترین و راقبترین درجات و مراتبی که یک انسان ممکن است در سیر صعودی خود نائل می گردد که از نظر اسلام او شهید است و قداست دارد. حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می فرماید:
سه کس کشته شوند:
یکی مردی که با جان و مال خود در راه خداوند جهاد کرد تا آنکه در نبرد با دشمن کشته شد، چنین فردی شهیدی است که خداوند او را مورد آزمایش قرار داده و در بهشت خواهد بود.... او در زیر سایه عرش خداوند است و فقط پیامبران به سبب پیامبری خویش بر چنین کسی برترند.
دومی، آن است که از گناهان خویش بترسید و با جان و مال خود در راه خدا جهاد کرد و با دشمن به نبرد بپردازد و به شهادت برسد. این شهادت موجب پاک شدن او از گناهان است، زیرا شمشیر جهاد در راه خدا گناهان را از بین می برد. چنین کسی می تواند از هر یک از درهای بهشت که اراده کند، وارد آن شود، زیرا بهشت هشت در دارد و برخی از درها بر برخی دیگر فضیلت دارند. جهنم نیز هفت در دارد.
سوم منافق است که با جان و مال خویش بجنگد و با دشمن روبرو شود و در این حال کشته شود. این فرد در آتش خواهد بود، زیرا شمشیر، نفاق را از بین نمی برد.
در عصر ما بسیاری از مردم حتی گروهی از جوانان علاقه مند نسبت به گریه بر امام حسین معترضند و بعضی صریحاً در گفته های خود این کار را غلط قلمداد می کنند، مدعی هستند که این کار معلول غلط و یک برداشت غلط از امر شهادت است و به علاوه، آثار اجتماعی بدی دارد و موجب ضعف و تأخر و انحطاط ملتهایی است که به این کارها عادت کرده اند.
محمد مسعود در کتاب خود می نویسد: در حالیکه مسیحیان روز شهادت مسیح را جشن می گیرند ،مسلمانان بر امام حسین گریه می کنند و به عزا می نشینند.
او نوشته بود یک ملت بر شهادت شهیدش می گرید، چرا که شهادت را شکست و نامطلوب و امری نبایستی و موجب تأسف می پندارد و ملتی دیگر برای شهادت شهیدش جشن می گیرد، زیرا آن را موفقیت و مطلوب و مایه سرافرازی و افتخار می شمارد.
راز بقاء امام حسین این است که نهضتش از طرفی منطقی است، بُعد عقلی دارد و از ناحیه منطق حمایت می شود و از طرف دیگر در عمق احساسات و عواطف راه یافته است، ائمه اطهار که به گریه بر امام حسین سخت توصیه کرده اند حکیمانه ترین دستورها را داده اند این گریه است که نهضت امام حسین را در اعماق جان مردم زنده نگه می دارد.البته به شرط آنکه گروهی که بر این مخزن عظیم گمارده شده اند، بدانند چگونه بهره برداری کنند.
ملتی که هزار سال بر شهادت شهیدش بگرید و متأسف شود، آه و ناله سر دهد، ناچار ملتی زبون و بی دست و پا و فرار کن از معرکه بار می آید. ولی ملتی که هزارسال و دوهزار سال شهادت شهیدش را جشن می گیرد، خواه ناخواه ملتی قوی و نیرومند و فداکار است و می گردد.
حاصل اشکال و ایراد این نویسنده و اشخاص دیگری که مثل او می گویند برداشت یک ملت از شهادت، شکست و عکس العمل آن آه و ناله و گریه و نتیجه آن ضعف و زبونی و تسلیم گرایی و ملتی دیگر برداشت از شهادت موفقیت عکس العمل آن جشن و شادی و نتیجه آن روحیه نیرومند و اعتلاجوست.
اتفاقاً قضیه برعکس است؛ شادی کردن در شهادت شهید، از بینش و فردگرایی مسیحیت ناشی می شود و گریه بر شهید از بینش جامعه گرایی اسلام.
البته در مقام توجیه عمل عوام الناس نیستیم. برخی از مردم ما به امام حسین فقط به چشم یک آدم نفله شده و یک مظلوم که کشته شدنش صرفاً ترحم انگیز است و از ناحیه او هیچ اقدام قهرمانانه و تحسین آمیز صورت نگرفته است، می نگرند.
توصیه های اصلی که از طرف پیشوایان ما در مورد گریه بر شهید وارد شده است و البته با توجه به همین فلسفه، افرادی که با فرهنگ اسلامی عمیقاً آشنا هستند، در عزاداری اباعبدالله شرکت می نمایند.
اصولاً مسأله جشن و شادمانی به نام شهادت مسیح معلوم نیست از چه زمانی و به وسیله چه کسی ابداع شده است؟ اما می دانیم که در اسلام گریه بر شهید توصیه شده است. لااقل در مذهب شیعه از مسلمات شمرده می شود. اول باید مساله مرگ و شهادت را از جنبه فردی بررسی کنیم.
آیا مرگ فی حد ذاته برای فرد، امری مطلوب است؟ موفقیت است؟ آیا دیگران باید مرگ او را برایش موفقیت به شمار آورند و نوعی قهرمانی به حساب آورند؟
نظرات مکاتب درباره مرگ:
می دانیم که مکتبهایی در جهان بوده اند ـ شاید الآن هم باشند ـ که رابطه انسان را با جهان و به تعبیر دیگر رابطه روح را با بدن از نوع رابطه زندانی با زندان و رابطه آدم در چاه افتاده با چاه و رابطه مرغ با قفس می دانسته اند. قهراً از نظر این مکتبها مردن، خلاصی و آزادی است و خودکشی مجاز است. (مانی) مدعی معروف پیغمبری، چنین نظریه ای داشت. طبق این نظریه، ارزش مرگ، ارزش مثبت است، مرگ برای هرکسی باید امر مطلوبی باشد و مرگ هیچکس تأسف ندارد. آزادی از زندان و بیرون آمدن از چاه و شکسته شدن قفس تأسف ندارد، شادی دارد.
نظریه دیگر این است که مرگ، عدم و نیستی است. فنای کامل است، نابودی است، برعکس زندگی، وجود و هستی است. بدیهی و بلکه غریزی است که هستی بر نیستی، بود بر نبود، ترجیح دارد، زندگی هرچه باشد و به هر شکل باشد بر مرگ ترجیح دارد.
نظریه دیگر این است مرگ نیستی و نابودی نیست. انتقال از جهانی به جهان دیگر است اما رابطه انسان با جهان و رابطه روح با بدن از نوع رابطه زندانی با زندان و در چاه افتاده با چاه نیست. بلکه از نوع رابطه دانش آموز با مدرسه و کشاورز با مزرعه است. رابطه دنیا با آخرت و رابطه روح با بدن، چنین رابطه ای است. مردمی که جهان بینی آنها درباره روابط انسان و جهان چنین جهان بینی باشد، بدیهی است که برای اینها مرگ به هیچ وجه امر محبوب و مطلوب و مورد آرزو نیست، بلکه منفور و مخوف است. اینها از مرگ می ترسند زیرا از خود و کرده های خود می ترسند. اولیاءالله به منزله همان دانش آموز موفقند که انتقال به جهان دیگر که نامش مرگ است، برای آنها یک آرزو است. آرزویی که لحظه ای قرار برای آنها باقی نمی گذارد و به گفته علیعلیه‌السلام اگر نبود که خداوند اجل معین برای آنها نوشته است، طرفه العینی روحهای آنها در بدنهاشان از شوق ثوابها و خوف عِقابها باقی نمی ماند. درعین حال اولیاءالله هرگز به استقبال مرگ نمی روند، زیرا می دانند تنها فرصت کار و عمل و تکامل همین چیزی است که نامش را عمر گذاشته ایم، می دانند هرچه بیشتر بمانند بهتر کمالات انسانی را طی می کنند به کلی با مرگ مبارزه می کنند و از خداوند متعال همواره طلب طول عمر می کنند.
می بینیم که طبق این بینش محبوب بودن و مطلوب بودن و مورد آرزو بودن مرگ برای اولیاءالله با مبارزه با مرگ و خواستن طول عمر از خدا به هیچ وجه منافات ندارد. قرآن کریم خطاب به یهود که مدعی بودند ما اولیاءالله هستیم می فرماید اگر شما اولیاءالله باشید باید مرگ برای شما یک امر محبوب و آرزویی باشد. بعد می فرماید ولی اینها هرگز آرزوی مرگ نمی کنند، زیرا اعمالی که پیش فرستاده اند آن چنان ظالمانه و جنایت کارانه است که خود می دانند در آن جهان بر چه وارد می شوند. اینها از گروه سومی هستند که ما شمردیم.
اولیاءالله در دو مورد از خواستن طول عمر صرف نظر می کنند:
آنگاه که احساس کنند وضعی دارند که دیگر هرچه بمانند توفیق بیشتری در طاعت نمی یابند و برعکس به جای تکامل تناقض می یابند.
صورت دیگر شهادت است .اولیاءالله مرگ به صورت شهادت را بلاشرط از خدا طلب می کنند، زیرا شهادت هر دو خصلت را دارد هم عمل و تکامل است (هر عمل نیکی در نردبان تکامل بالاتر هم دارد جز شهادت) و از طرف دیگر انتقال به جهان دیگر است که امری محبوب و مطلوب و مورد آرزوی اولیاءالله است. پس شهادت از نظر اسلام از جنبه فردی یعنی برای شخص شهید یک موفقیت است بلکه بزرگترین موفقیت و آرزو است.
امام حسین(ع) فرمود: جدم به من فرموده است که تو درجه ای نزد خدا داری که جزبا شهادت به آن درجه نائل نخواهی شد، پس شهادت امام حسین(ع) برای خود او یک ارتقاء است عالی ترین حد تکامل است.
درسی که از جنبه اجتماعی مردم باید از شهادت شهید بگیرند:
نگذارند فاجعه به صورت یک امر نبایستی بازگو می شود و اظهار تأسف و تأثر می شود که به قهرمانان ظلم و قاتلین شهید مربوط است. برای اینکه افراد جامعه از تبدیل شدن به امثال آن جنایت کاران خودداری کنند.
درس دیگر این است که به هرحال باز هم در جامعه زمینه هایی از شهادت را ایجاب کند پیدا می شود، پس عمل قهرمانانه شهید یک عمل آگاه و قهرمانانه است که به او تحمیل نشده، معمولاً درباره گریه اشتباه می کنند. خیال می کنند گریه همیشه معلول نوعی درد و اندوه و ناراحتی است، خنده و گریه ظاهراً مختصات انسان است حیوانات دیگر لذت و رنج دارند سرور و اندوه نیز دارند اما خنده و گریه مظهر شدیدترین حالات احساسی انسان است. گریه انواع و اقسام دارد، گریه ملازم است با نوعی رقت و هیجان که شخص برای محبوب خود می گرید و خود را با گریه با او متحد می بیند. گریه جنبه از خود بیرون آمدن و خود را فراموش کردن و با محبوب یکی شدن گریه مانند عشق است که از خود بیرون رفتن است.
گریه بر شهید از صدر اسلام در میان مسلمین متداول بوده و در جنگ احد این مساله بروز و ظهور پیدا کرد.روایتی که در زیر آورده شده است بر این مطلب تاکید دارد که گریه بر شهید در اسلام به خودی خود موضوعیت دارد و تجلیل از شهید در اسلام جایگاه بی بدیلی دارد.
در صدر اسلام در میان شهدای زمان پیامبر آنکه از همه بیشتر درخشید و به او لقب (سیّدالشهدا) یعنی سالار شهیدان در آن زمان دادند جناب حمزه بن عبدالمطلب عموی بزرگوار رسول اکرم بود که در احد شهید شد.
آنان که به زیارت مدینه مشرف شده اند حتماً به اُحُد هم مشرف شده اند و قبر جناب حمزه را در احد زیارت کرده اند. حمزه که از مکه به مدینه مهاجرت کرده بود کسی را نداشت خودش تنها بود. وقتی که پیامبر اکرم از اُحُد برگشت به مدینه ،دید درخانه همه شهدا گریه هست جز خانه جناب حمزه .حضرت فقط یک جمله فرمودند: همه شهدا گریه کننده دارند جز حمزه که گریه کننده ندارد. تا این جمله را فرمود صحابه رفتند به خانه هایشان و گفتند حمزه گریه کننده ندارد.
زنانی که برای فرزندان یا پدران یا برادران خود گریه می کردند به احترام پیامبر با احترام جناب حمزه بن عبدالمطلب آمدند به خانه حمزه و برای او گریستند و بعد از این دیگر سنت شد هرکس برای شهیدی می خواست بگرید اول می رفت به خانه حمزه و برای او می گریست.
این جریان نشان داد که اسلام با اینکه با گریه بر میت چندان روی خوش نشان نداده است ،مایل است که مردم برای شهید بگریند، زیرا شهید حماسه آفریده است و گریه بر شهید شرکت در حماسه او و هماهنگی با روح او و موافقت با نشاط او و حرکت در موج اوست.
قبل از شهادت امام حسین آن شهیدی که سمبل گریه بر شهید بود و گریه بر او مظهر شرکت در حماسه شهید و هماهنگی با روح شهید و موافقت با نشاط شهید به شمار می رفت جناب حمزه بود و بعد از شهادت امام حسین(ع) این مقام به ایشان انتقال یافت.
قرآن کریم سه مفهوم مقدس را بسیاری از آیات خود توأم آورده است ایمان، هجرت و جهاد. انسان قرآن، موجودی است وابسته به ایمان و وارسته از هرچیز دیگر. این موجود وابسته به ایمان برای نجات ایمان خود هجرت می کند و برای نجات ایمان جامعه و در حقیقت نجات جامعه از چنگال اهریمن بی ایمانی جهاد می نماید.
ایمان
ایمان مهمترین شرط رستگاری بشر است و در نگاه دینی بدون آن، اعمال نیک از کسی پذیرفته نمی شود.
هجرت
هجرت را به دو قسم تقسيم كرده اند.
هجرت صغري، در برابر جهاد اصغر
هجرت كبري در برابر جهاد اكبر.
هجرت صغري آن است كه انسان از محلي كه نتواند در آن شعاير ديني را احيا كند،‌ كوچ كرده و به جايگاهي برود كه توان اقامه دين در آن جايگاه ميسر باشد و هجرت كبري آن است كه انسان از هر گونه پليدي، دوري و پرهيز كند. والرجز فاهجر.مدثر5 ، يعني: از خواسته هاي باطل نفس كوچ كرده و به حدي برسد كه نفس، از او طلب گناه نكند. پس يك هجرت صغري،‌ و هجرت كبرايي است كه در برابر آن يك جهاد اصغر و جهاد اكبر مي باشد كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند. اين عبارت از خلاصه نظر بزرگان و سلف صالح است كه آنها سعي مي كردند اين معارف را تبيين و به آن عمل كنند.
جهاد جهاد در لسان نبی اکرم و ائمه معصومین به دو بخش تقسیم شده است:
• جهاد اصفر
• جهاد اکبر
جهاد اصغر آن است كه انسان با دشمن بيرون بجنگد و پيروز شود. جهاد اكبر آن است كه انسان با دشمن درون نبرد كرده، عادل و با تقوي شده و در صحنه نبرد با هوس درون، پيروز شد. آنانكه به اخلاق الهي متخلق شده اند، خود را در جهاد اكبر پيروز دانسته اند. يك انسان وارسته، منزه و پرهيزكار در جبهه جهاد اكبر پيروز است.
امیر المؤمنین در نهج البلاغه می فرماید:
إنّ الجهاد بابٌ مِن ابواب الجنّه فَتَحَهُ اللهُ لِخاصَّه أولیائه.
همانا جهاد دری از درهای بهشت است. دری که خداوند بروی همه نگشوده است هر فردی لیاقت ندارد که باب جهاد به رویش گشوده شود هر فردی شایستگی مجاهد بوده ندارد. خدا این در را به روی دوستان خاص خویش گشوده است مجاهدین بالاترند از اینکه بگوییم مساوی با اولیاءالله هستند مجاهدین مساوی با خاصه اولیاءالله می باشند.
ایمان، هجرت، جهاد از دید علامه بحرالعلوم
در اين كتاب كه به فقيه باهر و علامه ماهر «بحرالعلوم‏» نسبت داده شده است هر چند انتساب بعضى از بخشهاى آن به اين بزرگوار بعيد به نظر مى‏رسد ولى قسمتهايى از آن داراى اهميت فوق‏العاده‏اى است; براى سير و سلوك الى الله و پيمودن راه قرب به پروردگار عوالم چهارگانه و به تعبير ديگر، چهار منزلگاه مهم ذكر شده است:
1-اسلام
2-ايمان
3-هجرت
4-جهاد
و براى هر يك از اين عوالم چهارگانه سه مرحله ذكر شده است كه مجموعا دوازده مرحله مى‏شود كه پس از طى آنها، سالك الى الله وارد عالم خلوص مى‏گردد، و اين مراحل دوازده‏گانه به شرح زير است:
منزل اول، اسلام اصغر است، و منظور از آن اظهار شهادتين و تصديق به آن در ظاهر و انجام وظائف دينى است.
منزل دوم، ايمان اصغر و آن عبارت از تصديق قلبى و اعتقاد باطنى به تمام معارف اسلامى است.
منزل سوم، اسلام اكبر است و آن عبارت است از تسليم در برابر تمام حقايق اسلام و اوامر و نواهى الهى.
منزل چهارم، ايمان اكبر است و آن عبارت از روح و معنى اسلام اكبر مى‏باشد كه از مرتبه و اطاعت‏به مرتبه شوق و رضا و رغبت منتقل شود.
منزل پنجم، هجرت صغرى است، و آن انتقال از دارالكفر به دارالاسلام‏ است مانند هجرت مسلمانان از مكه كه در آن زمان كانون كفر بود به مدينه.
منزل ششم، هجرت كبرى است، و آن هجرت و دورى از اهل عصيان و گناه و از همنشينى با بدان و ظالمان و آلودگان است.
منزل هفتم، جهاد اكبر است، و آن عبارت از محاربه و ستيز با لشكر شيطان است‏با استمداد از لشكر رحمان كه لشكر عقل است.
منزل هشتم، منزل فتح و ظفر بر جنود و لشكريان شيطان، و رهايى از سلطه آنان و خروج از عالم جهل و طبيعت است.
منزل نهم، اسلام اعظم، و آن عبارت از غلبه بر لشكر شهوت و آمال و آرزوهاى دور و دراز است كه بعد از فتح و ظفر، عوامل بيدار كننده برون بر عوامل انحرافى درون پيروز مى‏شود و اينجاست كه قلب، مركز انوار الهى و افاضات ربانى مى‏گردد.
منزل دهم، ايمان اعظم است، و آن عبارت از مشاهده نيستى و فناى خود در برابر خداوند است، و مرحله دخول در عالم فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى است كه در اين هنگام حقيقت عبوديت و بندگى خدا ظاهر مى‏شود.
منزل يازدهم، هجرت عظمى است، و آن مهاجرت از وجود خود و به فراموشى سپردن آن، و سفر به عالم وجود مطلق، و توجه كامل به ذات پاك خداست كه در جمله «وادخلى جنتى‏» خطاب به آن شده است.
منزل دوازدهم، جهاد اعظم است كه بعد از هجرت از خويشتن، متوسل به ذات پاك خداوند مى‏شود تا تمام آثار خودبينى در او محو و نابود گردد و قدم در بساط توحيد مطلق نهد.
بعد از پيمودن اين عوالم دوازده‏گانه وارد عالم خلوص مى‏شود، و مصداق «بل احياء عند ربهم يرزقون‏» مى‏گردد. اولیاءالله هرگز به استقبال مرگ نمی روند زیرا می دانند تنها فرصت کار و عمل و تکامل همین چیزی است که نامش عمر است. می دانند هرچه بیشتر بمانند بهتر کمالات انسانی را طی می کنند. اینها به کلی با مرگ مبارزه می کنند و از خداوند متعال همواره طلب طول عمر می کنند. طبق این نوع بینش محبوب بودن و مطلوب بودن و مورد آرزو بودن مرگ برای اولیاءالله با مبارزه با مرگ و خواستن طول عمر از خدا به هیچ وجه منافات ندارد.
قرآن به یهودیان خطاب کرده می فرماید اگر شما اولیاءالله باشید، باید مرگ برای شما یک امر محبوب و آرزویی باشد. ولی هرگز اینها آرزوی مرگ نمی کنند زیرا اعمالی که از پیش فرستاده اند، ظالمانه بوده و می دانند عاقبت خودشان چیست. اما اولیاءالله مرگ به صورت شهادت را بلا شرط از خدا طلب می کنند زیرا شهادت دو خصلت دارد.
عمل وتکامل
همانطور که از حدیث نبوی نقل می شود هر عمل نیکی در نردبان تکامل بالاتر هم دارد جز شهادت و از طرف دیگر انتقال به جهان دیگر است که امری محبوب و مطلوب و مورد آرزوی اولیاءالله است و در اینجاست که می بینیم مثلاً علیعلیه‌السلام از اینکه می داند مرگش به صورت شهادت نصیبش شده از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد و در نهج البلاغه می گویند مثل من برای شهادت مانند جوینده ای است که به مطلوب خود نائل شده باشد.

شفاعت شهید
در حدیث است که خداوند شفاعت سه طبقه را در قیامت قبول می کند.
• یکی طبقه انبیاء
• بعد از آن طبقه علماء
• بعد فرمود ثمّ الشهداء
از دو طبقه نخست یعنی از طبقه انبیا و طبقه ائمه و علمائی که راه ائمه را پیش گرفتند که بگذریم طبقه ای که در قیامت ظهور می کند،برای شفاعت طبقه شهداء است.
این شفاعت شفاعت هدایت است. ظهور و تجسم حقایقی است که در دنیا و قدمها یافته است. بعد از انبیاء و اوصیاء و عده ای که پیرو واقعی آنها بودند شهدا هستند که گروه،گروه مردم را از ظلمات گمراهی نجات داده و به شاهراه روشن هدایت رسانده اند.
امیر مومنان فرمود: خدا شهدا را در قیامت با بهاء و جلالی و با عظمت و نورانیتی وارد می کند که اگر انبیا از مقابل آنها بگذرند و سوار باشند به احترام اینها پیاده می شوند. اینقدر خدا شهید را با جلالت وارد عرصه قیامت می کند.
در روایت صحیح دیگری از رسول اکرم داریم که شهید از هفتاد نفر را در روز قیامت شفاعت می کند.

عشق و شهادت
علاقه به شخص یا شیء وقتی به اوج شدت برسد، به طوری که وجود انسان را مسخر کند و حاکم مطلق وجود او گردد، عشق نامیده می شود.
عشق اوج علاقه و احساسات است. آنچه که به نام عشق خوانده می شود یک نوع نیست بلکه دو نوع است و کاملاً متفاوت:
1-احساسات انسان گاهی از مقوله شهوت است،
2-احساسات گاهی تحت تاثیر عواطف عالی انسانی خویش است محبوب و معشوق در نظرش احترام و عظمت پیدا می کند.
منشأقداست شهید
شهادت، قداست خود را از ناحیه چه امری دارد؟
بدیهی است که شهادت از آن جهت که کشته شدن است، قداست ندارد بسیاری از کشته شدنهاست که «نفله» شدن است و احیاناً به جای اینکه افتخار باشد ننگ است.
اینجا لازم است از این منظر اقسام مرگ را تعریف کنیم:
1-مرگ طبیعی: شخص عمر طبیعی خود را به پایان می رساند و به طور طبیعی می میرد. این گونه مرگها قهراً طبیعی تلقی می شود؛ نه افتخار آمیزند و نه ملامت خیز و حتی تأسف زیادی به دنبال خود نمی آورند و قهراً اینگونه مردنها «نفله شدن» هم تلقی نمی شود.
2-مرگ اخترامی: در اثر بیماریها مثلا حصبه و وبا و غیره یا در اثر حوادث یا سوانحی از قبیل زلزله و سیل و حوادثی از این قبیل، اینگونه مرگها هرچند علامت یا افتخار ندارد اما «نفله شدن» هست و قهراً موجب تاسف.
3-مرگهایی که پای یک جنایت در کار است، یعنی مرگهایی که از طرف مقتول هیچ عملی صورت نگرفته است و قاتل صرفاً به موجب هوی و هوس خود که وجود طرف را مزاحم منافع خود تشخیص می دهد، او را هدف قرار می دهد. در روزنامه ها مکرر می خوانیم که فلان زن فرزند خردسال شوهرش را سر به نیست کرد. فقط به ظاهر اینکه مورد علاقه شوهرش بوده است و می خواسته قلب شوهر منحصراً در تملک خودش باشد یا فلان مرد به دلیل اینکه فلان زن عشق او را نپذیرفته است، او را کشته است؛ یا در تاریخ می خوانیم که فلان حکمران همه فرزندان حکمران دیگر را قتل عام کرد که در آینده رقابت نکنند. در اینگونه جریانها در ناحیه قاتل جنایت و خباثت وجود دارد و عملش نفرت انگیز تلقی می شود و در ناحیه مقتول مظلومیت، بی دخالتی، نفله شدن و هدر رفتن وجود دارد و عکس العملش در انسانهای دیگر تأسف و ترحم است. بدیهی است که چنین مردنی در عین اینکه تاسف انگیز و ترحم انگیز است، تحسین آمیز نیست و افتخار شمرده نمی شود. زیرا مقتول به هیچوجه دخالتی نداشته است حسادت و عداوت و حقارت طرف موجب شده که بی سبب به قتل برسد.
4-=مرگهایی که خود آنها مرگ «جنایت» است. از قبیل خودکشیها. اینگونه مرگها نفله کردن و هدر دادن خود است، بدترین انواع مرگ است. کسانی که در تصادف اتومبیل کشته می شوند و خود مقصرند، مرگشان از این قبیل مرگها است و همچنین کسانی که در راه یک گناه به هر شکل و هر صورت که باشد، کشته می شوند.
5-مرگهایی که شهادت، است: مرگی شهادت است که انسان با توجه به خطرات احتمالی یا ظنی یا یقینی یا فقط به خاطر هدفی مقدس و انسانی و به تعبیر قرآن «فی سبیل الله» از آن استقبال می کند.
شهادت دو رکن دارد:
یکی اینکه در راه خدا و فی سبیل الله باشد، هدف مقدس باشد و انسان بخواهد جان خود را فدای هدف نماید.
دیگر اینکه آگاهانه صورت گرفته باشد.
معمولاً شهادت جنایت هم هست. یعنی عملی که از جهت انتسابش به قاتل جنایت و پلیدی است، از جهت انتسابش به مقتول شهادت است و مقدس.
شهادت به حکم اینکه عملی آگاهانه و اختیاری است و در راه هدفی مقدس است و از هرگونه انگیزه و خودگرایانه منزه و مبرا است، تحسین انگیز و افتخار آمیز است و عملی قهرمانانه تلقی می شود در میان انواع مرگ و میرها، تنها این نوع مرگ است که از حیات و زندگی برتر و مقدس تر و عظیم تر و فخیم تر است.
تربت شهید
صدیقه کبری فاطمه زهراسلام‌الله‌علیه وقتی که پدر بزرگوارشان دستورتسبیحات معروف را به ایشان دادند، رفت سرقبر عموی بزرگوارش جناب حمزه بن عبدالمطلب و از تربت شهید برای خود تسبیح درست کرد.
این کار یک معنی بزرگ دارد و آن این است که خاک شهید محترم است، قبر شهید محترم است.
انسان برای اینکه اذکار و اوراد خود را بشمارد نیازمند سبحه (تسبیح) است.
چه فرق می کند که دانه های تسبیح از سنگ باشد یا چوب یا خاک و از هر خاکی که بردارد برداشته است ولی ما این را از خاک تربت شهید برمی داریم و این نوعی احترام به شهید و شهادت است. نوعی به رسمیت شناختن قداست شهادت است. بعد از شهادت امام حسینعلیه‌السلام اگر کسی بخواهد از خاک شهید تبرک بجوید از خاک حسین بن علیعلیه‌السلام تهیه می کند.
ما که می خواهیم نماز بخوانیم از طرفی سجده بر فرش و بر مطلق مأکول و ملبوس را جایز نمی دانیم با خود خاکی یا سنگی برمی داریم. ولی پیشوایان ما به ما گفته اند حالا که باید بر خاک سجده کرد بهتر است که آن خاک از خاک تربت شهیدان باشد.
اگر بتوانیم از خاک کربلا برای خود تهیه کنیم که بوی شهید می دهد. یعنی تو که خدا را عبادت می کنی و سر بر روی هر خاکی بگذاری نمازت درست است، ولی اگر سر بر روی آن خاکی بگذاری که تماس کوچکی قرابت کوچکی همسایگی کوچکی با شهید دارد و بوی شهید می دهد، اجر و ثواب تو صد برابر می شود.
امام فرمود: سجده کنید بر تربت جدم حسین بن علی که نمازی که بر آن تربت مقدس کرده اید حجابهای هفت گانه را پاره می کند. یعنی ارزش شهید را درک بکن خاک تربت او به نماز تو ارزش می دهد.
استادشهید؛مرتضی مطهری

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها