خراسانی,سید جعفر
دوشنبه 8 فروردین 1390 7:06 PM
معاون عمليات گروه جنگ هاي نامنظم شهيد چمران(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
چه قدر شور انگيز و شگفت آور است پدري قلم به دست گرفته از ايثار و شهامت و حماسه خونين فرزندش به رشته تحرير برآورده و تراوشات ذهني خويش را مانند شبنم سحري بر روي لاله داغدار فرو مي ريزد تا شميم دلپذيرش گلچيني را سرمست و گلچيني را مسرور سازد .
سيد جعفر خراساني سال 1336 ه ش در در خانواده سيادت متولد شد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خويش، شهر« اردبيل » به پايان رساند. در زمان شاه خائن ووطن فروش از نظام مقدس سربازي معاف شد و معافيت موجب گرديد بتواند گذرنامه اش را اخذ و با اراده خلل ناپذير به سوي «سوريه »و «لبنان» و «فلسطين» حرکت و در جبهه رزم آوران سلحشور عليه اشغالگران قدس پيوست و در مقابل صهيونيست ها قرار گرفت و در گروه «امل» به افتخار مقام چريک اسلام در آمد. به سرپرستي دکتر شهيد« چمرا» مبارزه خود را شروع و از حريم اسلام دفاع در عرض يک سال تلاش شبانه روزي به فرماندهي بخشي از اردوهاي چريکي منسوب دوش به دوش ياران بيت المقدس از اين گونه جانبازي و ايثار دريغ ننمود و هيچ مرزي براي اسلام نشناخت و مرگ با شرافت را بر زندگي ننگ ترجيح مي داد. در اين زمان حساس و حماسه آفرين ، حمله عراق به سوي ايران آغاز گرديد و تجاوز وحشيانه لشکريان صدام شرور در لبنان به گوش مبارزان ايران رسيد. بلافاصله جعفر با چند نفر از ياران به ايران مراجعت و در سو سنگرد به گروه نا منظم شهيد دکتر چمران پيوست . باز هم اين غيور شکست ناپذير چنان شهامت و شجاعت از خود نشان داد که دکتر چمران در سخنراني پرشور خويش اظهار نمود من آرزو دارم همه شما مانند جعفر، اين جوان آذربايجاني باشيد. در اين پيکار حق عليه باطل يگانه سيد من است. از پيشاني مردانه اش مي بوسم و اسلحه کمري خويش را هديه و به وي تقديم مي دارم .
صدها چريک مبارز اسلامي تبريک گفته و تشخيص فرمانده محبوب خويش را ستودند. آري تاريخ و مرور زمان بيان گر چهره هاي باطني انسان هاست. جعفر در زير رگبار مسلسل ورد زبانش بود . فرياد ما بلند است نهضت ادامه دارد حتي اگر شب و روز بر ما گلوله بارد . ما راست قامتا نيم، جهانيان بدانند با چنگ و دندان استوار و محکم مقابل ظلم ايستاده ايم و هرگز خم نخواهيم شد. اينک چکامه از دفتر خاطرات شهيد سيد جعفر خراساني من يک چريک مبارز اسلام و پاسدار حرمت خون شهيدانم، هدفم جهاد در راه الله، ايده آلم پيروزي مستضعفان بر مستکبران .
تا ظلم و فساد و منکرات است اسلحه بر زمين نخواهم گذاشت .
هر لحظه سنگرم حجله . تفنگم عروس و آهنگم تکبير من است . الحق در اين راه بميرم شهيد و اگر بمانم پيروزم .پدر و مادر و دوستان، زمانيکه بحق لبيک گفته ام آگاهانه در اين نهضت عظيم و پر محتوي شرکت و در ميدان نبرد قدم گذاشته ام مي دانم در هر قطره خونم هزاران انتظار هزاران لاله نهفته است مي چرخم، پروانه وار بدون شمع مکتب و مي گيرم الهام از کانون آن نورانيت عالم که پرتو ايست از توحيد؛ يادگار است از نبوت که مرا به خود جذب کرده. هر لحظه غرورم، وجودم و توانم را تجزيه و بر کمال انسانيت سوق و شيفته رهنمود خويش ساخته تا جان در بدن دارم در بيعت استوار و در خط صراط المستقيم که انسان هايش پيروزي و صدور انقلاب به سطح جهاني و منجر به نابودي ابرقدرتها خواهم رفت و تا احتزاز پرچم اسلام در بالاي کاخهاي ويرانگران و استبداد طلبان و تا آزادي فريادهاي دلخراش محرومين و مظلومين که در زير رگبار صهنويستي و در زير چکمه هاي ارتش سرخ و پليد که در حقوقشان خطه شده مي جنگم و مرگ را در بستر حرير موقع خطر همچو شمشير زنگ زده در غلاف مي دارم و مي پذيرم مکتبي که شهامت دارد اسارت ندارد.
درود بر تو اي معلم ، اي امام ، اي رهبر ، اي مرجع تقليد مسلمين .
پيغامم را با خون امضاء ، فرمانت را به جان خريدارم جعفر خراساني
آري !
در جبهه پاک ترين محبوب ترين شريف ترين انسان ها بايد قرباني شدن را بپذيرند تا معصوميت چهره شان و عصمت خون هايشان و مرگ خونيشان چون برقي در تاريکي بدرخشد و چهره پرفريب ستمگر را رسوا بنمايد و او چه خوب اين وظيفه را به انجام رساند .شهید خراسانی پس از سالها مجاهدت درسال1361درسلیمانیه عراق به شهادت رسید.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثار گران اردبيل،مصاحبه با خانواده ودوستان شهيد
وصیت نامه
پدر و مادرم :
من یک چریک جهادگر مسلمانم. هدفم گسترش اسلام ناب محمدی (ص) در سطح جهان است. ایدآلم عدالت و ولایت علی (ع) و حاکمیت قرآن است. تا ظلم است، اسلحه بر زمین نمی گذارم. تا فساد و منکر است، برجای نمی نشینم؛ برخصم پشت نمی کنم؛ و از دوست روی نمی گردانم. هر چه در توان دارم، بر طبق اخلاص نهاده، تقدیم انقلاب نمودم.
مادر، تفنگم عروس، سنگرم حجله و آهنگم تکبیر من است. لغزش لرزه بر اراده خلل ناپذیرم نفوذ نتواند، گر شیطان نفس را از خود رانده قدم در این راه مقدس نهاده. اگر بر فیض شهادت نائل شوم جاهد و اگر بمانم پیروزم. در آفرینش آنچه دارم امانت است. از بار تعالی خیانت جائز نیست. هر قطره خونی که از وجودم فی سبیل الله بر زمین ریخته شود، ندایی است بر اثبات توحید، نبوت و معاد. این شیوه حقیقت پرستی در نهادم با شیر اندرون شده با جان به درود. خدایا مرا توفیق عنایت فرما تا سنگر جهاد به یاری مستضعفان و سنگر نبی با کفر به یاری قرآن گر عمل به خشنودی رهبر کبیر انقلاب فایق و ... سیدجعفر خراسانی
خاطرات
صومعلو:
ما به همراه برادر بزرگوار شهید خراسانی در دبیرستان خصوصی اردبیل مشغول تحصیل بودیم. من با برادر ایشان همکلاس بودم. ایشان یک سال از من بزرگتر بود. ایشان در سال 1353 در کلاس دهم بودند و من در کلاس نهم آن موقع؛ شایعه شده بود که شهید خراسانی علیرغم سن کم خود و علیرغم سختی، به قله سبلان رفته اند. در تابستان، رفتن به قله سبلان سخت است چه برسد به اینکه در سرما در فصل زمستان به آنجا رفت. آوازه ایشان در دبیرستان مطرح شده بود که ایشان شجاعت مخصوصی دارد که علیرغم سن کم به قله سبلان به تنهایی رفته است.
در سال 55، 56 در دبیرستان جهان علوم سابق، اندرزگو فعلی همکلاس شدیم. ایشان در ردیف ما قبل آخر می نشستند و از بدن نرم و قابل انعطافی برخوردار بودند و گاهی به شوخی چون چهره بسیار شاداب و خندانی داشتند، ادای یک توپ هفت لایه را در می آورد و مثل یک توپ بالا و پایین می رفت. بدنش از نرمی و انعطاف برخوردار بود.
در جریان انقلاب که در رمضان سال 57 در اردبیل شدت گرفت، از بچه هایی بودند که نقش منفی اطلاع رسانی و گاهی شکستن مراکز فساد را بر عهده داشتند. یک تیمی بودند که من خاطرم است که وقتی یک درگیری در دی ماه سال 57 در زمان نخست وزیری ازهاری به وقوع پیوست، در مقابل کلانتری جلوی راهپیمایی ها را گرفتند و گاز اشک آور غلیظی را انداختند داخل جمعیت. بعدها شنیدیم که گروه های خراسانی با دیگر دوستانش یک عملیاتی علیه کلانتری انجام داده بودند و ایشان به همراه شهید جاوید محسنی و سایر دوستانش از جمله کسانی بودند که از شجاعت خاصی برخوردار بودند و شکستن تابلوهای سینماها و مراکز مشروب فروشی و کاباره ها را با شجاعت خاصی انجام می دادند .
بعد از پیروزی انقلاب شهید خراسانی به لبنان رفت. حضور ایشان در لبنان و پیوستن ایشان به دکتر چمران تحول عظیمی در روحیه شهید خراسانی بوجود آورده بود؛ به طوری که به عنوان نامه هایی که برای شهید جاوید محسنی می نوشتند و ما مطلع می شدیم، نشان از عمق تغییرات روحی و ایمان واقعی که در ایشان به وجود آمده بود، داشت. ایشان در این نامه ها می نوشت که اگر من دور از امام هستم، جاوید تو برو آجر جهاد و در و دیوار را از طرف من بوسه بزن، حداقل این طوری دلم خنک می شود .
یک روحیه ای که شهید خراسانی داشتند این بود که ایشان را شما همیشه خندان می دیدید؛ یعنی هیچ وقت شما ایشان را حالت گرفته نمی دیدید. همیشه خندان و شاداب و تر و تازه بود. شوخ طبعی و مهربانی جزو خصیصه ایشان بود. جنگ که شروع شد، علیرغم اینکه رفته بودند، می توانستند برنگردند. به عنوان تکلیف در آغاز جنگ به ایران برگشتند. یادم است که در آن موقع در جهاد سازندگی اردبیل بودیم. شهید جاوید محسنی سرگروه پزشکی بودند و 17 - 18 روز بود که جنگ شروع شده بود. ما در ستاد پشتیبانی جنگ کار می کردیم. در هفته سوم جنگ گروهی از امدادگران اردبیل اعزام شدند که سرپرستی آن تیپ با شهید جاوید محسنی بود. در جبهه قبل از اینکه تقسیم شوند، با هم بودند و با شهید جاوید محسنی شوخی هم می کردند؛ یعنی یک بازی مشت و لگد بود که خیلی با هم بازی می کردند. هر وقت همدیگر را می دیدند از این شوخی ها می کردند.
24 مهر یا آبان بود که شهید جاوید محسنی به شهادت می رسد و سه روز جنازه ایشان در تیررس دشمن بوده و کسی قادر نبوده جنازه ایشان را بیاورد. با شجاعتی که شهید خراسانی داشت و علاقه ای که به شهید جاوید داشتند، علیرغم اینکه در تیررس دشمن بود، بعد از سه روز توانستند جنازه ایشان را بیاورد و به اردبیل ببرد. خاطرم هست که شب عاشورا بود که خبر شهادت شهید جاوید محسنی را به ما دادند و یک بار من گریه شهید جعفر خراسانی را دیدم که برای من شگفت آور بود. یک بار دیگر هم شنیدن خبر شهادت رضائیان بود. این را که شنید من با چند نفر جلو مسجد اعظم بودیم که من گریه ایشان را در آنجا دیدم.
در وسط مسجد اعظم یک محل روشنایی هست که به شکل یک خرپای دایره ای شکل طراحی شده است. مسجدی با آن بزرگی که با چهار ستون برپا است. در محرم سال 1357 در اردبیل در شب تاسوعا رسم است که تا صبح دسته های عزاداری می آیند. ما تا آخر می ماندیم و همه که می رفتند، شهید جعفر خراسانی از این ستون ها بالا می رفت و آویزان می شد. از آن خرپای دایره ای بعید است که یک نفر یک ثانیه بتواند تحمل کند و او تا آنجا که می توانست با حالت آویزان با دستانش حرکت می کرد و خودش را به جلو می برد.
هزینه پاک زندگی کردن خیلی بالاست. به نظر من کسانی که انسانهای سالم، پاک و متدینی هستند، هزینه های خیلی گرانی را مصرف می کنند که این مرحله را حفظ بکنند. بدون قوانین الهی در کشور زندگی کردن کار راحتی است، اما پاک زندگی کردن هزینه های بالایی دارد. خیلی سخت است. انسان باید تلاش بکند یک زندگی پاک را برای خودش بدست آورد. به نظر من شهید خراسانی برای رسیدن به این هدف جانش را داد. خداوند به ایشان فرصت داده بود که مخصوصاً بعد از انقلاب و با حضور در لبنان و به خصوص در محضر دکتر چمران چنان متحول شده بود که می شد گفت به آن کردار حزب الله که خداوند در قرآن مطرح کرده، رسیده بود. ما به حال ایشان غبطه می خوریم که ایشان چقدر دچار تحول شده اند و به آن مقام دست یافته اند. من در اینجا از خداوند متعال می خواهم که اجر به پدر و مادر ایشان عطا کند.
خاطره ای را به نقل از پدر ایشان نقل می کنم: اوایل پیروزی انقلاب یا نزدیکیهای پیروزی انقلاب، شهید بزرگوار با اسلحه به خانه می آید و مادر ایشان می بیند که شهید جعفر خراسانی اسلحه به دست دارد. مادرش به پدرش می گوید جعفر که اسلحه به دست گرفته؛ من بعید می دانم که تا پایان، این راه را ادامه ندهد و ما باید منتظر حوادث بعدی که برای جعفر خواهد افتاد، باشیم و آن را تحمل کنیم. رابطه عاطفی عجیبی بین مادر و مخصوصاً پدر ایشان بود؛ طوری که همیشه پدر ایشان، حاج میر داود خراسانی، وقتی که من خدمت ایشان می رسیدم، مخصوصاً دهه اول هفته ای که می رود سر مزار، یک چیزی می خرد؛ گلی یا چیزی تزیئنی می خرد. پرسیدم که این چه کاری است که انجام می دهی؟ گفت: فکر می کنم آن پول توجیبی که من به جعفر می دادم، الان همان کار را انجام می دهم و با این رابطه عاطفی فکر می کنم هنوز هم هست .
پروین سمساری مادر شهید:
آن شهید خیلی قشنگ، عالی و فرد مرتبی بود. در زندگی اش هیچ وقت خطا از او سر نزده بود .
همیشه احترام پدر و مادر را نگه می داشت؛ مخصوصاً انقلاب اسلامی که شده بود، علاقه اش خیلی شدیدتر شد. خودش هم در راهپیمایی ها شرکت می کرد.
یک روز به او گفتم پسرم بیا برایت نامزد کنم. گفت: نه مادر جان این را به من نگو، من اهل زندگی نیستم، من اهل انقلابم.
در عین حال حرف او خیلی رونق یافت. بعد از آن جنگ شروع شد بعد. دو سه بار رفت و برگشت. بعد گفت من تعجب می کنم شما در اینجا چراغ روشن نمی کنید ولی دشمن در جاده ما بهترین راه را می کنند و ایرانی ها مانده اند در تاریکی .
من این را قبول نمی کنم چون که من انقلاب کرده ام، باید پشتش هم بمانم و گفته های خود را انجام داد و رفت جبهه. یک بار هم رفت و به دوستانش نامه نوشت که: دوستان چرا نشسته اید در جایتان؟ نمی دانید در اینجا چه می گذرد؟ بیایید به کمک و وقتی هم آمد، دوستان و فامیل را به کمک خواست. بعضی ها را با خود برد و بعضی ها هم بعداً رفتند .
بعد از آن که وقت آخر بود 2 سال بود که در جبهه بود. بعد آمد برای آخرین بار از ما خداحافظی کرد .
دیگر نمی گفت آخرین بار است، ولی برای آخرین بار خداحافظی کرد و دوستانش را در یک جا جمع کرد و صحبت هایش را گفت و رفت.بعد از رفتن او ما ناراحت شدیم. بالاخره من مادرم. همه مادر دارند و می دانند مادرها چه احساسی دارند. آمد خداحافظی کرد. گفتم: جعفر کجا می روی؟ من را می گذاری کجا می روی؟
از من ، از پدرش ، از خانواده اش ، از این دنیای زیبا خداحافظی کرد و رفت و دیگر نیامد .
هیچ کس جرأت نمی کرد به من بگوید جعفر شهید شده تا اینکه آمدم منزل. رفته بودم عزاداری . دیدم خانه خیلی شلوغ است. من ناراحت شدم ، شوکه شدم.
بالاخره به هر کجا نگاه کردم، به من چیزی نگفتند ولی شلوغ بود؛ پسرم با ماشین می خواست بیاید خانه. تا من را دید، با ماشین برگشت و دیگر به خانه نیامد. هیچ کس به خانه برنگشت، چون من ناراحت می شدم .
خواهر بزرگم نگذاشته بود. گفته بود بگذارید پروین امروز راحت بخوابد و فردایش می گوییم، ولی من راحت نبودم؛ هیچ وقت راحت نبودم. آنها هر کاری می کردند، به انقلاب می رفتند، به جنگ می رفتند، ولی دردسرشان برای من بود.
رفت و بعد از رفتنش همه شب من ، مثل مجسمه ماندم و لباس سیاه هم پوشیده بودم. قبل از آن رفته بودم مقابله آن را هم از تنم بیرون نیاوردم، چون که این همه جوان شهید شده به خاطر آنها سیاه پوشیده ام .
پسر خودم از آن هم جلوتر شهید شده بود. فردایش به من گفتند. حاجی آمد آنقدر گریه کرد که چشمانش قرمز شد. یک راست رفت سمت دستشویی دست و صورتش را بشوید . از این کارهایشان متوجه شدم جعفر شهید شده. بعد جنازه اش را آوردند و شستند و تمیز کردند. خدا همان طور که او را به من تمیز داده بود، تمیز هم گرفت.
افتخار می کنم که پسرم شهید شده در راه دین ، در راه اسلام ، در راه ناموس. خیلی خیلی افتخار می کنم، مخصوصاً که از ناراحتی من کم شده و می توانم دوری جعفر را تحمل کنم، ولی مادر هیچ وقت از فرزندش سیر نمی شود .
آمد دید چراغ ها را خاموش کرده ایم و در تاریکی زندگی می کنیم. با شمع آمد.
چندین بار که بود آمده بود اردبیل، دیده بود ما چراغ روشن نکرده ایم. نه ما، بلکه همه اردبیلی ها. گفت : این چه وضعیه؟ دشمن آمده در جاده های ما مرتب زندگی می کنند. می آیند و می روند، ولی اینجا اهل شهر نمی توانند چراغ روشن کنند. این چه کاری است؟ چرا ما جلو اینها را نمی توانیم بگیریم؟
اصلاً افتخار می کرد. وقتی به جبهه می رفت تا آنجا خدمتی انجام بدهد از ناراحتیش کم می شد.
بالاخره گفت: دوستان، بیایید همت کنید. نامه اش هست که چه چیزهایی نوشته است. چرا نشسته اید در جایتان؟ آن طرف دشمن ما را خراب کرد، مملکت ما را پایمال کرد. خلاصه گفت : دیگر من نمی توانم. تحمل نکرد و انقلابی را که شروع کرده بود، نتوانست به دست بسپارد. بالاخره لباسش را پوشید و تمام وسایلش را برداشت و رفت .
بعد از آنجا نامه نوشته بود به دوستانش که بیایید؛ چرا نشسته اید در جایتان؟ بیایید اینجا، در اینجا به شما نیاز است. چرا نشسته اید؟ ما در حال جنگیم.
جعفر خودش تک و تنها جنگ می کرد. می گفت هیچ کس نیست، نمی آیند. نمی دانم چرا نمی آیند. این طوری احساس ناراحتی می کرد؛ هم از جنگ هم از اینکه هیچکس نمی رفت. ولی آن نامه مؤثر شد و 2 - 3 نفر از دوستانش رفتند. آنجا با هم جنگ می کردند. 2 نفر از آنها را مادرانشان برگرداندند. بعد او آنجا تک و تنها ماند. تک و تنها با لباسش، با پولش، با زندگی اش جنگ می کرد.
حتی یک عکس دارد که بلند شده و می گردد و نگاه می کند ببیند چه کسی از عراقی ها هست که حمله کند. خیلی زرنگ بود. می خواست به ایران خدمت بکند. می خواست به مملکت خدمت بکند. نسبت به همه خیلی خوشبین و خوش اخلاق بود. اصلاً از هیچ چیز ناراحت نمی شد.
فکر می کنم در هنگام شهید شدن هم ناراحت نشد. ولی من به یک چیز افسوس می خورم. اینکه هنگام مردن چه کسی را پیش خود صدا کرد؛ مادرش را، پدرش را، خواهرش را. من فقط از آن لحظه ناراحت می شوم.
خیلی وقت ها هم می گویم عیبی ندارد، شهید شده. خیلی از جوانان شهید شده اند، مال من هم شهید شده.
او خودش را مالک انقلاب ایران می دانست. وقتی خدمت می کرد خوشحال می شد؛ یک دنیا خوشحال می شد .
نمی دانم چه چیزی درباره لبنان می گفتند که به آنجا رفت. بعد از رفتن به آنجا شنیده بود که در ایران جنگ است؛ گذاشت و برگشت به ایران. گفت: آمده ام که بروم جنگ. این طور می گویند. من دقیق نمی دانم.
با چمران بعد از لبنان هم بود. وقتی به لبنان رفت و برگشت، 6 ،7 ماه آنجا ماند. نمی دانم چند ماه ماند و برگشت و نتوانست در اینجا بماند.می گفت ناراحتم؛ بالاخره جنگ است؛ در ایران نباید نشست. می شود گفت : خوب دشمن است؛ حمله کرده؛ چاره چیست. ما باید جمع شویم و به انقلاب کمک کنیم .
رفت جبهه و برگشت، آمد گفت تا اندازه ای جنگ روبراه است. خوب می رسند، ولی لشکر کم است؛ لشکر زیاد باشد ما پیروز هستیم.الحمدالله در آخر جنگ لشکر زیاد شد. در جبهه به چمران پیوست. قبلاً با چمران آشنایی نداشت.
وقتی به جبهه رفت و برگشت، درسش را تمام کرد. آنها که تمام شد، رفت در سوسنگرد، دهلاویه. نمی دانم رفتید آنجا یا نه؛ همه شان آنجا هستند. رفت آنجا و در سوسنگرد به دکتر چمران پیوست. در آنجا معاون دکتر چمران شده بود. بالاخره همه شان کار می کردند، ولی او خیلی دقیق بود. خیلی بچه ساده ای بود و از خیانت چیزی نمی دانست.
من درست نمی دانم و از یادم رفته از بس که ناراحتی کشیده ام. در یادم نمانده که شرح بدهم، ولی خوب کار می کردند. یک روز گفتند جعفر شهید شده؛ همان روز که در خانه کسی نبود و کسی نمی آمد که من بفهمم، ولی دو سه روز قبل با تلقین با جعفر صحبت کرده بودم. گفت که مادر من برمی گردم. گفتم : خدا را شکر، بفرما، هر وقت بیایی روی چشمانم جا داری و این طوری او را تشویق کردم. ولی گفتم جعفر اگر کار نداشتی بیا؛ کار داشتی نیا.
نمی دانم چه گفت به من؛ من منتظر بودم که جعفر می آید. نمی دانستم که شهید می شود. می گفتم که زنده می آید؛ تا اینکه که معلوم شد شهید شده و پیکرش آمد.
نمی دانم کجا بود که جنگ می کردند و آنجا را محاصره کرده بودند که در همه جا از زرنگی او می گفتند.
خیلی احترام می گذاشت. می رفت و می آمد، سلام می کرد. نماز را محترم می شمرد. در خانه ما همه شان نماز می خوانند، روزه می گیرند و ...
می دیدیم وارد اتاق شده و در اتاق بسته بود. باز می کردم می دیدم جعفر آنجا به پنهانی نماز می خواند. می گفتم چرا در را بستی؟ بیا غذایت را بخور. می گفت نمازم را بخوانم بعداً می آیم.
می گفت : من به خداعبادت می کنم نه به بنده خدا. می گفتم : کسی هنگام نماز خواندن پنهانی در را نمی بندد.
حسن پور منزه
بنده تقریباً تا اوایل جنگ یعنی 1358 و 1359 در دو نوبت که به جبهه اعزام می شدیم از طریق نهضت سواد آموزی در آنجا بودیم. در کار نهضت سوادآموزی بودم و او را با خود می بردم برای جنگ های نامنظم که الان مشهور است.
مقر ما آن زمان استانداری بود. آنجا می رفتیم به گروه های جنگ نامنظم ملحق می شدیم. ما را دادند به مدرسه رودابه . مدرسه رودابه یکی از مقر های ستاد چمران بود که یک ستاد فرعی بود.
آنجا ما با گروهی از اردبیلی ها برخوردیم به فرماندهی آقای سید جعفر خراسانی که بنده توفیق داشتم در مدت 4 ماه در خدمت ایشان باشم.
تقریباً 5/4 ماه در دو نوبت یعنی سه ماه به سه ماه اعزام بود. اعزام ما سه ماه اول بود. اعزام شدیم آمدیم مرخصی. بعد از اینکه اعزام مدت دار شدیم باز هم خیلی به ایشان علاقه داشتم؛ به فرماندهی ایشان. ما زیر مجموعه ایشان بودیم و بعنوان خدمتگذار در آن موقع یعنی اوایل 58 ، 59 در خدمت ایشان بودم. در طرحهای سوسنگرد همان روستاهای معروف بهماویه ، بدرید و دهلاویه آنجا در خدمت ایشان بودیم.
البته از شکل گیری اش من تقریباً آشنا نیستم و اطلاعات چندانی ندارم، ولی ما از نهضت سواد آموزی اعزام شدیم.
آن موقع اوایل جنگ بود و سپاه چمران درگیر جنگ های نامنظم بود و می گفتند جنگ های نامنظم، همیشه در خط مقدم.
من بدین خاطر علاقه داشتم برویم پیش چمران، چون واقعاً در خط مقدم بودیم. فاصله مان هم با دشمن نهایت 300متر 400 متر بود، یعنی همیشه آنها ما را می دیدند و ما آنها را می دیدیم .
آن طرف دیدم سید که خیلی شجاع و خوش سیما بود، او را انتخاب کردیم و گفتیم هرکجا ایشان بروند ماهم می رویم.
از جنگ های نامنظم ما سه تا مخالفت می کردیم. می گفتند شما مرده ها را انتخاب کنید. گفتم نه، آقای خراسانی هر جا بروند ما هم می رویم. می گفتند ایشان خطرناک می رود جلو. چیزهایی می گفتند تا ما بترسیم.
همه شان اردبیلی بودند.بعد همه بچه ها از ما جدا شدند، ولی ما از او جدا نشدیم، چون خیلی به ایشان علاقه داشتیم.
تقوایی داشت که تعصب خشک و خالی نبود. برخلاف بعضی برادرها خیلی دوست داشتنی بودند. خیلی بشاش و خوش سیما بودند.
ایشان در اطراف کرخه بود که منطقه ای بود که پشتمان آب بود و طرف دیگرمان خاک ریز؛ یعنی هر کدام از شهرها و روستاها که نیرو می آوردند، نمی توانستند دوام بیاورند؛ یا شهید می شدند و یا زخمی می شدند.
فقط جعفر خراسانی بود. ما 20 ،21 نفر بودیم. هر چه قدر هم سرهنگ رستمی که خدا رحمتش کند، از یاران دکتر چمران بود، می گفت شما برگردید عقب و کمی استراحت کنید، ولی ما می گفتیم نه، تا سید خراسانی هست، ما هم اینجا هستیم.
می گفت اینجا شهید می شوید، زخمی می شوید، می بینید هرکس اینجا می آید یا شهید می شود یا زخمی برمی گردد. ما می گفتیم نه، ما به اینجا علاقه داریم.
بالاخره تا اینکه روزی رسید که دشمن خیلی اذیت می کرد. شب ها می آمدند در پشت خاکریز. آن موقع که امکانات نداشتیم، یک کاسه پلاستیکی غذا داشتیم که نارنجکها را می انداختیم داخل آن. آنها گرا می دادند و ما نارنجک ها را پرتاب می کردیم. نهایتش کلاش بود که بلاخره آقای خراسانی گفت نمی شود این وضع را تحمل کرد. هر روز این قدر شهید می دهیم. هر کس سرش را از خاک بلند می کند اینها تیر مستقیم می زنند. من نمی توانم تحمل کنم.
تقریباً ساعت 5/4 یا 5 بود. دقیقاً خاطرم نیست. گفتم باید بروم. 7- 8 تا از بچه ها را برداشت و به ما مأموریت داد و گفت شما نمی توانید دیگر تحمل کنید، همین جا بمانید. من بروم حساب اینها را برسم. متاسفانه ساعت 5/6 یعنی 1 تا 5/2 ساعت بعد گفتیم خبر نشد؛ هوا روشن شده و ایشان باید برمی گشتند. پشت خاکریز که کمی حرکت کردیم، در یکی از کانال ها متوجه جنازه ایشان شدیم. من هم که بیش از حد به ایشان علاقه داشتم، بعد از اینکه شهید شد، 7 - 8 روز مریض شدم و در بیمارستان بستری شدم.
شهید که شد، ما باز هم آمدیم و با بچه های اردبیل به همان مقرمان بازگشتیم. هر چه قدر گفتند برگردید عقب، گفتیم تا مأموریتمان تمام نشده اینجا هستیم.
از این روز که ایشان هم شهید شدند، دیگر از آن نیروهایی که شب ها ما را اذیت می کردند خبری نشد. چون هر روز صبح کانال ها را باز می کردیم که به اصطلاح ببینیم کجا هستند، می دیدیم تمامشان جنازه عراقی ها بود. متوجه شدیم که اینها هر شب می آمدند پشت خاکریزها و سنگر می کندند. دیدیم همه شان در سنگرهایشان به درک واصل شده اند و شهید خراسانی ماموریتش را به اتمام رسانده بود و خودش هم شهید شده بود. پشت سنگر بچه ها جنازه ایشان را آوردند و من که نتوانستم اصلاً تحمل کنم و نگاه کنم. بعد بچه ها جنازه را سوار قایق کردند و بردند اهواز و از آنجا بردند اردبیل.
واقعیت این است که من عرض کردم وقتی وارد مدرسه رودابه شدم، گفتم فرمانده گروه چه کسی است؟ اینها را پرس و جو کردم. من هم که تبریزی بودم و با اردبیلی ها کاری نداشتم. گفتند شهید خراسانی هم مال اردبیل است. به قیافه اش نگاه کردم که من را جذب کرد. بچه هایی که آورده بودم گفتند برویم جهاد گفتم باید بمانیم.
همین طوری خودجوش عاشق شدم. همین طور قیافه اش، شما را نمی دانم؛ خودش را ندیدید، عکسش را دیدید. خیلی با تقوا و خوش سیما بود؛ یعنی هر کس می دید جذبش می شد. خدا شاهد است خودش هم اصلاً یک ذره تعصب نداشت. من نمی خواهم دیگر به اصطلاح وارد حاشیه بشوم. اصلاً من که یک تبریزی بودم برای من ارزش قائل می شد. مثل اینکه 20 تا بچه ها از شهرستانهای دیگر بودند ولی بیش از حد برای من ارزش قائل می شد. نوازش می کرد، نصیحت هایی می کرد و من هم جذبش شدم.
آمدم تبریز باز هم نتوانستم تحمل کنم و بمانم. 10 - 15 روز مرخصی بودیم و در نهضت سواد آموزی مسئول تدارکات بودم، ولی باز هم نتوانستم؛ گفتم باید بروم .
تقدیر چنین بود که برگردیم و شهادتشان را ببینیم .
از شجاعتش نمی توانم بگویم که واقعاً بی نظیر بود. کمتر کسی را مثل او داشتیم. نمی دانم اطلاع دارید، آن موقع جنگ های نامنظم که گروه چمران انجام می داد، معروف بود. وقتی از سوسنجه و سپاه خط مقدم می رفتیم، همه می گفتند گروه چمران دارد می رود؛ حتماً می خواهند یک کاری بکنند.
نمی گویم شجاعتش بی نظیر بود، ولی مثلش کم تر بود.
البته چندین خصایل در ایشان جمع شده بود؛ تقوایش، خوش سیمایی اش، خوش برخوردی و شجاعتش.
آن همه فرمانده که از استانها و شهرستانهای دیگر آمده بودند، تحمل نداشتند و 24 ساعته می رفتند، چون شهید و مجروح می دادند. ولی ایشان گفتند دیگر باید کلک آنها را بکنم. نمی گذارم این همه بچه ها جلوی چشمهایم شهید شوند. فرق نمی کند از استانهای دیگر باشد.
بچه ها می گفتند آقا شما نروید، چیزی می شود. گفت نه، می روم. باید مسئله شان را حل کنم.
رفت و به یاری خدا حل کرد. دیگر تا آنجا که بعد از ایشان هم 20 تا 25 روز در منطقه بودیم، هیچ مسئله ای نبود. بعد از شهادت ایشان خدا لطف کرد. یعنی شجاعتش باعث شد که رفت و کار را فیصله داد، وگرنه هر روز برای ما مسئله می شد، چون پشت ما آب بود و وقتی عراقی ها حمله می کردند همه شهید می شدند.
یک روز که یادم می آید در بردیه در اتاقی نشسته بودیم. شهید چمران و سرهنگ رستمی و بقیه که اسمشان حالا خاطرم نیست. شهید چمران به ایشان می گفت سید چریک. چریک سید جعفر خراسانی از آن روستاهای رودابه بود که نشسته بودیم. دوغ داشتیم می خوردیم. من یادم است که شهید چمران همیشه پیش ما بود.اینها که وارد اتاق شدند به جعفر خراسانی گفتند چریک چطوری؟ از آن جا بود که به ایشان لقب چریک دادند.
اصلاً مثل اینکه خودش آفریده شده بود برای کلاش و رزمندگی؛ یعنی ایشان را اگر از سنگر به پشت سنگر می آوردیم، حتماً به قول خودش می مرد:« کارم اینه ، عشقم اینه که با شما رزمنده ها باشم و پدر این عراقی ها را دربیارم».
با شناختی که از منطقه داشتند، به منطقه خوب آشنا بودند. ما 5 و یا 10 نفر که می رفتیم، به منطقه آشنا نبودیم. ایشان یک بار با سرهنگ یا خود چمران می رفت و فورا باً کل منطقه آشنا می شد و متر به متر می گفت آنجا فلان جاست، آنجا چند نفر است. شناخت عملیاتش خیلی خوب بود.
خلیی موقع ها که داشتیم با اردبیلی ها شوخی می کردیم، ایشان اصلاً هیچ موقع ناراحت نمی شدند، ولیبعضی از بچه ها ناراحت می شدند. شوخی که می کردیم بعضی از بچه ها ناراحت می شدند ولی ایشان یک ذره ناراحت نمی شد. اصلاً من تعجب می کردم؛ هرچه قدر خواستم که ایشان ناراحت شوند گفت این را نمی توانی ببینی و این را به گور می بری که ببینی ناراحت بشوم.
آن موقع بشقاب آلومینیومی داشتیم. آخرین نفر که شروع می کردند از همه زودتر تمام می شد و شکر می کرد، دعا می کردند و تمام می شد.
من اول جذب ظاهرش شدم. می رفت در خلوت نماز می خواند. من که همیشه دنبالشان بودم، چون به او علاقه داشتم. همیشه دنبالش بودم کجا می رود و کجا می آید، چکار می کند. وقتی نماز می خواند مثل این بود که در این عالم نیست.
آقای خراسانی که این همه شوخی می کرد و سرزنده بود، وقتی در نماز می ایستاد، دیگر در این عالم نبود. از او می پرسیدم چطوری می شود مثل شما بشوم؟ نماز شب بخوانم؟ چکار کنم؟ گفت: بابا برو دست از سر ما بردار؛ من که نماز نمی خوانم. این نماز نیست که می خوانیم؛ ادای نماز خواندن را در می آوریم. بدهیمان را به خدا می دهیم، همین.
برای اینکه گروه بشاش بشود، در راه همیشه خنده رو بود. می گفت من که توفیق ندارم شهید بشوم، می خواهم شما لااقل با روی گشاده به حضور خدا بروید. من یک بار ندیدم ناراحت شود.
البته آن موقع گفت می روم قال قضیه را بکنم که خودسرانه نبود. من همان شب دیدم که با سرهنگ x یکی دو ساعت در سنگر نشستند. صبح ایشان تصمیم گرفتند که بروند، یعنی خودسرانه نبود؛ بلکه یک دستور بود .
البته نمی توانم بگویم در حد چمران بود، ولی در راه چمران بود.
آن موقع امکانات صوتی خیلی کم بود. دوربین نبود. اگر هم بود خیلی به ندرت وجود داشت. شهید چمران که می آمد مقر را بازبینی کند، فوراً بچه ها می خواستند عکس بگیرند. دوربینی به زحمت پیدا می کردند و عکس می گرفتند. آن همه که شهید چمران به جبهه می آمدند، فقط یک عکس از ایشان دارم و دیگر نتوانستم عکس دیگری بگیرم، چون امکاناتش نبود.
سید محمود موسوی :
بسم الله الرحمن الرحیم. من سید محمود موسوی معروف به سید موسوی، یکی از دوستان سید شهید جعفر خراسانی هستم که در سال 57 و قبل از آن با همدیگر دوست بودیم. دوستی ما از مسجد بزرگ اردبیل و مسجد میر صالح بود. بیشتر دوستی ما توسط آقای شهید جاوید محسنی بود که با هم به مسجد بزرگ اعظم می رفتیم. در آنجا جمع می شدیم وبرنامه های انقلاب را برنامه ریزی میکردیم. از آنجا به خیابانها می رفتیم وعلیه شاه و رژیم قبلی شعار می دادیم. یک روز برنامه آنطور بود که بچه ها جمع شدند. دستور شهید جاوید محسنی بود که شهید جعفر خراسانی آمد و مدیریت کرد. با هم به خیابان ریختیم و لوحی که در سرچشمه بود و به نام لوح 10 فرمان شاه بود را پایین انداختیم و خیلی شعارعلیه شاه دادیم و پراکنده شدیم. بیشتر فعالیتها را آقای شهید جعفر خراسانی انجام دادند.
مورد بعدی که یادم هست سن آقای سید خراسانی در آن زمان بیشتر از 20 نبود، ولی بدن ورزیده ای داشت و به کوهنوردی خیلی علاقه داشت.
یادم هست شهید جعفر خراسانی یک فرد فعال و جوان بود و بدن ورزیده ای داشت و در این برنامه ها جهت مبارزه با رژیم و فعالیت در جبهه ها ، خودش را آماده می نمود که به لبنان برود .
من در سال 56 توسط شهید جاوید محسنی با شهید بزرگوار خراسانی آشنا شدم و به علت اینکه عقیده ما به همدیگر نزدیک بود، دوستی ما شروع شد.
ما بعد از اینکه با هم آشنا شدیم در جلساتی که توسط آقای مرحوم شیخ محسنی در مسجد اعظم برگزار می شد، شرکت می کردیم. مثلاً: آقای مشکینی، آقای غفاری وآقای حجازی دعوت می شدند و ما هم درآن جلسات شرکت می کردیم و با هم بیشتر آشنا می شدیم.
شهید جعفر خراسانی بیشتر به بدنسازی و کوهنوردی علاقه داشت که البته من هم کمی کوهنوردی دوست داشتم. ما در مواقعی که بیکار بودیم قرار می گذاشتیم به کوه برویم. در این مواقع با شهید جعفر خراسانی کوهنوردی می کردیم و با روحیه ایشان خیلی آشنا شدیم. این شد که جذب دسته ما شد.
ایشان خیلی علاقه داشت که تنهایی به کوه برود، مخصوصاً علاقه ای به دریاچه سبلان داشت که چادر می برد ودر آنجا چادرمی زد و حتی یکی دو روز در آنجا می ماند. این هم دلیل بر نزدیک بودن ایشان به خدا بود که خیل به دعا و نیایش علاقه داشتند.
ایشان بیشتر به کوه سبلان می رفتند و در دریاچه در نزدیکی دریاچه چادر می زد و می ماند و به نظر من آنجا با خدا راز و نیاز می کرد.
شهید جعفر خراسانی یک مواقعی کارهایی انجام می داد که ما جوانها مثل او نمی توانستیم انجام دهیم. مثلاً به لبنان می رفت، تنهایی به کوه سبلان می رفت، دعاهای مخصوص را شبانه روز می خواند و ...
ایشان به انقلاب علاقه داشت، حتی یه کلاهی داشت که فقط چشمش باز بود؛ صورتش را می پوشاند و برنامه های انقلابی انجام می داد که هیچ کس او را نشناسد.
به کلانترها حمله می کرد، یعنی به مامورها حمله می کرد. برنامه هایی اجرا می نمود که ما نمی توانستیم اجراکنیم .
شهید جعفر خراسانی به مناسبت 12 بهمن بود که همراه آیت الله موسوی اردبیلی و آقای مروج و ... در تهران تحصن نموده بودند.
ایشان بعد از انقلاب نیز به جنگ و مبارزه علاقه داشتند و به همین دلیل به لبنان تشریف بردند و موقعی که جنگ شروع شد دوباره به ایران آمدند.
شهید جعفر خراسانی بعد از انقلاب به لبنان رفتند و با دکتر چمران آشنا شدند ودر نزدیکی جنگ به ایران برگشتند.
شهید جعفر خراسانی بعد از اینکه امام دستور دادند همه بیایند در جبهه شرکت کنند، به دستور امام لبیک گفته و به جبهه آمدند. بعد از اینکه به جبهه رفتند، چون با دکتر آشنا بودند، معاون عملیاتی ایشان شدند و در برنامه ها شرکت نمودند. ما بعد از اینکه جنگ شروع شد چند ماه بعد به جبهه رفتیم و به علت اینکه شهید جعفر خراسانی یک فرد مشهور و یک فرد مومن و انقلابی بود برای گزینش، به خاطر آشنایی با ایشان، به مشکل بر نخوردیم.
ایشان مشهور بودند و در گزینش ما را به منطقه ای که به منطقه دهلاویه مشهور بود، فرستادند و در حدود یک کیلو متر را جهت نگه داری به ما واگذار کردند.
یک لباس مخصوص جنگ های نامنظم می پوشید. همیشه کلاش داشت، با خشاب مخصوص روی سینه اش که حتی کفش هایش را از پا در نمی آورد. همیشه او را در آن وضع می دیدیم .
یک روز تقریباً اوایل انقلاب بود ما با عده ای به کوه می رفتیم که شهید جعفر خراسانی از کوه می آمدند پائین. با یک عده ای از جوانان بودند که چون با آنها دوست بودیم، سلام علیک کردیم. ما با عده ای در آنجا کباب درست کرده بودیم و به ایشان تعارف کردیم که بیا کباب بخور. چون با دسته ای از جوانها بود، گفت من تنهایی کباب نمی خورم با آنها می خورم.
شهید جعفر خراسانی بعد از شهادت جاوید محسنی در اردبیل بود. برای تدفین ایشان آمده بودند. وقتی همدیگر را دیدیم، سلام و علیک کردیم و با یکدیگر روبوسی کردیم.
این حالتش خیلی عجیب بود که ایشان بعد از اینکه مرا می بوسید، کمی می خندید و دوباره گریه می کرد. این حالت برای من عجیب بود که ایشان می گفتند آخرین فرصتی است که مرا می بینید و دیگر مرا نخواهید دید.
بعد از یک هفته یا 10 روز دیگر جنازه شهید جعفر خراسانی را به اردبیل آوردند.
آقای روغنی :
شهید سید جعفر خراسانی، آن بنده محبوب و دوست داشتنی و با خدا و با صفا، نیاز به تعریف و تمجید ما ندارد.
آشنایی بنده با سید جعفر در سال 1352 اتفاق افتاد. چون مغازه ما در میدان سرچشمه واقع شده است، برای نماز خواندن پشت میدان سرچشمه به مسجد می رفتیم. در آنجا بود که با دوستان واز جمله سید جعفر آشنا شدم. خانه سید جعفر خراسانی نزدیک مسجد بنا شده بود که حیاط زیبایی داشت، با درختان به، گلابی و سیب؛ و یکحوض بزرگ سنگی داشت که صفای حیاط را دو چندان کرده بود. با هم می رفتیم در حیاط ایشان و با دوستان بازی می کردیم. ایشان به کوهنوردی و ورزش بوکس علاقه زیادی داشت. در حیاط از درخت، کیسه پر از شن آویخته بودند که تمرین بوکس کنند.
الحق والانصاف بوکسور ماهری بود؛ خیلی قوی بود و فنون بوکس را به ما هم یاد می داد. علاقه زیاد ایشان به کوهنوردی بود، مخصوصأ به کوه باشکوه سبلان زیاد علاقه داشتند. گاهی اتفاق می افتاد هفته ها در کوه سبلان می ماند. یکبار برای من نامه از کوهنوردی فرستاد که مقدار وسایل و غذا نیاز داشت که من با برادرش به اتفاق مسعود و جمشید آتش افراز وسایل را تهیه کرده با هم به کوه سبلان رفتیم. در نزدیکی پناهگاه به محض دیدن ما به کمک ما آمد و کوله های سنگین ما را برداشت و آورد به پناهگاه که در داخل پناهگاه با شکلات و چای پذیرایی مختصری از ما به عمل آورد. کوله پشتی مرحوم سید جعفر خیلی سنگین بود و در بین کوهنوردان مشهور بود که از کوله پشتی سید جعفر هر چه خواهی بیرون می آید؛ از شیر مرغ گرفته تا جان آدمیزاد. از علاقه ایشان این بود که نزدیک سنگ محراب می نشست. هر کوهنورد خسته ای که می رسید، یک سیب قندی به او می داد و خسته نباشید می گفت. به جوانان و کوهنوردان خیلی علاقه داشت و خیلی به ورزش تشویق می کرد.
اما حرکتهای انقلاب سید جعفر در مسجد اعظم. متولی مسجد مرحوم شیخ احمد محسنی که خدا رحمتش کند، فرد متدین و عالمی بود که از قدیم الایام به عالمان و اهل منبرها و واعظان برجسته خیلی اهمیت می داد و می رفت با هزار خواهش و تمنا از آنها دعوت می کرد که بیایند در اردبیل ودر مسجد بزرگ سخنرانی کنند.
از قرائتی گرفته تا غفاری و ... اینها می آمدند سخنرانی می کردند و به محض اینکه اینها می آمدند شور و شوق عجیبی در میان جوانان ایجاد می شد. محافظت مسجد بر عهده سید جعفر و جاوید محسنی بود، پدر شیخ احمد محسنی.
بعد از اتمام مجلس بچه ها تا چند روز با شادمانی از اتفاقی که در مسجد می افتاد، صحبت می کردند.
بنیانگذار و می شود گفت که راننده اصلی مسجد اعظم، برادر سید جعفر، یعنی سید مسعود بود.
در سال 55 و 56 در آن کتابخانه خیلی ها کارهای انقلابی انجام می دادند. از جمله اینکه عکسهای امام را داخل کتاب به روستای خودشان می دادند و اعلامیه های امام که می رسید، تکثیر می کردند و به بچه ها می دادند.
حادثه ای افتاد که سید مسعود برادر سید جعفر در حال نماز خواندن در مسجد بود. سید جعفر بلا فاصله آمد و به مسعود گفت که فورأ کلید کتابخانه را بیاور که دارند می رسند. بعد گفت که کلید را جلوی فرش جاسازی کردم و بلا فاصله سید جعفر کلید را برد و در کتابخانه را باز کرد و اعلامیه ها را فورأ به یک جای دیگر انتقال داد. پس از 34 روز بازرسی، ساواکی ها چیزی پیدا نمی کنند، ولی سید مسعود و برادرش سید جعفر دستگیر می شوند که بعد از 34 روز آزادشان می کنند. ازحرکتهای انقلابی سید جعفر در اوایل 1357 که می شود گفت از سخت ترین کارها به شمار می رفت، دستبرد زدن به آموزش و پرورش بود که دو نفر تصمیم می گیرند برای تکثیر اعلامیه حضرت امام به مدرسه بروند، چون به دستگاه تایپ نیاز داشتند. شبانه به آموزش و پرورش دستبرد می زنند و با بریدن قفل درب در ساعت 4 صبح، دستگاه را با هزار مکافات برمی دارند. هنگام بردن با مشکل مواجه می شوند، یعنی هنگام بردن دستگاه می افتد زمین، ولی به لطف خدا کسی متوجه این موضوع نمی شود.
یک روز سید جعفر به سید مسعود آمد و گفت برای ماجرای شهادت هم میهنانمان در قم و تبریز، تا صبح باید یه متنی تهیه کنی و آن را بین مردم پخش بکنیم.
با تلاش و جدیت تا صبح، 5 هزار نسخه تکثیر کرده بود و بعد از ظهر در میان مردم از جمله چندین مسجد پخش شده بود. در مسجد میر صالح هنگام سخنرانی آقای مصائبی از شبستان مسجد بین مردم پخش کردند و همچنین در مسجد میرزا علی اکبر که آنجا بیشتر پخش کردند. از مهمترین فعالیت های اساسی ایشان بود که در آن موقع از نظر من سخت ترین کارها به شمار می آمد. حتی به سایر روستاها نیز اعلامیه ها را می فرستادند. علاوه بر این نیز یک بار سید جعفر از تبریز با ماشین دوستش داشت اعلامیه حضرت امام را جاسازی میکرد که به خانه بیاورد که در راه سراب نزدیک بود گیر بیافتد، ولی به طور معجزه آسایی متوجه نمی شوند. یعنی در پاسگاه که می خواستند ماشین را بگردند، جعفر یک نفر را سوار می کند که دوستش بود. وقتی می رسند به سراب، مأمورها فورأ می خواهند بررسی کنند. بعضی از مأمورها با دوست او آشنا بودند. بعد به خاطر همین ماشین را نمی گردند؛ با هم چای می خورند و برمی گردند اردبیل.
علاوه بر کوه با شکوه سبلان، سید جعفر به کوه دماوند هم علاقه زیادی نشان می داد، که در آنجا با صخره نورد و یخچال نورد مشهوری به نام قائم آشنا می شود که تمام فنون کوهنوردی از جمله صخره نوردی و یخچال نوردی و انواع گره ها را از او یاد گرفته بود.
آقای قائم به خاطر بزرگداشت سید جعفر بعد از شهادتش به اردبیل می آیند و با عده ای از دوستان به صعود سبلان می روند. کوه سبلان با چشمه های زلالش در روح جعفر اثر عجیبی گذاشته بود و وجود سید جعفر را صیقل داده بود. سید جعفر ترسی در دلش نداشت، ولی خدا ترس بود. سید جعفر متقی بود و به نماز و روزه خیلی اهمیت می داد.
به مستمندان زیاد کمک می کرد. یک روز به من گفت سوار ماشین شو می خواهیم یک جایی برویم. سوار شدیم و بعد از عبور از کوچه پس کوچه هایی جلوی خانه ای پیاده شدیم. درخانه ای را زد. پیرمرد مریضی در را باز کرد؛ سپس جعفر در صندوق را باز کرد. داخل ماشین پر بود از لباس و روغن و یک کیسه پر از برنج.
پیر مرد به محض دیدن سید جعفر خیلی خوشحال شد. داخل خانه شدیم، چای خوردیم و از خانه خارج شدیم.
سید جعفر از سال 1355 بر علیه رژیم فعالیت داشتند. یک روز که تقریبأ حدود 30 نفر می شدند و سید جعفر و همچنین شهید جاوید محسنی و شهید بلادی نیز بینشان بودند، تصمیم می گیرند که بر علیه رژیم شعار بدهند. در خیابان پیر عبدالملک مابین پیر عبدالملک و تازه میدان. هدفشان هم این بود که به مدت 5 دقیقه شعار مرگ بر شاه بدهند که این کار با موفقیت انجام شد و چون سرشان را پوشانده بودند و اینها فورأ متواری شدند. به لطف خدا کسی متوجه نشد و حتی شناسایی هم نشدند.
از مهمترین ویژگیهای اخلاقی سید جعفر که در میان دوستان مشهور بود، بشاش بودن سید جعفر بود؛ همیشه می خندید. ولی یک بار من یادم هست که جعفر را بشاش و خنده رو ندیدم؛ آن هم زمانی که جاوید محسنی شهید شده بود و او را به اردبیل آورده بود؛ که خیلی گریه می کرد و ناراحت بود.
سید جعفر بعد از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به جنوب لبنان رفت. به نظرم این طور فکر می کرد که انقلاب پیروز شده و ظالمان از بین رفتند و دیگر مسئولیتش در ایران به اتمام رسیده، به همین خاطر جنوب لبنان بهترین جایی بود که او انتخاب کرده بود. بالاخره پس از مشورت با پدر ومادر تصمیم می گیرد به جنوب لبنان برود.
پس از رفتن به جنوب لبنان به مدت 6 یا 7 ماهی که آنجا بود، تمام دوره های آموزشی چریکی تخریب و آموزش نظامی را یاد گرفته بود .برایم نامه فرستاد و از وضع سنگرها و آموزش هایی که آنجا دیده بود تعریف می کرد. اما موقعی که جنگ ایران و عراق شروع شد، سید جعفر در لبنان دیگر کارش تمام شده بود. دوره های آموزشی که دیده بود را باید در ایران در جبهه بر علیه رژیم عراق استفاده بکند.
پس از پایان یافتن دوره آموزشی سید جعفر به ایران می آیند و پس از یکی دو ماه تصمیم می گیرند به جبهه بروند و در جبهه نیز با برادر من شکور، دو سه بار در جبهه و همچنین با شهید چمران نیز در آنجا فعالیت داشتند.
سید جعفر بعد از اینکه از جنوب لبنان به ایران می آید، به خاطر اینکه آنجا لبنان بود به ما چیزهایی یاد می داد. حتی یکی دوبار به جنگل رفتیم و چیزهای ساده ای همراه خودش آورده بود که با وسواس زیادی آنها را مخلوط کرد و داخل سنگی گذاشت که انفجار مهیبی صورت گرفت و آن سنگ بزرگ متلاشی شد. می گفت که اینها از تی ان تی هم قدرتش بیشتر است.
بعد از یک دو ماه من خدمت سربازی رفتم که اعزام شدیم خرمشهر؛ سید جعفر هم با برادرم به اهواز رفتند و به عملیات نامنظم شهید چمران پیوستند و بیشتر در جبهه با برادم بودند؛ تا اینکه برادرم آمد و سید جعفر شهید شد.
بالاخره سید جعفرعاشق بود. عاشق تمام چیزهای خوب، عاشق اسلام، عاشق امام و عاشق وطن بود.
برادر شهید :
جعفر به لحاظ روحی زودتر به مرحله بلوغ رسید و از دید وسیع نسبت به مسایل اجتماعی و خانوادگی برخوردار بود. تأثیری که روی من می توانست داشته باشد، بعدها روشن تر شد که زیاد هم بود. در رابطه با برخورد من با ایشان علاوه بر رابطه برادری، یک رابطه فکری نیز با هم داشتیم. به جرأت می توان گفت که جعفر، زود به بلوغ روحی رسید. برداشتشان از مسائل اجتماعی و خانوادگی بسیار بالاتر از دیگر برادرهایش بود. نگاه خاصی به مسائل خانواده داشتند، مخصوصأ در مسایل تربیتی و اخلاقی و به طبع، ما هم تحت تأثیر خصلت و جذبه ایشان قرار داشتیم وبه نوعی حالت پدرگونگی هم داشت. با آن سن کمی که داشت، در رابطه حرکتهای فکری کنترل داشت و مواظب بود که دوستان ناباب نداشته باشم. در سنین 14 سالگی ایشان بود که روابط من با او علاوه بر رابطه برادری به رابطه روحی و فکری رسید که در همین راستا مرا با خودشان برای اولین بار به کوه بردند. کوهنوردی علاوه بر جنبه ورزشی، جنبه سیاسی و خودسازی داشت و بیشتر بر این مسئله تاکید داشتند و ما همچنان که صعود می کردیم، خصلت های خوب انسانی را می آموختیم.
ایشان یک عنصر عملی بودند. برداشتشان از اسلام بیشتر به عمل ختم می شد. حالت ذهنی و درونی گرایی و تنهایی را نداشت. آنچه یاد می گرفت خیلی دلش می خواست که در مرحله عمل به اثبات برساند.
من هم به سبب پیروی که از ایشان داشتم، هر وقت اخطاری می کردند قبول می کردم و دنبالش را نمی گرفتم. در سال 52 که بنده در مقاله ای که در جشن های 2500 ساله نوشته بودم و منجر به دستگیری من توسط ساواک شد که ایشان ناراحت شدند که چرا زودتر خودت را لو دادی و به یک عضو سوخته تبدیل شدی؛ ما کارهای زیادی می توانستیم انجام دهیم که من فقط در نوشتن مقاله ها و یا چاپ و تکثیر اعلامیه ها همکاری می کردم و به خاطر حس برادری که داشتند، اجازه ندادند که بنده بیشتر در کارهای عملیاتی شرکت کنم تا خطرات جانی نداشته باشد؛ ولی در تظاهراتی که از مسجد اعظم انجام می شد شرکت می کردم.
بعد از انقلاب به لبنان رفتند برای آموزش کارهای چریکی و رزمی؛ که بعد از آن به ایران برگشتند و این شجاعت و غیرتش اجازه نمی داد در آن جنگی که بین حق و باطل وجود داشت حضور نداشته باشد. چه بعد از انقلاب و چه قبل از انقلاب می خواست در چنین محل هایی حضور داشته باشد، چون عمل صالح را به خودش اینطوری یاد داده بود.
به مسایل اجتماعی اشراف بیشتری داشتند. همیشه این در خاطرم هست که هر وقت با افراد نالایقی رابطه برقرار می کردم، فورأ عکس العمل نشان می دادند و توضیح می دادند این کار را نکنم. فرمانبرداری که من از ایشان داشتنم این را طلب می کرد که بدون هیچ سئوالی حرفش را قبول کنم و اتفاقاً ضررش را هم ندیدم. بعد ها متوجه شدم که ایشان چقدر به این مسایل توجه داشتند و چقدر حساس بودند و من همیشه مدیون این حرکتهای ایشان هستم.
تازه که انقلاب شد و ما کارمان را وسعت بخشیدیم و در مسجد اعظم اردبیل شهید جاوید محسنی و خیلی ها ی دیگر بودند که متأسفانه دیگر نیستند. اینها چیزهایی بودند که ده ها سال طول می کشد تا جامعه این طور افراد را پرورش بدهد. پاکباخته بودند و جان باختند. آن موقع من با ایشان در کارهای فرهنگی انقلاب همکاری داشتم. اعلامیه هایی که از فرانسه و نجف می آمدند، تکثیر و پخش می کردیم. یک نشریه خودجوش بین خودمان بوجود آورده بودیم به نام جنگ از انقلاب و از درگیری که بنده با ساواک داشتم. اینها روی خانواده ما حساس شده بودند. می دانستند که بالاخره یک کارهایی را انجام می دهیم. با توجه به نیروهایی که در دبیرستان داشتند، این کار را هم کردند و به همین خاطر بود که جعفر یک سال از تحصیل عقب ماند. در کل، همه این کارها در راستای خود سازی ایشان بود. برای اولین بار که ایشان را برای صعود به سبلان برده بودند، شب در پناهگاه دوم می خواستیم بخوابیم. ایشان در آن زمان 17 سال داشت و من 15 سال و رفتارشان با گروهشان نشان می داد که ایشان 50 سالش است. جای خودشان را مشخص می کرد، راهنمایی می کرد. کمک می کرد وضعیت خواب مناسب باشد، لباسها مناسب باشند و من هیچ وقت یادم نمی رود آن حالت برادرانه ای که داشتند. افرادی بودند که سنشان بیشتر از جعفر بود، ولی همه تحت سرپرستی جعفر بودند. آخرین باری که می رفت جبهه، ایشان را با ماشین شخصی که داشتیم، بردم تا دروازه شهرمان. گفتم از ماشین پیاده شوند، با من روبوسی کردند و برگشتند به شهر نگاه کردند. دقیقأ یادم هست گفتند این آخرین باری است که ایشان را می بینم. توصیه ها را خلاصه تر به ما کردند و بالاخره خدا حافظی کردیم. بعد از این خداحافظی احتمال شهادت ایشان در ذهن من بود، حتی خوابش را هم دیدم. در ایام بیداری هم فکرم را آشفته می کرد که برنمی گردد؛ تا این که بالاخره خبر شهادتش را شنیدم. از مسیر رفسنجان بستان آباد داشتند جنازه ایشان را می آوردند. دوستانش رفته بودند از پزشک قانونی تهران تحویل گرفته بودند و می آوردند. ما هم رفتیم سراب. اهالی شهر آمده بودند. دوستانش گفتند وصیت کرده بود که وقتی جنازه مرا می آورید به اردبیل، تابوت مرا باز کنید و صورتم را به طرف سبلان بگیرید که من خودم این کار را کردم. سر در تابوت را باز کردم و سر ایشان را به طرف سبلان گرفتم. هیچ وقت این صحنه از یادم فراموش نمی شود.
درسی که من می توانستم از شهادت ایشان بگیرم و گرفتم: با شناخت عمیقی که از ایشان داشتم، اولین درس این بود که من در کارهایم در آینده کاری انجام ندهم که به هدف ایشان لطمه بزند و کاری انجام ندهم که بر خلاف نظر ایشان باشد. من رفتن ایشان را بارو نکردم و حضور معنوی ایشان در خانواده ما حس می شود و هنوز هم گاهی احسای می کنم که هنوز هم مواظب من هست که خدای نکرده کار خارج از عرفی از من سر نزند. خیلی از مسایل دست به دست هم داده بودند تا افرادی این چنین در جامعه بوجود بیایند. نسل امروز اگر بخواهند دستاورد اینها را از بین ببرند، بی انصافی بزرگی است. ما وظیفه داریم این وظایف اجتماعی که داشتند، به نسل حاضر انتقال بدهیم تا بتوانند آنها هم پا به میدان بگذارند.
صابر قلیزاده :
شهید خراسانی در دوران تحصیلی، کارآفرین برای دوستان خود بود و بیشتر علاقه داشت از مشکلات همشاگردی ها باخبر شده و در حل مشکلات زندگی یار و یاورشان باشد. از افرادی بود که در مسجد اعظم با شهید جاوید محسنی در کلاس های مذهبی و قرآن شرکت می کردند و حتی برای مطالعه و یا نوشتن تکلیف های درسی از کتابخانه مسجد مذکور استفاده می کردند. سید جعفر از اول جوانی به مسجد و مذهب و ادای فرایض دینی و استماع سخنان مذهبی علاقه نشان می داد. با شروع حرکتهای مردمی علیه شاه او هم وارد معرکه شد و د رمسجد حاج میر صالح و میرزا علی اکبر مرحوم با دیگر جوانان انقلابی ومسلمان برای استماع سخنان روحانیون مبارز جمع می شد و در اکثر راهپیمایی های مهیج و خطرناک آن زمان شرکت می کرد.
یادم است یک روز ساعت 2 نصف شب اعلامیه های حضرت امام رضوان اله تعالی علیه را با وجود رعب و وحشت ایجاد شده از طرف پلیس وقت آورد به منزلمان داد و رفت .
از معدود جوانانی بود که قبل از سقوط رژیم شاه رفت از کردستان اسلحه تهیه کرد و روز بیست و سوم بهمن ماه 57 در جلو شهربانی ( میدان شهدای امروز ) اردبیل مبارزه ای مسلحانه با افراد و پلیس وابسته رژیم شاه انجام داد. ایشان در دوران قبل از انقلاب علاقه زیادی به دیدن آثار انقلابی ها داشت و در تابستان 57 با هم در یک سفر به قله سبلان رفتیم و در چادری که پهن کرده بودیم سه روزدر قله ماندیم. بعد از سه روز به قلعه بابک رفتیم. او علاقه داشت تا ماجراهای بابک و افراد انقلابی را بداند و آثار بازمانده آنها را ببیند. یک نکته مهمی که در این سفر به دست من آمد این بود که از آبهای ذخیره ای که همراهمان بود در سبلان و قلعه بابک بیشتر برای طهارت و وضو استفاده می کرد، چنانکه برای آب خوردن یا تهیه چای از یخ های موجود در قله آب می کردیم و می خوردیم.
در دوران جنگ جزء اولین گروهی بود که به فرمان امام به جنوب شتافت و در آنجا در گروه شهید چمران فعالیت چشمگیری داشت؛ چنانکه روزی شهید چمران گفته بود که در این خط، چشم امید من سید جعفر خراسانی و دسته اوست.
از مشخصات بارز سید جعفر دل و جرأت او بود . او به تنهایی به قله سبلان می رفت و یک هفته آنجا می ماند . در جبهه ها نیز ذره ای ترس و عقب نشینی در او دیده نشد. جنازه شهید محسنی و یارانش را شبانه رفت و از تیررس دشمن کشید و آورد . به اردبیل حمل نمود و آن آخرین دیدار او از اردبیل بود که رفت و به فیض شهادت نائل آمد. سید جعفر چند ماه در لبنان و فلسطین اشغالی بر علیه صهیونیست ها جنگید و از پیاده روی های شبانه اش از لبنان به فلسطین در نامه ای برایم نوشته بود که خیلی برایم عجیب و شنیدنی بود. او از رفتار و اعمال و کمی پایبندی گروه های فلسطینی و اهل آن موقع برایم نوشته بود که از این مسئله خیلی متأثر و متأسف بود و نوشته بود که اینها خیلی به امام و انقلاب اسلامی علاقه دارند، ولی از خط امام و اسلام فاصله زیادی دارند.
حرف زیاد است و با کمی وقت بیش از این مقدور نیست از آن شهید خجسته بنویسم روحشان شاد و یادشان گرامی باد !
شکور روغنی :
آغاز آشنایی من با شهید سید جعفر خراسانی مصادف بود با دوران کودکی . در آن دوران که هر کودک و نوجوانی برای خود شخصی را به عنوان سرمشق زندگی انتخاب می کند، او نیز به خاطر پاکی و صداقت و مردانگی، سرمشق من قرار گرفت. از آن به بعد شهید سید جعفر، معلم بزرگ زندگی من بود . آثار رفتارها و کردارهای نیک و مبارزه با ظلم و بی عدالتی و ... را از او یاد گرفتم و در دوران انقلاب با راهنمایی های او هر آنچه در توان داشتم، انجام دادم . بعد از پیروزی انقلاب سید جعفر جهت آموزش نظامی به لبنان عزیمت نمود و عکسی را در همان زمان به یادگار گرفتم که با دست خط خود نوشته اند « در بهار آزادی که انتظار را داشتیم، نتوانستیم ( با شهادت ) خود از اسلام دفاع کنیم؛ شاید با هدیه جان بی ارزش در راه رهبر و فلسطین عزیز بتوانم دین خود را ادا کنم » و با خاطرات خود ما را تنها گذاشت و برای دفاع از قدس عزیز راهی فلسطین شد و در نامه هایی که می داد، از اینکه مسلمانان اتحاد ندارند، گلایه می نمود و پیروزی به صهیونیست ها را در اتحاد و همبستگی مسلمانان در فلسطین اشغالی و جهان می دانست و در نبود این اتحاد بسیار اندوهگین بود و غم و غصه می خورد. بعد از شروع جنگ تحمیلی شهید خراسانی به کشور بازگشت و دو سه روزی از آمدن او نمی گذشت که گفت می خواهد برود به جبهه، که با هم راهی جبهه های حق علیه باطل شدیم .
در حدود پنج شش ماهی که در سه مرحله در جبهه نیروهای نامنظم شهید چمران با جعفر بودم خاطرات فراوانی از ایثار، صبر و استقامت و گذشت و فداکاری او در سینه تنگ خود به ارمغان دارم و لحظه به لحظه، وجودش در دریای امید برای همرزمان و من بود. لبخند و تبسم او در سخت ترین شرایط، دلگرمی و امید تازه ای در دلمان به وجود می آورد و در شرایطی که کارمان جمع کردن قطعه های بدن شهدا بود، با خونسردی و تکبیر گویان به همرزمان روحیه می داد. چه شبها به علت کمبود وسائل و سرما در زمستان در جبهه بیدار می ماند و تنها پتوی خود را روی همسنگران می انداخت که بارها شاهد این ایثار او بودم و در مواقعی که در اثر نرسیدن آذوقه دچار کمبود می شدیم، او جیره غذای خود را در بین همرزمان تقسیم می کرد. یک بار به علت کمبود آب شروع به حفر چاه نمودیم. بالاخره با تلاش فراوانی که کرد، به آب رسید؛ اما چه آبی که با نفت آغشته بود. همان گونه که در دوران نوجوانی، سید، معلم زندگی من بود، در جبهه با راهنمایی ها و نظرات خود همواره مرا یاری می نمود. به یاد دارم که همیشه چه در کوهنوردی و چه در جبهه، یافتن راه توسط ستارگان را برایم توضیح می داد و من بدون آنکه فهمیده باشم، می گفتم فهمیده ام و هیچ نمی فهمیدم. از قضا در یک عملیات یازده نفره که برای تخریب می رفتیم، موقع برگشت به علت شکستن قطب نما راه را گم کردیم و این در حالی بود که چپ و راست و جلویمان دشمن بود. جعفر گفت که به وسیله ستارگان راه را پیدا کنم و من نتوانستم؛ که او خیلی ناراحت شد و کشیده کوچکی به من زد و گفت با این گونه درس ها نباید شوخی کرد که جان نفرات به این آموزش ها بستگی دارد و او بود که با کمک ستارگان ما را به مقر رساند و با شنیدن صدای انفجار عملیاتمان شادی ما دو چندان شد.
خاطره دیگر اینکه یکی از بچه های گروه شناسایی را عراقی ها گرفته بودند و آن سوی جاده به چهار میخ کشیده بودند و تانکها و نفربرهای عراق از روی او رد می شدند. در آنجا بود که من برای اولین بار گریه جعفر را دیدم، که ناراحت بود از اینکه نمی تواند کاری بکند.
دورانی که با جعفر بودم، سرتاسر برایم خاطره است و جعفر خودش هم یک خاطره بود و قلم از نوشتن تمامی آن ها عاجز !
نصرت نسل سراجی:
دوران زندگی شهید خراسانی مثل ابری بود که برای سیراب کردن جوانه ها از اردبیل تا قدس و کربلا را پیمود. فرزند راسخ سبلان بود و چون خود سبلان با استقامت و استوار، در دین و ایمان و دوستی و صداقت و پاکی. او در دوران جوانی چه قبل و چه بعد از انقلاب سرمشق بود برای همکلاسان و دوستان. او جوانی از دیار پاکان بود و جدا از بی بند و باری های شاهنشاهی به ورزش و نماز و کوهنوردی عشق می ورزید.
همیشه خنده رو، با وقار و متین بود؛ گویی سبلان کوچک در حال حرکت است؛ پاک و منزه از هر گناهی. تمام لحظه ها و زندگی شهید والامقام خاطره است. او می دانست که جای او اینجا نیست و در پشت اکثر عکسهایی که به یادگار دارم، دست خطهایش خبر از شهادت می دهد .
آن روز که من به خاک افتم ای دولت مرا به خاطر آور .
خدایا از کدامین خاطره بنویسم که هر لحظه یادش برایم خاطره است. در سال 1355 برای تحصیل و اخذ دیپلم تهران رفتم و همان سال برادر شهیدم مبلغ دو هزار تومان از پول تو جیبی خود برای کمک تحصیلی بنده برایم فرستاده بود. اتفاقاً در سال 1356 بنده در شغل آموزگاری مشغول شدم و در عید همان سال با گرفتن حقوق و پاداش به در خانه دوستم رفتم و تمام پول را جلو ایشان قرار دادم و درخواست کردم که با هم خرج کنیم؛ قبول نکرد و گفت: مگر جیبهایمان فرق دارد و وقتی خواستم بدهی ایشان را بدهم ناراحت شد و گفت: احسان برگشتنی نیست و قبول نکرد و با پافشاری بنده گفت در عروسی ام خرج می کنی و مهم اینکه دوهزار تومان قیمت یک یخچال بود، که شهادتش برای او عروسی و لباس رزمش دامادی بود.
شهیدمان را همه دوست می داشتند، چون او در دوستی راسخ و پاک بود. اگر مشکلی برای کسی پیش می آمد، تا آخر برای رفع مشکل تلاش می کرد. هر وقت از جبهه می آمد، یادی از دوستان و آشنایان می کرد و حتماً به همه آنها سر می زد و دوستان را دور شمع خود جمع می کرد و ما از نور او روشن می شدیم. هر بار که می خواست به جبهه برود، عاشقانه خداحافظی می کرد و غم و اندوه وجودم را فرا می گرفت. آخرین باری که می خواست به جبهه برود از او پرسیدم برادر خداحافظی تو جور دیگری است. با همان لبخند و تبسم همیشگی گفت : برای شهادت می روم؛ اگر برگشتم برای همیشه پیش شما خواهم ماند؛ ولی رفت و شهید شد و برای همیشه در پیش ما و دوستان و به دست ما به خانه ابدی رفت و به خاک سرد سپردیم؛ با همان تبسم و لبخند جاودانه اش، خدایا ...
سید جمال الدین خراسانی مقدم برادر شهید:
ایشان دو سال از من بزرگتر بودند و در سن 24 سالگی به شهادت رسیدند . از همان دوران کودکی تا لحظه شهید شدن و حتی به جرأت می توانم بگویم تا الان که سالیان بسیاری از آن موقع گذشته است، سایه ایشان بر سرم بوده و هست.
در طول سالهای نوجوانی و جوانی و در اجتماع آشفته و افسار گریخته ستمشاهی چون راهنمایی دلسوز برایم بود و از همه راههای فساد و تباهی مرا آگاه می کرد . اکنون که به آن سالها نگاه می کنم، در حیرتم که چگونه یک جوان شانزده هفده ساله این چنین آگاه و روشن به همه امور زندگی بوده است. انگار که ایشان یکبار به دنیا آمده بودند و این بار دومی بود که زندگی می کردند. در این نکته همه دوستان و آشنایان نزدیک ایشان می دیدند که او همیشه جلوتر از زمان بود و با وجود سن کم تجربه پیران دنیا دیده را داشت و یکی از خصائل بارزی که باعث جذب دوستان یکدل و یکرنگ و فداکار برای او شده بود، همین آگاهی و دوراندیشی ایشان بود.
تمام سالهای زندگی من در جوار ایشان برایم خاطره است، چرا که به جرأت می توانم بگویم در ادب و تربیت اجتماعی و اخلاقی، نقش دومین پدر را برایم داشت و همان حالات خوف و رجائی که نسبت به پدرم داشتم، نسبت به ایشان نیز داشتم و به هر کجا که می رفتم و در هر محیطی که حاضر می شدم سایه سنگین نگاه نگران او را احساس می کردم . شاید بعضی ها احساس کنند به خاطر بالا بردن مقام ایشان ، این چنین راه اغراق پیش گرفته ام؛ ولی سوگند به خدایی که جان همه ما به دست اوست، گزافه گویی نکرده ام.
در دوران جشنهای دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی ، اینجانب مقاله ای در تحلیل و نقد این جشن ها نوشته و مستقیماً شاه و دار و دسته ساواک را به عنوان عاملان ظلم و غصب و جنایت معرفی کردم که منجر به دستگیری اینجانب شد. بعدها سید جعفر با همان قدرت و روشن بینی و آینده نگری که داشتند گفتند : « فکر می کنی من یا امثال من نمی توانیم ببینیم یا بنویسیم ، تو با این کار که بدون مشورت با بزرگان و اهل نظر انجام دادی، به این سادگی از دست رفتی، در حالیکه می توانستی به درد بخوری. حالا بعد از این، همیشه تحت نظر خواهی بود . آن روزکه این حرف ها را می گفت، به گمانم شانزده سال بیشتر نداشت و این روشن بینی سیاسی او در امر مبارزه در آن سن برای من مانند معجزه ای بزرگ بود .
در رابطه با خصوصیات اخلاقی ایشان باید بگویم با روح حساس و عاطفی که در او بود، نفرت شدید از انحرافات اخلاقی داشت و همه سعی و کوشش خود را می کرد که برادران و دوستان خود را از این انحرافات دور نگه دارد و با جرأت می توان گفت که در این راه موفق هم بود و این را می توان از طیف وسیع دوستانی که داشت، فهمید.
در شجاعت و قهرمانی فوق العاده وی جای بحث نیست که همگان براین امر یقین دارند و عملیات متهورانه وی در دوران انقلاب در شهر خودمان و عزیمت بلافاصله وی بعد از پیروزی انقلاب به فلسطین برای حضور در صف مقدم رزمندگان مظلوم فلسطین و بازگشت سریع ایشان در آغاز جنگ تحمیلی به ایران و حضور به موقع در خطوط مقدم جبهه همه دلالت بر شجاعت و دلاوری بی حد و حصر ایشان دارند و جمله ای که شهید بزرگوار دکتر چمران در یکی از عملیات به ایشان گفته بودند :
« جعفر، همه امید من در این عملیات به شماست »؛ شاهدی دیگر براین مدعاست.
خاطره دیگری که همیشه برایم زنده است، جریان اولین صعود من در جوار ایشان به قله سبلان بود. در جریان صعود به خاطر سن کمی که داشتم، آنچنان به من و دوستان دیگر توجه می کرد که احساس و امنیت و راحتی فوق العاده ای داشتم که آنوقت ها پناهگاه دوم هنوز سالم بود و ما غروب به آنجا رسیدیم، با دستهای خویش به من لباس پوشانید و مواظب غذا و آب و راحتی جای خواب من و بقیه همراهان بود. هیچوقت قبل از ما غذا نخورد و قبل از ما نخوابید. اکنون که به آن زمان نگاه می کنم، می بینم با وجود سن کمی که داشتند، چگونه مثل یک عقاب مواظب همه چیز بودند و بعد از آن صعود من خودم بارها به سبلان رفتم، ولی هیچوقت آن لذت و راحتی که با ایشان در کوه تجربه کرده بودم برایم تکرار نشد.
همیشه این احساس را دارم که اگر ایشان زنده بودند، چقدر زندگی ما راحت و خوب بود؛ چرا که ما می توانستیم همه مشکلات خود را به گردن او بریزیم. باورمان این بود که ایشان راه و چاه همه کارها را بلد است و ما می توانیم با بودن او ، تنبلی هم تجربه کنیم، ولی « هیهات من المومنین رجال صدقوا ما عاهدو الله علیه من قضی نعبه و منهم من ینتظر »
وقتی پیکر بزرگوار شهید جاوید محسنی را به شهرمان آورد، حال و هوای دیگری داشت. اصلاً گریه نمی کرد. حدود ساعت یازده شب بود که مرا با خود به اوژانس بیمارستان شهید فاطمی برد. پیکر شهید محسنی را از آنجا تحویل گرفتیم و به یکی از غسل خانه های شهر بردیم. درون غسل خانه من بودم و جعفر و یکی از آشنایان خانواده شهید؛ با آرامش خاصی در تابوت را باز کرد و با محبت و آرامش ، انگار کودکی در آغوش دارد، شهید را روی سکوی غسل خانه گذاشت و دفترچه خاطرات شهید جاوید را از جیب او درآورده و در پارچه سفیدی پیچید و تحویل من داد و گفت این امانت را به هیچ کس جز من نباید بدهی. بعد از غسل و کفن شهید ، تابوت مخصوصی از جنس فلز آورده بودند که درونش تشک و بالشی سفید داشت. دستانش را به نرمی و سفیدی بالش کشید و گفت : مرا هم در این تابوت خواهید گذاشت. انگار آینده را می دید و همین گونه هم شد و جعفر نیز با همان تابوت تشییع شد. تابوت حامل شهید محسنی را به سالن جهاد سازندگی بردیم و با هم به خانه برگشتیم. دفترچه خاطرات شهید جاوید خیس خون بود. با آرامش خاص خودش آنرا تمیز و خشک کرد و من می دیدم که به سطور آن توجهی ندارد. وقتی از ایشان خواستم اجازه دهد آن را من بخوانم، نگاه ملامت باری به من کرد و گفت : امانت جاوید است؛ ما حق نداریم آن را بخوانیم مگر به اذن پدر و برادر ایشان؛ که فردای آن روز دفترچه خاطرات را تسلیم ایشان کرد. یاد درسهای آن شب هیچوقت از خاطرم نرفت. اینان کی و کجا این کلاس ایمان و معرفت و اخلاق را دیده بودند، یا منتخب خدای تبارک و تعالی بودند که او خود، آموزگار ایشان بود. « الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سلینا »
آخرین باری که به مرخصی چند روز آمده بود، اوائل سال 60 موقع رفتن تا دروازه شهر با ایشان رفتم که احساس شاگردی در برابر استاد را داشتم. نگاه خود را به شهر انداخت و گفت : این آخرین باری است که تو را می بینم و گفت : وصیت مرا راجع به خودت بشنو ، آخرین حرفهایی که من از ایشان شنیده ام این بود .
« راجع به اخلاق و ایمان سفارش ندارم و می دانم به امید خدای تعالی از راه راست منحرف نخواهی شد، ولی برادر هیچ یکی نیست که دو نشود جز خدای سبحان ، راز خود را با هیچ کس مگوی و حرام را به خودت راه نده. »
بعد از این سخنان نگاه اندوهگین خود را به من دوخت و خداحافظی کرد و رفت تا دیگر بازنگردد، مگر وقتی که به لقای معبود شتافته باشد .
من ایمان دارم به آزادی از قفس تن، ولی اثر مصیبت بار فقدان او در زندگی شخصی من تا روز مرگ مرا عذاب خواهد داد و من اگر بگویم نه بر او که به عزا و مصیبت خودم خواهم گریست، چرا که چون او نبودم.
نصرت رحیمی :
آشنایی ما از زمانی شروع شد که در همسایگی ما یک اغذیه فروش بود که نامش عباس مهد