0

کسائی ,محمدحسن

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

خوشروزی,سید جعفر
دوشنبه 8 فروردین 1390  7:06 PM

فرمانده گردان انصارالحسین (ع) لشکر 31 عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

 سال 1340 ه ش در اردبیل دیده به جهان گشود .اوتا کلاس سوم دبیرستان تحصیل کرد . درمبارزات مردم ایران بر علیه ظلم وستم حکومت پهلوی از پیشتازان این مبارزه ی مقدس بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به عضویت این نهاد مردمی در آمد .
دیدار با خمینی کبیر شور وشوق اورا برای نگهبانی از انقلاب اسلامی بیشتر ومصمم تر کرد.او از این دیدار اینگونه یاد می کند: «تنها دو متر با امام فاصله داشتم .قلبم گرفته بود نتوانستم خودم را نگه دارم .بی اختیار بلند شدم و دست مبا رکش را بوسیدم .»
و این احساس جعفر در دیدار کوتاه مدتش با امام (ره) بود . روحش آرامش گرفت .از سالهای دور ،دست نوازش پدری را بر سر خود احساس نکرده و پیوسته سختی و محرومیت را لمس کرده بود و اینک در کنار امام و مقتدایش از گرمای پر عطوفت دستانش جان دوباره گرفت .هنوز نوجوانی بیش نبود که پدرش را از دست داد و آفت باد خزان بر درخت خانواده اش زد . و تن نحیفش را در مقابل شلاقهای قهر زمانه بی پناه گذاشت و با سن اندک خود چه بزرگ منشانه با سختیهای زندگی درگیر شد !
سر پرستی خانواده را بر عهده گرفت و با همت و تلاش پیگیر خویش ،مانع توقف چرخ خانواده شد .
روزها کارگری می کرد و شبها درس می خواند . خواهرش از آن روزهای سخت چنین می گوید:«آنگاه که در آمد روزانه را پیش مادر می گذاشت ،عرق شرم بر پیشانی ام می نشست و از اتاق خارج می شدم .من خواهر بزرگتر او بودم با وجود این آرزو می کردم که ای کاش من نیز پسر بودم و دوشادوش جعفر می توانستم با کار خویش کمکی برای خانواده باشم .به خاطر دارم در نیمه شب سرد پاییزی که هنوز پدر دربستر بیماری بود ،از خانه بیرون می زد و دوباره با غم و اندوه باز می گشت و سر بر زانوی غم می گذاشت .یک روز به سراغش رفتم .ناخواسته گفت :برای طلب شفای پدر ،در مسجد دعا کردم و او چه مظلومانه و بی یاور زیست !دعای نیمه شبانه اش همچنان داغ در دلم نهاده است .»
دوران مسئولیت پذیری و شتاب تحولات زندگی اش با اوج گیری انقلاب همراه بود .انقلاب او را در مسیر خود به حرکت در آورد و با برکه زلال شریعتش شست و شو داد .زنگارهای درون را از او سترد ،دلش را تابناک کرد و او را به انسان واقعی بدل ساخت و با لا خره در وجود امامش ذوب شد تا جایی که بعد از دست بوسی امام گفت :«من به تنها آرزویم رسیدم .»
وقتی جعفر مبارزاتش را شروع نمود ،چندین بار دستگیر و زندانی شد .او در حین بهره مندی و کسب فیض از محضر بزرگان شهر ،مدام در فکر مردم محروم نیز بود .در زمستان سال 1357 که مردم با کمبود سوختی و ضروری مواجه بودند ایشان به یاری چند تن از دوستان خود چرخ دستی تهیه نمود ه بود و به خانواده های محروم و بی کس سوخت می رساند .در یک کلام ،جعفر فرزند صدیق انقلاب بود .

هنگامی که ارتش متجاوز عراق به نمایندگی وبا حمایت بیش از 36 کشور از مرزهای جنوب وغرب ایران وارد کشورمان شد او از جمله هزاران نفری بود که بی هیچ تردیدی وارد مبارزه ی مسلحانه با کفتارهای بعثی شد.
او هیچگاه از مبارزه وجنگ جدا نشد ودر مسئولیت های مختلف به جانفشانی در راه اسلام ناب محمدی(ص)و ایران بزرگ پرداخت.
سرانجام در تاریخ 22/ 1/1361 درحالیکه در شلمچه؛یک قطعه از بهشت که در کربلای ایران واقع شده؛ پیشاپیش نیروهای گردان انصارالحسین(ع)در حال مبارزه با اشغالگران عراقی بود، خلعت زیبای شهادت را پوشید تا اجر همه ی مجاهدتها یش را از حضرت حق بگیرد .او آنقدر آسمانی شده بود که جسمش نیز تحمل ماندن در این کره ی خاکی را نداشت و افتخار «جاویدالاثر»بودن رانیزعلاوه بر شهادت از خداگرفت.
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"نوشته ی ،یعقوب توکلی،نشر شاهد،تهران- 1382
 
 

 
وصیت نامه
بسم الله‌الرحمن‌الرحيم
« الذين آمنوا وهاجراو و جاهدوا فى سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عند الله و اولئك هم‌الفائزون »
آنانكه ايمان آوردند و از وطن هجرت كردند و در راه خدا بمال و جانشان جهاد كردند آنها را مقام بلندى است در نزد خداوند وآنان بالخصوص رستگاران دوعالمند .
از داوطلب‌ها مى‌خواهم زيادتر بروند برجبهه ها و نگذارند جوانان خسته شوند (امام‌خمينى ) جوى كه بنده فعلا برآن مى‌انديشم و مى‌نگرم بحمد الله تا اندك زمانى نيروهاى جنداله قلب عراق را در تصرف خواهند داشت ، خدايا چه عجيب سعادتى است كه برامت ما نصيب شده است.
آرى ، آن خواسته‌اى كه آرزوى كليه مسلمين است (كربلا) كربلاى حسينى كه اجدادمان به زيارت آن آرزو، به دل‌مانده‌اند خدايا ما كه به ظاهر مسلمان بوديم و در عمل تهى ، چقدر الرحمن الرحيم هستيد كه قلم از نوشتن عاجز مانده است بار الهى برخون مظلومان و برخون شهيدها قسمت مى‌دهيم گناهان كشته‌هاى ما را عفو و بازماندگان ما را به صراط مستقيم هدايت فرما خداوندا قلب اماممان را كه پر از دردهاى ستم كشيده و محرومين و مستضعفان جهان است ، با اتصال قيامش به قيام امام زمان (ع) آسوده گردان خدايا به اشك يتيمان قسمت ميدهيم تا بر مادران ما تحمل و استقامت و صبر و بردبارى عنايت فرما .
از سخنان حضرت محمد (ص) كه مى‌فرمايد بهشت زير پاى مادران است مادر مهربانم نمى‌دانم چگونه از الطاف و زحماتى كه درطول سنم برايم متحمل شده‌ايد تشكر و قدردانى نمايم مگر با نوشتن مى‌توانم يك ميليونم از زحماتى را جبران نمايم وبه فرمايش رسول اكرم (ص) جامه عمل پوشانم .مادرازاينكه بدون كسب اجازه از شما بدين ماموريت سعادت يافته‌ام و لا اقل نتوانستم دستهاى پينه كرده‌ات را زيارت نمايم كمال تاسف را دارم ولى از اين خوشحالم كه قبل از حركتت به مشهد از شما اجازه اعزام گرفته بودم ولا اقل به دين خويش عمل نمودم .
مادر از شما مى‌خواهم به خاطر مصيبت حضرت زهراء مرا حلال نمائيد و به تنها خواهشم توجه فرمائيد تقاضايى كه ازشما دارم اين است كه بر مزارم نگريى و صبر و بردبارى برخود پيشه‌گيرى چونكه بالاخره تك تكمان بسوى خدا خواهيم رفت چه خوش به آنكه به دعوتش عمل نمايم بطوريكه رسول اكرم (ص) به اصحابش مى‌فرمايد آيا ميدانيد بهترين و كاملترين از شما كيست ؟ عرض كردند نمى‌دانيم فرمود آن كسيكه بيشتر به ياد مرگ باشد و خود را آماده آن نمايد پرسيدند علامت آمادگى چيست فرمود دل نبستن بدنيا و توجه داشتن به آخرت و زاد و توشه گرفتن براى آن و وحشت و ترس داشتن از روز محشر و همچنين حضرت اميرالمومنين (ع) مى‌فرمايد اى مردم بدانيد كه دنيا درگذراست واعلام كرده فنا و نيستى را خوشى درآن باقى نمى‌ماند و به تندى ازاهلش رو برمى‌گرداند و ساكنين خود را بنابودى مى‌كشاند و همسا يگان را بسوى مرگ مى‌راند و شيرينى‌هاى آن به تلخى مبدل مى‌گردد و صافى‌هاى آن كدر و تيره مى‌شود پس اى بندگان خدا آماده شويد براى كوچ كردن از اين دنيا كه مقدر شده بر اهلش زوال و نيستى و غلبه نكند بر شما آرزوهاى دنيا و مدت زندگانى درآن بنظر شما طولانى نيايد از مرگ غافل باشيد و ناگاه شما رادريابد بله مادر بر مزارم نگريى چون كه خالقم و تنها معبودم وعده داده است تا هر كس مرا طلبد مى يابد و آن كسى كه مرا يافت مى‌شناسد وآن كس كه مرا شناخت عاشقم مى‌شود و كسيكه عاشقم شد عاشقش مى شوم وآنكه را عاشقش شدم او را مى‌كشم وآنكه كشتم خون بهايش خودم هستم به‌به چه معامله خوشيست خدايا چگونه باورنمايم كه‌آرزو بر آورده شدم هرچند كه لياقت شهادت را ندارم ولى خوشحالم كه در دامن شيرزنى بنام فاطمه شير خوردم كه از بدو زندگيش در مصيبت زيسته واز زمانيكه من‌شناختم اش دست گل آلود، پيشانى عرق كرده ، دردست قالب آجر زنى‌ديدمش كه‌شايد براى بچه ها يش (جعفر وجوادها) كلبه‌اى بسازد واز فشار خانه صاحبى و مستاجرى بدرآيد نمى‌خواهم مادر شما را تعريف و توصيف نمايم شما را دركربلا ى حسينى كه بعثى‌هاى كثيف روى يزيديان و شمرها را سفيد ساخته‌اند دعا مى نمايم ، در كربلاى خونين شهر و خوزستان دعايت مى‌كنم كه در مقابل دشمنان با استقامت وعدم گريه‌ات زينب‌وار بودن را تثبيت نمائيد و با اعمالت بر دشمنان اسلام ثابت نمائى كه ازدادن جوان در راه اسلام نمى‌هراسيم بطوريكه تاريخ نشان ميدهد و زينب كبرى نشان داده است .
من اميدوارم درپشت جبهه ثابت قدم بوده باشيد و ازاينكه خوا هر عزيزم اظهارميداشتى من دوره كمكهاى اوليه ديده‌ام و مى‌توانم در پانسمان و شكسته‌بندى در جبهه موثر باشم خواهرم تو بدان كه مى توانى همچنين در پشت جبهه موثر باشى چونكه دشمن خارجى نمى توانند در مقابل اين جوانان با ايمان كه در سن سيزده سالگى نارنجك در كمر بسته و زير تانك مى‌رود و با فرياد الله اكبر وخمينى رهبر مزدوران عراقى را به حيرت مى اندازد بلكه مواظب اين منافقين باشيد كه با اسم اسلام مى‌خواهند اسلام عزيزمان را نابود نمايند بطوريكه امام‌مى‌فرمايد ، منافقين از كفار بدترند خواهر و برادر و همشهريان گراميم بدانيد كه سنگر شما مهمتر از سنگر ماست مواظب باشيد و نگذاريد اين منافقان قد علم نمايند. مادر و خواهر نورچشمم شما را به خدا مى‌سپارم و بچه‌ها را ( رسول ـجوادـ عباس ) را بشما مى‌سپارم و اميدوارم زير سايه خداوند متعال خوش و خرم بوده باشيد تنها نگرانى من ازجواد است و مى‌ترسم به سفارشهائى كه كرده‌ام عمل ننمايد ولى الحمد الله ديگر جواد براى خودش مرد شده‌است و جاى نصيحتى برايش نمانده است و پس از من نقش پدرى را بردوش دارد بطورى كه من در سن او نقش پدرى داشتم ، جواد جان اميدوارم در عدم وجود من بتوانى جاى مرا برمادر پرنمائيد دراطاعت حرفش باش تا اينكه خداوند با دعاى ايشان سرافرازت نمايد .
درآخر سلام گرم و محبت آميز مرا به عموم دوستان وخويشان بخصوص و برادر نعمتى ـ حميد دادفرمائى برادرمير صادقى ـ برادر بشارتى ـ برادران كاركنان ستاد ـ آقا قلى ـ عيسى زاده ـ دكتر ـ برادر يسرى و غيره و نور چشم عزيزم جناب آقاى‌قاضى رئيس دادگاه و حاكم شرع محترم‌اردبيل برسانيد و اميدوارم كه زحماتى را كه برايم متحمل شده‌اند عفو و حلالم نمايند .
در ضمن در مدتى كه پاسدارى داده‌ام شايد استفاده‌هاى اختصاصى از ماشين بيت المال كرده‌ام مبلغ پانصد تومان ( 5000 ريال ) با كسب اجازه ازحاكم شرع به حساب مى‌ريزيد و همچنين بطوريكه مشهورا بصورت شفاهى به برادارن اعزامى از اردبيل كه با ما شركت دارند عرض كرده‌ام چنانكه كربلا از وجود كفار پاك شودوبراى‌دفن بنده كربلا ما نعى نباشد مرا دركربلا (قبل از انتقالم به اردبيل دفن مى‌نمائيد ) در غير اينصورت در اردبيل قبرستان گلشن زهرا على آباد دفن‌نمائيد.
ازجبهه سوسنگرد سيد جعفر خوشروزى 21/1/61
 
 
 
 

 
خاطرات
‎ صمد مهاجر ممتاز:
هر وقت عصبانی می شد نماز می خواند و از خداوند می خواست کسانی که ایشان را عصبانی کرده اند هدایت کند .
یک روز برای ماموریت به یکی از روستاهای اطراف اردبیل رفته بود که در این ماموریت او را خیلی کتک زده و سرش را مجروح کرده بودند .تمامی افراد مسلح را دستگیر و در اردبیل تحویل دادگاه انقلاب دادیم .سید جعفر آمد و گفت :اگر اسلحه ها را که اموال دولت است تحویل بدهید من رضایت می دهم .آنها نیز سلاح های خود را تحویل دادند و سید نیز رضایت داد. حضور او در مبارزه علیه گروههای ضد انقلاب به گونه ای فعالانه بود که غالبا ا و اولین فردی بود که در صحنه حاضر می شد .

برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید
در چهره غم گرفته مادر اندوه را بیش از دیگران احساس می کردم و اضطراب درونی او را از چشمانش می خواندم .فکر فردای بچه ها چقدر او را به خود مشغول کرده بود و چه ژرف به افق آرمیده می نگریست ؛مستاجر بودیم و توان معیشتی چندانی نداشتیم .جعفر از روزی که چشم به این جهان گشود با ناملایمات زندگی رو برو شد .ازکودکی همراه پدرم سر کار می رفت .گویی از آن ایام ،طبیعت ،زنگار رخوت از او می زدود .
او مادر را بیش از همه کس دوست داشت و به کوچکترین ناراحتی او را ضی نمی شد .رضایت خاطرش را بر همه چیز ترجیح می داد .مادر نیز نسبت به وی ،محبت ویژه ای داشت .همیشه فعالیتهای او را تحت نظر می گرفت و چه غمگینامه با دست رنج او امرار معاش می کرد .وی واقعا نگران جعفر بود ،مخصوصا که او را بارها دستگیر و زندانی کرده بودند .
انقلاب به بار نشست و او جزو اولین کسانی بود که به عضویت کمیته انقلاب در آمد .با تشکیل سپاه ،عضو رسمی آن شد .مدتی در آنجا فعالیت کرد و توانایی خود را به خوبی نشان داد و آنگاه مامور همکاری با داد سرای انقلاب اسلامی شد .در اوایل پیروزی ،ضد انقلاب توانسته بود در بخشی از اطراف شهر و روستاها ،اسلحه و مواد مخدر پخش کند .جعفر و یارانش مبارزه با چنین وضعی را وظیفه اساسی خود می دانستند و حاضر بودند جسم و جان خود را در این راه نثار کنند و چنین نیز کردند .
او با جرات تمام ،ماموریتش را به نحو احسن انجام می داد . روستاییان آن مناطق می گفتند :هیچ ماموری زرنگ تر از سید جعفر نبود .

در تاریخ 9/ 11/ 1359 طی حکمی از طرف شهید آیت الله «قدوسی» ،به سمت سر پرست ستاد مبارزه با مواد مخدر اردبیل منصوب شد .
در این مسئولیت جدید وسعت کارش بیشتر گردید و برای تعقیب و دستگیری قاچاقچیان حرفه ای ، محدوده ی فعالیت خود را تا کردستان گسترش داد و به موفقیت های چشمگیری دست یافت .او از فعالیت عاملان فساد خون دل می خورد .به خاطر دارم بعضی شبها که دیر وقت به خانه می رسید به فکر فرو می رفت .وقتی از کارش می پرسیدم سرش را به دیوار می کوبید و می گفت :جوانهای مردم بیچاره ،جان خود را فدای انقلاب می کنند ،اما این عناصر فساد ،بیشرمانه جوانان مملکت را به منجلاب می کشانند و می دیدیم که چه احساس مسئولیتی در او ایجاد شده بود .

دهه عاشورا نزدیک بود .دلش می خواست به همراه حسینیان بسیجی ،در کربلای جنوب باشد .قفس تنگ بودن در آرامش شهر ودیار روح بی قرارش را بر نمی تافت و راضی اش نمی کرد .با یارانش عهد و پیمان بست که ماه محرم را به جبهه ی نبرد عزیمت کنند .
هر چه تلاش کردند تا مجوز اعزام بگیرند ،با مانع بر خورد کردند .بیشتر همکاران وی ،در ستاد مبارزه با مواد مخدر ،استعفا دادند که با دست و بال فراخ تر به جبهه بروند .اما پذیرفته نشد .مسئولیت جعفر بیش از همه بود .به هر ترتیبی بود قبول کردند که اعزام شود .
از مشهد بر گشته بودیم .آن روز جعفر به خانه همسایه تلفن کرد و گفت :مبادا در فراق من ناراحت بشوید .مادر ،مصیبت های زیادی تحمل کرده است .مواظب او باشید و نگذارید ناراحتی کند .عملیات بزرگی در پیش است .من نیز شرکت می کنم و دعا کن که شهید بشوم .تا قبرم درکربلا باشد .ناراحت شدم و گفتم :تنها می مانیم .گفت :بی تابی نکنید و سیره ی زینب (س) را نصب العین خود قرار دهید و هرگز امام را فراموش نکنید و او را دعا کنید .ما که چنین رهبر و امام با عظمتی داریم چرا احساس بی کسی بکنیم .
یک روز بعد از آن ،رادیو آغاز یک عملیات مهم رزمندگان اسلام را اعلام کرد .در آن هنگام ،من می دیدم که مادر ،در نمازهای خویش ،دعاهای طولانی دارد .آنگاه که از شهادت جعفر اطلاع یافتم ،چشم به راه او مانده بودم که پیکرش را برای آخرین بار ببینیم و تا روز حشر وداع کنیم .اما جنازه جعفر نیامد .
یارانش برای پیدا کردن پیکر بی جانش به جبهه ها شتافتند .یکی از یارانش گفته بود :یا جعفر را با خود می آوریم یا خود نیز در کنار جنازه اش شهید می شویم .آنها در این راه متحمل زحمات بسیار زیادی شدند و حتی یکی دو تن از ایشان ،نشان جانبازی بر سینه زدند .
آن روز بازوی جعفر تیر خورده بود و خونریزی شدیدی داشت .عرق گیرش را از تن در آورد و به بازویش بست .به دوستانش گفت :پس چرا نمی آیید ؟مگر خدا نگفته است که هر کدام از شما مومنان ،چندیت برابر کفار نیرو دارید .و با فریاد الله اکبر از خاکریز دشمن گذشت و در همین روز بود که او به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد و با قلبی مطمئن به دیدار معشوق شتافت .

 


تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها