محمدزاده,بنامعلي
دوشنبه 8 فروردین 1390 7:05 PM
| فهرست مطلب |
|---|
| محمدزاده,بنامعلي |
| تمامی صفحات |
فرمانده گردان مقداد لشکر31عاشورا (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
معروف به علی بود .در 15 تیر 1339 ه ش در خانواده ای کشاورز و متوسط در روستای مستان آباد از بخش نیر دراستان اردبیل متولد شد. تولد او بعد از هشت سال در یک روز برفی و زمستان سخت اردبیل شادی خاصی را به خانواده رحمان محمدزاده بخشید .
به گفته مادرش : با توجه به اینکه در خانواده ما اولاد ذکور بعد از تولد می مردند و پدر علی نیز در روستای محل زندگی ، سردسته هیاتها و عزاداری ها بودند نذر فراوان جهت پسردار شدن کردند.
در کودکی قبل از رفتن به دوره دبستان قرآن را نزد پدر و پیر زنی که معلم قرآن روستا بود فرا گرفت . سپس سال اول ابتدایی را در روستای محل خودش گذراند اما به علت نبودن معلم ،کلاس دوم ابتدایی را در روستای همجوار به نام( قره شیران) که با زادگاهش پنج کیلومتر فاصله داشت ثبت نام نمود در روزهایی که هوا خوب بود به اتفاق سه تن از دوستانش بعد از تعطیلی مدرسه به روستای خودش می آمد و در امور کشاورزی به پدر کمک می کرد و در صورت نامساعد بودن هوا پدر به دنبال علی
می رفت . بعد از قبولی در کلاس دوم ابتدایی به علت مشکلاتی که برای رفت و آمد به روستای قره شیران داشت و از آنجات که پدر علاقه شدیدی به علم و دانش و باسواد شدن فرزندانش داشت علی و برادر کوچکترش بیوک علی را برای درس خواندن به تهران فرستاد . در ابتدای ورود آنها به علت عدم آشنایی با زبان فارسی از سوی بچه های همسن و سال محله و مدرسه مورد تمسخر واقع شدنداما این مسائل باعث دلسرد شدن آنها نشد .
علی ، دوران ابتدایی را در مدرسه عارف – محله یاخچی آباد تهران – با نمرات بالا پشت سر گذاشت از آنجایی که از همان کودکی نمی خواست سربار دیگران حتی خواهرش که در منزل آنها بود بشود. بعد از تعطیلی مدرسه با دستفروشی مخارج تحصیل خودش را فراهم می کرد . لباسهای خود و برادرش که سه سال از او کوچکتر بود را می شست وبه خواهرش اجاز ه این کار رانمی داد. بعد از اتمام امتحانات و شروع تعطیلات تابستانی عازم روستا می شد تا در کار کشاورزی به پدرش کمک کند .
علی از کودکی فردی فعال و کوشا بود و با داشتن سن کم نسبت به حلال و حرام حساس بود و سعی می کرد در امور کشاورزی حقوق دیگران را رعایت کند . هیچ گاه خودش نیز زیر بار ظلم نمی رفت و این جمله حضرت علی (ع) را همواره تکرار می کرد که : اگر مظلومی نباشد ظلمی نیز وجود نخواهد داشت .
علی به قدری به پدر و مادر خود احترام می گذاشت که حاضر نبود کوچکترین رنجشی از وی به دل داشته باشند. به همین علت و با توجه به فرهنگ حاکم بر محیط واصرار پدر و مادر در کلاس دوم راهنمایی ازدواج می کند .به همین خاطر در مدرسه شبانه عارف و ابوریحان درس می خواند و در کنار درس خواندن با کار کردن در- چیت سازی -کارگر روی کامیونها که به مغازه ها قند و شکر می بردند ،کاردر بازار بزرگ تهران وکاردر کارگاه جوراب بافی هزینه های زندگی اش را تامین می کند .
با شروع اولین جرقه های آتش انقلاب در بازار با نام واهداف حضرت امام خمینی آشنا شد و با شروع تظاهرات در بازار تهران علی رغم مخالفت اعضای خانواده و اقوام با جان و دل در راهپیمایی ها شرکت می کرد بدون اینکه با سازمان یا شخص خاصی در ارتباط باشد . از آنجایی که بازار یکی از مراکز مهم مبارزه با رژیم بود علی با گرفتن اعلامیه ها شب ها اقدام به پخش و نصب آنها می نمود .
در طول انقلاب و ماههای اول پیروزی با جان و دل خود را وقف انقلاب نمود . به علت وضعیت خاص بعد از انقلاب هرگاه می دید که در خیابان ترافیک به وجود آمده اگر در ماشین بود بلافاصله پیاده می شد و به عنوان مامور اقدام به راهنمایی رانندگان می کرد .
از سال 1359 بعد از صدور فرمان تشکیل ارتش بیست میلیونی از سوی امام، عضو بسیج مسجد صاحب الزمان (عج) یاخچی آباد شدو اصول اولیه نظامی را فرا گرفت . در آنجا انجمن اسلامی و کتابخانه مسجد را افتتاح کرد و با ایجاد هسته مقاومت محلی با دوستانش تعدادی از منافقین را در حین ترور دستگیر کرد. علاقه و عشق او به امام خمینی و دفاع از وطن باعث شد که تحصیل دردبیرستان وحید رادر خیابان شوش ودرسال چهارم رها کرده و به عضویت بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آید. در بدو ورود به سپاه اردبیل به عنوان مسئول بسیج بخش نیز منصوب می شود.در این مدت در ماموریتهای محوله جهت جمع آوری اسلحه هایی که به صورت غیر قانونی در دست مردم بود فقط با سخنرانی و دعوت از مردم سلاح های بسیاری را جمع آوری می کند .
بعد از اتمام ماموریتش در بخش نیر، به عنوان معاون عملیات سپاه اردبیل مشغول به کار می شود و بعد از مدتی به منطقه گیلان غرب و دهلران اعزام می شود و در حمله ای با رمز عملیاتی یا ابوالفضل (ع) شرکت می نماید . پس از آن به منطقه کردستان – شهر مهاباد – رفته و در آنجا نیز در واحد عملیات در پاکسازی محورها فعالیت می کند و با حضور در جبهه جنوب در منطقه رقابیه و در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی از ناحیه سینه ترکش می خورد .
در سال 1362 مدتی مسئولیت بسیج نمین اردبیل را به عهده گرفت که این مسئولیت او همزمان با کوچ خانواده او به تهران صورت می گیرد. پس از آن دوباره عازم جبهه می شود و در عملیات بدر و خیبر شرکت جست و بعد از بازگشت از جبهه به علت کوچ خانواده از سپاه اردبیل به سپاه تهران منتقل می شود و مدتی به عنوان مربی تاکتیک در دانشکده علوم و فنون نظامی دانشگاه امام حسین (ع) به خدمت ادامه می دهد .
در سال 1365 همزمان با اعزام سپاهیان محمد (ص) جهت جمع آوری اطلاعات از قرارگاه عملیاتی به منظور تدریس در دانشگاه امام حسین (ع) به اتفاق چند تن از دوستان رهسپار قرارگاه عملیاتی می شوند اما با احساس اینکه عملیاتی آغاز خواهد شد و از آنجایی که به لشکر 31 عاشورا عشق مي ورزيد به این لشکرپیوست و بلافاصله از طرف فرمانده لشکر ( امین شریعتی ) مسئولیت گردان مقداد به وی سپرده شد .
علی رغم اینکه زمان کمی به شروع عملیات باقی مانده بود علی شروع به بازسازی و آموزش گردان می نماید و گردانی را که طبق گفته فرمانده لشکر هیچ حسابی روی آن باز نشده بود تقویت نموده یکی از حساس ترین ماموریت ها را برعهده می گیرد .
ایران زاد فرمانده تیپ 4 لشکر 31عاشورا می گوید :
بعد از تحویل این خط به گردان مقداد چنان او شبانه روز در فعالیت بود که فرصت استراحت نداشت. روزانه دوساعت او را به عقب منتقل می کردیم که استراحت نماید. روز آخر بعد از استراحت دو ساعته با یک حالت عجیبی بیدار شد .نسبت به روزهای دیگر دیرتر بيدار شد. وقتی که می خواست به خط برود تعدادی از دوستان گفتند مثل اینکه این رفتن آخرین رفتن بنامعلی است زیرا حالت عجیبی داشت. همان شب بود که در بی سیم شنیدم که محمدزاده شهید شده است . بلاخره بنامعلی محمدزاده بعد از پنجاه ماه حضور در جبهه در ساعات اولیه بامداد روز 26 دی 1365 بر اثر بمباران شیمیایی دشمن و اصابت ترکش در پشت پنج ضلعی (شلمچه ) – عملیات کربلای 5 – به شهادت رسید .
نقل است که گردان او مورد بمباران شیمیایی قرار می گیرد . این امر باعث می شود که روحیه گردان تضعیف شود و رشته کار از دست برود. اما بنامعلی با اینکه خودش شیمیایی شده بود با تدبیرو مدیریتی که داشت بلافاصله سخنرانی کرده و واقعه صحرای کربلا و ظهر عاشورا را برای بچه ها تداعي مي كند.
تواضع خلوص و ایثار بنامعلی از بارزترین ویژگی های وی بود. مثلا در یک عملیات هنگامی که نگهبانی یکی از پل ها به عهده گردان مقداد سپرده شده بود شخصا مراقبت از آن پل را به عهده گرفت .
شهید مصطفی پیشقدم می گوید :
خودتان می دانید که دو روز است تحویل داده ایم اما ظهری سر زدم به برادر بنامعلی خیلی خسته بود، چشمهایش قرمز بود. معلوم بود از آن روزی که پل را از ما گرفته نخوابیده است .
از دیگر خصوصیات شهید این بود که او نمونه اشداء علی الکفار و رحماء بینهم بود. از چاپلوسی و دورویی بیزار بود. نسبت به غیبت و تهمت بسیار حساس بود .بسیار کم سخن می گفت و هرگاه که کلامی می گفت بسیار سنجیده و متین بود. عشق و ارادت خاصی به خانواده شهدا داشت. به نماز اول وقت و جماعت اهمیت می داد. شاهد این سخن مسجد صاحب الزمان (عج) مسجد یاخچی آباد ، مسجد رسول (ص) بازار دوم و مسجد خانی آباد نو می باشد . دائم الوضو بود و در اغلب روزهای رجب و شعبان یا حداقل یک روز در هفته را روزه می گرفت. بسیار صبور و بردبار بود. در برابر مشکلات همه را به صبردعوت می کرد به خصوص صبر در شهادتش . خطاب به مادرش می گفت : مادرم برای فاطمه (س) و امام حسین (ع) و اهل بیت او اشک بریز و در شهادتم با الگو قرار دادن مادرانی که چندین فرزند خود را تقدیم انقلاب نموده اند خود را تسکین بده .
این شهید عزیزدرطول عمر بابرکت خودخدمات زیادی در جهت اعتلا بالندگی انقلاب اسلامی وایران قهرمان اجام داد.ازجمله:
مسئول بسيج شهرستانهاي نيرونمين (استان اردبيل)
معاون عمليات سپاه پاسداران استان اردبيل
فرمانده گردان سجاد (ع) از لشكر 31 عاشورا
مأمور اطلاعات عمليات در لشكر 27 محمد رسولالله (ص)
رابط معاونت عمليات نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
مربي تاكتيك در دانشكده علوم و فنون دانشگاه امام حسين(ع)
فرماندهي گردان مقداددرلشگر31عاشورا در سال 1365.دراین مسئولیت بود که شهیدمحمدزاده موردپذیرش معبود واقع وآسمانی شد تامزد یک عمرمجاهدت وجانفشانی در راه اعتلای اسلام ناب محمدی(ص)راازخدا بگیرد.جسد مطهراواکنون درقطعه 53 بهشت زهرا آرام گرفته وروح ملکوتی اش نظاره گر اعمال وکردار ماست .امید که فردای قیامت شرمنده اش نباشیم.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثار گران اردبيل،مصاحبه با خانواده ودوستان شهيد
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
...امروز بعد از قرنها وسالها؛ روز امتحان و آزمايش ميباشد و آن عده كه امروز مورد امتحان قرار گرفتهاند در رأس آن عده مردي به نام روحاللهالموسويالخميني كه با تمام وجود در خدمت اين انسانها ميباشد و آنها را رهبري و راهنمايي ميكند و به آنان خط و جهت الهي ميدهد.
خاطرات
سردار ايرانزاد:
ـ قبل از انتقال گردان مقداد به شهيد محمدزاده، اين گردان بسيار ضعيف بود و سازماندهي خوبي داده نشده بود. با اين حال، از شهید محمدزاده كه در لشكر 27 محمد رسولالله(ص) نیروی اطلاعات عمليات بود و بسيار نقش ارزنده و با خير و بركتی داشت. قبلاً نيز رشادتها و از جانگذشتگي های زیادی از خود به جا گذاشته بود. لذااز او خواهش كرديم تا فرماندهي گردان مقداد را قبول كند. او نيز با توجه به عشقي كه به بچههاي آذربايجان داشت، به خصوص به شهيد باكري، اين مأموريت را قبول كرد. او با شهيد باكري رفيق بود و شهيد باكري لقب ذوالفقار را به او داده بود. به هر حال نقش او در لشكر 31 عاشورا، بسيار مفيد و تأثيرگذار بود. با انتقال گردان مقداد به سردار محمدزاده، سختترين مأموريتها را به اين گردان محول ميكرديم و گردان مقداد با آمدن این شهید به يكي از گردانهاي فعال و ورزيده لشكر 31 عاشورا تبديل شده بود. او چنان شبانهروز در فعاليت بود كه فرصت استراحت نداشت. روزانه دو ساعت او به عقب منتقل ميشد كه استراحت كند. او حتي در پاسداري از پل (خو) شخصاً به نگهباني ميپرداخت.بااین که اوفرمانده بود. اين به خاطر اهميت و ارزشي بود كه به كار ميداد و در هيچكاري سهلانگاري نشان نميداد. اين تعهد و عشق و ايمان و اعتقاد راستين او بود كه اين عزيز را در لشكر 31 عاشورا به عنوان الگو براي ديگران قرار داده بود و بنده شاهد فعاليت مداوم اين عزيز بودم و به وجود او افتخار ميكردم.
در عمليات كربلاي 5 كه از بزرگترين عمليات بود و لشكر 31 عاشورا هم يكي از لشكرهايي بود كه نقش ارزنده و كليدي در اين عمليات داشت. در اعزام گردان به خط مقدم، گردان مقداد مورد تك شيميايي دشمن قرار ميگيرد و همين امر باعث جراحت تعدادي از برادران ميگردد و از نظر رواني بچهها تحت تأثير قرار ميگيرند. فرمانده شهيد بنامعلي محمدزاده كه خود نيز از مجروحين بود، با يك تصميم به موقع، شروع به سخنراني براي بچهها مينمايد و در اين سخنراني، صحراي كربلا را در ظهر عاشورا براي بچهها مجسم ميكند. اين امر باعث ميشود كه حتي برادراني كه مجروح بودهاند حاضر به ترك منطقه عملياتي نميشوند. از همه مهمتر در تك شيميايي دشمن در عمليات كربلاي 5، يكي از بسيجيان ماسك خود را گم كرده بود و اين در حالي بود كه كل منطقه شيميايي شده بود؛ با اين حال شهيد محمدزاده، فرمانده بيباك، ماسك خود را فوري تحويل اين بسيجي ميدهد تا اين بسيجي دچار مصدوميت نشود و خود بدون ماسك به فرماندهي در اين عمليات ميپردازد در حالي كه خون از گوشش جاري ميشود و دچار مصدوميت شده بود . اين خصوصيات اخلاقي شهيد هميشه زبانزد همه بود و به خصوص براي بنده كه به همرزم بودن با ايشان افتخار ميكردم.
وقتي شهيد بزرگوار به مرخصي ميآمد، ماههايي كه دور از خانه بود را جبران ميكرد. او به بچهها در درسشان كمك ميكرد و با حوصله تمام نماز و قرآن خواندن را ياد ميداد. به بچهها ميگفت كه به حرف مادرشان گوش كنند و مادربزرگشان را اذيت نكنند. او به بچه ها می گفت اگر به حرف مادر یا مادربزرگشان گوش نكنند، ياكريم براي او خبرش را خواهدبرد. او بچهها را خيلي دوست داشت و جمعهها به نمازجمعه ميبرد و در محبت به بچهها كوتاهي نميكرد. بچهها هم به پدرشان خيلي نزديك بودند و با روحيه پدرشان خوب آشنا شده بودند. او در چند روزي كه مرخصي بود، براي بچهها چيزي كم نميگذاشت.
همسر شهيد
يادم هست وقتي در مسجد صاحبالزمان ياخچيآباد تهران در سال 1364، يعني يك سال قبل از شهادت همسرم براي پدر ايشان كه تازه به رحمت خدا رفته بودند مراسم گرفته بودند، اين مراسم همزمان بود با بمباران هوايي دشمن كه همه دچار ترس و اضطراب شده بودند و برقها هم رفته بود. در همان موقع يك حس عجيبي در چشمان او من احساس كردم. او از اينكه ناراحتي مردم را ميديد، خيلي ناراحت بود و احساس شرمندگي ميكرد. بعد از مراسم پدرش به جبهه رفت و آرامش و استراحت چندروزه را هم بر خود واجب نميدانست، چون او تمام كارهايش را براي رضاي خدا انجام ميداد و در تكليفي كه بر دوش داشت كوتاهي نميكرد.
همسر شهيد:
زماني كه شهيد بزرگوار ميخواست به جبهه برود از او براي اعزام به جبهه رضايتنامه پدرش را ميخواستند و او براي اعزام حتماً بايد نامه از پدرش ميگرفت تا بتواند به جبهه اعزام شود. با توجه به اينكه پدر شهيد در روستا زندگي مي كردند، و او قبلاً مخالف رفتن او به جبهه بود، با اين حال شهيد بنامعلي به روستا آمد و بدون هيچ معطلي رضايت پدرش را گرفت و حتي پدرش در مورد رفتن او به جبهه حرفي نزد و سكوت كرد. با اين حال عدم مخالفت او باعث تعجب همسرم شدهبود و او وقتي اصرار كرد كه عدم مخالفت پدرش را بداند، پدرش به او گفت كه چندين روز است كه من منتظر تو هستم كه بيايي؛ چون قبلاً رفتن تو را به من خبر داده بودند و من هميشه به تو افتخار خواهمكرد، چون رضايت تو را شخص بزرگواري از من گرفته است!
يك روز خواب ديدم كه شهيد بزرگوار به زمين افتاده و كمرش درد ميكند به كمرش نگاه كردم و به او گفتم كه كمرت چيزي نشده است. در همان حال ديدم كه هليكوپتر آمده و او را ميبرد. فرداي آن روز يكي از دوستانش آقاي حسين صمدي به منزل ما آمدند و خبر شهادت او را به ما دادند او در 26 دي 1365 به آرزوي خود كه همان پوشيدن خلعت شهادت بود رسيد.
همرزم شهید:
گروهان آماده اجراي مراسم بود.همه به صف ايستاده و منتظر آمدن فرمانده بوديم. غالباً او زودتر از ما ميآمد. قبلاً با هم قرار گذاشته بوديم كه هركس به صبحگاه دير بيايد، او را جريمه كنيم و جريمه او اين بود كه از قله مرتفع نزديك محل استقرار در مدت كوتاهي به سرعت بالا رفته و برگردد. خود م بارها جریمه شده بودم. آن روز خود فرمانده ديرتر از همه در مراسم صبحگاه حاضر شد و لازم بود كه به پيمانی که بسته بودیم؛عمل نمايد. بچهها به پچپچ افتاده بودند و ميخواستند به شوخي هم كه شده او را جريمه كنند. كسی به خود جرأت نميداد كه مسئله را مطرح نمايد. فرمانده نيز اصلاً به روي خود نميآورد. شايد هم فراموش كرده بود. من به همراه يكي از دوستانم با لحني طنزآميز و كنايه گفتيم: "امروز نوبت خودش است." او با خوشرويي و تبسم خاصي دست بر چشمانش گذاشته، پذيرفت و حركت كرد. ما ميدانستيم كه اين كار ساده و راحت هم نيست، چون بارها آزموده بوديم. برخي روي خاك نشستند و جمعي ايستاده چشم به قله دوختيم. فرصت كم بود. همه به ساعتها نگاه ميكردند. خاك اطراف سست بود و اجازه نميداد به راحتي از آن عبور كنيم. نميشد مستقيم پا روي خاك گذاشت. بيشك رسيدن به قله با چندبار افتادن و برخاستن همراه بود. ما منتظر بوديم كه او نيز يكي دو بار بيفتد و برخيزد. حركت او كه از دور مدنظر بود، تحسين همه را برانگيخت و صداي ماشاءالله در ميان بچهها پيچيد. بنامعلي زودتر از موعد به بالاي تپه رسيد و برگشت. برادران به استقبال از او به سويش دويدند و او را بر دوش گرفته، به طرف محل اجراي مراسم صبحگاه آوردند. صداي شادي بچهها از صميميت و صفاي آن محيط نظامي نشان داشت و همين روحيات بود كه او را در اعماق جان و دل ما جاي داده بود.
وقتي در دانشگاه علوم و فنون دانشگاه امام حسين(ع) به عنوان مربي تاكتيك تدريس ميكرد، براي رفتن به جبهه لحظهشماري ميكرد و ميگفت: دلم براي جبهه تنگ شده است
چقدر جادههاي هموار كسالت آوردند
از يكنواختي ديوارها دلم ميگيرد.
خانم مستان دهی مادر شهید:
بعد از سکونت در تهران، در خانيآباد ساكن شديم و شهيد نيز در اردبيل به عنوان معاون عمليات سپاه فعاليت داشتند. بعد از چندماه ايشان نيز به تهران منتقل شدند و در سپاه و دانشگاه امام حسين(ع) به صورت شبانهروز كار ميكردند. در آن زمان شهيد و خانواده ايشان با ما به صورت يكجا زندگي ميكردند. يك روز پيش من آمد و خيلي ناراحت و مضطرب به نظر ميرسيد، به من گفت: مادر حقوقي كه به من دادند، خيلي زياد است و علاوه بر آن قرار است به من خانه سازماني بدهند. من نصف پول را گرفتم و خانه سازماني را قبول نكردم. چون من كه خانه دارم و پيش شما زندگي ميكنم؛ لزومي ندارد از اين امكانات استفاده كنم. اينها بيتالمال است و در اين شرايط بحراني من نميتوانم از بيتالمال فقط براي خودم استفاده كنم و فردا بايد جوابگو باشم. من در جواب گفتم: پسرم كار بسيار خوبي كردي. ما كه خانه داريم و با هم زندگي ميكنيم. گرفتن اين امكانات ضروري نيست و كساني كه خانه ندارند بايد از اين امكانات استفاده كنند. تو كار بسيار خوبي كردي و من از كار تو راضي هستم. بعد دست مرا بوسيد و مرا بغل كرد و گفت: مادر براي من دعا كن كه شرمنده امام و مردم نشوم و به وظيفه خود درست عمل نمايم تا خداوند متعال از من خشنود گردد.
حسینعلی بایری:
در عملیات کربلای 5 در یک نقطه در کانال بودیم شب را آنجا ماندیم و صبح هواپیماهای عراقی آمدند و آنجا را بمباران شیمیایی کردند. بچه ها ماسک ها را زدند ولی بعضی ها ماسک و فیلتر ماسک نداشتند .
بنامعلی محمدزاده انتهای کانال نشسته بود وقتی شنید بعضی ها ماسک و فیلتر ندارند ماسک خودش را در آورد و گذاشت کنار کانال .
بعد از ظهر آن روز وقتی او را دیدیم خون چشمهایش را گرفته بود گفتم : وضعت خیلی خراب است برو اورژانس . گفت : مگر چه شده است ؟ از وضع خودت خبر نداری ؟ برو
چشم های هردویمان سرخ سرخ شده بود ولی چشم های محمدزاده در بد وضعیتی بود. گفتم : وضع تو خراب است بهتراست بروی اورژانس .
هر دو به هم گفتیم و آخر سر هم هیچ کداممان نرفتیم .
در ادامه عملیات کربلای 5 داشتیم می رفتیم به طرف کانال ماهی . محمدزاده در جلو ستون بود.عراقی ها شیمیایی زدند، همه زود ماسک ها را زدیم. یک دفعه شنیدم یکی از پشت سر داد می زند. برگشتم پشت سر را نگاه کردم یک بسیجی بود از سرو صدایش محمد زاده هم برگشت عقب را نگاه کرد و از مسئول دسته پرسید :چه شده است ؟
آن بسیجی کمی عقب مانده بود و می گفت : ماسکش را گم کرده است. محمدزاده دوید طرف بسیجی ماسکش را در آورد و داد به آن بسیجی و گفت : سریع بزن .
محمدزاده یک چفیه انداخته بود دور گردنش آن را با قمقمه اش خیس کرد و گرفت جلو دهانش . بچه ها رفتند طرفش و خواستند ماسک خودشان را بدهند به او قبول نکرد و گفت : دستور می دهم کسی ماسکش را در نیاورد !!
کنار بچه های گردان در موقعیت کانال ماهی مستقر شده بودیم. نزدیک اذان صبح بود عراقی ها تانك هایشان را در روبرو آرایش می دادند. گلوله های توپ های فرانسوی و خمپاره می افتاد دور و برمان. بی سیم زدند گفتند : محمدزاده می آید آنجا موقعیت را از نزدیک ببیند .
کمی عقب تر یک دیدگاه بود بی سیم زدم و گفتم : آیا فرمانده گردان رسیده آنجا ؟
گفتند رسیده است. گفتم بگویید وضعیت خیلی بد است و فعلا نیاید . بی سیم چی گفت : محمد زاده می گوید حتما باید برود کنار بچه های گردان . در همان موقع که داشتیم صحبت می کردیم یک گلوله تانگ خورد جلو سنگر دیدگاه . بی سیم چی گفت : گلوله تانك بعد از این که اصابت کرده جلو سنگر ،خورده است به محمدزاده .
بچه ها می گفتند : اعضای شکم محمدزاده متلاشی شده بود و وضعیتش به گونه ای بود که امکان حملش نبود . او را می گذارند لای پتو می خواهند برسانند پای آمبولانس . می گفتند در آن لحظه تشهدش را گفت و چشم هایش رابست .
همسر شهید:
یادم است وقتی در مسجد صاحب الزمان یاخچی آباد تهران در سال 1364 یعنی یک سال قبل از شهادت همسرم برای پدر ایشان که تازه به رحمت خدا رفته بود مراسم گرفته بودند. این مراسم همزمان بود با بمباران هوایی دشمن ، که همه دچار ترس واضطراب شده بودند و برقها هم رفته بود. در همان موقع یک حس عجیبی در چشمان او احساس کردم. او از اینکه ناراحتی مردم را می دید خیلی ناراحت بود و احساس شرمندگی می کرد. او بعد از مراسم پدرش به جبهه رفت و آرامش و استراحت چند روزه را هم بر خود واجب نمی دانست، چون او تمام کارهایش برای رضای خدا انجام می داد و در تکلیفی که بر دوش داشت کوتاهی نمی کرد .
زمانی که شهید بزرگوار می خواست به جبهه برود از او برای اعزام به جبهه رضایت نامه پدرش را می خواستند و او برای اعزام حتما باید نامه از پدرش می گرفت تا بتواند به جبهه اعزام شود . با توجه به اینکه پدر شهید در روستا زندگی می کردند و او قبلا مخالف رفتن او به جبهه بود با این حال شهید بنامعلی به روستا آمد و بدون هیچ معطلی رضایت پدرش را گرفت وحتی پدرش در مورد رفتن او به جبهه حرفی نزد و سکوت کرده بود. با این حال عدم مخالفت او باعث تعجب همسرم شده بود و او وقتی اصرار کرد که عدم مخالفت پدرش را بداند پدرش گفت که : چندین روز است که من منتظر تو هستم که بیایی چون قبلا رفتن تو را به من خبر داده بودند و من همیشه به تو افتخار خواهم کرد چون رضایت تو را شخص بزرگواری از من گرفته است .
فرزند شهید:
این اجازه را به من داده بود تا با میل خود دوستانی برای خود انتخاب کنم د راین خصوص به من توصیه می کرد تا کسانی را برای دوستی انتخاب کنم که با ایمان و مومن باشند و دروغگو ودورو نباشند و در مشکلات من به کمک من بشتابند و در سختی ها مرا تنها نگذارند .
اگر کار اشتباهی از من سر می زد ناراحت و عصبانی می شد و سعی می کرد در ظاهر خوش و خندان با من برخورد کند و طوری رفتار می کرد که باعث خجالت و سرافکندگی من نشود و با و با حوصله مرا از اشتباهی که مرتکب شدم آگاه می کرد . رفتارهایی از قبیل گوش نکردن به حرف بزرگترها رعایت نکردن نظافت خانه و کارهایی که باعث آزار و اذیت دیگران می شد از نظر او اشتباه بود .
پدرم هنگام گرفتاری و مشکلات صبور بود و از زیر مشکلات شانه خالی نمی کرد و با سعی و تلاش و توکل به خدا مشکلات را با کمک دیگران برطرف می کرد .
مهمترین و شیرین ترین خاطره من این بود که وقتی پدرم از جبهه به خانه بر می گشت برای من و برادرم پوکه فشنگ و از این جور چیزها می آورد و ما به هنگام بازگشت پدرم به خانه خیلی خوشحال می شدیم
دست ودلباز بود اما نه بیش از اندازه به هر کسی که می توانست و از دستش برمی آمد کمک و یاری می کرد خیلی شجاع و با غیرت بود و در مقابل هر قانون شکنی سکوت نمی کرد .
یکسال بود ما را خواستند به اردوگاه طوبی در کرج ببرند اردویی که در آن فقط فرزندان ممتاز شاهد سراسر کشور شرکت داشتند. بالاخره چند روزی آنجا ماندیم روز بعد گفتند شما را می خواهیم به مرقد حضرت امام ببریم بچه ها خوشحال شدند راه افتادیم. بعداز زیارت دوباره سوار اتوبوس دیم یک دفعه هوای پدر کردم و برگشتم و به دوستم گفتم : ای کاش می شد خانم پاکدامن ما را بر سر قبر پدرم می برد. دوستم گفت : خوب چه عیبی دارد رفتند با خانم صحبت کردند و آنها نیز قبول کردند. از من پرسیدند که قطعه چندم است و من چون چند سال بود در اردبیل بودم و 5 سال بود به زیارت قبر پدرم نرفته بودم قطعه 53 را 35 گفتم بعد از پرس و جو معلوم شد که قطعه 53 بوده است بعد از پیدا کردن قبر واحد فرهنگی زحمت کشید مقداری خرما و گل خریدند و ضمناً آقای عبدی نیز زحمت کشید و از ما فیلمبرداری کرد . آن روز بیاد ماندنی را هیچ وقت فراموش نمی کنم هم من خوشحال شدم هم بچه ها .
آقاجان محمدزاده برادر شهید:
ایشان اهل مطالعه بودند بیشتر کتابهای شهید مطهری و نهج البلاغه را می خواندند . چون در خانواده ما کسی سواد نداشت به همین خاطر شهید شمع فروزان خانواده ما بودند. سخنان حضرت امام علی را حفظ می کردند و به کتب حضرت امام علاقه خاصی داشتند .
این شهید عزیز علاوه بر برادر بودنش برای من ، مونس دل و جان هم بود او از دوم ابتدایی تا دوم دبیرستان درخانه ما بود به خاطر اخلاق و رفتاری که داشتند همه آشنایان او را دوست داشتند که برای خویشاوندان ما نمونه و الگو بود .
از اهل غیبت و حسود دوری می کرد و از آنها متنفر بودند از اشخاص خودنما بدش می آمد.
او یک فرد اجتماعی بود د رزمان انقلاب اعلامیه های حضرت امام ره را پخش می کرد و چندین بار هم از دست مامورین رژیم ستم شاهی فرار کرده بودند .
پس از دوران ابتدایی د رمقابل خداوند به بندگی و فروتنی پرداخت و این دوره نقطه شروع بندگی این شهید می باشد.
د رجبهه فرمانده گردان بود و در پشت جبهه ( تهران ) مربی تاکتیک دانشکده املام حسین و در اردبیل مسئول بسیج نیر و معاون عملیات سپاه ناحیه اردبیل بودند .
بیوک محمدزاده برادر شهید:
شهید از کلاس دوم ابتدایی به تهران آمد نصف روز را کار می کرد و نصف روز را مشغول به تحصیل بود و در اوایل سال 1356 همزمان با شروع انقلاب اسلامی که شهید دربازار کار می کرد و تا سوم دبیرستان ادامه تحصیل دادند و چهارم دبیرستان را در سنگر داغ جبهه اخذ نمود .
اکثر کتابهایی که در مورد دین اسلام بودند مطالعه می کردند از جمله کتابهایی شهید دستغیب مطهری و رساله نوین حضرت امام (ره )را مطالعه می کردند .
الحق باید عرض کنم من خودم را مدیون آن شهید می دانم تا پدر ومادرم . اگر نقطه مثبتی در زندگی بنده است از همان شهید است و ایشان چه در خانواده چه در اجتماع برای من یک الگو و نمونه بود .
شاید بزرگترین چیزی که شهید از امام به ارث برده بود به عنوان مرشد، این بود که اگر رضایت خدا در کاری بود آن کار اگر در زندگی خودش یا کارهای دیگران بود،با تمام قوای متکی به قدرت خداوند پیش می رفت و از هیچ چیز هم هراسی نداشت و اگر رضای خداوند در آن کار نبود برعکس عمل می نمود.
ایشان برای بنده یک الگو بودند و روز به روز ایشان برای خودسازی و پاک بردن قدم بر می داشت و دائما با وضو بود هیچ کاری را بدون وضو انجام نمی داد و بدون وضو نمی خوابید و با این کارهایش می خواست به آرزوی خویش برسد .
ابوالفضل با شکوه :
د راواخر سال 1361 با هم در جبهه جنوب بودیم که مصادف با عملیات والفجر یک و مقدماتی بود. از اردبیل اعزام شده بودیم وفرماندهی یکی از گردانهای لشگر31عاشورا به عهده شهید محمدزاده بود . بنده به عنوان مسئول موتوری یکی از تیپهای این لشگر مشغول خدمت بودم .در والفجر مقدماتی طرح و برنامه داشتند تا از آن منطقه عملیات انجام دهند و هر یگان به ماموریت محوله خویش مشغول بود . بنده موظف به تامین خودرو برای هر یگان بودم. روزی شهید محمدزاده مراجعه نمود که ماشین نداریم جهت شناسایی مجدد به منطقه برویم و ما با هم د رمنطقه قرارگاه طبق مقررات جنگی تدارکات و موتوری آن منطقه مستقر بودیم و لازم بود بنده از منطقه شناخت داشته باشم تا در عملیات جهت سوخت رسانی و آبرسانی و مواد غذایی خودمان را آماده می کردیم. من برای ایشان پیشنهاد کردم بنده منطقه رانمی شناسم و اگر ممکن است با هم برویم و در شناسایی منطقه بنده را یاری فرمایید که با جان و دل قبول کردند. به طرف موقعیت حرکت کردیم . تردد خودروها خیلی مشکل بود. بنابر این ما بایستی با دنده دو سنگین حرکت می کردیم . آخرین خط علامت یک درخت بود و ما به حرکت خود ادامه داده تا در پشت خاکریز پنهان شویم و به کار خود ادامه دهیم. سر بنده بسیار درد داشت. هنوز به خاکریز نرسیده گفتم: خدایا یک توپ از دشمن بیاید به ماشین ما بخورد چقدر راحت می شویم! حر فم تمام نشده بود یک توپ از طرف دشمن فرود آمد و ما بعد از چند دقیقه به خودآمدیم. هر یک به گودالی افتاده و سر و صورتمان خاک آلود شده بود.با ایشان شوخی می کردم که چرا از خدا چیز دیگری نخواستم تا شامل حال ما شود. شهید محمدزاده با حالت تبسم به من گفت: مگر ما برای چیزی به جبهه آمدیم؟ تنها به عشق شهادت جبهه های حق علیه باطل را طی می کردیم .اوبه من گفت: از تو خواهش می کنم هر موقع دعا کردی به جز شهادت چیزی برایم طلب نکن! به درستی که نیت پاک و منزه داشت و بلاخره به راه خود ادامه داده و به فیض شهادت نائل آمد .
د ر سال 1361 در پادگان ایلام موقع اعزام 36 ساعته توقف داشتیم ،جهت سازماندهی نیروها اسکان یافتیم. منطقه طوری در ذهنمان تبلور شده بود که حتما اینجا جبهه است و بچه های آموزش آن منطقه به تصور اینکه ما باورمان شده که حتما در خط مقدم د رجبهه قرار گرفته ایم د ربین خودشان قرار می گذارند حالا که اینها از منطقه خبر ندارند دست به یک عملیات تاکتیکی شبانه بزنند. پاسبخش چادر گروهان خودمان بودم. متوجه شدم که برادران پادگان جسته و گریخته این ور و آن ور را ملاحظه می کنند . جریان را به فرمانده گروهان خود شهید محمدزاده گفتم. اصلاً اهمیت نداد د رحالیکه سایرین ناراحت بودند که ما به جنگ و جدال با دشمن آمده ایم. تاکیداً گفتم برادر محمدزاده جریان تاکتیکی امشب رخ می دهد. با تبسم و بادلیری و شجاعت کامل با روح سرشار از ایمان و صداقت گفت : برادر، من از دیار خود به نیت حفظ اهداف انقلاب اسلامی هجرت کرده و از هیچ چیز دشمن و اهمه در دل ندارم جز اینکه خداوند شهادت را برایم نصیب نکند .من رفتم و شب همان روز بچه های پادگان آموزشهای متوجه می شوند چه بر سر ما آمد که خدا می داند ؟