رجبی,خدمت علی
دوشنبه 8 فروردین 1390 7:07 PM
| فهرست مطلب |
|---|
| رجبی,خدمت علی |
| تمامی صفحات |
قائم مقام فرمانده واحد تخریب لشکر31عاشورا (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
اول فروردین 1341 ه ش در یک خانواده مذهبی در شهر «هشتجین »درشهرستان «خلخال» به دنیا آمد. وی کوچکترین فرزند پسر خانواده بود. دوران تحصیل را از «هشتجین» شروع کرد . بعد دوران راهنمایی و دبیرستان را در اردبیل در محله« باغمیشه »همراه شهید پستی ادامه می دهد .
بعد از اخذ دیپلم به صورت جدی وارد مبارزه با حکومت طاغوت می شودو در شهر «هشتجین» تظاهرات زیادی برپا می کند . او با تدبیر خود، نیروهای پاسگاه «هشتجین »را مجبور به ترک محل می کند . بعد از انقلاب وارد سپاه شده و در روابط عمومی سپاه اردبیل مشغول خدمت می شود. پس ازمدتی به فرماندهی سپاه گرمی منصوب و چند ماه بعد فرمانده سپاه «خلخال » می شود، در حالی که 21 سال سن داشتند. علیرغم سن کم به خوبی در فضای حاکم بر خلخال از عهده مسئولیت این سمت بر می آیند و در بین مردم ورزمندگان جبهه نامی بسیار عالی و دوست داشتنی بر جا می گذارند که در شهادت و تدفین وی مشخص می شود . برخورد وی بامردم، نیروها و خانواده قابل وصف نیست . اما در اثر نا آگاهی وفقر فرهنگی عده ای در خلخال، وی استعفاء داد و به جبهه اعزام شد . در جبهه درگردان تخریب در خدمت فرمانده سر افراز و عارف گردان تخریب شهید جوادی جانشین گردان تخریب لشکر 31 عاشورا می شودو حدود 2 الی 3 ماه بعد در عملیات خیبر و بر اثر اصابت تیر دشمن بعثی بر پیشانیش ، شهید می شود .
با توجه به اینکه ایشان در« اردبیل »تحصیل می کردند و نسبت به شهر« خلخال »شهر مذهبی و بزرگتری محسوب می شد از روند انقلاب اسلامی به خصوص با رهبری امام خمینی (ره ) بیشتر آشنا بودند و همچنین نسبت به اعمال و رفتار غیر قانونی عمال طاغوت آگاهی بیشتری داشتند و نسبت به هم سن و سالان خود روشن فکر بودند .
شهید «رجبی »درآگاهی بخشی به مردم نقش مهمی را داشتند وقتی که به بخش می آمدند به همراه تعدادی از دوستان از جمله شهید عمران پستی ، نادر صدیق و محمد غفاری جوانان را در مسجد بخش جمع می کردند و به روشن گری آنها می پرداختند و اعلامیه هایی که از طرف امام خمینی (ره) صادر می شد بین جوانان توزیع می کردند و خیانتهای رژیم ستم شاهی و مشکلات را که برای مردم مملکت بوجود آورده بودند بیان می کردند . در سایه تلاش و فعالیتهای آنها جوانان نسبت به اعمال و کردار نظام ستم شاهی اطلاعات بیشتری پیدا کردند و زمینه برای انقلاب اسلامی دراین منطقه فراهم گردید . جوانان با تعطیلی مدارس و شرکت در راهپیمایی اعتراضات خود را اظهار نمایند و همه چیز آماده شده بود. بزرگترین مانعی که در این خصوص بود وجود پاسگاه و نیرو کادر امنیتی شاه بود . که در تظاهرات و راهپیمایی مردم و جوانان را مورد اذیت و آزار قرار می دادند و مورد ضرت و شتم ،ولی هرچقدر دستگیری و ضرب وشتم بیشتر می شد . اتحاد همدلی – همکاری مردم افزایش می یافت به طوری که اینگونه حرکتها نتوانست در اراده آهنین شهرو همراهان وی خللی وارد نماید. روز بروز اعتراضات گسترش یافت و همگام با اکثرنقاط کشور درشکل گیری انقلاب نقش بسزایی داشت .
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثار گران اردبيل،مصاحبه با خانواده ودوستان شهيد
وصیت نامه
بسم رب الشهداء و الصدیقین
اَتَامُرونَ النّاس بِا الِبرَ وتنسونَ اَنُفسِکُم
سلام بر مهدی یاور مظلومان جهان ونائب بر خقش امام امت و بر رزمندگان پر توان جند ا... و لشکریان توحید ، با آنکه می دانم گناهانم مانع از اجابت دعا هایم در پیشگاه خداونداست و شهادت نصیبم نمی شود ولی اگر خداوند متعال غفار و ستار و علام از سر گناهانم گذشت و به عنوان بنده ای ذلیل و گنه کار قبولم کرد و پذیرفت که بنده گنه کارش را جزو آمرزیده شدگان قرار دهد و بپذیرد و در رده شهدا قرار دهد و چه انتظاری خدا یا چه روزها و شبها که انتظار چنین روزی را می کشیدم معبود اخالقا چه مدتها که در انتظارش بودم وای معبودا گناهانم ، می ترسم پرده عصمتم را بدرد خدا نکند بنده گنه کارت را در روز قیامت پرده عصمتش را به سبب آرزوهای طول و درازش و پیروزی هوای نفسش بدری و آبرویم را ببری خدا یا نفهمیدم گنه کردم خدا یا ندانستم ، معبودا آمدم آخرین امیدم جبهه است الهی و مولای و سیدی چه زشتیها که دارم پروردگارا چه گناهانی که در خلوتها کرده ام خدایا چه جسارتها که در حضورت کرده ام معبودا همه رادیدم از همه خجالت کشیدم جز ذات اقدست خدا یا تو خود گفتی ادعوُ اَستَجِب لَکُم و من نیز باری از گناهان آمده ام الهی هب لی کَمالَ الا نقِطاعَ الیک الهُم اَجُعل وفاتی فتلافی سَبیلک خدا یا اگر تو هم مرا از درگاهت برانی پروردگارا کجا بروم الها در چه کسی را بزنم الهی صَبَرت علیُ حَرِ نارِک فکِیفَ صبِرُ عَلی فَراقِک خدا یا گیرم بر آتش جهنم صبر کردم ولی چگونه تحمل کنم دوری تو را خدایا ببخشای مرا که بهتری و مهربانترین بخشندگانی سلام بر پدرم و ماردم بر پدر و مادر پیرم پدر مادری که سالیان دراز زحمت را کشیدند ولی من نتوانسم خدمتی به آنها بکنم ولی مادرم شیرت را حلالم کن که به هدر ندادم و جانی که پوست و گوشت و استخوانش از شیر تو رشد کرده بود فدای قرآن کردم و در مقابل گناهانم هیچ قیمتی متاعی جهت تعویض نیافتم ، جز خونم امانتی بودم دست شما از خدایم اگر مین ها بدنم را تکه تکه کردند و برایتان هدیه فرستادند ناراحت نشوید و مرا عقوبم کنید و این چند کلمه را بعنوان وصیتی نویسم و من م یدانم که لیاقت نوشتن وصیت نامه را به امت مسلمان ندارم .
اول : شهادت می دهم خدا یکی است احدأ وصمدأ و رحمن و رحیم و مهربان و ستار و غفار و قاسم الجبارین است ، شهادت می دهم که همه پیامبران برحقند . شهادت می دهم به علی (ع) و 11 فرزند بر حقش شهادت می دهم به معاد به زمان بر انگیخته شدن انسانهاست زمان رسیدگی به جرائم وقت میزان وعدل و داد است زمان قضاوت خداست خدایا قسمت می دهم به خون شهیدان کربلا رسوایم نکن .
دوم : امت مسلمان نفسهایتان را مطیع عقلتان کنید از اختلافات بپرهیزید که اما فرمود اختلافها سر من است دنیا فانی است آنجه می ماند خوبی و بدی است .
برادران پاسدار روحانیت را ول نکنید . و امام را رها نسازید که رهبر همه به سوی نجات و فلاح است از اختلاف بپرهیزید و تابع هوای نفس نباشید که انسان را هلاک می کند . به نغمه های شوم مزدوران بیرونی و درونی استعمار گوش فرا ندهید که امام فرمود شیطان بزرگ آمریکاست . تقوا را فراموش نکنید سوار بر کشتی تقوا از طوفانهای سهمگین زندگی و امواج دنیا نجات یافته و در بهشت موعود پهلو گیرید که ( ان اکرمکم– عند ا... القبکم) جنگ را فراموش نکنید که مسئله اصلی جنگ است پدران و مادران فرزندان خود را روانه جبهه کنید که داده اید در راه خدا همچون ما در وهب پس نگیرید از تهمت زد و تجسس درباره همدیگر بپرهیزید که خداوند قهار و ستار پوشانید که وظیفه انسانها همین است .
رمز پیروزی یادتان نرود وحدت را راحفظ کنید که با حفظ وحدت می توان کاخهای سبز و سرخ سفید را لرزاند و در هم ریخت که وعده پیروزی نهائی نزدیک است .
به خانواده شهدا احترام بگذارید که ما هر چه داریم از اینها داریم خانواده شهدا گرانقدرترین و پر بهاترین از لحاظ کیفیت و انسانهای کامل و بهترین نعمت خداوند که همانا جانهای شیرین فرزندانشان بوده است .
در راه خدا داده اند ، مساجد را پر کنید که مساجد سنگر است اسلام را رها نکنید که کمک به اسلام باید به خاطر خدا باشد نه اینکه با اشتباه یک فرد هر چند ظاهری در رده بالای باشد همه چیز را از یاد برده و آنچه که تکلیفمان می باشد توجیه کنیم خدا نکند آن روز بیاید که خداوند منان بر اثر کفران نعمتها نعمتهایش را از ما بگیرد .
دو روز روزه داریم بگیرید و مقداری پول نزد برادردم دارم که البته در دفترچه ام می باشد نصفش را به جنگ زدگان بدهید وبقیه هر طور پدرم صلاح دانستند خرج کنید .
خواهرانم و مادرم و برادرانم ، درس از زینب کبری و ما درم از زهرا مرضیه و برادرانم درس از امام سجاد (ع) و پدرم درس از امام حسین (ع) بگیرید و متزلزل نشوید رسالت زینب بر دوش به یاری اسلام بشتابید و برایم دعا کنید. خداوند گناهانم را ببخشد .
ان تنصر ا... ینصرکم و یثبت اقدامکم خدایا ما را به صراط مستقیم فرما
خداوندا انقلاب را باقی بدار تا آقایش مهدی (عج ا... تعالی فرجه الشریف ) تشریف فرما شوند. گناهانم راببخش. لشکریان توحید راپیروز بگردان .
ساعت 8 شب 18 / 11/1362 نزدیکی قصر شیرین خدمتعلی رجبی
خاطرات
محمود برج علی زاده:
اولین بار وقتی وارد سپاه خلخال شدم با لباس شخصی بودیم؛ حدود 25 نفر. ایشان آمدند و برای ما صحبت کردند؛ بعد دستور دادند که به ما لباس نظامی بدهند و اولین کار این بود که ما را به مزار شهدا بردند .
در منطقه کاسه گران بودیم و صحبت بود که شهید رجبی کجا برود. مسئول گردان پیشنهادی داده بودند، ولی گفتند که ما باید حتمأ به گردان تخریب برویم .البته مسئول محور ( معاون تیپ ) هم به وی پیشنهاد کردند .
ابراهیم شجاعی:
آشنایی با شهید خدمت علی رجبی از زمان شکل گیری انقلاب، دقیقأ از اوایل آبان ماه شروع می شود که حرکتهایی در قالب دسته جمعی به طوری که نمایانگر این بود که یک قضیه ای میخواهد داخل کشور اتفاق بیافتد، آغاز شد.
آن سال ما سال دوم راهنمایی را شروع کرده بودیم .
طریقه آشنایی با شهید به این ترتیب بود که ما در روستایی زندگی می کردیم، بنام روستای کهراز . با فاصله حدودأ 4 کیلومتر با مرکز بخش هشتجین که شهید در آن زمان در آنجا سکونت داشتند .
زمانی که کلاس دوم راهنمایی را می خواندیم فاصله ای که از هشتجین داشتیم و دانش آموز بودیم و تعدادی از برادران دورتر از بخش هشتجین نظری می خواندند که با آنها ارتباط داشتیم . آنها اعلامیه ها را برای ما می آوردند .
در آبان ماه 57 در این زمان ما ملاقاتهایی خصوصأ در روزهای پنج شنبه داشتیم و همه دستوراتی بود که از شهید رجبی دریافت می کردیم .
دکتر محمد تقی علوی:
فوتبال خوبی بازی می کرد . ما جمع شدیم یک مزرعه مانندی را برای فوتبال آماده کردیم که بعد یک نفر صاحب پیدا کرد، ولی شهید معتقد بود این مرد چون دید این مکان آماده است، ادعای مالکیت می کند. او گفت ما باید در مقابل او مقاومت کنیم و اجازه ندادیم زمین را مالک شود .
از عوامل اصلی تعطیلی دبیرستان صفوی در اردبیل، شهید رجبی بود. اعلامیه های امام (ره) را با زور، شب تکثیر می کردیم و توزیع کردیم . ما که تعدادی جوان از هشتجین بودیم، اولین راهپیمایی دانش آموزی را تشکیل دادیم و در جلو بازار اردبیل اولین بار شعار « شاه ، سگ زنجیری آمریکا » را به زبان آوردیم . با پلیس درگیر شدیم و دستگیر شدیم . در بازار کلاه فروشان گیر افتادیم . شهید رجبی هم با ما بود. کتک خوردیم. طول بازداشت ایشان کم بود. بعد از مدتی کتک خوردن آزاد می شود. بعد مدارس تعطیل شد و ما به خلخال رفتیم .
بعدها فرمانده سپاه خلخال شدند و بنده هم معاون ایشان بودم . بعد ها که از خلخال قهر کرد و به منطقه آمده بود، بنده قبلأ به منطقه رفته و آمده بودم . 7 – 8 روز با هم بودیم . شهید باکری یک روز از من پرسید یک مرد پر دل و جرأت می خواهم؛ رجبی چطور است؟ بنده او را معرفی کردم و از تمام خصوصیات ایشان گفتم. همین شد که به گردان تخریب رفت و معاون گردان تخریب شدند، که بعدها شهید شدند .
خانواده ایشان در محله و منطقه معروف است .
صداقت ومهربانی ایشان زبانزد خاص و عام بود.
جزو بچه های شاخص بودند؛ در کنار شهید پستی، شهید پور قدر و بقیه.
محور فعالیت های انقلابی بودند . حرکت انقلابی را سامان دادند و فعالیتشان را شروع کردند.
همان زمان فکر کنم دو تا دیگر از برادرانش و همچنین پدرشان در جبهه حضور داشتند .
وقتی که بچه ها می روند به پدرشان بگویند که موضوع چیست، ایشان بلافاصله می گوید که اصلآ نمی خواهد من بروم . شما بروید و دفنش کنید، ما اینجا نیامدیم برای هوا خوری ، آمدیم برای شهادت .
ایشان آمد و با دست خودشان همین بدن را خاک گذاشتند.
در هشتجین یک زمانی فکر کنم سال 61 بود. ما هیئت کشتی آنجا راه انداخته بودیم و تعدادی از جوان ها می آمدند. مربی ما هم یک از برادران اهل سنت بود . شهید که فرمانده سپاه خلخال بودند، یک روز برای بازدید رسمی آمدند آنجا . لباسشان را در آوردند و گفتند که من هم می خواهم کشتی بگیرم .
اصرار کردیم که برای شما خوب نیست .
گفت : نه، می خواهم با مربی شما کشتی بگیرم ،
یک مقدار با هم دست و پنچه نرم کردند. هیچ وقت خودش را نمی گرفت .
می شد گفت از مستقر ترین و شاید بهترین مدیرانی بودند که می توانستند به جامعه خدمت کنند و به موقعیت های اداری اجتماعی وسیاسی بالاتری برسند، ولی همه اینها را رها کردند. اولویتی که اینها انتخاب کردند دفاع از جمهوری اسلامی ایران بود . دفاع از نظام مقدس اسلامی بود که با ایثار گری خودشان را جانشان را فدای این کار کردند .
مدتی که در خلخال بودم کسی را ندیدم که گله ای از رفتار ایشان داشته باشند ولی نه بخاطر اینکه شهید شده باشد. واقعأ طوری بود که نشنیدم گله ای یا دل رنجی از ایشان داشته باشند .
باهمه برادران بصورت یک خانواده زندگی می کرد و اگر از ماموریت ها دیر وقت برمی گشت، همانجا با برادران می خوابید . شاید خیلی بچه ها نمی دانستند که ایشان فرمانده است .
آقای باقرزاده:
در مورد شهید رجبی، آشنایی ما در سالهای 60 از سپاه اردبیل بود که شهید رجبی از جوانان برومند و غیور از سپاه خلخال بود. به جهت توانایی و لیاقت و شایستگی آمده بوند و در سپاه اردبیل خدمت می کرد و چند ماهی در سپاه اردبیل که خدمتش را انجام می داد، به جهت لیاقت وشجاعت و شایستگی و جدیت و تبین به سرپرستی گرمی و مغان منصوب شده بود .
چند ماهی در اینجا با توجه به اینکه تعدادی مشکل بود، در سپاه ماند و با اصرار اینکه خودش هم دوست داشت برود، به جبهه رفت. اتفاقأ شهید رجبی را که من در خدمت فرماندهی سپاه پاسداران پارس آباد بودم، آمدند 3 روز به عنوان فرمانده گرمی من تعویض کردم. یعنی عوض کردم و من به جای این آمدم و من هم خودم نماندم و بعد از 3 و 4 روز به عللی من هم نماندم و برگشتم و شهید رجبی عازم جبهه شد و من هم عازم جبهه شدم .
من در رده خدمتی یکی دیگر خدمت می کردم. شهید رجبی چون عاشق معنویت بود، عاشق اخلاص بود، رفتن گردان تخریب. گردان تخریب گردانی است که معمولا خیلی مخلصین و خیلی با صفاها و خیلی که نور بالا می زدند، وارد آن می شدند.
اتفاقا بنده جایی خدمت می کردم که یکی از آقایان آمد و به من گفت : که نمی خواهم با شما همکاری کنم . یعنی با واحد شما همکاری نمی کنم. گفتم که اگر شما با ما همکاری نکنید، شما را می فرستم به گردان تخریب. گفت : خوب من هم می خواهم بروم به گردان تخریب. شما من را از گردان تخریب می ترسانید که بروم و شهید بشوم؛ من هم می خواهم بروم آنجا شهید شوم؛ که شهید رجبی هم رفت به گردان تخریب و در گردان تخریب هم چند ماهی هم شد که شهید شد. این طوری است که عرض می کنم که شهید رجبی در مدت عمر کوتاهی که کرد، خیلی سریع آن پله ها را طی کرد و به شهدا پیوست.
شهید رجبی از خانواده انقلابی و متدینی بود که اخوی ایشان هم شهید شده بود. آدم جدی، متین و کم حرفی بود و خیلی هم اهل نزاع و شوخی نبود و خیلی با فکر بود. عرض کنم که به فکر کارهای خوب بود، به فکر خدمت بود که در این راه هم با خیلی از شهدای گردان تخریب در لشکر 31 عاشورا به شهادت رسید وبه خیل شهدا پیوست.
برادر زاده شهید:
در رابطه با زندگی شهید خدمت علی رجبی عموی اینجانب چون سن من به آن صورت کفاف نمی دهد، در زمان شهادت ایشان من 4 -3 سال داشتم.
همین قدر که شهدا شمع محفل بشریت هستند و شهید رجبی نیز از شهدا ی جنگ تحمیلی بودند، خاطرات از ایشان به خاطر دارم که معمولا با هم دروه ای هایشان می آمدند اینجا. رابطه ای بسیار صمیمی با دائی ام داشت، مخصوصأ با شهید حسن رضا نژاد.
تا آنجا که یادم می آید معمولأ عمو رفت و آمد می کرد به خانه ما. بیشتر هم دروه ای های خودشان بیشتر با شهید قطبی، آقای سیاح و آقای علوی که الان از اساتید دانشگاه هستند.
دفتر های ایشان را که من وقتی نگاه می کنم، می بینم که شهادت دائی ام را به ایشان تبریک گفتند که دست نوشته ای دارند که حسن جان شهادتت مبارک!!
ما هم باید ادامه دهنده راه شهدا باشیم تا بتوانیم در روز قیامت در محضر شهدا روسفید باشیم .
رابطه بسیار تنگاتنگ با عمو داشتند؛ عمو ی کوچکم. معمولا در تمام صحنه ها با ایشان بودند .
واقعأ از خلوص نیت و پاکی خاطر برخوردار بودند. حتی در سینین جوانی سعی می کردند از گناه پرهیز کنند و به دیگران کمک کنند و تا آنجایی که می توانستند، دست فقرا و دیگران را می گرفتند .
از آقای فروغی شنیده ام که در گرمی که بودند، در زمان خدمت با جوانها بیشتر دوست بودند و سعی می کردند آنها را به طرف دین اسلام هدایت کنند. مذهب شیعه را ترویج می دادند و از فرمایشات امام استفاده می کردند .
در زمانی که هم سن ما بودند، از جرأت و شهامت بسیار بالایی برخوردار بودند. فرمانده گردان تخریب بودند .
الان باید ادامه دهنده راه آنها باشیم و سعی کنیم از فرمایشات مقام معظم رهبری اطاعت کنیم و با امر به معروف و نهی از منکر، در رابطه با راه آنها، خون آنها و قلبشان ادامه دهنده راهشان باشیم تا بتوانیم روز قیامت جوابگو باشیم.
صاحب غفاری:
با شهید رجبی من دقیقأ از لحاظ تاریخ تولد هم سن بودیم . و از کلاس اول ابتدایی همکلاس بودیم و تا سوم راهنمایی. تقریبأ در تمام کلاسها با هم بودیم . از اول ابتدایی تا سوم راهنمایی با هم بودیم . زمانی که رفتیم اردبیل برای دوران دبیرستان، ایشان هم آمدند اردبیل همراه برادرشان ، آنجا هم بودیم، ولی در یک دبیرستان نبودیم. ایشان دبیرستانش جدا بود و ...
بعد از اتمام دوران دبیرستان ایشان وارد سپاه اردبیل شدند و بنده هم وارد سپاه شدم .
اواخر هم بعنوان فرمانده سپاه خلخال، مدتی در خود خلخال بود. شهید رجبی دریک خانواده واقعأ مذهبی رشد کرده بود. خودش فرزند کوچک خانواده بود.
از ابتدا گرایش بسیاری به امور مذهبی داشت. کلاسهای ما که تشکیل می شد، ایشان عنصر ثابت کلاس بودند. کلاس قرآن، کلاس احکام. پدر ایشان مدرسه احکام است و خیلی وقتها ایشان می آمد درس می داد .
ایشان خیلی علاقه به ورزش داشت ، فوتبالیست بود . در اردبیل که بودیم ایشان در راهپیمایی ها و تظاهراتی که زمان انقلاب بود، همیشه شرکت می کرد و پیشقدم بود. ایشان در سپاه واقعا به عنوان یک فرد شاخص در آن زمان از نظر عملکرد، توانمندی و مدیریت از خودشان دارد و بلافاصله بعد از ورودش به سپاه در رده های مسئولیت و فرماندهی قرار گرفت و تقریبأ از شش ماه دوم، ایشان مسئول و فرمانده عملیات بخش تا فرمانده سپاه پیشرفت کرد .
زمانی که می خواست به جبهه برود همه مسئولین سپاه اعم از سپاه اردبیل و سپاه منطقه 5 تبریز مخالف رفتن ایشان بودند. ایشان با اصرار زیاد، راهی جبهه شد . به لحاظ اینکه ایشان فرمانده سپاه بودند و و در را ه مدیریت به وجودشان خیلی نیاز بود.
فاصله رفتن ایشان به جبهه با شهادتشان خیلی زیاد نبود وعجیب بود قبل از اینکه ایشان به جبهه برود، در چند ماه آخر اصلأ روحیات خاصی پیدا کرده بود، حالت معنوی خاصی پیدا کرده بود .
ما با این دوستانی که بودیم، شهید رجبی ، شهید عمران پستی و چند نفر دیگر قرار بر این شد که در یک روستای محرومی که حدودأ 15 کیلومتری از محل ما فاصله داشت، برویم و مدرسه ای بنا کنیم . صبحهای خیلی زود بعد از نماز صبح حرکت می کردیم و بعد از چند ساعت به آنجا می رسیدیم و شروع به ساخت و ساز می کردیم. یک عده گل درست می کردند، یک عده خشت درست می کردند، شهید رجبی بنایی می کرد – شهید پستی بنایی می کرد و...
محبت علی رجبی برادر شهید:
یک خاطره جالب برام فراموش نشدنی است و همواره در جلوی دیدگانم مجسم می شود: دو سه سال پیش ، پیش مادرم رفته بودم خلخال. همیشه رفت و آمد می کنیم. الان هم رفت و آمد می کنیم. مادر و پدرم در شهرستان زندگی می کنند.
پدرم کمی پیر شده؛ اخیرأ مریض شده و مادرم از ایشان مواظبت می کند . پیش مادرم بودم که یک بار صحبت می کرد.
گفتم مادر از خدمت چه خبر ؟ گفت که خدمت آمده بود. گفتم که چه طوری آمده بود؟ گفت : مادر جان، یک بار تنها در خانه نشسته بودم. پدرت هم خانه نبود. با خود فکر می کردم می گفتم که ببین پسرم خدمت نه به خوابم می آید، نه حالی، نه خبری از من می گیرد. همان طوری برای خودم فکر می کردم .
بعد خودم رو سرگرم کردم. گریه کردم، زاری کردم، نماز خواندم، بعد رفتم حیاط. یک حیاط بزرگ در خانه پدری داریم.
می گفت : رفتم حیاط و برگشتم و نشستم. آن طوری که صحبت می کرد فصل بهار بود. می گفت نشسته بودم و مشغول کار خودم بودم. دیدم خدمت بلند قامت، قدش بلند تر شده از آن دوران که بوده، سرم پایین بود. احساس کردم دارد می آید. می گفت تا نگاه کردم با چشم دیده حقیقی و نه اینکه در خواب دیده باشم، او را دیدم. می گفت : عصر بود. می گفت: با لباس سبز سپاهی وارد حال شد، منتها پایش به زمین نمی چسبید.
بعد جوراب های سبز ارتشی هم پایش بود. می گفت : آمد از جلوی من رد شد. تا سرم را بلند کردم به زبان آذری گفتم : با خ اوغلان گلدی فکر الیدیم بالام گلدی !!
احساس می کردم که یک امر مهمی دارد ولی فرصت آن را ندارد که بنشیند با من صحبت کند. همان طوری از جلوی من رد شد و گذشت. این خاطره فوق العاده فراموش نشدنی است.
مادرم می گفت: از آن روز احساس می کنم خدمت در جلوی چشم من است و همیشه می بینمش.
البته دخترم چند مرتبه او را تو خواب دیده، من هم خواب او را دیدم، ولی آن خاطره مادرم برای من خیلی جالب بود که با چشم حقیقی اش او را در حالت زنده دیده است.
بعد می گفت به پدرت هم گفتم. پدرت گفت که احتمالأ خیال کردی. ولی من پسرم را دیدم و هر وقت که تنها بمانم، احساس می کنم که در پیش من است. این هم یک خاطره ای بود که از مادرم خدمتتان عرض کردم.
همسرشهید:
یک بار همسر م برای خانواده ام یک ظرف غذا می پزد. دخترم وحیده هم بود . شهید خانواده ام را با ماشین به هشتجین می برد . کمی با سرعت می راند . پدرم می گوید : کمی آرام تر، اینجا جبهه نیست، شهر است. شهید جواب می دهد : برای من همه جای کشور جبهه است.
خیلی در فکر جبهه و جهاد بود .
برادر شهید:
یادم است به هشتجین رفته بودیم. در مسجد مشغول نماز بودم که دیدم به من اقتدار کرده است. بنده خودم را اصلأ لایق و در حد ایشان نمی دیدم . به بزرگتر احترام می گذاشت.
بعد از پدرم اولین کسی که ایمان او را کامل می دانم، شهید خدمت علی است و من به برادر بودن با او افتخار می کنم.
آقای شجاعی:
توصیه هایی که شهید رجبی به ما می کردند، می گفتند سعی کنید در زمان راهپیمایی ها به وضو باشید . سعی کنید کسانی که برای ما مسئله ایجا می کنند در کنار ما نباشند. به سیاست دست نزنید، طوری که راهپیمایی ها به سرانجام خود برسند .
شهید رجبی از ما خواستند به مرکز بخش بیاییم برای سلامتی حضرت امام دعا بخوانیم. در فکر امنیت بچه ها بودند. در فکر سلامت بچه ها بودند و اینکه هیچ خوفی از شهادت در دلشان نشان نمی دادند.
با تشکیل مجاهدین انقلاب اسلحه بدست گرفتیم و در امر امنیت به پاسگاه محل کمک کردیم و نگهبانی می دادیم.
برادر بزرگوار شهید عمران پستی و شهید رجبی خودشان در رأس امور بودند. از جمله کسانی که اسمشان برای اعدام داده شده بود، شهید رجبی، شهید پستی، شهید شرق الجعفری و آقای سیاح بودند . آن چهره هایی که در شکل گیری انقلاب نقش بسزائی داشتند.
یادم می آید ایشان اینقدر در دل اینها ( منافقین ) نفوذ کردند که یکی از همین منافقین بعد از توبه آمد و با تأیید ایشان به جبهه ها رفت. مدت ها هم در جبهه بود. وقتی از ایشان سئوال می کردیم چرا؟ می گفت : این پیام را شهید رجبی به من داد؛ با اخلاقش با رفتارش، با معنویاتش، با خود بودنش باعث شد در من تحول ایجاد بشود.
ایشان در فرماندهی هیچ تفاوتی بین رزمنده ها نمی گذاشت. سعی می کرد همه را یکسان ببیند. باهم غذا می خوردند.
داخل سالن غذا خوری من یکبار هم ندیدم کسی برایش غذا ببرد. همیشه داخل صف بودند، مثل سایرین غذا می خوردند، استراحتشان هم با عموم بود. نمازشان با عموم بود . حالا بگذاریم از نماز شب شان و کارهایی که در خفا می کردند .
خوف الهی در وجودشان داشتند. خیلی در کارهایشان جدی بودند . همه کارهایشان برای یک کار حساب شده استوار بود .
ایشان به ما می گفتند : در کاری که می کنید، ببینید چقدر توانسته اید رضایت خدا را جلب کنید . آن موقع موفق هستید . برای کارهایی که می کنید در برابر خدا مسئول هستید .
شهید بزرگوار همیشه به فکر خیر و صلاح بودند . این برای ما خیلی با اهمیت بود. خوف خدا در وجودشان نمایان بود . همیشه اصرار بر این داشتند که حساب و کتاب خدا را در نظر بگیرید .
ایشان نفوذ کلامی زیادی ما بین بچه ها داشتند، حتی ما بین منافقین. آن زمان تعداد زیادی از منافقان پشیمان و سر خورده و توبه کرده مدت ها برای امضای حضور در شهر خلخال به سپاه می آمدند. آن زمان کار اطلاعاتی را هم سپاه انجام می داد .
ایشان آن قدر در دل منافقین اثر گذاشته بودند که منافقین اظهار می کردند ما برای امضاء نمی آییم، ما برای رویت شخصیت والای شهید رجبی به این مکان می آییم و گرنه می توانیم فرار کنیم .
دستور تعطیلی مدارس را در دانش آموزان برای مدیران صادر کردند . گفتند ما مدرسه نمی آییم.
اطلاع پیدا کردیم ایشان به عضویت سپاه در آمدند.
زمانی که دشمن هجوم خود را آغاز کرد ضرورت به اینجا کشید که ما هم در صفوف رزمندگان اسلام باشیم . ابتدا به صورت بسیجی ما را به جبهه ها هدایت کردند .
یادم می آید سال 60، زمستان بود، ایشان به مسجد آمدند . توصیه کردند به جبهه ها بروید پایگاه بسیج را تشکیل دهیم .
زمانی که ایشان فرمانده سپاه خلخال را به عهده داشتند، بنده توفیقی برایم حاصل شد تا بیشتر در خدمتشان باشم. هم از معنویات ایشان و از مقام والای ایشان استفاده کردم. من احساس می کردم از آرامش قلبی که در زمان شکل گیری انقلاب به یادگار داشتم، در کنار ایشان بودن خیلی برایم خوب بود.
حکمت ا... پور هدایت:
در باغ توپ بازی می کردیم . کاپیتان تیم فوتبال محله ما بود . با هم مدرسه می رفتیم و می آمدیم . دوران دبیرستان را شهید رجبی به اردبیل می آید و ارتباط ما قطع می شود . قبل از انقلاب انجمن اسلامی توحید هشتجین را تشکیل دادیم که پیشنهاد شهید پستی بود .
در جریان انقلاب ساختمان های منزل ما مشرف و مسلط به پاسگاه بود و ما به صورت مخفیانه سنگ به طرف پاسگاه پر تاب می کردیم . اولین راهپیمایی در خلخال نبود ولی قبل از آن در هشتجین تشکیل دادیم . با مدرسه هماهنگ کرده بود 7 - 8 نفر هم در حال شعار دادن به طرف مدرسه حرکت کردیم . وارد مدرسه شدیم . دیگر دانش آموزان به ما پیوستند و مدرسه تعطیل شد و اولین راهپیمایی با درگیری با مدیر و بعضی از معلمان درگیر شدیم .
بعد ها روحانی های منطقه هم به ما پیوستند . ولی در گیر نشدیم . در راهپیمایی های بعدی بود که با عده ای موافق شاه درگیر شدیم . یک روحانی را هم دستگیر کردند و شب آن روز ما به پاسگاه حمله کردیم با سنگ ، که روحانی را آزاد کردند . بعد ها آن قدر پاسگاه را اذیت کردیم تا سعی کردند از آنجا کوچ کنند . فرمانده پاسگاه تمامی مردم را جمع کرد و گفت به خاطر اذیت شما ما می خواهیم از هشتجین پاسگاه را جمع کنیم . کمونیست ها می آیند خودشان به حساب شما می رسند . مردم هم کمی نان و چند کتاب قرآن آوردند که پاسگاه را جمع نکید . تا اینکه راضی کردند بمانند و در مسافر خانه هشتجین ساکن شدند . که خود یک تاکتیک بود .
ایمان و تقوای ، فعالیت های انقلابی شهید ، معروفیت خانواده ایشان به ایمان و تقوا ، قدرت مدیریت شهید و بومی بودن ایشان دلایل انتخاب ایشان به فرماندهی بود .
من در اردبیل وارد سپاه شدم لذا به علت این که برادرم شهید شده بود و مجبور بودم مدتی کنار خانواده باشم لذا به خلخال منتقل شدم . به هشتجین می رفتم که دیدم شهید با موتور از جاده هشتجین به خلخال می آیند. مرا دیدند ایستادند و روبوسی کردیم و از این که به خلخال منتقل شده بودم خوشحال بودند . مرا به روابط عمومی دادند و اکثرأ بعد از ظهر با شهید رجبی بودم . شب را هم در آسایشگاه می خوابیدیم . در حیاط سپاه دو تا اتاق بود یکی شهید رجبی در آن می نشست . یک میز ساده و چند صندلی در اتاقش بود . بعد بنده به بسیج منتقل شدم و یک
فاصله ای بین محل کار ما و ایشان بوجود آمد . بعد به منطقه اعزام شدم . در منطقه بودم که اطلاع یافتم ایشان در منطقه هستند . به محل کار ایشان رفتم یک پاترول سبز رنگی داشتند با آن آمدند . همدیگر را دیدم و رفتیم چادر ایشان و در چند روز بعد ایشان را مرتب می دیدم به چادر ها سر می زدیم . در منطقه ما سه گردان بودیم . مسئول تدارکات بودیم . یک روز وسایل خریداری کرده بود قبل از عملیات بود به محل شهید رجبی رفتم دیدم عده ای دارند سرشان را اصلاح می کنند . شوخی کرد و گفت : ماشین عکست را می آوری از ما عکس می گرفتی .
صبور هم بود خداحافظی کردیم به مقر خودم برگشتم . بعد ها شهید شدنش را شنیدم . به منطقه می رفتم یک سرباز نظامی نامی بود گفت : شهید رجبی شهید شده دارند می آورند . با قایق به عقب انتقال داده بودند در ماشین بود پیکرش عکسش را گرفتم . قبل از آن چفیه ام را به او داده بودم در عکس پیکرش هم معلوم است .
اوایل تشکیل جهاد بود روزه هم بودیم در یک روستا به نام ارده بیلق برای روستاییان مدرسه می ساختیم . . کارگری میکردیم با شهید .
محبت علی رجبی برادر شهید:
خدمت علی در منزل فرزندعزیزی بود . از آغوش به زمین نمی گذاشتند . شیرینی می کرد . کوچکتر از همه بودند.
هم ین با خواهر کوچکتر سرخیه بود . خیلی با هم اخت بودند در روستای اطراف وقتی نوجوان بود می رفت در این روستا خانه های مخروبه ای بود که افراد بی بضاعت زندگی می کردند چندین بار با دوستان بیل و کلنگ و وسایل بر می داشتند و برای تعمیر و نظافت آن خانه ها می رفتند .
یک روز دربحبوحه انقلاب یک نفر عکس شاه را می آورد که در مغازه پدرمان بزند. شهید با یک میله فلزی مقاومت می کند و اجازه نمی دهد که این کار انجام شود. علاقمند به فیلم و اغلب به فیلم های جنگی بود .
قبل از انقلاب که مادر تبریز بودیم می آمد و در راهپیمایی ها شرکت می کردند بنده کاه مخالفت می کردم .اغلب بعد از مسئولیت در سپاه به همراه دوستان به منزل ما می آمد و می ماندند .
یک روز بسیار ناراحت بودند می گفت : برادر به من اجازه نمی دهند به منطفه بروم . گفتم حتمأ صلاح در این است . گفت نه من خیلی علاقه مند هستم به بسیج بروم می خواهم استفعا بدم .
گفت : استعفا می دهم تا خسر الدنیا و الاخره نشوم . من تقریبأ عصبانی شدم ولی از شهدای احد برایم صحبت کرد . تقریبأ وی سال 62 بود که آمده بود تبریز. گفت : می خواهم بروم لشکر استعفا دهم . بعد هم گفت : البته استعفا داده ام . من کمی ناراحت شدم . گاهی سیگار می کشید که از من قایم می کرد. در آخرین بار درمنزل ما در یکی از اتاقها خوابیده بود زود بلند شدم دیدم خوابیده است و رفتم سر کار نمی دانستم آخرین اعزام ایشان است .
به همسرم زنگ زدم گفتم رفته ؟ گفت : بله ولی جا نماز وی مانده است . برگشته بود ببره .
یک روز آمده بود که خیلی ناراحت بود رفت با تلفن صحبت کرد بعد دیدم شدیدأ گریه می کند ؟ علت را پرسیدم گفت دوستم شهید قطبی شهید شده است. دیگر ساعت ها آرام نگرفت . با شهید قطبی خیلی صمیمی بودند. می گفت تو شهید می شوی من روی قبرت می پرم. دیگری می گفت: نه اول تو شهید می شوی من از روی قبرتو می پرم خوش اخلاق بود . همیشه وضو داشت .
یک روز یک بلوز پوشیده بودم یقه اش (7 ) بود و کمی گشاد . جهیزیه خواهرم را بار کامیون می کردیم . جلو در می آمد و می گفت : وسایل را بده من ببرم تو اذیت می شوی . بعد متوجه شدم که منظورش این است که چون گلوی شما دیده می شود نمی خواهد من بیرون ازمنزل باشم. با این کار درس بزرگی به من داد که بعدها دیگر لباس به آن شکل نپوشیدم . یک روز هم این قضیه درباره یک چادر نازک به وقوع پیوست .
روز اعزام بود لباسهای نظامی اش را پوشیده بقیه لباسهایش را تا کرد و به من داد گفت : اگر برگشتم که هیچ . اگر برنگشتم برادر هر چه می خواهد بکند. خیلی ناراحت شدم . هنوز لباسهایش بالای کمد است.
آش دوغ را بسیار دوست داشت . یک روز نزدیک به 30 نفر به منزل آمدند . روزی شان قبل از خودشان می آمد . آن روز قبلش یک جعبه گوجه فرنگی و چند شانه تخم مرغ خریده بود . دیدم چیزی جز املت نمی شود درست کرد. گفت : عیب ندارد بسیار هم عالی است .
یک بار در مراسم عاشورا در تبریز بود بعد از مراسم عاشورا داخل حیاط مصلی دسته شاه حسین بسته شده بود . در دلم آرزو داشتم ای کاش شهید اینجا بود . بعد متوجه شدم در صف جلو ایستاده می گوید با سوز : « حسینه یولوندا آغلار گوزلریم » وقتی از امام حسین (ع) سخن به میان می آمد از ته دل آه می کشید و می گفت : ما به این مقام نمی رسیم .
وقتی از کسی خدا خافظی می کرد التماس دعا می کرد و واقعأ از ته دل .
همانطور که ذکر شد بزرگترین مانع برای شکل گیری انقلاب در بخش ، وجود پاسگاه بود. شهید رحیم به هر ترتیبی که شده بود تصمیم گرفت پاسگاه را مجبور به ترک محل نماید .
طبق برنامه ریزی که انجام شد قرار شد مردم و جوانان محل اطلاع رسانی شود و درجلوی پاسگاه جمع شود و نسبت به اعمال آنها اعتراض نمایند که خوشبختانه با تجمع مردم در جلوی پاسگاه روبرم شدند. در اعتراض به آنها پاسگاه را وادار کردند که محل را ترک نمایند ولی تعدادی از وابستگان به رژیم ستم شاهی از جمله ساواکیها – اعضاء حزب رستاخیز و ... که چندان رضایتی به این کار نداشتند، اشکال تراشی می کردند و در نهایت پاسگاه از محل قبلی خود منتقل و توسط بعضی از وابستگان در محلی دیگر مستقر گردید. ولی دیگر آن عظمت و شهامت را درمقابل آن نداشتند.
سید فتاح درستکار:
در سال 1358 عضو سپاه شدند . اول مسئول مخابرات اردبیل شدند بعد از مدتی به روابط عمومی منتقل شدند و در نهایت با توجه به کارایی ایشان فرمانده سپاه خلخال شدند .
اولین بار ایشان را در نماز جماعت در سپاه ناحیه اردبیل از نزدیک دیدم . در اتاق ایشان در مخابرات با هم از مسایل خلخال و سپاه آنجا صحبت کردیم .
برای نماز شب بیدار می شد. اکثر وقت ها را اگر کسی می خواست نماز شب بخواند از ایشان می خواست که ایشان را هم بیدا کند چون برادران سپاه مطمئن بودند ایشان برای نماز شب بیدار هستند . در معنویات سر آمد بود .
ایشان در پایان روز در نماز به کارهای خود رسیدگی می کرد اگر کسی را از معنویات خود اندکی می رنجاند حتمأ فردای آن روز شخصأ از ایشان طلب بخشش می کرد .
سید حسن موسوی :
شهید رجبی با یکی از نیروهای که مسئول گزینش سپاه بود به اسم سید اخلاق موسوی . آقای موسوی فرد عصبانی بود هر چیزی را به راحتی قبول نمی کرد . یک روز وارد سپاه خلخال شدم دیدم جلوی ورودی عده ای جمع شده اند و آقای موسوی با آقای رجبی صحبت می کند و در حال بحث بود ند . بنده به آقای موسوی اشاره کردم که کمی آرام باشد ولی ایشان عصبانی شد و لباس پاسداری را از تن در آورد و گفت : دیگر من در اینجا نمی مانم شهید رجبی با دیدن این حالت آقای موسوی فورأ برگشت به اتاق خود و در را بست و از پشت کلید کرد .
این باعث شد که مدتی با هم حرف نزنند. بعد از این که موسوی و بنده به منطقه اعزام شدیم شهید رجبی نامه ای به ایشان نوشته بود . در نامه با وجود این که مقصر آقای موسوی بود ایشان از موسوی حلالیت خواسته بود و برای ایشان راهنمایی کرده بود این حرکات برای ما یک الگو بود .
یکی از باشکوهترین و پر جمعیت ترین تشییع شهید، تشییع پیکر شهید رجبی بود که بین مردم محبوبیت خاصی داشتند .
ما خیلی علاقه داشتیم که فرمانده سپاه خلخال از منطقه خودمان باشد . روزی که ایشان آمدند شادی خاصی در بین نیروه ها بود . بعد از معرفی چند کلمه صحبت کردند . گفتند : بنده در حد یک فرمانده نبودم . من لیاقت فراندهی را ندارم و انتظار همکاری از شما دارم .
برای اولین بار با ما ها که قبلأ با هم بودیم به صورت دسته جمعی و تک تک مشورت کرد . درباره شروع و نحوه ارتباط با جناح ها . گروهها و........ صحبت شد . بعد از مدتی یک تغیرات جزئی را به انجام رساندند . یکی از افراد آگاه و زرنگ را به عنوان مسئول روابط عمومی انتخاب کردند که بعد ها شیهد شد . ( شهید شهرام جعفری)
درایجاد ارتباط با گروها و ثباط شهر خیلی مؤثر بودند با این گروها جلسه تشکیل داد و هماهنگی هایی بوجود آورد و به همین علت در خلخال محبوبیت خاصی پیدا کرده بود .
ایشان از خصوصیاتش این بود که انتقاد مستقیم کرد . بنده مسئول بهداری خلخال بودم . کنار من می آمد و می گفت شما در را ببندید . قدم می زد . بهداری باید همیشه تمیز باشد گاهی اوقات بنا به دلایلی میزی یا مکانی اگر تمیز نبود دستی به آن می کشید ، و مستقیم نمی گفت چرا اینجا را تمیز نکردی . با آن کار به ما نشان می داد که اینجا راباید تمیز کنی . گاهی مطلبی می گفت که ما انتقاد از خودش بکنیم . نکات ضعف را بیان کنیم . بعد از صحبت صورت ما را می بوسید و می گفت : من عمدأ این کا ر را کردم که شما نقاط ضعف مرا بگویید .
از ماشین سپاه برای رفتن به هشتجین استفاده نمی کردند . یک روز که واجب بود ، برود هشتجین و وسیله عمومی هشتجین ( مینی بوس یا وانت بار ) حرکت کرده بود . و شهید رجبی جا مانده بود .
از یکی از رانندگان سپاه خواست که با اتومبیل سپاه او را به ماشین برساند . راننده آقای افلاکی بودند . افلاکی شهید را برد رساند و برگشت بسیار متأثر بود که . علت را پرسیدم ، گفت : از جیبش 20 تومان به من داد و گفت با این بنزین بزن . این پول بنزین و استهلاک اتومبیل است .
یک بار در خلخال از انواع آموزش های یک آموزش امداد برگزار کردیم که بنده مسئول آن بودم . بعد از پایان دوره باید به یک رزم شبانه می رفتیم . نیروها را همانگ کردم . پیش شهید رجبی بودم دو توصیه به بنده کردند که اول زیاد تیر مصرف نکنید . هر کدام به اندازه دو خشاب . دوم این که از شهر تا حد امکا ن دور شوید که سرو صدا مردم شهر را آزار ندهد . به نظر خودمان خیلی دور رفته بودیم در صورتی که در تاریکی دور زده بودیم مستقر شدیم ، و شروع کردیم به عملیات ولی متوجه نبودیم که د ر پشت پمپ بنزین شهر در حال آتش هستیم . نورافکن های پمپ بنزین در یک لحظه روشن شد . اول متوجه شدیم به طرف چراغها هم تیر اندازی کردیم یکی از نیروها گفت : پمپ بنزین را می زنیم . برگشتیم ساعت نصف شب بود شهید رجبی بیدار بود و خیلی ناراحت . گفت : به قولت اینگونه عمل می کنید . از جاهای مختلف به شهید رجبی فشار آورده بودند که این سر و صداها از کجاست . امکان این هم بود که گروهای منافق حمله کرده باشند . با تندی گفت : چرا دقت نمی کنید ؟ بنده عذر خواهی کردم و رفتم . فردا در حال امضای صورت جلسه این کا را انجام نداد گفت . اول باید تیرها اضافی را که انداختید جمع آوری بکنید .
در طی 15 روز ما چند نفر دنبال فرصتی می گشتیم که امضای را از ایشان بگیریم .
ایشان چندان راضی نبودند و امضا ء نمی کردند ، تا اینکه درنماز جمعه یکی از دوستان ورقه را گرفت و گفت من امروز امضا را می گیرم ( و مدت سعیدی ) . رفتیم پشت سر او ایشان نماز ایستادیم . اولأ بعد از نماز با ما دست می دهند . آشتی می کنیم . بعد از نماز ایشان ایشان از جیبش تخمه بیرون می آورد و شروع به تخمه شکستن . شهید رجی که برگشت و دست داد دید آقای سعیدی تخمه می شکند به شهید رجبی هم تعارف کرد . معمولأ پاسدارها این کارها را انجام نمی دادند . شهید رجبی گفت : سعیدی چه می کنی ؟ سعیدی گفت : این برگه را امضا می کنید یاهمچنان تخمه بشکنم . شهید رجبی خندید و برگه ها را امضاء کرد بعد از نماز آشتی کردیم رو بوسی کردیم و ایشان در چند مورد ما را نصیحت و راهنمایی کرد .
قبل از اعزام ایشان ، ما به همراه 35 نفر دیگر اعزام شدیم و در حال اعزام در داخل شهر کنار اتوبوس ها در بین ما آمد و دستانش را باز کرد و همه پاسدارها را در آغوش کشید گریه کرد ما هم گریه می کردیم . حلالیت خواست. گفت : به خدا قسم اگر اجازه می دادند یک دقیقه هم اینجا نمی ماندم .
بعد از عملیات و الفجر 4 بود برای بازدید آمده بود . با فرماندهان همراه بود. اجازه نداشتند جلو بروند ولی به ما گفتند : شما ما را تاجلو ببرید . من ببینم. تا خط مقدم رفتند و برگشتند . عکس گرفتیم . نامه دادیم . بعد ها همدیگر را ندیدم تا خبر شهادت ایشان .
تشیع جنازه بسیار با شکوهی داشتند .
نماز خانه سپاه خلخال به اسم شهید رجبی است و علت عمدی آن علاقه شدید ایشان به نماز بود . جلو سر در سپاه خلخال نوشته بودند یا حسین، فرماندهی با تو . ایشان بعد از فرماندهی رابطه بین فرماندهی و پرسنلی را خیلی نزدیک کرده بودند . ملاقات ایشان خیلی راحت بود و الیبال بازی می کرد . به ورزش اهمیت می داده در شهر پیاده روی و کوه پیمایی برگزار می کرد .
به مردم ثابت می کرد که تا سپاه هست به دشمنان نشان می دهیم که ما همچنان آماده ایم .
در ارتباط خانواده شهدا خیلی اشتیاق نشان می داد . معمولأ خانواده ها برای گرفتن خبر از فرزندان خود قبل از هر چیز سراغ رجبی می آمدند . آنها را آرام می کرد و با جواب ها گاهی به دروغ مصلحتی هم مراجعه می کرد . جواب گوی نگرانی ها شهید رجبی بود .
خانواده شهدا با عصبانیت می آمدند و با آرامش می رفتند .
وقتی برای بازدید از منطقه آمده بود از ما خواستند که عکس بگیریم . دوربین از آنها بود که فورأ ظاهر می کرد . عکس را که انداخته بودم گرفتم تا نگاه کنم . چون در بهداری بودم دستم خونی بود . عکس را که گرفتم نگاه کنم کمی خون در پشت عکس باقی مانده بود . وقتی شهید رجبی عکس را به خانواده می دهند مادرم با دیدن خون تصور می کند که من شهید شده ام . عصبانی می شوند، ولی ایشان خانواده را آرام می کنند .
قد و بالای میانه اندام ضعیف ، محاسن داشت ، مو فر بود . چشمان تقریبأ سبزی داشت، چهره ای خندان . لباس فرم سپاه را می پوشید . عطر می زدند کاپشن ساده هم می پوشید .
در صف غذا خوری آخرین نفر بودند . با پرسنل غذا می خورد . بچه ها شلوغ می کردند، عصبانی نمی شد. با نیروها هماهنگ می شد و می خندید .
بعد از اعزام ما مادرم سراغ رجبی می رود و یقه شهید را می گیرد که چرا پسرم را فرستادی . مادرم بعد ها بسیار ناراحت بودند. گریه می کردند و می گفت : سرش را پایین انداخت و شهید حرفی نزد .
وحیده رجبی ( برادر زاده شهید ):
عموی من هم بی تعارف باید بگویم که تمام و کمال بودند، عصاره تمام و کمال بودند .
شاید وقتی که بگویم چند سال داشتم و خاطراتم مال چه سنی بود، جای تعجب برای بعضی ها باشد. من 7 ساله بودم که ایشان شهید شدند و خاطراتم از هفت سال به بالا بر می گردد.
ولی بیشتر خاطراتی که از بچگی دارم مربوط به ایشان است، علتش هم این است که خیلی از در محبت وارد می شدند . شخصی بودند که کارهایشان را با محبت، با مهربانی و با صمیمیت به انجام می رساندند .
در کنار پدر و مادرم معلم سومی که داشتم، ایشان بودند، چه در زمینه های اخلاقی چه در زمینه های معرفتی و چه در زمینه های علمی .عشقی که به معنویات در من ایجاد شد در راستای محبتی بود که ایشان برای من فراهم کرده بودند . یعنی عشق آموختن اصول و عقاید از همان بچگی اش را با اصول دین و فروع دین شروع کردیم. بعدش قرآن و چراغ هایی که بعدأ به دنبالش بودم از همان بچگی نشأت می گرفت .از 15 سالگی به بعد افتادم در خط شناخت اصول دین و اینکه خودم قبول کنم اسلام را . وقتی که بررسی می کنم می بینم به عمویم برمی گردد، به محبت هایی که ایشان به من می کردند و انگیزه هایی که در راستای همان محبت برای من ایجاد شده بود، به همان ایام بر می گردد .
آنقدر ایشان به من محبت می کردند و از در محبت وارد می شدند. وقتی که به خانه می آمدند نمی دانم خودم را به چی تشبیه کنم، هر جا می رفت دنبالش می رفتم. آشپز خانه می رفت، آنجا می رفتم. پذیرایی می رفت من هم می رفتم ، بهترین خاطره ای که از ایشان دارم، یک روز در خونه تنها بودیم. ایشان برای نماز آماده می شدند. خیلی جالب بود. عصر بود. نماز را که می خواند رفتم نشستم پشت سر ایشان. قیام کردند، رکوع، مرحله سجده که رسید ایشان در برابر خدا سجده می کردند. بی تعارف بگویم من هم خم می شدم و در برابر کف پاهای ایشان سجده می کردم.
علتش هم این بود که در زمین مقداری آشغال روی فرش بود که می چسبید به پاهای ایشان. همین که سجده می کرد کف پایش می آمد بیرون و من با انگشتهایم آن ذرات را پاک می کردم.
اینگونه می شد که من را دنبال خودش می کشاند. چه در زمینه معرفت و چه در زمینه اصول دین .
می گفت : بیا ببینم که اصول دین را یاد گرفتی ؟ فروع دینت را یاد گرفتی ؟ ، نماز چیه ؟...
دوستانشان همه اهل معنونیات بودند. یک طوری من را با آن چادر سفید که سرم می انداختم به آن جمع می بردند. می نشستم یک گوشه ای فقط نگاه میکردم به بحثهای اینها. آن جمع ها را خیلی دوست داشتم؛ جمع هایی بودند که در دلشان صفا و صمیمیت بود و در کنار معنویات، بحث جبهه می کردند. ایام، ایام جنگ بود، بحث جنگ بود. بحثهای فرماندهی و این جور چیزها بود .
گاهی هم می دیدم که بحث های اجتماعی بود . من هم در آن جمع ها همیشه حاضر بودم . یک بار خوب یادم می آید که ایشان با تعداد خیلی زیادی از دوستانشان آمده بودند تبریز. شب، در را باز کردیم و ناغافل اینها دسته جمعی آمدند و مهمات و اینجور چیزها هم با خودشان داشتند .آن شب اصلا خانه مان یک حال دیگری داشت .
برای اینکه همه شان می آمدن از در حال وارد می شدند اسلحه و مهمات حتی آن قنداق کمر یا هر چی که بود قمقمه های آب را گذاشته یک طرف پذیرایی بعد از در وقتی می آمدند بیرون می رفتند ، حیاط وضو می گرفتند و برای نماز آماده می شدند. فکر می کنم آن شب نماز جماعت مغرب و عشاء را خواندند .
من هم پشت نشسته بودم و مادرم در آشپزخانه مشغول تدارکات شام بود می آمدم . گزارش می دادم که نماز شان تمام شده دارند دعای وحدت می خوانند.بهترین خاطره مهمانی که تا حالا داشتیم ، مهمانی آن شب بود مهمانی عشق بود .
آمدند به خانه مان، صوت قرآن، صوت دعا عالم دیگری داشت . ایام ، ایام عشق بود .
اگر بگویم در زندگی من یک بار من عشق مجازی رو تجربه کردم بی تعارف باید بگویم که عشقی بود که به عمویم داشتم . علتش هم این بود که از در محبت وارد می شدند دین ما هم که عین محبت است.
و آنقدر که بهشون علاقه داشتم تا یک سال بعد شهادتشون من هر شب اکثرأ ایشان را تو خواب می دیدم .
در حال حاضر هم با وجود اینکه 21 سال از شهادتشون می گذرد هر سپاهی را که با فرم قدیم لباس ببینم بی اختیار گریه می کنم ، اصلا عمویم جلوی چشمانم مجسم میشود .
باور کنید بعضی وقتها اتفاق می افتد که می آید توی خواب و بعضی چیزها را به من گوشزد می کنند.
مثلا یک بار خواب دیدم و گفتم که چرا توی خوابم نمی آید . بهم گفت که : نمازت را چرا نمی خوانی ؟
بعد من گفتم چشم می خوانم .
گفت نمازت را نمی خوانی خوابت نمی آیم . پا شدم نمازم را خواندم و نگذاشتم نماز قضا بشود. باور کنید دوباره تو خواب دیدم آمدند و گفتند که آفرین دیگر نمازت قضا نمی شود.
از خاطرات دیگرش هم یادم هست که اصلا خیلی برایم شیرن بود خاطره مسئله حجابم بود . که هیچ وقت یادم نمیرود که چطور شد این حجاب برایم ارزش پیدا کرد .می گویم در کنار پدر و مادرم ایشان معلم ناتنی و اصلی ترین معلم من بودند .
یه بار من تو ایام طفولیت من 6 سال داشتم ، تو کوچه با دختر همسایه بازی میکردم . من هم خیلی از ایشون حساب می بردم. هم علاقه داشتم نمی خواستم ازمن برنجد وهم اینکه ابهت خاصی هم داشتند .
تو کوچه که با دختر همسایه داشتم بازی می کردم. من بدون حجاب بودم . عمویم که آمد رد شد و فقط یک نگاه کرد . من هم حساب کار دستم آمد که اشتباه کردم. آمدیم خونه ایشان یه اخطار به من دادند که دیگر نبینم تو کوچه
بی حجاب هستی بعد یک اخطار حسابی بهم داد .
بعد من اخم کردم تو عالم خودم نشستم تو هال از طرفی ناراحت بودم که چرا این اشتباه را کردم از طرفی هم که انتظار نداشتم عمویم گوشزد کند ، که می گفتم نگاهت کارش را کرد . دیگر لزومی نداشت به من چیزی بگوید .
( این بیچاره هم در آن ایام شدید مسموم بودند یا مریض بودند کاملا یادم نیست ، رفت از سر کوچه مان نوشابه گرفت آورد بعد اخطارش رو آنجا کرده بود . گوشزدش را کرده بود ، ولی از این طرف هم که گفتم از در محبت وارد می شدند درباره کارش را کرد .)
نوشابه را باز کرد که بخورم. گفت: من این را به هیچ کس نمی دهم ، مجید به تو نمی دهم ، وحید به تو هم نمی دهم ، این فقط مال وحیده خانم است .من هم خوب نشستم ، ازیک طرف غرور آنچنانی که اشتباه بود و گوشزد کردند و اینها از یک طرف هم از نوشابه نمی توانم بگذرم می گفتم که حیفه از دستم برود خوب بچگی این ایام . همین دیگر بهترین که از در محبت وارد بشود. بهترین راهش همان خوردن بود .بعد خلاصه آنقدر محبت کردکه من رفتم نشستم پیشش بعد نوشابه ها را ریخت تو استکان و داد خوردیم .
( و از آن به بعد یک رسالت عظیم در برابر حجابم احساس می کردم تحت هیچ شرایط حاظر نبودم که در مورد حجابم قصور بکنم . )
همه اینها وقتی که بررسی می کنم می بینم همه بر می گردد به برخورد اخلاق ایشان که خیلی صبورانه با آرامش و با طمأنینه رفتار می کردند . اونقدر رابطه اخلاقی و روحی من و عمویم به هم نزدیک بود من بیشتر دفترهایشان را نخوانده بودم حقیقت مطلب چون اصلا یک احساس خاصی پیدا می کردم وقت دفترهاشان را می خواندم .
چند مدت قبل که دفترهایش را باز کردم خواندم اینها یا مطلبی داشتن تو دفترهاشان اسمش را می گذارم خلوت دل چون خودم هم همچنین مطلبی رو دارم. باور کنید وقت این دو تا را با هم مقایسه می کنم می بینم چقدر شبیه هم و از نوشته هاش آن اسمهایی را که گفتن در دفترشان . پروردگارا الهی من این ...
می بینم تمامی آن کلیدها آن آیات آن کلمات عینأ تکرار شده همان هایی که ایشان نوشتن من هم بعداز چند سال وقت که نوشتم همان ها روی هم بدون اینکه از اول متن اصلأ اطلاعی داشته باشم .
بعد تأثیر ایشان فقط منحرف به آن عصر زمان نبود . واقعأ تک تک شهدا همین طوری هستند.
اگر بگویم که شهدا رفتند تمام شدند اینطور نیست راهی را که آنها هر تک تک شهدا ما علاقش و تأثیراتش را الان هم می بینم .
درست که می گویم علم پیشرفت کرده داریم از راه تکنولوژی جلو می بریم ولی هیچ یک از اینها ارضا کننده قلب وآرامش روحی انسان نمی شد .یک چیزی فراتر را انسان همیشه دنبالش هست که بعداز اسم اگر بخواهیم بگویم که اصل اینها را چه کسانی یادمان دادن بی تفارف باید بگیم که شهدا بودند که با خون خودشان با خدا معامله کردند ویاد دادند که چطور باید در راه خدا از جان گذشت .فقط تئوری نبود که بشد اینها را در لابه لای کتابها تجربه کرد .
فلسفه منطق عقل هم چنین بعضی وقتها ایست می کنند در برابر کار شهرامون کار دل می آید ، وسط کار عرفان کار شناخت کار ضمنأ طوری فقط می توانم بگم که خودشان و ائمه شاید فقط فردا بگن که اینها چکار کردند ماها که می خواهیم بگیم یه جورهایی می گویم که برای خودمان توجه کنیم هیچ یک از اینها نیست خیلی فرامتر از اینهاست .
همین چیزی که یک از علمای ما گفتند راهی را که ما در صد سال توانستیم طی کنیم شهدای ما در یک شب طی کردند .
واقعأ این راه چیست ؟ درعجبم که این راه چیست ؟
این راهی را که از مولای خودشان از سید الشهدا یاد گرفتند در معراجشان از خاک به افلاک شد .
و خاک سیدالشهدا اگر کربلا بود خاک شهدای ما هم شلمچه و هویزه و مناطق جنگی بود . خوب درسهاشان را از اهل بیت یاد گرفتند و بهترین معلم شدند برای نسلهای آینده .
منتهی چشمها روشن و دید این واقعیت ها را نه اینکه بگیم نه نمی شد اینها را دید این چیزها کهنه شده نه اصلأ صحبت اینها نیست .اگر بخواهیم واقعأ اینها به ما درس دادن ، منتها آن چه که اینجا قابل توجه هست نسبت به رسالتشان احساس مسئولیتشان خیلی وسیع تر بوده .ما هم اگر آن احساس مسئولیت مان را در برابر آن اشرف مخلوقات بودنمان بدست بیاوریم ، درک کنیم مسلمأ گاهی هم همان راه ها را خواهیم رفت .یک خاطره ای که داشتم یه روز ایشان باید ماشین وانت بود فکر کنم آمد من برادرم و برادر کوچکم رو گفتن پاشیم برویم هشتجین .
در مسیری که ما را می بردن ، خیلی جالب بود خیلی با حوصله ما هم دوتا بچه آتیش پاره بودیم ، البته با ادب بودیم ولی بعضی وقتها شلوغیمون که گل می کرد دیگر زمین و زمان نمی توانست ما رو نگاه دارد .
این بیچاره در مسیر می ایستاد برایمان ساندویچ می گرفت و خوردنیهای و ... مادرم هم بود داخل ماشین ، می گفت : یواش عمو داره ماشین می راند واحتیاط کنید .
در مسیر فرمانده بودند سر کش بود بازرس بود گاهی نگاه می داشت . پیاده می شد می رفت پایگاه سپاه مناطق سر می زدند . بعد ش تو مسیر که توقف می کردیم می دیدیم که دیگر زیاد طول کشید ما دیگر صبرمان لبریز می شد .
مجید و من دستمان را گذاشتم روی بوق ماشین که دیگر بیا برادر ! ، دیگر مامانم هم نمی توانست کنترلمان کند. می آمد و می گفت: بابا چرا اینجوری می کنید بزارین به کارم برسم ،بازرسی کنم بیایم .
ولی اصلأ کو گوش شنوا ؟! وقتی او دوباره می رفت کار رو از نو شروع می کردیم ولی اینکه بیاد ناراحت یاعصبانی ، خشمی و یا حداقل یه کتکی بزند که بابا کمی راحت باشین . اصلأ اینها نبود .
خیلی با آرامش می آمد می گفت : کمی حوصله کنید الان تمام می شود می آیم میرویم .
یک بار هم بهترین خاطره و آخرین خاطره که می توانم از عموم بگم البته خاطرات زیاد است .
پام شکسته بود پام تو گج بود ، البته شکسته بود که تصادف کرده بودم. بعد اون ایام ایشان که آمده بودند خونه ما پای من تو گچ بود .بعد منو برد حیاط وروپله ها منو نشاندند در بغلش خیلی خوب یادمه بغلم کرده بود سرم را گذاشته بود رو سینه اش .
بهم گفت :
وحیده خانم گل دسته روی پله ها نشسته
بغل عموش نشسته یک پایش هم شکسته .
و خیلی اون موقع ها دلتنگی می کردم چون پایم درد می کرد و پام تو گچ بود زمین گیر شده بودم .
خیلی با محبت ایشان هیچ وقت یادم نمی رود که با محبت تو آغوش گرفتند چقدر با محبت با من رفتار می کردند .
و آخرین خاطره ای که عرض کردم زمانی بود که من کودکستان بودم و برادر بزرگترم هم دبستان می رفت.
مدرسه من و مدرسه داداش چسبیده بود به هم منتظر بودم که داداش بیاد من را ببره خانه . دیدم که برادرم آمد و گفت عمو منتظره .عمو با همان ماشین سپاه و با همان فرم لباس هاشان تو مغزم ، با همان لباس سبز پاسداری که روی پیش هم می آید .............بود پوشیده بود خیلی جمع جور بود خیلی مرتب .
أمدند ما را از مدرسه آوردند .گفتند بیا بعد اینکه همدیگر رو دیدم واینها گفتند که آمدم ببرمتان خانه .
از قرار آمده بودند خونه نبودم کسی خونه نبود ، یا مسیرش طوری شده بود یا چه طوری خلاصه توفیق شد . که ایشان من را از مدرسه ببرند خانه .آمدیم خونه مامانم خونه نبود بعد تو خونه قدم می زد .
خوب یادم یک آهنگ هم می خواندند یه نغمه ای که زمزه می کردند نمی دانم وطنم آرزوست بود یا نغمه دیگری بود .خلاصه نغمه رو زیر لب زمزمه می کردند وقتی که قدم می زدند این نغمه رو می خواندند .
اینکه آخرین خاطره بود ولی الان هم که الانه باور نکردم که عمو شهید شده برای اینکه منو نبردن سر جنازه شون بالا سر پیکرشون نرفتم .آن موقع همه چی در خانه آنقدر درب و داغون شده بود که ما را گذاشتند تو خونه مادر بزرگ و پدر و مادر با هم رفتند خلخال .
به همین خاطر است همیشه فکر می کنم که ایشان یک روزی بر می گردند و باور کنید دوباره هم تو خواب دیدم که ایشون گفتن : من اسیر بودم برگشتم .جالب اینجاست که زن عموم تو خواب دیده بودن بعد عمو تو خواب هم سراغ من را از زن عمو گرفته بود .
خیلی همدیگر را دوست داشتیم. یعنی باور اینکه ایشون شهید شدند برام همچنان بعداین همه سال غیر قابل باور است.
سر مزار شان که می روم با هم خیلی صحبت می کنم . گاهی با هم دعوا می کنم . گاهی هم می گم پاشو بشین با هم صحبت کنیم . اینجوری که نمی شه .پا شو ببینم وضعیت ما چه طوریه با هاش درد و دل می کنم .
نمی دونم واقعأ که مشکل از منه که از منه ! که بار گناه هان را زیاد کردیم یا اون بالا بالاها به اینها خیلی خوش می گذره .
که اینها از ما پایینی ها دیگه غافل شدن . یک مدت دیگر کمتر ! خوابم می آید کمتر تحویل می گیرد . بهش میگم بیا دست من را بگیر یکهو غافل نشیم ، یعنی غافل تر هستیم بیشتر از این غافل نشیم خدا رو از یاد نبریم .
به قول عزیزی اگه شهدا بیان بگن چقدر تونستین راه ما رو ادامه بدین واقعا چی داریم در برابر اینها جواب بدیم .
آیا حق خون اینهارا تمام و کمال تونستیم ادا کنیم ؟من که به من به شخص خودم می گم نه نتونستم ادا کنم. فقط در حد شعار شاید مانده چون رسالتشون خیلی سنگین تر ازاین حرفهاست .
خاطره دیگه ای هم که ایشون دارم خاطره ای بود که ایشون در ارتباط با شهادت دوست شون شنیده بودن ، ایشون با شهید قطبی رابطه تنگا تنگ داشتند .می آمدند خانه ما شهید قطبی هم می آمد خونه ما بعد اینها رو می شناختیم که دیگه دوستان درجه اول عمو رو خیلی خوب شناختیم .روز که خبر شهادت ایشان رسید من عمو رو خیلی پکر ، خیلی آشفته خیلی داغون دیدم .شاید تا آن موقع چنین شرایط روحی را از ایشان سراغ نداشتم .
آمدن دوباره در همان اتاق جلو خانه مان نشستن اصلا باور کنید مثل اينكه عزیزش مرده باشد .
زانوها شان را بغل کرده بودن .اصلایک حالت داشتند که نمی شد گفت آشفتگیشان در چه حدی بود .
رفتم نشستم پیششان .خواستم یک جوری باایشان اظهار همدردی کنم ولی اصلأ بلد نبودم که این همدردی رو چه طوری باید ابراز کنم .انگار می خواستم بگویم که تو همه درد و غمت را بده به من تو این هم غمگین نباش .
تنها کاری که تو اون لحظه تونستم بکنم ......
انگار تو همین لحظه اتفاق افتاده آنقدر تو مغزم حک شده .
خم شدم یواشکی عمویم هم شاید متوجه نشد. شاید زانوهاش را بوسیدم .دیگر کاری نمی توانستم بکنم. افکار همه چی از دستم رفته بود . خیلی تو خواب می بینم جالب اینجاست که خواب هایی که می بینم خودشان عالمی دارد .
یک بار خواب دیدم که ایشان به من لوستر دادند به شکل خاص لاله مانندی بود وسطش هم آب بود جالب اینجاست که به رنگ آبی هم بود .