مسئول واحدپرسنلی( اداری )لشکر31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
سال 1344 ه ش در اردبیل به دنیا آمد .وی به خاطر حضور در جبهه ،از کلاس چهارم دبیرستان ترک تحصیل نمود .در سال 1360 به عضویت رسمی سپاه پاسداران در آمد .با اینکه او مسئول واحد اداری بود وبر اساس قوانین الزامی به حضور در خطوط مقدم جبهه وعملیات نداشت اما در هنگام عملیات وظایف خود را به دیگران می سپرد وبا دست گرفتن اسلحه به نبرد با دشمن می پرداخت.
سال 1362در عملیات خیبر در جزایر مجنون او تا پای جان با دشمن مبارزه کرد وپس از اینکه مهماتش تمام شد به اسارت نیروهای در آمد.دشمنان که از او صدمات زیادی دیده بودند برخلاف قوانین بین المللی اورا که در دست آنها اسیر بود،به شهادت رساندند.
جعفر طهماسبی پور ،اسوه دلدادگی عاشقانه ،در منای عشق ،جان بر کف گرفت
جان به جانان داد و پر زد سوی جنات نعیم در کفی جامی ز کوثر ،در کفی مصحف گرفت
منبع:"روایت سی مرغ"نوشته ی گروهی،نشرکنگره ی بزرگداشت سرداران وشهدای آذربایجان،اردبیل-1376
خاطرات
برادر شهید:
در نزدیکی های جزیره مجنون بودیم . من سیزده ساله بودم اما او برادر بزرگ من بود .برای آخرین بار همدیگر را وداع می کردیم .دست سر نوشت ،ما دو برادر را دور از خانه خود پیش هم قرار داده بود .تا نظاره گر آخرین جداییمان باشد .همدیگر را در آغوش کشیدیم و با نگاهمان از هزاران راز نهفته پرده بر داشتیم .با سکوت بهترین سرود های زندگی را برای هم سر دادیم و هنوز از نگاهش سیراب نشده بودم که کلام دلنشین رشته افکارم را در هم گسست .
این آخرین دیدار ماست .سیر نگاهم کن و هر سخنی داری بگو ی .
منظورش را به خوبی فهمیدم اما نمی توانستم باور کنم او برادرم بود .آه !که چقدر دوستش داشتم .نه جعفر !تو بر می گردی .
یقسین دارم که می روم و دیگر بر نمی گردم .
وقتی او را مصمم دیدم ،با صفای باطن گفتم :
پس اگر رفتی مرا هم شفاعت کن .
لحظه ای نگاهم کرد و گفت :وصیت نامه ای در جیب دارم .اگر جنازه ام سالم بر گشت بر دارید .آخرین نگاههایمان در هم گره خورد و از هم جدا شدیم و او آهنگ رفتن نمود .شب جدایی ما ،گردان ابوالفضل (س)راهی خط شد .آقا مهدی(باکری) با اصرار زیاد جعفر ،اجازه شرکت در عملیات برایش داده بود در حالی که هنوز آثاز زخم مسلم بن عقیل را بر بدن داشت ،او در عملیات شرکت کرد .ما نیز در نقطه ای دیگر به رویارویی با دشمن متجاوز مشغول شدیم .
صبح همان روز شنیدم که گردان آنها در محاصره قرار گرفته است .دلواپس برادرم بودم .با همان حال به نبرد ادامه دادم .لحظاتی بعد مجروح و به پشتخط منتقل شدم .
چند روزی گذشت ،هنوز گردان ابوالفضل (ع) در محاصره بود .دیگر امیدی به بازگشت جعفر نداشتم .خودم را سرزنش می کردم که چرا مدت زیادی در پیشش نماندم .دلم می خواست که باز هم ببینمش .او مرا بیشتر از همه دوست داشت .من هم دوستش داشتم .هم برادرم بود و هم دوستم .اما او شور و عشق دیگری داشت و همنشینی در جوار حق را بر صحبت ما ترجیح می داد .بی اختیار زیر لب زمزمه کردم :
با هم بزرگ شده بودیم .وقتی مدرسه تعطیل می شد سخت کار می کرد .صمیمی و مهربان بود تشویقم می کرد تا درسهایم را خوب بخوانم .به نظم و ترتیب اهمیت خاصی می داد .کارهایش را به موقعانجام می داد و وفادار عهد و پیمان بود .اوقات بیکاری اش را با مطالعه و ورزش سپری می نمود و بسیاری از کتابهای شهید مظطهری و سایر اندیشمندان اسلامی را مطالعه می کرد .عضو انجمن اسلامی مدرسه بود .
روزی با تعدادی از هواداران گروهک ها درگیری پیدا کرده ،از ناحیه سر زخمی شد .زخم سرش را با کلاهش مخفی می کرد و در پاسخ پدر و مادر می گفت که چیز مهمی نیست سرما خورده ام .خود سرش را پانسمان می نمود و اغلب راز خود را به کسی نمی گفت .در خلوت از او پرسیدم چرا حقیقت را به پدر و مادر نگفتی ؟جواب داد تو واقعیت را می دانی اما راستش می خواسنم ببینم آیا می توانم اسرار را در مواقع حفظ کنم یا نه ؟
یک بار نیز وقتی با دوستش کشتی می گرفت دستش آسیب دیده بود .دیدم دستش را بسته است گفتم :چی شده ؟گفت هیچی .
خیلی اصرار کردم گفت :وقتی بهبود یافتم می گویم .تا زمانی که دستش بطور کامل خوب نشده بود چیزی نگفت و این رازداری از جمله خصلتهای والایش بود .
پس از عملیات رمضان روزی زنگ خانه مان به صدا در آمد .وقتی در را باز کردم هاج و واج ماندم .دو پرستار ،در آمبولانس را باز کردند و برانکاردی را بیرون کشیدند .جعفر را دیدم که مجروح روی آن دراز کشیده است .در آغوشش کشیدم .
نیمه های همان شب با شنیدن صدایی از خواب بیدار شدم .آوای حزین او بود .فرش را به کناری زده ،نماز می خواند .چراغ را روشن کردم و خواستم که به رختخوابش برود .با آن که جراحتش عمیق بود نپذیرفت و گفت :روا نیست من راحت باشم و دوستانم بر بستر خاک خفته باشند .
یکی از دوستانش که همراه او آمده بود ،می گفت :جعفر در یکی از بیمارستانها ی اصفهان بستری بود و آرام و قرار نداشت .پزشک معالج او را مرخص نمی کرد .وی به دکتر می گفت :چیریم نیست .خواهش می کنم اجازه بدهید بروم .آنقدر اصرار کرد تا سر انجام رضایت پزشک را جلب نمود و به راه افتادیم .
در خانه بستری بود .من در ندارک رفتن به جبهه بودم ولی نمی توانستم پدر و مادرم را راضی کنم .با جعفر در میان گذاشتم .کارتم را گرفت و گفت :تو چند لحظه از خانه بیرون برو .من زمینه را آماده می کنم تا پدر و مادر راضی شوند .از خانه بیرون زدم ؛جعفر با آنها صحبت کرده بود .و وقتی برگشتم راضی شده بودند .تعجب آن که این بار خودشان مرا راهی جبهه نمودند .هنگام حرکت جعفر گفت :ت.و برو من هم در اولین فرصت به تو می پیوندم .
دو ماهی از ازدواجش می گذشت .قرار بود چند روز دیگر عملیات خیبر شروع شود .با این که زخمی بود ،دلش می خواست در عملیات شرکت داشته باشد .پدر و مادرش می گفتند به خاطر عروسی مدتی صبر کن بعد می روی .زیر بار نمی رفت و در تصمیم خود جدی بود .سر انجام موافقت آنها را جلب کرد .
شب عملیات با هم بودیم .به ما گفته بودند امکان باز گشت نیست .آن که می خواهد زنده بماند بر گردد .رزمندگان در تاریکی شب با گریه می گفتند :ما راه حسین (ع) را انتخاب کرده ایم و این راه به خدا ختم می شود .جعفر با تنی مجروح به خط رفته بود .قرار بود به قلب نیروهای عراقی نفوذ کرده پل طلایه را پاکسازی کنیم .عملیات شروع شد .ساعتی پس از پیشروی ،به پشت سپاه دشمن نفوذ کردیم .آنها از یورش نتاگهانی ما غافلگیر شده بودند .در عرض چند ساعت ضربات مهلکی بر خصم زبون وارد کردیم .این پیروزی مقدمه پیروزیهای بعدی نیروهای اسلام بود .دشمن چون از اهمیت این پیشروی آگاهی یافت با استفاده از نیروهای ویژه و تجهیز امکانات خود ،ما را به محاصره انداخت ،هر لحظه حلقه محاصره تنگ تر می شد .پشتیبانی نمی شدیم و این را از قبل می دانستیم .مهمات تمام شده بود .
ازابتدای عملیات آماده چنین وضعی بودیم .من چاره ای جز اسارت نداشتم .از کار خود راضی بودم چرا که به اهداف تعیین شده رسیده بودم .لحظهحساسی بود .جعفر که زخمی هم شده بود ،سر تسلیم نداشت و با صوتی ملایم این سرود را ترنم می نمود .
ما را از هم جدا می کردند .صدای رگباری شنیدم .با توجه به تجربه های جنگی خود به واقعیت ناگواری پی بردم .فهمیدم که تیر خلاص جلادان است که بر سر و روی دوست داشتنی جعفر فرود می آید و بدین سان شهیدی دیگر بر دفتر خونین سلاله مینویی عاشقان ثبت گردید .
ای دوست ،ببین که نسیم ،عطر جامه های غبار گرفته سبز پوشان باغ خون رنگ جبهه را چه سان قدر شناسانه ،در گلدانهای بلورین موزه های عمیق تاریخ می افشرد و به تبرک ،بر کف پریان نشسته بر غرفه های عرش می ریزد و پریان ،مست از بوی شهادت بر عاشقان درود می فرستند .این عطر جانپرور ،به قرار که همچون رنگی ،بر پیراهن پریان ،جاودانه خواهد ماند ..