0

کسائی ,محمدحسن

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شفیع زاده,حسن
دوشنبه 8 فروردین 1390  6:49 PM

فرمانده توپخانه نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

مرداد سال 1336 ه ش در يك خانواده مذهبي در شهرستان «تبريز »متولد شد و تحت تربيت پدر و مادري مومن، متدين و مقلد امام (ره) پرورش يافت. از همان كودكي در مجالس ديني از جمله برنامه‌هاي سوگواري امام حسين(ع) حضور داشت و عشق خدمتگزاري به آستان شهيدپرور حضرت اباعبدالله(ع) در عمق وجودش ريشه دوانيد. سادگي، بي‌آلايشي و گذشت او در سنين كودكي زبانزد همه بود. حق را مي‌گفت ولو به ضررش تمام مي‌شود. در محله شاخص و محور همسالان خود بود. به مسجد كه مي‌رفت چون بزرگترها عمل مي‌نمود و از جمله كساني بود كه در پذيرايي عزاداران حسيني نقش فعالي داشت.
در سن 12 سالگي از نعمت پدر محروم گرديد. چون فرزند ارشد خانواده بود با آن روحيات و مردانگي‌اش عملاً‌ غمخوار مادر فداكار و دلسوز خود شد.
با جديت تمام و احساس مسئوليت، بيشتر از گذشته هم درس مي‌خواند و هم به مادرش در اداره امور منزل كمك مي‌كرد و از مساعدت به خواهر و برادرانش نيز دريغ نداشت. ضمن اينكه به ورزش وبه خصوص وزنه‌برداري علاقمند بود، در دوران تحصيل، دانش‌آموزي باوقار، محجوب، مودب و كوشا بود و همواره سعي مي‌كرد تكاليف ديني خود را انجام دهد.
پس از اخذ ديپلم به سربازي رفت و همزمان با اوج‌گيري حركت توفنده انقلاب اسلامي در سايه رهنمودهاي حضرت امام خميني(ره)، با روحانيون معظم در تبعيد، همچون شهيد آيت‌الله مدني و شهيد آيت‌الله دستغيب در تماس بود و در داخل پادگان، فعاليتهاي زيادي جهت راهنمايي نظاميان و خنثي كردن تبليغات حكومت نظامي انجام مي‌داد و در همان حال به پخش پيامها و اعلاميه‌هاي رهبر عظيم‌الشان انقلاب در داخل و خارج پادگان نيز مي‌پرداخت.
روزي كه مامورين رژيم به دستور فرمانده حكومت نظامي در تبريز قصد هجوم به منزل شهيد آيت‌الله مدني(ره) جهت دستگيري ايشان داشتند، او به همراه دوستانش نقشه مقابله با مزدوران رژيم را در مراسم عزاداري عاشوراي حسيني طراحي كرده بود، كه قبل از هرگونه اقدام، ضداطلاعات از موضوع با خبر شده و آنها را جهت ادامه خدمت سربازي به مرند تبعيد مي‌نمايد. ايشان پس از چندي به فرمان حضرت امام خميني(ره) مبني بر ترك پادگانها، خدمت سربازي را رها كرد و به سيل خروشان مبارزات امت اسلامي پيوست.
او با شور وصف‌ناپذيري در روزهاي سرنوشت‌ساز 21 و 22 بهمن ماه 1357 تلاش مي‌كرد و براي به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي از هيچ كوششي فروگذار نبود. هنگامي كه در اوج پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي درب پادگانها بر روي مردم باز شد به همراه تعدادي از جوانان و دانشجويان حزب‌الهي تبريز براي جلوگيري از افتادن سلاحهاي بيت‌المال به دست ضدانقلاب، بخشي از سلاحها را جمع‌آوري و گروه مسلحي را جهت دستگيري ضدانقلاب و ساواكيها تشكيل داد.
بعدها به دنبال تشكيل سپاه، به همراه ديگر برادران،‌ اولين هسته‌هاي مسلح سپاه را پي‌ريزي كرد و در سمت فرمانده عمليات سپاه« تبريز» در سركوبي خوانين و اشرار آذربايجان و حزب منحرف خلق مسلمان نقش فعال داشت.
هنگامي كه به همراه شهيد« باكري» در سپاه «اروميه» انجام وظيفه مي‌كرد به عنوان مسئول عمليات براي ايجاد امنيت آن منطقه، در درگيريهاي متعدد براي سركوبي گروههاي فاسد تلاش شبانه‌روزي نمود و توانست در تشكيلات حزب منحله دمكرات نفوذ كرده و باعث متلاشي شدن آن و دستگيري و اعدام تعداد زيادي از كادرهاي آنان گردد.
بهترين و پرثمرترين لحظات حضور در سپاه تبريز، روزهايي بود كه در بيت شهيد آيت‌الله «مدني(ره)» به عنوان مسئول تيم حفاظت ايشان انجام وظيفه مي‌نمود. در جوار آن عالم عارف و مهذب بود كه غنچه‌هاي خلوص، صداقت، ايثار و زهد شهيد «شفيع‌زاده »گل كرد و بعدها در جبهه‌هاي نبرد نور عليه ظلمت ميوه داد.
با شروع جنگ تحميلي و محاصره« آبادان»، با يك دسته خمپاره‌انداز كه تحت مسئوليت شهيد «باكري» اداره مي‌شد به جبهه‌هاي جنوب شتافت. ايشان به همراه تعدادي ديگر از رزمندگان براي حضور در جبهه« آبادان» با تحمل مشقات چندين روزه ، از طريق« ماهشهر» و به وسيله لنج از راه «خورموسي » خود را به اين شهر رساند و در ايستگاه هفت مستقر گرديد. بعدها با فرمان حضرت امام خميني(ره) مبني بر شكستن محاصره ی« آبادان»، نقش تاريخي خود را در دفع متجاوزان و اشغالگران بعثي ايفا نمود.
پس از عمليات «طريق‌القدس »به عنوان رئيس ستاد تيپ «كربلا» انجام وظيفه كرد و در شكل‌گيري، انسجام و فرماندهي آن نقش اساسي داشت.
در عمليات پيروزمندانه« فتح‌المبين» معاون فرمانده تيپ« المهدي(عج)» بود و خاطره رشادتها و جانفشانيهاي او در اذهان مسئولين جنگ و همرزمانش هرگز از ياد نمي‌رود.
پس از اين عمليات، با انديشه بلندي كه داشت و تجربياتي كه كسب كرده بود، متوجه گرديد كه با گسترش سازمان رزمي مردمي، براي انجام عمليات بزرگ، نياز به تشكيلات پشتيباني آتشي به نام توپخانه مي‌باشد. با همفكري تني چند از فرماندهان، ضمن پي‌ريزي و سازماندهي اولين آتشبارهاي توپخانه، مسئوليت هماهنگي پشتيباني آتش در قرارگاه« فتح» در عمليات« بيت‌المقدس» را به عهده گرفت و به خوبي از عهده اين وظيفه بزرگ برآمد. او با برخورداري از قدرت ابتكار، خلاقيت و آينده‌نگري، هميشه طرحهاي درازمدت ، كه مبتني بر واقع بيني در كارها و برنامه‌ها بود – ارائه مي‌داد، ضمن آنكه بر مساله آموزش نيروها نيز تاكيد فراوان داشت.
بعدها با تلاش بي‌وقفه و شبانه‌روزي خود قبضه‌هاي غنيمتي را در قالب توپخانه‌هاي لشكري و گردانهاي مستقل توپخانه به سرعت سازماندهي كرد و در عمليات« رمضان»، اكثريت قريب به اتفاق توپها را عليه دشمن بعثي بكار برد. در ادامه، با به دست آوردن توپهاي غنيمتي بيشتر، گروههاي توپخانه را به استعداد چندين گردان شكل داد. اين گروهها بازوهايي قوي براي فرماندهي قواي رزمي و پشتيباني محكم براي رزمندگان بودند.
در نبردهاي« خيبر»،« والفجر 8»،« كربلاي 1»،« كربلاي 4»،« كربلاي 5» كه سپاه به لحاظ عملياتي مسئوليت مستقلي داشت، پشتيباني آتش كل منطقه عمليات، با رهبري و هدايت ايشان انجام گرفت.
اوج هنرنمايي و شكوفايي خلاقيت ايشان در عمليات« والفجر 8 »تجلي يافت. آتش پرحجم و متمركزي كه با برتري كامل، عليه دشمن اجرا نمود، به اعتراف فرماندهان اسير عراقي، در طول جنگ كسي به خود نديده بود؛ زيرا قسمت اعظم يگانهاي دشمن، قبل از رسيدن به خط مقدم و درگيري با رزمندگان اسلام، منهدم مي‌شدند.
شهيد «شفيع‌زاده» فردي صبور، متواضع. گشاده‌رو و بشاش بود. در تمام امور ايثار و گذشت بسياري از خود نشان مي‌داد و در هر كاري كه پيش مي‌آمد ابتدا خود پيشقدم مي‌گرديد. به هنگام عمليات و در زماني كه آتش دشمن درخط مقدم شدت پيدا مي‌كرد، در خط اول حضور مي‌يافت و آخرين وضعيت منطقه را براي برنامه‌ريزي صحيح و هدايت دقيق آتش، بررسي مي‌كرد. در تصميم‌گيريها از نظرات ديگران سود مي‌جست و در برخوردها و قضاوتها عدالت را رعايت مي‌كرد. در روابط اجتماعي، با ديگران رفتاري پخته و پسنديده داشت و در هر محيطي كه حضور پيدا مي‌كرد همگان را تحت تاثير قرار مي‌داد.
شهيد «شفيع‌زاده »در انجام واجبات و ترك محرمات كوشا بود. به مستحبات اهميت مي‌داد. اهل نماز شب بود. كم سخن مي‌گفت و با كردارش ديگران را به عمل صالح دعوت مي‌كرد.
از تشريفات و تجملات به شدت دوري مي‌جست و سادگي و بي‌آلايشي را مشي خود قرار داده بود. از زماني كه خود را شناخت همواره در سعي در تلاش بود. در ايام پيروزي انقلاب اسلامي شب و روز نمي‌شناخت و بعد از آن، در طول جنگ تحميلي، مخلصانه انجام وظيفه مي‌نمود و هرگز راحت در بستر نخفت.
برادر ايشان نقل مي‌كند:
«و بار او را در جبهه ديدم. بار اول زماني بود كه براي ديدنش به پادگان شهيد «حبيب‌اللهي»در «اهواز» رفتم و سراغ او را گرفتم. دوستانش خنديدند و گفتند اگر او را پيدا كردي سلام ما را هم به او برسان.
مرتبه دوم در قرارگاه كربلا بدون هيچ‌گونه تكلفي در كنار ساير نيروها در آن گرماي سوزان جنوب در سنگر خوابیده بود، در حالي كه روزنامه رويش انداخته بود. مي‌گفتند شب نخوابيده و خيلي خسته است.
او مدام در حال سركشي از يگانها و هماهنگي آتش پشتيباني رزمندگان اسلام در جبهه‌هاي جنگ بود و معتقد بود هرچه قبل از عمليات تلاش نمايد به اذن الهي تضميني براي موفقيت لشكريان جبهه حق خواهد بود».
هشتم اردیبهشت 1366 در منطقه عملياتي« كربلاي 10» در شمالغرب (منطقه عمومي ماووت) در حالي كه عازم خط مقدم جبهه بود، خودروي وي مورد اصابت تركش گلوله توپ دشمن قرار گرفت و به آرزوي ديرينه خود نايل شد و با بدني قطعه قطعه و غرق به خون به ديدار معشوق شتافت.
او همان‌طوري كه در عرصه نبرد با دشمن متجاوز مراتب بالايي از توان و تخصص، مديريت و پشتكار را ارائه داد، در ميدان نبرد با نفس اماره نيز موفق و سربلند بود. ايثار و از خودگذشتگي، بخصوص اخلاق او كم‌نظير بود و نهايت دقت و مراقبت را به عمل مي‌آورد كه اعمال و فعاليتش تماماً خالص و قربه الي الله باشد.
او با اقتدار به مولايش امام حسين(ع) شهادت را فوز عظيم مي‌دانست و همواره مشتاق آن بود.
در يكي از شبهاي عمليات، در دست نوشته‌هايش مي‌نويسد:
«خدايا من به جبهه نبرد حق عليه باطل آمده‌ام كه جان خود را بفروشم. اميدوارم خريدار جان من تو باشي.
... به حق محمد و آلش مرا زنده به شهر و ديارمان برنگردان. دلم مي‌خواهد در آخرين لحظه‌هاي زندگي، بدنم و جسمم آغشته به خون در راه تو باشد. ...»
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384

 



شهیداز منظر یاران
شهید حسن شفیع زاده از منظر یاران
آیت اله موحدی کرمانی نماینده معظم ولی فقیه در سپاه :
آذربایجانیها توپخانه را درست کردند در حقیقت شهید شفیع زاده بنیانگذار توپخانه سپاه بود و نقش خیلی موثری داشت .
از چهره شفیع زاده ها است که می توان قدرت و صلابت اسلام را در زنده کردن انسانها درک کرد . از چهره این سرداران عزیز سپاه اسلام است که می توان مفهوم انسانیت ، فداکاری رضا و عشق را ترسیم کرد و بیان نمود .

پیام سردار محسن رضایی به مناسبت شهادت ,سردار شفیع زاده
بسم الله الرحمن الرحیم
من المومنین رجال صدقو ما عاهدو الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا .
بار دیگر جبهه های نبرد ، شاهد عروج پر تلالو ستاره درخشانی است که عاشقانه و شتابان به دیدار معبود شتافت و تاریخ سازان سنگر نشسن را با یادگاری های بزرگ از خلق حماسه ها رها ساخت و در جوار حق تعالی جای گرفت .
حسن که چون کوهی استوار بود ، پایدار ماند . سخن راندن ساده نیست . سیمای او تجلی اراده و مقاومت و تلاش و پیکارش همواره الهام بخش رزمدگان بود .
حسن شفیع زاده فرمانده توپخانه نیروی زمینی سپاه پاسداران ، به شهادت رسید . عزیزری که ثمره سخت کوشیهای او در جبهه ها ، همواره مشهود بود ، با تقویت آتش سنگین ، پیکارگران جبهه نور که صف دشمنان را از هم می گسست و دریای خام قادسیه را به کابوسی وحشتناک بدل می ساخت .
اوج قدرت آتش توپخانه را جهانیان در تبردهای والفجر 8 و کربلای 5 و 8 به چشم دیده اند و زبان به اعتراف گشودند . آنجا که شهید عزیز و همرزمانش با آتش سهمگین ، لشکریانت دشمن را مضمحل و ضایعات جبران ناپذیر را بر خصم زبون وارد نمودند .
او که از نخستین روزهای آغاز جنگ تحمیلی برای یاری رساندن به رزمندگان اسلام ، به جبهه ها شتافت ، تمام هم و توان خود را در این مسیر به کار بست و سر انجام نیز در عملیات پیروزمندانه کربلای 10 به مطلوب خویش رسید و به ملاء اعلا پیوست .
بر ماست که امانت سنگین پاسداری از مکتب رسول اله را که او بر دوش می کشید ؛ هممواره با توانی افزونتر بر دوش کشیم و بلا حضور مداوم در میدانهای رزم ، تداوم بخش نبرد بی امان او باشیم و تا بابودی دشمنان و اعتلای کلمه الله از پای ننشینیم .
افتخار برخاندان معظم شهید شفیع زاده و مردم دلاور و غیور آذربایجان ، که چنین فرزندان گرانقدری را به اسلام و مکتب حسینی تقدیم داشتند و به حق که صفحات گلگون تاریخ جنگ هیچ گاه نام شفیع زاده و زحمات و تلاش های او را از یاد نبرده و بر سینه خود ثبت و ضبط خواهد کرد .
اینجانب شهادت این فرزند شجاع را به پیشگاه حضرت ولی عصر (عج) و اهالی مسلمان و قهرمان پرور آذربایجان و خانواده محترم این شهید تبریک و تسلیت عرض نموده و عظمت و رحمت و غفران الهی برای شهیدان خصوصا شهید عزیزمان و صبر و استقامت برای بازماندگان محترم را مسئلت می نمایم .
فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
محسن رضایی

سردارصفوی فرمانده سابق سپاه :
سيماي او تجلي اراده و مقاومت و تلاش و پيكارش همواره الهام بخش رزمندگان بود. عزيزي كه ثمره سخت‌كوشيهاي او در جبهه‌ها هميشه مشهود بود. با تقويت آتش سنگين پيكارگران جبهه نور كه صف دشمنان را از هم مي‌گسست، رؤياي خام قادسيه را به كابوسي وحشتناك بدل مي‌ساخت،‌ اوج قدرت آتش توپخانه را جهانيان در نبردهاي والفجر 8، كربلاي 5 و كربلاي 8 به چشم ديدند و زبان به اعتراف آن گشودند، آنجا كه شهيد عزيز ما و همرزمانش با آتش سهمگين، لشكريان دشمن را مضمحل و ضايعات جبران‌ناپذيري بر خصم زبون وارد نمودند.
شهيد شفيع‌زاده ضمن شركت در كليه صحنه‌هاي عملياتي، مسئوليت فرماندهي توپخانه و طرح‌ريزي و هدايت آتش پشتيباني را در قرارگاههاي مختلف به عهده داشت و آخرين مسئوليت ايشان فرماندهي توپخانه نيروي زميني سپاه و قرارگاه خاتم‌الانبياء(ص) بود.



خاطرات
محمد حسین سروری:
یک بار در درگیری ای که بین مسلمانان و بهایی های محله شان رخ داد ، فعالانه شرکت کرد با آن که نوجوانی بیش نبود .
جریان از این قرار بود که ریش سفیدهای محله در ساختمان بهایی ها که در خیابان صائب فعلی قرار داشت ، اسناد و مدارکی دال بر خیانتشان به دست می آوردند . مساله به زد و خورد طرفین می انجامید و حسن آقا به همراه ریش سفیدهای محله با منحرفین درگیر می شود .

سید حسین فیروزی حسینی:
نوجو.ان بود که نطلع شد ، یکی از آوازه خوانان مبتدل دوران طاغوت از تهران آمده و قرار است در سینما کریستال تبریز اجرا کند .
با شتاب خود را به جلوی سینما رساند . عده ای نا آگاه و فریب خورده جلوی سینما ازدحام کرده بودند . خطاب به آنها گفت :
برای چه اینجا جمع شده اید ؟ بروید . این کیست که به خاطرش اینجا جمع شده اید ؟
کسانی که طنین استوار ناهی از منکر را شنیدند خجل و شرمسار محل را ترک کرده و پراکنده شدند .

سید حسین فیروزی حسینی :
از جلوی ساندویچی رو بله روی کلانتری محله مان می گذشتم که یکی از مزدوران رژیم طاغوت به نام قزل باش را دیدم که همراه با یک افسر شهربانی داخل جیپ نظامی نشسته بود . او به دقت به من می نگریست . وقتی می خواستم از کنار جیپ بگذرن صدایم زد :
با توام ! کوبه آن در را بزن !
گفتم :
چرا ؟ برای چه ؟
گفت : مگر شما عضو هیات نیستید ؟ مگر هیات را به بعضی از خانه ها و محله ها نمی برید ؟ آری ، تو هم یکی از آنها هستی .
بعد من و دو نفر دیگر را دستگیر کردند و به کلانتری بردند . در آنجا فحشهای رکیکی به ما دادند و تهدیدمتان کردند که اگر از آن تاریخ به بعد صدای اذان از بلند گوی مسجد ما پخش شود ؛ احظارمان خواهند کرد .همچنین گفتند که از این به بعد حق ندارید . در این صحنه فعالیتی داشته باشید . شفیع زاده به من قوا قلب داد که :
چیزی نیست . از تهدید های این ملعون واهمه ای نداشته باشید و از این به بعد برای حفظ ظاهر بهانه ای به دست اینها ندهید .

یوسف نساج:
شفیع زاده . پس از اخذ دیپلم در 16 بهمن سال 1355 به خدمت سربازی اعزام گردید . دوره آموزش نظامی را در پادگان عجب شیر گذراند. پس از پایان دوره آموزش نظامی و اخذ سر دوشی ، بقیه خدمت سربازی اش را در پادگان تبریزی سپری کرد . چون در سطح گروهان ، غیر از او و چهار نفر دیگری که دیپلم گرفته بودند . بقیه بی سواد یا کم سواد بودند ، او به عنوان کمک منشی انتخاب شد . از این فرصت استفاده کرد و یک کلاس خداشناسی در آنجا بر پا نمود و به ارشاد پرسنل کادر و وظیفه پرداخت .
فرماندهشان ارزش و احترام خاصی برای او قائل بود .
شفیع زاده با کمک فرمانده خود نمازخانه پادگان را آماده کرد و با خریدن موکت و نصب پوسترهایی از آیات کلام الله مجید ، نمازخانه را تکمیل نمود .
چون قبل از سربازی هم ورزشکار بوده و استعداد خوبی در این زمینه داشت ، در گروهان محل خدمتش ، یک تیم فوتبال تشکیل داد .
در پادگان نماز هایش را در اول وقت می خواند ، به سوالات شرعی سربازان پاسخ می داد . نماز را به صورت زیبا قرائت می کرد .

شفیع زاده در داخل و خارج پادگان به پخش اعلامیه های حضرت امام خمینی می پرداخت . با شعله کشیدن ، آتش ستم سوز انقلاب اسلامی در بیشتر راهپیمایی ها شرکت می کرد و در و دیوار پادگان و شهر نیز شعارهای انقلابی را می نوشت .
قبل از شروع راهپیمایی ها از یک راه مخفی که در گوشه و کنار پادگان شناسایی کرده بود ، گریخته و پس از عوض کردن لباس ، خود را به مسجد جامع رساند تا بتواند از نزدیک شاهد مبارزات استقلال طلبانه مردم باشد . او بارها در تظاهرات مردمی در معرض گار اشک آور قرار گرفت ...
همزمان با اوج گیری اعتصابها و راهپیماییها با علمای در تبعید چون آیت الله مدنی و آیه الله دستغیب در تماس بود و از آنان الهام می گرفت در محل پادگان فعالیتهایی در جهت راهنمایی نظامیان و خنثی سازی تبلیغات حکومت نظامی انجام می داد .

مادر شهید :
هنوز سربازی اش تمام نشده بود که یک روز آمد خانه . لباس های سربازی را در آورد و لباس شخصی پوشید .
پرسیدم :
کجا می روی حسن جان ؟
گفت :
می روم جایی . بیرون کار واجبی دارم ،مادر .
دیگر فرصت سوال و جواب نبود بی درنگ خداحافظی کرد و رفت
دنبال کارش ، شب بود که به خانه برگشت . پرسیدم؟
حسن جان ! با این عجله از کجا می آیی ؟ کجا رفته بودی ؟
گفت :
مادر جان ! رفته بودم پیش ـآیت الله مدنی . چون حضرت امام دستور داده اند که همه سربازها ، پادگانها را ترک کنند . می خواستم از آیت الله مدنی کسب تکلیف کنم .
پرسیدم :
خوب ، چه شد ؟ آقا چه فرمودند ؟
گفت :
ایشان توصیه کردند که اگر با اسلحه فرار کنید ؛ اشکال ندارد اما بدون اسلحه فرار نکنید . ما به شما احتیاج داریم ...
کمی مکث کرد و ادامه داد :
مزدوران رژیم آمدند و آیت الله مدنی را بردند ولی نتوانستند مرا پیدا کنند .

حسین شفیع زاده:
وقتی که ماموران رژیم منحوس پهلوی قصد هجوم بله منزل آیت الله مدنی را داشتند ، شفیع زاده در مراسم عزاداری امام حسین (ع) نقشه مقابله با عمال رژیم را طراحی کرد اما قبل از هر اقدامی ضد اطلاعات رژیم نسبت به موضوع آگاهی یافت و او ر به پادگان مرند تبعید نمود ، در حالی که احتمال مجازانتهای سنگین تری می رفت . اما موجهای سنگین انقلاب اسلامی این مجال را به طاغوت نداد .
در شانزدهم بهمن ماه سال 1357 خدمت سربازی شهید پایان پذیرفت .

جواد غفاری :
در 21 بهمن 1357 خود را به تهران رساند و شاهد طلیعه حکومت اسلام و برچیده شدن نظام دو هزار و پانصد ساله ستمشاهی شد . هنگامی که در اوج پیروزی انقلاب شکوهمکند اسلامی درب پادگانها بر روی مردم باز شد به همراه تعدادی از جوانان و دانشجویان حزب الهی تبریز برای جلوگیزی از افتادن سلاحهای بیت المال به دست ضد انقلاب ، بخشی از سلاحها را جمع آوری و گروه مسلحی را جهت دستگیربی ضد انقلاب و ساواکیهاسازماندهی کرد . در مسجد آیت الله انگجی برای عده ای از برادران عاشق ولایت ، کلاسهای آموزش نظامی ترتیب داد و سپس به همراه تنی چند از مدافعان راستین انقلاب ، سپاه توحیدی را پایه ریزی کرد .
بعد ها به دنبال تشکیل سپاه پاسداران در تبریز ، سپاه توحیدی در تشکیلات رسمی جدید ادغام شد . شفیع زاده به عنوان مسئول عملیات سپاه تبریز در سر کوبی خوانین و اشرار آذر بایجان و حزب منحرف خلق مسلمان نقشی فعال داشت .

مجید زهدی:
شفیع زاده به خاطر ارادتی که برای حضرت آیت الله مدنی داشت ، مسئولیت حفاظت از بیت معظم له به ایشان محول گردید . او پروانه وار گرد شمع مراد خویش می گشت و از فضائل روحانی آن عالم وارسته درسها می گرفت و مواظب بود تا مبادا تند باد حوادث وزیدن گیرد و شمع فروزانش را خاموش سازد .
معمولا نصف شبها حوالی ساعت یک برای دیدن آیت الله مدنی به منزلشان می رفتیم . همیشه شفیع زاده را بیدار می یافتیم . بیدار بود و مشغول پاسداری و حفاظت ...

احمد پنجه شکار:
در غائله خلق مسلمان به همراه برادر ابوالحسن آل اسحاق و تنی چند از پاسداران همرزمش با تدبیری خارق العاده در مقابل حزب خلق مسلمان ایستادگی کرده و نقاط حساسی چون صدا و سیما را که به تصرف آنان در آمده بود ، آزاد کردند .
در زندان تبریز با حضور فرماندهان و مسئولان سپاه پاسداران ؛ پایگاه دوم شکاری و کمیته انقلاب اسلامی جلسه ای تشکیل یافت . طرح حمله به یکی دیگر از مراکز خلق مسلمان ریخته شد و وظایف همه اعضاء جلسه روشن گردید فردای آن روز نیروهای پایگاه دوم شکاری از طرف فرودگاه و بلوار ستارخان ، سپاه پاسداران از سوی خیابان منجم و کمیته انقلاب اسلامی از جانب خیابان دوه چی (شمس تبریزی ) به سمت یک نقطه واحد یعنی مقر حزب خلق مسلمان پیشروی کردند .
قبل از پیشروی تعدادی از نیروهای سپاه خود را به پشت بام بانک صادرات رسانده و نارنجکی به پشت بام حزب پرتاب کردند . ساختمان حزب سنگر بندی شده ، مرتفع و مشرف به منطقه بود و در آن مسلسل کار گذاشته بودند .
نارنجک به لبه ساختمان خورد و به پایین افتاد و صدای انفجار نارنجک در کوچه پشت حزب خبر از یک درگیری همه جانبه داد . طولی نکشید که مقر حزب خلق مسلمان سقوط کرد .

مجید زهدی:
شفیع زاده هر جا که احساس می کرد ارزشهای اسلام و انقلاب مورد حمله معاندان است ، اسلحه به دست می گرفت و تا پای جان به دفاع از آن می پرداخت ، یکی از برادران روایت می کند :
شبی به سپاه خبر رسید که ، ضد انقلاب ، محراب نماز جمعه واقع در میدان راه آهن را آتش زده اند . شفیع زاده از جمله افراد داوطلبی بود که در شناسایی مجرومین واقعی ، نقش به سزایی داشت .
پس از غائله خلق مسلمان شفیع زاده و همرزمانش احساس مسئولیت می کنند که با از بین بردن فئودالها و خوانین مناطق مختلف ، روستاییان در بند را از چنگال خونین آنها رهایی بخشند . در پاره ای از نقاط استان مانند هشترود ( سر اسکندر و چاراوبماق ) ، اهر و ... هنوز رعایای این خوانین به حدی تحت استثمار و بهره کشی آنان بودند که از حقیقت انقلاب اسلامی خبر نداشتند . به همین سبب سپاه پاسداران تصمیم گرفت به عنوان بازوی توانمند انقلاب اسلامی این نقاب کریه را از چهره روستاهای محروم برگیرد . شفیع زاده از جمله جلوداران این حرکت مقدس ، در پاکسازی روستاهای محروم و مظلوم تلاشهای موثری نمود و حتی در این راه بر اثر درگیری با خوانین و فئودالها مجروح گردید .

احمد صادق بناب:
اوایل پیروزی انقلاب اسلامی ؛ مردم تبریز از لحاظ تامین ارزاق عمومی دچار مشکلاتی شده بودند با توجه به شناختی که از معضلات اجتماعی داشت و می دید که چگونه زمینه بهربرداری گروهکهای ضد دانقلاب را فراهم می آورد ، برای جلوگیری از آن ، پس از تحقیق و بررسی وضع تبریز در آن مقطع بحرانی و تجزیه و تحلیل مسائل ، طرحی در این خصوص به شورای فرماندهی سپاه تبریز ارائه داد که مورد موافقت قرار گرفت و به شورای انقلاب ارسال گردید .
در شورای انقلاب آیت الله دکتر بهشتی طرح را به تصویب رساند و مبلغ پنجاه میلیون ریال در اختیار سپاه پاسداران تیریز قرار گرفت . که با توزیع اقلام مورد نیاز مردم به قیمت ارزان را بر عهده داشت .
شفیع زاده مسئولیت نظارت بر توزیع اقلام مورد نیاز مردم را بر عهده گرفت . یکی از همکاران بخش رفاه ، فعالیت شفیع زاده را این گونهه بیان می کند:
..... توجه ویژه ای به قشر مستضعف داشت . در حاشیه های شهر در مناطقی چون خیابان شهید مفتح مرتب به عاملین توزیع سر کشی می کرد .
.......تک تک عاملین توزیع را کنترل می کرد تا اطمینان حاصل کند که حق هر کسی به دستش رسیده است ... همیشه می گفت که : آیا ما این وظیفه و تکلیفی را که بر عهده داریم ، درست انجام داده ایم ؟...

کریم ارسلانی:
... کارمان را شروع کردیم . کنار پل گاری ، ساختمان بزرگی را به این امر اختصاص دادیم . دنبال کسی بودیم تا مبلغ دریافتی را در اختیارش بگذاریم تا آن مبلغ را در تامین مایحتاج ضروری مردم به کار گیرد .
کسی که به راستی امین بیت المال باشد . حسن شفیع زاده انتخاب شد و برادران دیگری هم آمدند . حکم شفیع زاده را فرمانده وقت سپاه برادر ابوالحسن ال اسحاق صادر کرد و مسئولیتشان ابلاغ شد .
برادران شبانه روز تلاش می کردند ... احساس می کردیم که عدالت علی (ع) در حکومت اسلامی تکرار می شود .

مجید زهدی:
شفیع زاده در انجام امور محوله در رابطه را بخش رفاه سپاه تبریز با هیچ کس تعارف و رو در بایستی نداشت .
برادری روایت می کند : یکی از مسئولین شهر تعداد 6 کارتن پودر رختشویی از انبار برده بود . ایشان بی محابا رو در روی آن فرد ایستاد و با پیگیری بی وقفه امر توسط شفیع زاده سر انجام عزل آن مسئول خاطی منتهی شد .

ذاکری :
پس از مدتها که محافظ حضرت آیت الله مدنی بود به ارومیه هجرت کرد و در سپاه ارومیه در کنار مهندس مهدی باکری به حفاظت از دستاوردهای انقلاب و مبارزه با اشرار و ضد انقلاب در آن استان پرداخت . در پاکسازی مناطق مرزی سرو ، سلطانی , حسنلو ؛ شپیران و ترگور نقش موثری داشت .
در پاکسازی شهر اشنویه از لوث ضد انقلابیون ؛ همزمان شفیع زاده و مردم اشنویه به امامت او نماز جماعت اقامه نمودند و او حساب مردم ستم کشیده کردستان را از ضد انقلابیون از خدا بی خبر می دانست . در این منطقه مسئولیت محور عملیاتی را بر عهده داشت . در عملیاتهای انجام شده در منطقه شپیران دره کلوران و دره بردوک و صومای برادوست ,کاملا موفق بود .
شفیع زاده به عنوان مسئول عملیات سپاه و یار با وفای مهدی باکری برای ایجاد امنیت آن منطقه شبانه روز با اشرار درگیر شد و موفق شد در تشکیلات حزب منحله دمکرات نفوذ کرد و موجب دستگیری و اعدام تعدادی از آنان شد .
سال 1359 . در منطقه سلماس با تعدادی از کنگره چهاریهای حزب منحله دمکرات اتراق کردیم . شفیع زاده جانشین آقا مهدی باکری ، فرمانده ما بود . کنگره چهاریها عاشق اسلحه و مهمات بودند ولی زیاد قابل اعتماد نبودند . به همین خاطر ؛ هر وقت آنها درخواست اسلحه و مهمات می کردند ؛ آقا مهدی تیزبینانه عمل می کرد و نمی گفت که هرچقدر نیاز دارند اسلحه و مهمات از سپاه تحویل بگیرند به شفیع زاده دستور کتپی می نوشت که مثلا به اینها دو جعبه مهمات بدهید .
این وضع ادامه داشت تا به نقطه ای به نام ارتفاعات الله اکبر رسیدیم و در حقیقت عملیات شروع شد . در این عملیات یکی از افراد نفوذی حزب منحله دمکرات که شخص با سواد و زرنگی بود ، آقا مهدی و شفیع زاده را همراهی می کرد . در همان قضیه ، خیانت او ثابت شد و به دست عدالت به مجازات اعمال خائنانه خود رسید .
خیانت به این صورت بود :
در آن زمان من در منطقه هشتیان بودم که یک پایگاه مرکزی سپاه بود . شفیع زاده پس از پایان امور روزانه اش در منطقه ، شبها به پایگاه ما می آمد و در آنجا استراحت می کرد . ایشان هم مسائل آنجا و هم مسائل دیگر پایگاه ها را در آنجا حل و فصل می کردند .در یکی از شبها که پاسی از شب گذشته بود و شاید نزدیکیهای صبح بود ، آن مرد شفیع زاده را خلع سلاح کردو گروگان گرفت . او و دارر و دسته اش به شفیع زاده گفته بودند : به شرطی آزادت می کنیم که اسلحه و مهماتی را که تحویلمان داده اید ، باز نخواهید .
معلوم می شود که کنگره چهاریها زیر قول خود زده و تغییر موضع داده اند با توجه به اینکه با تقویت سپاه و همکاری کنگره چهاریها تا آن موقع ؛ آرامش نسبی در منطقه حکمفرما شده بود ، ما بیشتر به کار تبلیغاتی روی آورده بودیم و مبارزه شکل تبلیغی به خود گرفته بود .
از تاخیر شفیع زاده خیلی دلواپس بودیم که شاهد برگشت او به آغوش سپاهیان اسلام شدیم . دارو دسته آن شخص ، شفیع زاده را با یک لندور آورده و در اطراف هشتیان رها ساخته بودند . گویا از نظر نظامی و سیاسی ، شهید کردن او را به صلاح خود ندیده بودند و نیز می ترسیدند که آن فرد نفوذی به دست سپاه اسلام به درک واصل شود چون آنها او را فرد مهم می پنداشتند .
شفیع زاده پس از مدتی پیاده روی سراسیمه خود را به پایگاه رساند و با لهجه تبریزی گفت : برادران ، وضعیت عوض شده ... او وضعیت منطقه را برای ما تشریح کرد . کنگره چهاریها چند نفر از نیروهای تبلیغاتی ما را به گروگان گرفته بودند ، ولی با توجه به عواقب وخیمی که می توانست متوجه آنها بشود همه را آزاد کردند .
درایت شفیع زاده آشکار بود و در آن زمان آشکارتر شد . ایشان دستور دادند تا لودری آماده شود . سپس به تدبیر این بزرگوار دور پایگاه که آن زمان پاسگاه ژاندارمری بود خاکریز کشیدیم . برای اولین بار بود که کلمه خاکریز را می شنیدیم . چون تا آن موقع ، ما جنگ کلاسیک ندیده بودیم . شبها در نقطه ای خارج از پایگاه نگهبانی می دادیم . کانالی کنده بودیم که شبها به عنوان کمین در آنجا پاسداری می دادیم . جایی کمین کرده بودیم که احتمال می دادیم حمله از آنجا شروع می شود . این همه از فکر پویای شفیع زاده بود .قبل از آن وضعیت ، شفیع زاه اکیپ هایی برای حجل اختلافات مردم سازماندهی کرده بود و به اکیپها توصیه می کرد که مثل ژاندارمیریهای قدیمی به روستاها بروید و به حل اختلافات و مشکلات مردم بپردازید . بسته های مرغ را از قرار یک بسته بیست تومان به مردم می دادیم . حتی ایشان سفارش کرده بودند که اگر کسی آن بیست تومان را هم نداشت ، برایش مرغ بدهید و پول نگیرید . ایشان از این نوع خدمات که اثرات تبلیغی مثبتی نیز داشت ، زیاد انجام می دادند .
آماده مقابله با حمله کنگره چهاریها بودیم . من مسئوول خمپاره بودم . علاوه بر خاکریز موجود ، سنگری هم ویژه استقرار خمپاره 81 منده بودیم که شفیع زاده شبها در آن سنگر می خوابیدند در حالی که می توانستند در ساختمان پایگاه به استراحت بپردازند . یک آرامش و خونسردی و یک طمانینه ای در او بود که برای ما قوت قلب بود .

سردار سید رحیم صفوی:
اول جنگ ، وضع بسیار ناجور بود . خرمشهر سقوط کرده بود . آبادان 270 درجه در محاصره دشمن بود . تقریبا همه راههای زمینی آبادان بسته شده بود . عراقیها تا پشت دروازه اهواز رسیده بودند . توپخانه های عراقی تمام شهر اهواز را می کوبیدند ، همه نگران این بودند که نکند اهواز هم سقوط کند . آن زمان بنی صدر که اعتماد و اعتقادی به نیروهای مردمی بسیجی و سپاهی نداشت ، به ما سلاح و مهمات و مایحتاج جنگی نمی داد . در چنین فضایی ؛ حضرت امام فرمان دادند :
حصر آبادان باید شکسته شود .
مهدی باکری و حسن شفیع زاده با یک قبضه خمپاره 120 مامور شدند که بروند به آبادان .این دو بزرگوار آمدند ، به محل استقرار ما که در جایی بنام گلف بود . آمریکاییها قبلا در این محل گلف بازی می کردند . اما اسمش را گذاشته بودیم پایگاه منتظران شهادت که هنوز هم هست و قرار گاه کربلا در آن مستقر می باشد .
باکری و شفیع زاده برگ ماموریت گرفتند و به ماهشهر رفتند که با لنج از راه دریا به آبادان بروند .دو سه روز آنجا منتظر شدند تا لنجی گیر بیاورند و از راه دریا بروند به بهمن شیر . آنها با زحمات و تلاشهای طاقت فرسااین خمپاره 120 را رساندند به جبهه آبادان . بچه ها از شوق به وجد آمده بودند و به شوخی می گفتند : توپخانه رسید .
آقای مهدی باکری فرمانده این قبضه بود و برادر شفیع زاده دیده بان سهمیه اینها روزی سه گلوله خمپاره بود آنها با کمبود امکانات و تجهیزات ؛ مردانه ایستادند تا در عملیات ثامن والائمه ، 5 مهر 1360 آبادان آزاد شد .

سردار کیانی :
فرماندهی سپاه پاسداران آبادان را بر عهده داشتم . وضعیت عجیب و غریبی پیش آمده بود نیروهای سپاه اگر چه قبل از انقلاب مبارزات مسلحانه ی داشتند ولی درگیر جنگی تمام عیار با دنیای کفر ، تجربه تازه ای برای آنها بود .
دشمن ، خرمشهر را تصرف کرده بود . در راس شورای عالی دفاع ، بنی صدر خائن حاکن بود و نیروی کمتری به منطقه آبادان اعزام می شد .
دشمن از جاده خرمشهر و رود کارون گذشته بود دو جاده مهم و استراتژیک آبادان - اهواز و آبادان –ماهشهر را قطع کرده بود و در اقدامی دیگر رودخانه بهمن شیر را پشت سر گذاشته بود .
حلقه محاصره آبادان رفته رفته تنگ تر می شد ، رفت و آمد به بندر ماهشهر و بندر امام فقط از راه آبی ممکن بود. وصول تدارکات ، نیرو و اعزام شهید و مجروح به عقب ، فوق العاده مشکل بود چون ما از دزفول به آنجا رفته و مستقر شده بودیم . ارتباطمان با دزفول برقرار بود و از آنجا ، نیرو و تدارکات می خواستیم .
طی تماسی که در آن شرایط حساس با برادر خود در دزفول داشتم ایشان گفتند که :
تعدادی از بچه های آذربایجان به سر پرستی آقا مهدی باکری به دزفول آمده اند و چون وضعیت آبادان وخیمتر از دزفول است ، خودشان استقبال کردند که به طرف آبادان بیایند .
خبر را با خوشحالی با بقیه مدافعان دادم . بچه ها روحیه تازه ای پیدا کردند . برادران آذربایجانی از دزفول به طرف بنادر ماهشهر و امام رهسپار شده بودند . انتظار داشتم در عرض یکی دو روز به ماهشهر و بندر امام برسند و هماهنگی لازم را به عمل آورده بودیم تا برادران آذربایجانی را از لنج به آبادان برسانیم .
هر چقدر که ورود آنها به تاخیر می افتاد ، بیشتر دلواپس می شدیم . مجبور شدیم چند نفر از برادران را دنبالشان بفرستیم . با گزارش بردارانی که به دنبال آنها رفته بودند ، متوجه شدیم که لنجشان توی گل گیر کرده و چند روز بدون آبد غذا و با مشکلات فراوانی در باتلاق مانده اند .
سر انجام آقا مهدی و همراهان که حدود 30 نفر می شدند به آبادان رسیدند از همه چیز صحبت شد الا از قضیه گیر کردن لنج .
آن روز دو ، سه ساعت در رابطه با اوضاع و احوال منطقه و وضعیت نیروها با هم صحبت کردیم . هر چند تعداد افراد زیاد نبود اما اسامی همه شان در خاطرم نیست و آقا مهدی و برادرش حمید باکری و حسن شفیع زاده برجسته ترین آنها بودند .

سردار یعقوب زهدی:
یک روز شفیع زاده برایم تعریف کرد :
در آبادان آقا مهدی باکری مسئول خمپاره بودند و من دیده بان .
به علت کمبود مهمات ، آقا مهدی تصمیم گرفته بودند که روزی سه گلوله آن هم حساب شده شلیک شود !
روزی آقا مهدی به جلسه ای رفته بود ومن در دیدگاه بودم . تحرک دشمن زیاد بود و آتش سنگینی به موضع ما می ریخت . برای این که جوابی به عراقی ها داده باشیم پی در پی پنج ، شش گلوله در خواست کردم . آقا مهدی بی سیم زد مگر خبر ندارید که سهمیه ما چند تاست ؟
یک دفعه خیس عرق شدم . خدایا ! من چرا فراموش کرده بودم که نباید بیشتر از سهمیه گلوله شلیک کنیم ؟
گفتم : بله
پس چرا زیاد شلیک می کنی ؟
آخر ...
خودم الان می آیم آنجا .
بعد از مدتی آقا مهدی آمد . با دیدن من لبخندی زد و گفت : خسته نباشی .
هیچ نگفتم سرم را پایین انداختم . رفتیم نشستیم داخل سنگر .
آقا مهدی گفت : تو که بهتر از همهع وضعیت ما را می دانی . تو که از همه چیز خبر داری نباید بیشتر از سهمیه درخواست گلوله کنی .

مهدی وکیلی:
یک روز از شفیفع زاده پرسیدم : چطور شد که به فکر تشکیل توپخانه افتادی ؟
گفت : ما وقتی به جنوب اعزام شدیم روزهای اول جنگ بود . وقتی رسیدیم به آبادان ، حقیقتا راجع به جنگ چیز زیادی نمی دانستیم . توی آبادان ساختمانی بود دو طبقه , رفتیم داخل ساختمان ، به عنوان دیده بان ، البته ، آن موقع نمی دانستم که دیده بان اصلا کارش چیست ؟ وقتی وسعت و شدت آتش دشمن را دیدم ، پیش خود فکر کردم که بین چهار قبضه خمپاره جبهه ما و امکانات عظیم جبهه دشمن اصلا توازنی وجود ندارد . آن موقع احساس کردم ، ما به سلاح دیگری نیاز داریم . سلاحی که با استفاده از آن بتوانیم مواضع و استحکامات دشمکن را بکوبیم و او را به زانو در بیاوریم . چون دشمن آن موقع بیشتر از طریق توپخانه ، گلوله روی سر ما می ربیخت ، من به فکر تشکیل توپخانه افتادم .

احدی :
سال 1359 در ایستگاه 7 جبهه آبادان با ایشان آشنا شدم . دیده بان خمپاره ای بودند . برادران آذربایجانی در ایستگاه 7 وسط نخلها مستقر شده بودند . یعنی روبروی ساختمانی که مقابل ایران گاز بود و کسی به آن محل رفت و آمد نمی کرد .
ما رفتیم آنجا و برای اولین بار خط پدافندی ایجاد کردیم . یکی دو روز اول ، برو بچه ها معمولا به ساختمانی که شفیع زاده در آن مشغول دیده بانی بود تردد می کردند .
او هی اصرار می کرد که : اینجا تردد نکنید چون دشمن به محل ما پی می برد و بعد از اینکه محل ما لو رفت دیگر نمی توانیم اینجا دیده بانی کنیم . اما بچه ها از این گوش می گرفتند و از آن گوش در می کردند . تا اینکه در اثر بی احتیاطی بچه ها دشمن آن ساختمان را شناسایی کرد و آنجا را با توپ و تانک مورد هدف قرار داد . سر انجام ساختمان مثل کف دست صاف شد .
شفیع زاده ناچار پا شد و آمد جلو ، جایی که حدود هشتصد متر با خط دشمن فاصله داشتیم و در کنار لوله های نفت مستقر شد .آن جا محل نسبتا خوبی برای دیده بانی بود . من بی سیم چی بودم ؛ اما به کار دیده بانی هم علاقه داشتم . برای اینکه از شیوه کار دیده بانها با خبر شوم ، هر گاه فرصتی به دست می آوردن ، می رفتم کنار ایشان می ایستادم و به طرز کار ایشان نگاه می کردم .
آن روزها کسی به فکر جان خود نبود . اغلب بی احتیاطی می کردند و می پنداشتند که استفاده از کلاه آهنی در آن هوای گرم و سوزان کار بیهوده ای است .
یک روز بی آنکه کلاه آهنی بر سر بگذارم ، بلند شدم رفتم سراغ شفیع زاده . او با دیدن من گفت : پس کلاه آهنی تو کو ؟
گفتم کلاه آهنی ؟ آن هم توی این گرما آدم را خفه می کند .
گفت بیا نزدیکتر . جلو تر رفتم کلاه آهنی را از سر برداشت . رو کرد به من و گفت : نگاه کن ... جای گلوله را تماشا کن !من فقط نگاه کردم و حرفی نزدم .
گفت : تیر به کلاه آهنی اصابت کرده .و اگر کلاه سرم نبود ، الان در این دنیا نبودم . خیلی مواظب خودت باش ، تو باید اینجا بمانی و به اسلام بیشتر از اینها خدمت کنی .

رجب کریمی:
در جبهه آبادان بودیم . من هم رزمنده ای بودم مثل بقیه رزمنده ها و از علوم و فنون جنگ هم چندان ا طلاعی نداشتم .
آن روز ها بیشتر آسیب هایی که دشمن به ما وارد می ساخت ، از طریق توپخانه بود . گلوله های توپ مثل باران روی سر برو بچه ها می ریخت و ما چاره ای جز مقاومت نداشتیم .
عوامل خرابکار و ستون پنجم دشمن می خواستند لوله های انتقال نفت را تخریب کنند . هواپیماهای دشمن اکثرا برای شناسایی می آمدند و ما به دلیل نداشتن سلاح مناسب نمی توانستیم ماری از پیش ببریم .
بالاخره تصمیم گرفتیم برویم دنبال سلاح . طرز کار سلاح 106 را یاد گرفتیم . بعد خدا برای ما برادرانی را رساند که کار خمپاره 81 را نیز به ما یاد داد .
ما توانستیم به یاری خدا اندکی بر مشکلاتی که سر راهمان بود ، فائق آییم و دشمن را اندکی به عقب برانیم . با این همه ما سلاح کم داشتیم ، حتی تیر کلاش هم سهمیه بندی شده بود .
بعد ها با فرماندهی تیپ زرهی آشنا شدیم ... و کم کم ، تعداد خمپاره هایمان را به سه قبضه رساندیم و شدیم مسئول محور .
فرمانده تیپ 72 قبل با برادر شفیع زاده آشنا بود . خرمشهر هنوز آزاد نشده بود . برادران صبح پا می شدند می رفتند خرمشهر و تا شب می جنگیدند و شب خسته و کوفته بر می گشتند .
... بعد ها فهمیدیم که برادر شفیع زاده کار دیده بانی هم می کند ، با برو بچه های دیده بان آشناست و قبلا در تیپ پیاده هم خدمت کرده است .
آن موقع تانکهای چیفتن ما که هنگام عقب نشینی از خرمشهر به عقب برگردانده شده بودند ، تقریبا همان طور بلا استفاده به حال خود رها شده بودند . کسی نبود تانک ها را که حدود 10 الی 15 دستگاه می شد ، به کار اندازد ، چون تعدادی از راننده آنها شهید شده بودند . شفیع زاده تک و تنها کوشش زیادی کرد تا از این تانکها استفاده شود . ما آن موقع در آرزوی داشتن دکلی بودیم که برویم بالای آن دیده بانی کنیم ؛ آرزو داشتیم که ما هم توپ داشته باشیم و ...
دلمان را به چند قبضه خمپاره خوش کرده بودیم . هر گلوله خمپاره ، در نظر ما گوهر گرانبهایی بود که واقعا قدر و قیمت آن را می دانستیم . موقع هدف گیری ، دقت می کردیم که گلوله ها به نحو احسن شلیک شوند و به هدف بخورند تا بی خود و بی جهت هدر نروند . در عملیات شکست حصر آبادان شرکت کردیم . در منطقه ایستگاه 6 بودم در حدود 4 تا 5 قبضه خمپاره به کار گرفتیم . برادر شفیع زاده هم با ما بود .
چند دستگاه توپ هم غنیمت گرفته بودیم ، به گمانم چهار قبضه بود . یک عده از برادران توپها را برداشته و توی نخلهای مرزی جایی بین آبادان و خرمشهر –مستقر کرده بودند . کسی نمی دانست که با آن توپها چکار باید کرد ؟
کارهای عملیاتی در آن منطقه به عهده برادر شفیع زاده بود .
وقتی برادران با راهنمایی او توپهای به غنیمت گرفته شده را شسته و برای نبرد آماده می کردند ما خیلی خوشحال بودیم و همه احساس رضایت می کردیم .
آن روز توپها را کار گذاشته و تقریبا در 5 کیلومتری آبادان اولین آتشبار را تشکیل دادیم در حالی که در حدود 6یا 7 قبضه توپ داشتیم . بعد رفته رفته اوضاع روبه راه شد و این همه نمی شد مگر به همت برادرمان شفیع زاده .

سردار مرتضی قربانی:
عراقیها قصد داشتند هر طور شده آبادان را به محاصره خود در آوردند ، اما رزمندگان اسلام ؛ از سقوط کامل شهر جلوگیری می کردند . عراقیها در رودخانه اروند و بهمن شیر پیشروی کرده بودند و تقریبا راههای تدارکاتی بسته شده بود و امکان نداشت که نیرو و تجهیزات وارد شهر بشود .
افراد و نیروهای موجود شهر ، یا از همان روزهای اولیه جنگ ، آن جا مانده بودند و با نیروهای داوطلبی بودند که گاه گاه از سوی سپاه می آمدند .
آنها سه تن بودند : آقا مهدی و شفیع زاده و یک برادر دیگر که شبانه با لنج به همراه چند قبضه خمپاره آمده و در منطقه ایستگاه 7 مستقر شدند و خط پدافندی خود ر درهمان جا تشکیل دادند .
خارج از شهر در بیابان ، خطی به صورت سنگرهای روباز انفرادی تشکیل داده بودیم . حدود پانزده روز برای ضربه زدن به عراقیها که دارای تانک ، نفر بر و پی ام پی بودند ، در آن خط مستقر بودیم . در آن شرایط سخت ، دو نفر به کمک آمدند برادر شفیع زاده به همراه یک نفر دیگر آمدند . شفیع زاده لباس رسمی سپاه پوشیده بود .
شفیع زاده و دوستش پس از اینکه از ما بی سیم گرفتند و هماهنگی های لازم را کردند هر دو بلند شدند و به محلی که کمی جلو تر از خط ما بود ، رفتند . از زیر گلوله های نفت رد شدند و به محل دیده بانی رسیدند . آن دو در حدود سیصد چهار صد متر با دشمن فاصله داشتند و در همان جا شروع کردند به هدایت آتش .
آن روزها با کمبود نیروی تخصصی ، به ویژه دیده بان مواجه بودیم .
شفیع زاده ، نه شب داشت و نه روز ، هر روز صبح بعد از اقامه نماز از خط مقدم عبور می کرد و می رفت به آن محل دیده بانی . آن جا ساختمان مخروبه ای بود که قبلا مردم به عنوان گاراژ از آن استفاده می کردند . خورد و خوراک مختصری برمی داشت ، با یکی دو قمقمه آب ، توی آن هوای گرم و زیرآتش شدید دشمن ، هر روز جایی برای دیده بانی انتخاب می کرد و شروع می کرد به کار .
یک روز حدود ساعت 8 صبح بود که دو نفری ، برنامه ای تنظیم کردیم و بی سیمی برداشتیم و به حالت خمیده از زیر لوله های نفت گذشتیم و رسیدیم به نزدیکی عراقیها . آنها روبروی ما بودند و تجهیزات خود را استتار کرده و مشغول دیده بانی بودند .
می خواستیم ، یک آتش حسابی روی سر آنها بریزیم . هر دو به صورت سینه خیز از روی جاده آسفالت که در تیر رس عراقیها نبود وارد ساختمان مورد نظر خود شدیم .
یکدفعه چشممان به شفیع زاده افتاد . از دیدن او ، آن هم در آن محل متعجب شدیم . هیچ به فکرمان خطور نمی کرد که او بتواند قبل از ما آنجا مستقر شود البته آنها دو نفر بودند سلام و علیکی رد و بدل کردیم و نگاهی به دور و بر اتاقک انداختیم .
در دیوارهای آن جا با تخته پوشانده شده بود . از روی بشکه ای که تویش خاک ریخته بودند ، ایستاده و چشم از موضع عراقیها بر نمی داشت .
گفتم : به نظر من اینجا محل مناسبی برای دیده بانی نیست .
چرا :
گفتم : چون در تیر رس دشمن است .
نترس هیچ طوری نمی شود !
من جایی در این نزدیکی ها سراغ دارم که تقریبا بیست متری با این محل فاصله دارد . جان پناهی هم دارد که بهتر است شما هم بیایید پیش ما .
اینجا می مانم . چون از این محل کاملا به موضع عراقیها تسلط دارم .
وقتی دیدیم زیر بار نمی رود و اصرار دارد که آن بماند ، راه افتادیم و رفتیم داخل آن انبار خرابه ها .
در آن اثنا ناگهان چشممان به یک تانکر سوخت عراقی افتاد که نزدیک محل دیده بانی آنها بود . شروع کردیم به ریختن آتش روی سر عراقیها . یکباره اتفاق عجیبی افتاد ، گلوله ای خورد به تانکر سوخت و تانکر با صدای وحشتناکی منفجر شد . چون انفجار در نزدیکی محل دیده بان های عراقی روی داده بود باران بنزین بر سر چند تن از دیده بانها ریخت و تا آنها به خود آیند ، در میان شعله های آتش سوختند . ما که جریان را تماشا می کردیم دیدیم که عراقیها در ظرف چند دقیقه سراسیمه از سنگرهاب خود آمدند بیرون و رفتند سراغ تانکهای خودشان . آنها در حدود چهل دستگاه تانک داشتند .
ما صفیر گلوله های دشمن را می شنیدیم . گلوله ها از بالای سرمان می گذشتند و چند متر آن طرف تر منفجر می شدند .
همان دم یک گلو.له تانک خورد به ساختمانی که حسن شفیع زاده و دوستش آن جا بودند .
یکباره آن که همراهش بود خودش را انداخت بیرون .
حسن ... حسن ....
رنگش مثل گچ سفید شده بود .
چی شده ؟
مثل اینکه شهید شد . با عجله رفتیم بالای سرش . خدا رحم کرده بود که گلوله اصابت کرده بود به آن بشکه . بشکه منهدم شده بود و موج انفجار گلوله او را از جا کنده و پرت کرده بود میان اتاق . شغفیع زاده شدیدا از ناحیه سر و بازو زخمی شده بود میان اتاق و خون از سرش جاری بود .
ولی در همان حال افتاده بود روی زمین دفترچه قرمز رنگی دستش بود و او با خودکار ، رویش چیزی می نوشت .
بلند شو .
نمی توانم نای حرف زدن نداشت . چفیه ام را از دور کمرم باز کردم و بستم دور سر او و بعد با یک تکه پارچه زخم بازویش را بستم . خم شدم از روی زمین بلندش کنم که دفترچه از دستش افتاد . دوباره خم شدم و دفتر چه را از زمین برداشتم . یکباره چشمم به سوطوری افتاد که او با خطی نسبتا خوانا نوشته بود .
درود بر امام امت .
به خانواده ام توصیه می کنم که همیشه در صحنه باشند ، از کشور خود دفاع کنند و به ندای امام لبیک بگویند ..
دست و دلم لرزید . دفترچه را گذاشتم توی جیبم . صدای تانکها همچنان شنیده می شد و شفیع زاده آرام و بی صدا بود . او را از اتاق بیرون آوردم و بردم در پناه دیواری . همان طور بی حال افتاده بود و خون ازش می رفت . مات و مبهوت بودم . رفتم یک قمقمه آب آوردم . دو سه جرعه که خورد حالش کمی جا آمد . اما چون هنوز خونریزی بند نیامده بود . دیدیم که چاره دیگری برایمان نمانده جز اینکه او را برسانیم به اوژانس . اگر یکی دو ساعت این دست و آن دست می کردیم او شهید می شد .
تو دلم گفتم : خوب ، حالا باید کاری کرد.
مانده بودم که چه بکنم . یکدفعه فکری به سرم زد . بلند شدم ، بدو رفتم طرف انباری که چند قدمی با آن محله فاصله نداشت . هیچ وسیله نقلیه ای در آنجا نبود .تویوتا و تریلی ای که آنجا بود منهدم شده بود .
چرخی در ساختمان زدم و بعد از جستجوی فراوان یک فرغون یافتم که در آن وضعیت خیلی به درد ما می خورد . نگاهی به فرغون انداختم .
خنده ام گرفت و با خود گفتم : این هم آمبولانس .
با عجله فرغون را برداشتم و راه افتادم . صدای پی در پی انفجار ، ساختمان را می لرزاند .
مقداری گونی پیدا کردیم و انداختیم کف فرغون . بعد شفیع زاده را برداشتیم و گذاشتینم توی آن . من بودم و برادر رسولی و آن برادری که همراهش بود .
وقتی خواستیم راه بیفتیم ذکری گفتیم و شهادتین خود را خواندیم و بعد از در گاراژخارج شدیم و تند و تیز خودمان را رساندیم به جاده که مثل کف دست صاف بود و تا چشم کار می کرد امتداد داشت .
شروع کردیم دویدن به سمت آبادان تا پایمان به جاده رسید ، آتش شدید عراقیها شروع شد . صدای انفجار از دور و نزدیم به گوش می رسید ، نگران بودم . دل توی دلم نبود و هول برم داشته بود . خدایی بود که حتی یک ترکش هم به ما اصابت نکرد .
سر انجام با تلاش فراوان شفیع زاده را به اورژانس کوچکی رساندیم .
در آن حال و اوضاع ، با از دست رفتن یک نفر بخش عمده ای از توان ما کم شد . چون نیروهای تازه نفس برای پیوستن به ما با دشواری زیادی مواجه بودند .
از وقتی که شفیع زاده از پیش ما رفته بود ، احساس دلتنگی می کردیم روزهایی را به یاد می آوردم که او سپیده نزده بعد از اقامه نماز تک و تنها بلند می شد و میرفت جلو . در جای نسبتا مناسبی که فاصله چندانبی با دشمن نداشت ، دیده بانی می کرد .
توی دلم می گفتم :او حتما بعد از تاینکه دو سه روز در بیمارستان بستری شد می رود تبریز و بعد از دیدار قوم و خویش های خود استراحتی می کند و بعد بر می گردد پیش ما؛ آرزو می کردم که :
کاشکی زخمی نمی شد و نمی رفت . چقدر دلم می خواست که او پیش ما باشد ...
سه روز بود که او از جمع ما جدا شده بود و ما در همان ساختمان بودیم . ساعت حدود 9 صبح بود که برای انجام دادن کاری آمده بودم بیرون . که یکباره چشمم افتاد به کسی که داشت از دور به حالت سینه خیز به طرف ما می آمد . سرش باند پیچی شده بود . از دور شناختمش . اصلا انتظارش را نداشتم که به این زودی برگردد .
وقتی به نزدیکی من رسید بلند شد آمد جلو . دستش را به طرف من دراز کرد . دستش را به گرمی فشردم .
چرا نرفتی خانه استراحت کنی ؟
باید برمی گشتم اینجا خانه من است .
گاراژ را نشان داد و خندید !

امیر جاودانی:
بعد از عملیات پیروزمندانه فتح المبین در فروردین سال 61 با ایشان آشنا شدم .
ارتش ، طبق معمول در سازمان خود یگانهای توپخانه داشت اما تا پایان عملیات فتح المبین نیروهای سپاه فاقد یگانهای توپخانه بودند . در این عملیات غنائم زیادی به دست برادران سپاه و ارتش افتاد . گسترش یگانهای رزم نیاز به واحدهای پشتیبانی داشت ، لذا سپاه هم می بایست یگانهای توپخانه تشکیل می داد ، مخصوصا در آن مقطع که در میان غنائم قبضه های متعدد توپ وجود داشت و سپاه آنها را به غنیمت گرفته بود .
با هماهنگی سپاه و فرماندهی نیروی زمینی ارتش ، قرار شد که توپخانه لشکر 77 ، آموزش تعدادی از برادران سپاه را به عهده بگیرد .
شفیع زاده جزء برادرانی بود که تعدادی از نیروها را به آموزش آورد . کلاسهای آموزش در تپه شوش تشکیل شد . این برادران ظرف مدت کوتاهی یگانهای توپخانه سپاه را فعال نمودند .

قاسم رضایی :
عملیات بیت المقدس تازه شروع شده بود . شفیع زاده همراه یکی دیگر از برادران آمده بود واحد تطبیق و قرار بود برای شرکت در جلسه ای برویم ، قرارگاه کربلا. آنها نشسته بودند توی ماشین .
من که نمی خواستم آنها را زیاد منتظر بگذارم با عجله به سوی آنها رفتم . وقتی خواستم سوار شوم شفیع زاده گفت :
پس کلاهت کو ؟ آقای ...
یک دفعه متوجه شدم که کلاهم را در سنگر جا گذاشته ام .
به طرف سنگر خود به راه افتادم . به محض اینکه در را باز کردم ، چشمم به سربازی افتاد که داخل سنگر در حال استراحت بود . او با دیدن من دستپاچه شد . بلند شد و ایستاد . وقتی من کلاه را برداشتم و آمدم بیرون ،؛ او هم دنبال من آمد . دوتایی از پله های سنگر می آمدیم پایین ناگهان صدای وحشتناکی به گوش رسید و ابری از گرد و غبار بر پا شد .
شفیع زاده و آن برادر دیگر از ماشین بیرون جستند و به سوی ما آمدند .
بعد از اینکه گرد و غبار نشست و سر و صدا خوابید ، دیدیم که سقف سنگر آمده پایین .
بر اثر بارندگیهای زیاد کیسه های مملو از خاک که روی سقف چیده شده بود, فشار آورده و سقف را که مقاومت کمی داشت ، سست کرده و فرو ریخته بود .
وقتی سوار شدیم و راه افتادیم رو کردم به شفیع زاده و گفتم :
یک دفعه کلمه حرف تو باعث نجات جان آن سرباز شد .

علی عابدینی:
اوایل جنگ کسی پوکه گلوله های توپ را جمع آوری نمی کرد ، با خود فکر می کردیم که اینها دیگر به درد نمی خورند . به همین علت خاک می ریختیم توی آنها و در مواردی مثل حصار میدان ورزش و ... از آنها استفاده می کردیم و یا می انداختیم دور .
روزی شفیع زاده آمد و گفت : برادران ، از امروز کسی پوکه توپها را دور نیندازد .
بعداز آن روز دقیقا آمار گیری می کردند و در مقابل شلیک 10 گلوله باید ده تا هم پوکه تحویل داده می شد ..
وزیر وقت سپاه به خاطر این عمل از توپخانه تقدیر کرد . این کار شفیع زاده باعث شد که تمام یگانهای سپاه و ارتش که توپخانه داشتند پوکه ها را دور نریزند و از این طریق از به هدر رفتن امکانات عظیمی جلوگیری شود .

بالانشین:
شفیع زاده اهمینت زیادی به سازماندهی می داد . در جریان مبارزه با ضد انقلابیون در آذربایجان غربی پس از قبول مسئولیت محور انزل اولین اقدامی که کرد سازماندهی اصولی نیروهای تحت امرش بود و سپس علی رغم برف گیر بودن منطقه در یک زمستان سخت ؛ منطقه وسیعی را از لوث ضد انقلابیون پاکسازی کرد .
وقتی دکتر چمران ، فرمانده قرار گاه جنگهای نامنظم به درجه رفیع شهادت نایل آمد قرار بر این شد که گروه تحت فرماندهی او زیر نظر بسیج فعالیت کند . شفیع زاده . مسئول ادغام و سازماندهی این نیرو در بسیج شد .

خوش نواز:
در اهواز ، سنگر نسبتا بزرگی داشتیم که نماز خانه ما هم به حساب می آمد . رمضان سال 1363 بود . یادم نیست که شب جمعه بود یا شب قدر . در نماز خانه جای سوزن انداختن نبود . حدود ساعت 9 شب به آنجا رفتم .
حسینیه نیمه تاریک بود . تنها یک چراغ در جلوی سنگر روشن کرده بودند و دعا می خواندند . یکباره برادری که نشسته و مشغول راز و نیاز بود ، نظر مرا به خود جلب کرد ، اما چون هم نور چراغ کم بود و هم جمعیت زیاد، نتوانستم چهره او را درست تشخیص بدهم .
دو ساعتی که نشستم ، احساس خستگی کردم . پا شدم و رفتنم بیرون . و ... نزدیکهای اذان صبح دوباره به آن محل برگشتم ، باز نگاهم به آن شخص افتاد . راستش کمی شک کردم و با خود گفتم : خدایا این کیست که ...
قیافه اش به نظرم خیلی آشنات می آمد . با خود گفتم : چقدر شبیه شفیع زاده است !
بعد به خودم جواب دادم که : مرد حسابی آخر شفیع زراده کجا و این جا کجا ؟ شفیع زاده الان توی اهواز ، چکار می کند ؟
بعد از آنکه وقت اذان شد و چراغ ها را خاموش کردند . دیدم حدسم درست بوده است . شفیع زاده به آرامی آمد بیرون . گویا نمی خواست کسی او را در این حال ببیند .
بعد معلوم شد که او سر شب از منطقه به اهواز آمده و تمامی شب را در دعا و نماز بوده است ، بدون این که کسی متوجه شود .

محمود چهار باغی:
در عملیات خیبر در جزیره مجنون بودیم . چندین لشکر در جزیره مستقر بودند : لشکر 8 نجف ، لشکر عاشورا و ...
با تدابیر برادر شفیع زاده ، چند قبضه توپ هم با هاورکرافت به جزیره برده شده بود .
من باید با هاور کرافت ، مهمات را به جزیره می رساندم . یک روز کنار اسکله ایستاده بودم ، دیدم شفیع زاده از دور می آید . وقتی نزدیکتر آمد بعد از سلام و احوالپرسی از من پرسید : خوب چکار می کنی محمود جان ؟
هیچی . راستش قراره یک هاور کرافت بفرستند تا مهمات ببریم توی جزیره .
لحظه ای به سکوت نشست .
پس کو این هاور کرافت ؟
الساعه می آید .
یکهو سر و کله هاور کرافت از دور پیدا شد .
شفیع زاده گفت : من هم همراه شما می آیم . سوار شدیم و رفتیم .
موقعی که هاور کرافت پلو گرفت نیروهای بسیجی را به خط کرده و شروع کردیم به بار زدن مهمات .
او آستینهایش را بالا زد و مشغول حمل گلوله به داخل هاور کرافت شد . بی آنکه احساس خستگی کند تند تند کار می کرد و برادران را هم تشویق می نمود .
یا الله ، زود باشید بچه ها ، باید اینها را بریزیم روی سر عراقیها .
چند نفر از فرماندهان آتشبارهای جزیره آنها بودند .
آنها وقتی تلاش بی وقفه شفیع زاده را دیدند از من پرسیدند :
ایشان کی هستند ؟
برادر شفیع زاده .
حیرت زده پرسیدند :
آقای شفیع زاده !
بله .
فرماندهان آتشبار وقتی دیدند که او دوش به دوش بسیجیها کار می کند ، بلند شدند آستین ها را با لا زده و شروع کردند به کار .همه پا به پای او کار می کردند و مهمات را به داخل هاورکرافت می بردند و آموزشها و توصیه های اخلاقی شفیع زاده با عمل تو ام بود !

علی عابدینی:
روزی با ماشین تویوتا برای سر کشی به دیدگاههای دیده بانی می رفتیم به طرف منطقه عملیاتی خیبر ، جاده خاکی بود . شب قبل هم باران باریده بود و زمین خیس و گل آلود شده بود .هی گلوله توپ بود که دشمن به جاده می ریخت . گلوله ها به صد ، صد و پنجاه متری ما می خورند و منفجر می شدند و خاک سوخته در هوا پراکنده می شد من همچنان می راندم و سخت نگران بودم . می ترسیدم که خدای ناکرده اتفاقی بیفتد .
ولی برادر شفیع زاده خونسرد نشسته بود و عین خیالش نبود و نوار گوش می کرد .
یکدفعه گفت نگه دار .
ترمز کردم .
آن برادران را سوتار کن ! من یکباره چشمم به دو تن از برادران بسیجی افتاد که داشتند به طرف ما می آمدند . با خود گفتم :آنها که برای متوقف کردن ماشین دست خود را بلند نکرده اند پس شفیع زاده چگونه متوجه آنها شد ؟
در این فکر بودم که آنها آمدند نزدیکتر و بعد از سلام و علیک ،
برادر شفیع زاده رو کرد به آنها و گفت : خسته نباشید برادران بفرمایید بنشینید . من نگاهی به سر و وضع آن برادران انداختم وقتی چشمم به لباس گل آلود شان افتاد یواشکی به برادر شفیع زاده اشاره کردم که : لباسهایشان گلی است .
او از این حرف من ناراحت شد در جلو را باز کرد و گفت : خواهش می کنم بفرمایید بنشینید .
سرم را انداختم پایین و حرفی نزدم . چه می توانستم بگویم ؟!

محمود چهار باغی :
در عملیات بدر فرمانده گردان بودم . توی جزیره مستقر شده بودیم و آن شب من در سنگری که نزدیک منطقه عملیاتی بود خوابیده بودم . توپهای عراقی خفقان گرفته بودند و منطقه نسبتا آرام بود .
ساعت حدود 12 شب یکی از بسیجیها مرا از خواب بیدار کرد . با خود فکر کردم حتما اتفاق غیر منتظره ای افتاده و با نگرانی پرسیدم : چی شده ؟
یک نفر آمده اینجا ، می گوید که با شما کار دارد .
تعجب کردم .
این وقت شب ؟ کیه ؟
می گوید که شفیع زاده هستم .
سریع بلند شدم . شب مهتابی بود . از دور کم و بیش صدای توپ و خمپاره به گوش می رسید هنوز خواب آلود بودم . خدمتش رسیدم . بعد از احوالپرسی گفتم : چه عجب از این طرف ها ؟
لحظه ای مکث کرد بعد گفت : راستش برای کسب اطلاعات بیشتر از وضع آتشبارها . بعد ، از من پرسید : ببینم گردان تو آماده است ، یا نه ؟ وضعیت مواضع مرتب است ؟
بله
چند تا آتشبار توی جزیره مستقر شده است ؟
دوتا ، یکی هم طلائیه .
بعد ؛ از وضعیت تعمیر و نگهداری تک تک قبضه ها سوال کرد . آخر سر پرسید : گلوله به حد کافی دارید ؟
بله .
سپس با صدای آرامی گفت : خوب محمود جان ، مبادا تمام بچه ها را پای توپ نگه داری . سعی کن بیشتر به فکر افراد خودت باشی چون وقتی ما دست به عملیات بزنیم ، دشمن از کوره در رفته و حتما این اطراف را به شدت بمباران می کند . تو می دانی دو سه روز یکبار، چند نفر از بچه ها را بفرستی عقب تا استراحت کنند . اگر همه پای قبضه ها باشند موقع حمله دشمن ، تلفات ما بیشتر می شود .
برادر شفیع زاده صبح آن روز رفت سراغ تک تک قبضه ها ، همه را از نزدیک دید و وضعیت همه را چک کرد .وقتی کاملا خاطر جمع شد ، از من تشکر کرد و گفت : دستتان درد نکند خیلی خوب است .
موقع خداحافظی وقتی دیدم لبخند رضایت به لبان او نشست ، احساس آرامش خاصی می کردم .

محمود چهار باغی:
تدبیر برادر شفیع زاده این بود که وقتی رزمندگان اسلام پشت دجله رسیدند ، ما از آنها پشتیبانی کرده و در منطقه مورد نظر آتش بریزیم . راستش من اول باورم نمی شد که این کار شدنی باشد .
اما به دستور شفیع زاده قرار شد شبانه توپها را ببندیم به تویوتا و مخفیانه با احتیاط فراوان از روی پلی که زده بودند , ببریم پشت دجله . این کار ، رکار دشواری بود . باید خیلی مراقب بودیم . اگر کمی غفلت می کردیم و توپی می افتاد توی هور برای ما درد سر ایجاد می کرد .
شبانه وقتی توپها را بردیم پشت دجله ، دیدیم که برادر زاهدی آنجا است . وقتی در یافتیم که قبلا هماهنگیهای لازم صورت گرفته ، خیالمان حسابی راحت شد .
حالا دیگر ما می توانستیم اجرای آتش کنیم . وقتی عملیات شروع شد ما از همان جا آتش روی سر دشمن ریختیم .

جلسه ای داشتیم با فرماندهان وقت تیپ 15 خرداد راجع به عملیات والفجر 8 . افسران ارشد گردان ارتش نیز در آن جلسه حضور داشتند . یکی از این افسرات ضمن سخنان خود پرسید که :
این برادرشفیع زاده چقدر حقوق می گیرند ؟
پنج هزار تومان .
امکان ندارد .
باور کنید .
بعد که دیدم ایشان باور نمی کنند ، لیست حقوقی را به آنان نشان دادم .
این لیست حقوقی ، این هم شما بفرمایید نگاه کنید .
در این گیر و دار یکی از فرماندهان گفت : افسرانی که در حال ماموریت هستند مقدار زیادی حق ماموریت می گیرند ، آن وقت فرمانده توپخانه فقط پنج هزار تومان دریافت می کند .
یکی دیگر از آن برادران افسر که در جلسه حضور داشت و کم و بیش از ماجرا با خبر بود گفت : ایشان خودشان قبول نمی کنند .
من در تایید سخنان ایشان گفتم : برادر شفیع زاده خودش نمی پذیرد ما می ترسیم که اگر بر خلاف میلش رفتار کنیم با ما برخورد کند .
شفیع زاده وقتی شنیده بود که ما راز او را فاش کرده ایم ، ناراحت شده بود .
بعد ها به من گفت : شما باید راز من را پوشیده نگه می داشتید . من راضی نیستم که کسی بداند چقدر حقوق می گیرم . من هم نیرویی مثل شما هستم و به عنوان یک نیروی رزمنده به جبهه آمده ام و بابت این پنج هزار تومان هم ، خود را مدیون می بینم و شک دارم که آیا به اندازه این مبلغ کار می کنم یا نه ؟
پیش از عملیات والفجر 8 مشکلات زیادی سر راهمان بود . یک عملیات واقعا سر نوشت سازی در پیش داشتیم .
امکانات و تجهیزات چندان زیاد نبود قرار بود با امکانات اندک کاری بزرگ انجام دهیم . بحث عمده و بسیار پیچیده مهندسی نیز در رسته توپخانه جریان داشت .
جلسه ای ترتیب داده شده بود و در خدمت برادر شفیع زاده بودیم موضوع جلسه مربوط به قرار گاه مهندسی می شد . بحث ، بر سر احداث سنگر برای پرسنل توپخانه در فاو بود . طرحی پیشنهاد و ابعاد سنگرهای پرسنل توپخانه نیز مشخص شده بود .
همین که شفیع زاده تعداد سنگرهای مورد لزوم توپخانه را اعلام کردند . همه حاضرین در جلسه جا خوردند . چونکه آن زمان بیشتر امکانات به یگانهای پیاده داده می شد و در مورد توپخانه گفته می شد که حالت پشتیبانی کننده دارد و عقب است و .......
شفیع زاده ، مشکلات زیادی در سر راه خود داشت . اما با وجود این با پشتکار عجیبی که داشت ، توانست با بسیج امکانات مهندسی سپاه و جهاد سازندگی تا حد امکان برای نیروهای توپخانه سنگر آماده کند .
به جرات می توان گفت که ، هر کس به جای برادر بزرگوار حسن شفیع راده بود ، نمی توانست در عملیات وسیعی مانند فتح فاو آن طور که باید و شاید ایفای نقش کند .
چند روز مانده به عملیات والفجر 8 در حاشیه نخلستانهای اروند رود موضع گرفته بودیم . یک روز برادر شفیع زاده برای سر کشی مراکز هماهنگی پشتیبانی آتش به آنجا آمد .
بعد از احوالپرسی مسائل را شروع کرد . سوالاتی راجع به کارهایی که تطبیق انجام شده بود ، نمود . مواردی را که نیاز به یاد آوری داشت با لحن ملایم یاد آوری کرد و ...
طوری حرف می زد که ما می پنداشتیم اصلا هیچ مشکلی در کار نبوده و بیست و ما هیچ مشکلی در انجام کارهایمان نداریم .
هنگامی که می خواست آنجا را ترک کند، گفت : همه این کارها هیچ است .
من در آن لحظه منظور او را نفهمیدم .
وقتی عملیات با موفقیت انجام شد و نیروهای اسلام مواضع دشمن را فتح کردند و آتش نبرد فرو کش کرد ؛ یک ندای درونی به من نهیب زد که اگر تو هم نبودی عملیات با موفقیت انجام می شد .
در این عملیات ماموریت یگانهای توپخانه سپاه فوق العاده سنگین بود ، چون باید علاوه بر تعیین مواضع برای جنگ افزارهای سازمانی خودشان و حمل مهمات ، برای مواضع .و جنگ افزارهای برادران ارتشی هم باید همین کار را می کردند .
ما با مشکلات زیادی دست به گریبان بودیم . زحمات زیادی را بچه های توپخانه متحمل می شدند . اما بعد از عملیات آن ندای درونی به ما گفت که : اگر شما بودید و نبودید هم کار به اینجا می رسید . آنوقت بود که قیافه محجوب شفیع زاده جلو چشمم آمد و صدایش توی گوشم پیچید .
همه این کارها هیچ است .
و تازه آن موقع بود که ممن فهمیدم منظور شفیع زاده چه بود ؟

سید محمد میر صفیان:
دکلی بود کنار اروند رود ، در جایی بسیار حساس . آن دکل به قدری برای ما اهمیت داشت که حتی فرمانده کل سپاه دستور داده بود که ارتباط تلفنی مستقیمی با آن دکل داشته باشد ، تا خود مستقیما با دیده بانهای آن دکل در ارتباط باشد .
روزی شفیع زاده آمد و گفت : برویم از تاین دکل بازدید کنیم .
گفتیم : برویم . من بودم و شفیع زاده و مسئول دیده بانی گروه . وقتی به آنجا رسیدیم ، چشممان افتاد به دکل .
یک دکل ده متری بود ، با میله های خیلی ضعیف . وقتی سه نفری رفتیم بالای دکل . گلوله توپی در فاصله دویست متری دکل منفجر شد . دکل مثل گهواره شروع کرد به تکان خوردن . دشمن چپ و راست دکل را می کوبید .
با این حال شفیع زاده خوشحال به نظر می رسید . گلوله ها نزدیک دکل منفج ر می شدند . می ترسیدم که یک وقت خدای ناکرده دکل سقوط کند .
یکدفعه ایشان گفت : الان است که دکل سر نگون شود برویم پایین .
پایین آمدن از دکل در آن وضع خیلی سخت بود . دکل همان طور می لرزید . شاید لرزش زیاد آن به این علت بود که یکی دو تا ترکش به میله های آن خورده بود . آماده پایین آمدن شدیم . من دلهره داشتم . در اثر انفجارهای پیاپی گلوله های توپ گرد و خاک همه جا را فرا گرفته بود . اول مسئول دیده بانی گروه رفت پایین . بعد شفیع زاده و به دنبال او ومن .
شفیع زاده حتی موقع پایین رفتن می خندید و شوخی می کرد . وقتی راه افتادیم او هنوز به دکل لرزان که به گهواره ای می ماند نگاه می کرد و می خندید .

مهدی وکیلی:
ما نتیجه آموزشها را در عملیات والفجر 8 دیدیم . لشکر گارد ریاست جمهوری عراق قبل از آن به کارخانه نمک شهر فاو برسد ، متلاشی شده بود .
در هفته اول شروع عملیات که هنوز نه لنجی در کار بود و نه پلی .
دستگاهی نبود که با آن بتوانیم لودر و بولدوزر را منتقل کنیم ، و خاکریز بزنیم .
بسیجیان ما با خیال آسوده ایستاده بودند روی آسفالت . توپخانه چنان از آنها حمایت می کرد که به خاکریز احساس نیاز نمی کردند .
در 7 روز اول عملیات ، توپخانه ، توان پاتک های دشمن را گرفته بود . ما نزدیک 38 گردان توپخانه را قبل از شروع عملیات توی نخلستانها جا داده بودیم .
شفیع زاده گفت : شب اول بیش از 15 گردان از وسط نخلستانها بیرون نیاورید .
صبح آن روز هواپیمای دشمن آمد بالای سرمان و عکسبرداری کرد و رفت .
شب بعد شفیع زاده گفت :5 گردان دیگر به این گردان بپیوندند و ....
و به این ترتیب شب آخر با 38 گردان دشمن را کوبیدیم . بی آنکه دشمن از طرح حساب شده توپخانه ما با خبر شود و بتواند با ما مقابله نماید .
نظر شفیع زاده این بود که : ما نباید بگذاریم دشمن بفهمد استعداد ما چقدر است باید دشمن را فریب بدهیم ....
به این علت بود که دشمن نتوانست در عملیات والفجر 8 حریف توپخانه های سپاه اسلام شود .

رضا سلیمانی :
در عملیات والفجر 8 مسئول دیدگاه شهید قاضی بودم . شفیع زاده به همراه دو نفر دیگر از برادران که چند قطعه عکس هوایی دستشان بود آمدند دیدگاه . می خواستند عملکرد توپخانه را از نزدیک ببینند . سوالاتی کردند و من اطلاعات لازم را در اختیار آنها گذاشتم . در آن هنگام هواپیماهای دشمن مواضع ما را بمباران کردند . توپخانه دشمن موضع ما را به شدت می کوبید . نیروهای گارد ریاست جمهوری عراق با تمام تجهیزات از طریق جاده فاو – بصره به طرف مواضع ما می آمدند تا در مقابل عملیات سلحشوران اسلام پاتک نمایند .
شفیع زاده سریعا مواضع حساس دشمن را از نقاط مختلف شناسایی کرد و از دکل 18 متری که دشمن اطراف آن را به شدت می کوبید ، با لا رفت و از آن جا مواضع دشمن را به دقت شناسایی نمود . چند ساعتی پیش ما ماند و آتش توپخانه را هدایت کرد و چنان آتشی روی سر مزدوران عراقی ریخت که دشمنت را کانلا زمین گیر کرد .

فخری:
همیشه وقتی تنها می شدیم می گفت : یک چیزی بخوان برادر فخری .
چه بخوانم ؟
هر چه که دوست داری . از امام حسین (ع) بخوان .
می رفتم کنارش می نشستم و بنا می کردم به خواندن . می دیدم که او آرام می گرید .
عملیات والفجر 8 بود ، توی سنگر تطبیق نشسته بودیم . من تازه از خط برگشته بودم تا چشمش به من افتاد گفت : سلام .
علیکم السلام
خسته نباشی فخری .
سلامت باشی .
بعد از خوش و بش شروع کردیم به کار ، تا غروب سر رسید بعد از اقامه نماز خواستم بروم که دستم را گرفت : کجا می روی ؟ با من بیا .
آنوقت بلند شدیم و رفتیم ، نشستیم در سنگری که خالی و خلوت و خنک بود .
زد به شانه ام و گفت بخوان برادر .
آخر چه بخوانم ؟
به قیافه او خیره شدم . گویا دلش را غم و غربت یاران فرا گرفته بود و می خواست درد دلش سبک شود. توی دلم گفتم : آیا او واقعا غریب نیست ؟
دلم سوخت . گفتم چه اتفاقی افتاده ؟ خیر باشد انشا الله .
هیچی بخوان .
به چشمانش خیره شدم ,چه چشمان درشت و زلالی . لحظه تای سکوت برقرار شد .
بعد شروع کردم به خواندن :
یاران چه قریبانه ، رفتند از این خانه
هم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانه
هر سوی نظر کردم ، هر کوی گذر کردم
خاکستر و خون دیدم ویرانه به ویرانه ...
نگاهش را به من دوخته بود . چشمانش پر از اشک بود . احساس کردم وقتی که می خوانم ! او آرام می گیرد .
وقتی شعر تمام شد یا صدای لرزانی گفت : زنده باشی ! تو به آدم روحیه می دهی . کمی دلم باز شد .
به چشمان نمناک و چهره جذاب او خیره شدم . یکباره حس کردم که بوی غریب به مشامم می رسد .

سردار احمد سوداگر:
در منطقه عملیاتی والفجر 8 ، من برای نقطه ای در خواست آتش می کردم . اما دیده بان زیر بار نمی رفت که نمی رفت ، می گفت :
در آن منطقه ای که شما می خواهید آتش بریزیم ، نیروهای خودی هم در آنجا هستند . ما که نمی توانیم به طور همزمان بر سر نیروهای خودی و دشمن اجرای آتش بکنیم .
من از پیشروی نیوهای خودی خبر داشتم و می دانستم که تا کجا رسیده اند . هر چه اصرار کردم . دیده بان درخواست آتش مرا قبول نکرد . آخر سر به ایشان گفتم که با قرار گاه تماس بگیرد و ببیند که آنها چه می گویند .
با قرار گا ه تماس گرفتند . آنها هم نظر دیده بان را تایید کردند که به دلیل حضورنیروهای خودی در آن منطقه اجرای آتش مقدور نیست .
دوباره به ایشان گفتم : که دست کم چند متر این طرفتر یا آن طرفتر آتش بریزند .
شفیع زاده خودشان در تطبیق آتش حاضر بودند . ایشان با بی سیم گفتند : به حاج احمد بگویید ، کلاشینکوف نیست که به همین راحتی این ور آنورش بکنیم ، این توپه ...
برای هر جایی که می خواهی آتش یریزم .

مجید میر سندسی :
در عملیات والفجر 8 عقبه دشمن به طول 50 کیلومتر در تیر رس توپخانه ما بود و ما به توپخانه طوری آرایش داده بودیم که دشمن 50 دکیلومتر مانده به خط خودش ، زیر آتش توپخانه ما قرار گیرد و تا به خط مقدم برسد و وارد نبرد شود عملا نابود گردد .
نیروهای رزمنی پیاده دشمن تا از موضع خود راه می افتادند و می خواستند به طرف خط حرکت بکنند ، توپخانه ما گلوله روی سر آنها می ریخت و آتش توپخانه اسلام ، روحیه نیروهای دشمن را تضعیف می کرد .
شفیع زاده ماهها قبل از عملیات ، منطقه را شناسایی و برای مواضع توپخانه طراحیهای دقیقی کرده بود .
معمولا در هر عملیاتی یکی از چیزهای که عملیات را لو می دهد ، مواضع توپخانه است . شفیع زاده با آگاهی از این امر مواضع توپخانه را را به گونه ای طراحی کرده بود که دشمن هرگز نتواند از عملیات با خبر شود .
دو سه روز به عملیات مانده ما زیاد به منطقه عملیاتی رفت و آمد می کردیم . یک روز با یکی از دوستانم از منطقه بر می گشتیم که دیدینم در همین جاده هایی که برای مواضع توپخانه در نظر گرفته اند ، دارند موضع توپخانه ای ایجاد می کنند . ما به هر ترتیبی که بود مانع کار آنها شدیم . وقتی کار ما در منطقه تمام شد ، آمدیم خدمت برادر شفیع زاده . وقتی از جریان با خبر شد گفت : هر چه زود تر بروید به آنها بگویید هلالی آن موضع را طوری از بین ببرند که معلوم نباشد مواضع توپخانه است چون تا یک ساعت دیگر هواپماهای دشمن می آید و عکس هوایی می گیرد و اگر آن هلالی در عکس پیدا شد ، عملیات ما در آن منطقه لو می رود .
با آخرین سرعت رفتیم و به یگانی که در آن محل مستقر شده بود ، گفتیم سریعا آن هلالی را از بین ببرند و آنقدر آنجا ایستادیم تا آنها آخرین هلالی موضع توپخانه را صاف کردند . تازه کار تمام شده بود که سر و کله هواپیماهای عراقی پیدا شد .
ما متوجه شدیم که حتی اگر یک لحظه دیر جنبیده بودیم ، عملیات لو رفته بود .

در عملیات والفجر 8 ، دشمن باید از بصره حرکت می کرد و می آمد فاو تا با ما بجنگد . همین که نیروها و کماشین های عراقی چند کیلومتر از بصره فاصله می گرفتند ، توپخانه ما روی سر آنها آتش می ریخت .
عراقیها تا به خط فاو برسند ، متلاشی و تار و مار شده بودند .
چون در حقیقت حدود 100 کیلومتر عقبه دشمن زیر آتش توپخانه سپاه بود . به علت ترافیکی در مسیر عراقیها ایجاد می شد آنها نمی توانستند با سرعتی بیش از 30 تا 40 کیلومتر در جاده حرکت کنند . و تا آن وقت دوسه ساعت آتش توپخانه سپاه اسلام را نوش جان می کردند ، چون عقبه دشمن عمود بر خطش نبود بلکه در کنار اروند رود بود ما هم این طرف اروند مستقر شده بودیم . ما از آبادان می رفتیم به فاو و عراقیها از بصره . جاده های ما در امتداد هم بودند .
مال توپخانه مان را داخل نخلستان استتار کرده بودیم . دشمن آگاه نبود پشت هر نخلی توپی مستقر شده است .

سردار زهدی:
یکی از صحنه های جالبی که در عملیاتن والفجر 8 روی داد ، این بود که تعدادی از نیروهای مخصوص عراقی قصد داشتند در اول نخستانهای شهر فاو پیاده شوند و بعد بیایند کنار آب .
اتوبوسهای آنها پشت سر هم حرکت می کردند توپخانه ما آنچنان آتشی روی سرشان ریخت که عاجز و درمانده شدند . بسیاری از آنها حتی فرصت نیافتند ا ز اتوبوسهای خود پیاده شوند . ما رفتیم بالای خاکریز و آنها را تماشا کردیم . دیدیم که چند گلوله توپ روی اطاق ماشین عراقیها خورده و همه کشته و زخمی شده اند . کسانی که هم از آن مهلکه جان سالم به در برده بودند پا به فرار گذاشتند . و در ادامه عملیات هم جاده استراتژیک از بصره تا فاو قتلگاه عراقیها بود . اسرای عراقی تعریف می کردند : یگانی
که از بصره راه می افتاد ، چون در طول جاده گلوله بر سرشان می ریخت به هر محل دژبانی که می رسیدند و یا در هر ایستگاه کنترلی توقف می کردند ، تعدادی از نیروها یواشکی از ماشین ها و نفر برها پیاده می شدند و می زدند به بیابان و متواری می شدند . سر انجام وقتی به محل ماموریتمان می رسیدیم ، می دیدیم که نصف بیشتر نیروهای یگان یا زخمی شده اند و یا فرار کرده اند . حتی مقر لشکر 5 هم که در کنار همین جاده استراتژیک بود مورد اصابت گلوله توپ قرار گرفت و فرمانده لشکرشان در آن محل کشته شد . یقینا ابتکارات تخصصی و اندیشه نظامی شفیع زاده در والفجر 8 را می توان از عوامل پیروزی عملیات شمرد .

عراقیها یک مرتبه ، صبح عملیات چشم باز کردند وبا دیدن آتش شدیدی که روی سر آنها می ریخت متعجب شدند . چون هوا آن روز کمی ابری بود و آنها تنها چیزی که مقابل خود می دیدند یک خاکریز بود و بس .
کلیه توپها و سلاح های دور برد در ظرف چند ساعت به محل مورد نظر برده شده بود و همه به صورت خطی پشت خاکریز قراتر گرفته بودند .
عراقیها از اول خسرو آباد که وارد منطقه می شدند تا برسند به خط مقدم نیمی از افرادشان تلف شده بودند و بقیه نیز روحیه وتوان جنگیدن نداشتند .
ابداعات و نوآوری های برادر شفیع زاده باعث شده بود ، دشمن شکست بخورد و قدرت ابتکار عمل را از دست بدهد .

رضا مصطفایی :
در عملیات والفجر 8 توپخانه های ما داخل نخلستانهای اطراف خسرو آباد مستقر بودند .
شفیع زاده آمد تمام مسئولین تطبیق آتش قرار گاه های نور ، نجف و کربلا را جمع کر د و گفت : باید تمام نیروها تلاش بکنند . هیچکس نباید دست از کار بکشد و به بهانه این که فلان محور مال ما نیست . ما باید از همه آتشبارها برای منطقه ای که مورد پاتک دشمن قرار گرفته استفاده کنیم و همه ، آتش روی سردشمن بریزیم .

سعید شریف زاده:
دو روز از عملیات والفجر 8 می گذشت . من می خواستم دستور عملیاتی توپخانه را ببرم خدمت برادر شفیع زاده .
رفتم قرار گاه . او پشت بی سیم نشسته بود و دستورات لازم را به یگانها صادر می کرد . چسمانش از بی خوابی سرخ شده بود و مثل همیشه خونسرد و آرام بود .گفتم : خسته نباشید .
لبخندی زد و گفت : سلامت باشید .
با آن همه تلاش شبانه روزی و بی خوابی ، در چهره اش اثری از خستگی و پژمردگی ندیدم . من بعد از انجام دادن کارم ایستادم و نگاهش کردم اودستوراتی را که از فرماندهی می گرفت به تطبیق ها می داد .
رضا سلیمانی:

مراحل بعدی عملیات والفجر 8 شروع شده بود در قرار گاه کربلا نشسته بودیم که یک دفعه آژیر خطر حمله شیمیایی به صدا در آمد و گرد غبار بمب شیمیایی در محوطه قرار گاه ، تنفس را مشکل کرده بود و نفس کشیدن تقریبا ناممکن بود . شفیع زاده نیز در قرار گاه بود . هم او و هم اکثر بچه های قرار گاه ماسک ضد شیمایی به همراه داشتند . همگی ماسک هایمان را به صورتمان زدیم ، یکدفعه متوجه شدیم که یکی از برادرها ماسک ندارد . شفیع زاده فوری ماسکش را در آورد و به او داد . من که متوجه موضوع نشده بودم با اشاره از او پرسیدم که ماسکش چه شده است .
کاری نداشته باش .
ماسک را برداشتم و گفتم :
یا شما از ماسک من استفاده می کنید و یا من هم ماسک نمی زنم .
شفیع زاده با این عمل متواضعانه خود درس دیگری به ما آموخت و به حمد الله اتفاق مهمی رخ نداد.

دکتر محسن حاجی آبادی:
شب بود برای مراسم سوم شهید مصطفی جراح به تیپ 61 محرم می رفتیم . هر دو از بس رانندگی کرده بودیم خسته و کوفته بودیم . خوابم می آمد و داشتم چرت می ردم . شفیع زاده که رانندگی می کرد در جایی برای استراحت و خواب نگه داشت .
غذایی خوردیم و من همان طور که داخل ماشین نشسته بودم خوابم برد . نصفه های شب بود که با شنیدن صدایی از خواب بیدار شدم . شفیع زاده داخل ماشین نبود . آمدم بیرون . چشمم به کلمن آب افتاد . توی دلم گفتم : کی این کلمن را آورده اینجا .
بعد یک خورده که دقیق شدم دیدم شفیع زاده نماز شب می خواند . پس فهمیدم که او با آب کلمن وضو ساخته بود ! و بی آنکه سر و صدایی راه بیندازد و مزاحم خواب من شود رفته بود قدری دور تر و در دل شب با معبود خویش راز و نیاز می کرد .
آن شب واقعا از نزدیک دیدم که ایشان از نظر معنویت خیلی بالا تر از آن حدی هستند که ما تصور می کنیم .

سردار شهیدشوشتری :
یک روز شفیع زاده گفت : برادر شوشتری ! می خواهم بروم جلو و از نزدیک سری به دیده بان ها بزنم .
گفتم : هر طور میل شماست .
راه افتاد و رفت .
آن موقع در کارخانه نمک بودیم در زمینی مسطح ، بی هیچ بر آمدگی . بعضی جاهایش هم باتلاق بود . گلوله که می آمد زیاد معلوم نمی شد که به کجا می رود . گلوله های توپ وقتی توی باطلاق فرو می رفت ، تننها صدای ضعیفی به گوش می رسید .
دیده بانی ، در آن محل مشکل بود . دیده بانی که در آن منطقه بود برای این که گلوله های نزدیک را کنترل کند به نوک خط رفته بود .
شفیع زاده وقتی رفته بود سراغ دیده بانها و اشکالات دیده بانی را گوشزد کرده بود ، دیده بان ها ، که او را نمی شناختند ، درآمده بودند که : شما را کی فرستاده ؟بعد بی سیم زده بودند به فرمانده لشکرشان که کسی آمده اینجا و دارد از کار ما ایراد می گیرد . می گوید از قرار گاه آمده ، از پیش شما .
برادر جعفری با من تماس گرفت که : این کیه که تو فرستادی آن جا ؟
من که پیش خود فکر می کردم شفیع زاده سری به توپخانه و خط می زند و بر می گردد و در نهایت هم می رود نزد فرمانده لشگر . گفتم . من کسی را نفرستادم .
راستش من فکر نمی کردم که شفیع زاده یک وقت برود سراغ دیده بان های خط .
برادر جعفری که در این مورد خیلی حساس بود دوباره پرسید : کیه این ؟!
گفتم: من چه می دانم !
گفت : الان من چند نفر را می فرستم سراغ دیده بان .
شفغیع زاده وقتی از دور آنهایی را که به طرف او می رفتند دیده بود و از طرفی هم احساس کرده بود که دیده بان به خاطر این مسئله می خواهد دست از کار بکشد و برگردد عقب و برگشتن از آن قرار گاه هم قدری سخت بود ، رو کرده بود به دیده بان و گفته بود : من فرکانس قرار گاه را می دهم ، تو صحبت کن . اگر ما را تایید کردند که هیچ و گر نه حرف ، حرف شماست .
دیده دبان که اول سر سختی نشان می داد ، برخوردش ملایمتر شده بود و آخر راضی شده بود که با ما تماس بگیرد . فرکانس ما را بسته بود و آمده بود روی خط و گوشی بی سیم را داده بود دست شفیع زاده . وقتی گوشی را برداشتم از صدایش شناختم . خود شفیع زاده بود .
شوشتری ! من هستم . آمدم این جا . اما این برادران فکر می کنند من غریبه ام ...
توی دلم گفتم چطور توانسته به آنجا برود ؟
وقتی برگشت پیش من هنوز هم برای من باور کردنی نبود که او بتواند خودش را تا آن محل برساند و زود برگردد .
خسته نباشی .
سلامت باشی .
برادر شفیع زاده لحظه ای مکث کرد و بعد از من پرسید : ببینم چیزی در بساط دارید که این دیده بان عزیزمان را تشویق کنیم .
شاید یکی دو تا نیم سکه بهار آزادی داشته باشیم .
می دانید من رفتم آنجا . هر چند که آن محل ، جای خیلی حساس و خوبی برای دیده بانی است . اما جای خطرناکی است . هیچ کس در آن حول و حوش نیست . کسی که تک و تنها بلند شده و رفته آنجا مستقر شده و مشغول هدایت آتش است باید تشویق شود .
بعد شفیع زاده نشست و نامه ای به آن دیده بان نوشت به این مضمون که ، من آمدم آنجا برای بازدید چون عملکرد شما خوب بود این هدیه ناقابل به شما تقدیم می شود .
نامه را ارسال کرد به فرمانده لشکر آن دیده بان ، تا از این طریق به دست او برسد .
دیده بان وقتی با خبر شده بود که مورد تشویق فرمانده توپخانه سپاه قرار گرفته ، خیلی خوشحال شده بود .

سردار شوشتری :
عراقیها پاتک کردند . لشکر 17 علی بن ابی طالب را دور زدند . خط لشکر 17 خط حساسی بود . ما نیرو کم داشتیم و آنها قدم به قدم جلو می آمدند .
شفیع زاده نشست پشت بی سییم برای هدایت و تنظیم آتش روی سر عراقیهای گستاخی که جلو می آمدند .
در آن میان یک گروهان از نیروهای برادر اسدی هم که تازه از شیراز اعزام شده و حتی فرصت پیدا نکرده بودند لباس عوض کنند ، سر رسیدند . ما به تک تک آن برادران اسلحه دادیم و آنها را بردیم توی خط مقدم نبرد . با اینکه نیروی منظمی نداشتیم ولی در برابر عراقیها موضع گرفتیم .
عراقیها که بی پروا جلو می آمدند یکدفعه غافلگیر شدند .
شفیع زاده با بکار گیری طرح قدرتمندانه آتش ، جلوی حرکت عراقیها را گرفت .
یکباره گلوله های توپ بر سر عراقیها باریدن گرفت . آنها که هوا را پس دیدند زبونانه پا به فرار گذاشتند . ما توانستیم حد اقل سیصد اسیر از آنها بگیریم و عده ازآنها را به هلاکت برسانیم .
وقتی دشمن عقب نشست اجساد عراقیها را دیدیم که همان طورز ریخته شده بود توی حوضچه های کارخانه نمک .
در این مدت آن دیده بان سنگرش را ترک نکرده بود و در سه چهار ساعتی که درگیری ادامه داشت ا و ماموریت خود را به خوبی انجام داده بود .

دکتر محسن حاجی آبادی :
یک شب من و شفیع زاده توی اتاقی خوابیده بودیم . نصف شب من از زور تشنگی از خواب بیدار شدم چراغ را روشن کردم . یکدفعه چشمم به جای خالی شفیع زاده افتاد و تعجب کردم و با خود گفتم :
حتما جایی رفته .
بعد کمی ّ خوردم و دراز کشیدم .
صدایی به گوشم خورد ، صدایی آرام و استغاثه کننده .
نگاهی به دور و برم انداختم . دیده شفیع زاده است که پشت قاب عکس بزرگ حضرت امام خمینی نشسته و نماز می خواند و صدای گریه و ناله اش را شنیدم ، خیلی متاثر شدم .خواستم صدایش بزنم اما زبانم بند آمد .
دراز کشیدم و چشمانم را بستم و به زمزمه رازو میاز ش خوب گوش دادم .
العفو .......العفو ........

غلامحسین رضایت:
سمیناری در منطقه برگزار کرده بودیم بچه ها از گروه های مختلف توپخانه در آنجا حضور داشتند .
پیش بینی شده بود که برادر شفیع زاده قبل از اذان ظهر راجع به توپخانه سخنرانی کنند . صحبت سخنرانی های ایشان تا نزدیکی اذان ظهر طول کشید . وقتی نوبت به برادر شفیع زاده رسید . بلند شد و آهسته رفت جلو و برابر حضار ، نشست پشت میکروفون وبه برادران نگاه کرد .
هنوز چند نفر آهسته با هم حرف می زدند . یکباره همه سرها به سوی او بر گشت و نگاه همه به حرکات او جلب شد . سکوتی سنگین همه جا را فرا گرفت . شفیع زاده نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : برادران ، با توجه به این مساله که وقت نماز شده همه با یک صلوات می رویم برای اقامه نماز .
همه صلوات فرستادند :
پس از ادای آن جمله رسا و عمیق همه به پا خواستند و به اتفاق هم برای برگزاری نماز جماعت آماده شدند .

عظیم پاکی خطیبی :
یک روز طی تماس تلفنی با برادر شفیع زاده که در جبهه بودند صحبت کردم و از ایشان خواستم برای بررسی طرح پدافند عامل و غیر عامل پالایشگاه به تبریز تشریف بیاورند .تا آن روزها ؛ پالایشگاه آسیبهایی دیده بود .
مدتی بعد آمدند . برای بازدید از قسمتهای مختلف پالایشگاه و بررسی وضعیت موجود پدافند عامل و غیر عامل ، لازم بود با ریاست پالایشگاه هماهنگی شود تا از سوی نگهبانی و .. مانعی در کار نباشد .
قبل از اینکه من با ریاست پالایشگاه تماس گرفته و موضوع را هماهنگ کنم ، شفیع زاده به من گفت : که در معرفی ایشان فقط بگویم بسیجی هستند و نباید از سمت و مسئولیت او حرفی به میان آورم .
طبق تذکر ایشان بعه رئیس پالایشگاه گفتم که یکی از برادران بسیجی صاحب نظر آمده و قرار است در رابطه با پدافند پالایشگاه نظر بدهد .
شفیع زاده به طور کاملا ناشناس از نقاط مختلف پالایشگاه بازدید کرده و نقاط ضعف پدافندی را ارزیابی نمود و یاد داشتهایی برداشت . مسئول پدافنذ پالایشگاه را که از سوی رادار و پایگاه هوایی در آنجا حضور داشتند دعوت کردیم ,آمدند . شفیع زاده با ایشان صحبت کرد . مسئول پدافند پالایشگاه پس از صحبت با شفیع زاده ، به اشتباهات موجود و نحوه پدافند پی برده و اذعان داشتند که : ما این نقاط کوری را که شما اشاره کردید ، اصلا متوجه نشده بودیم .
ما طبق نظر برادر شفیع زاده . پدافند پالایشگاه را تغییر دادیم و منتظر بودیم تا نتیجه کار را بعدا ببینیم .
مدتی پس از اجرای طرح برادر شفیع زاده ، روزی آژیر خطر در پالایشگاه به صدا در آمد . کارکنان با عجله به پناهگاه ها رفتند . همه مضطرب و نگران منتظر بو.دند که آژیر سفید به صدا در آید .
ناگهان توپهای ضد دهوایی شلیک کردند . چند لحظه از شلیک توپ های ضد هوایی نگذشته بود که یک فروند هواپیمای مهاجم دشمن هدف گلوله های آتشین پدافند هوایی ماقرار گرفته و سر نگون شد . کسانی که در کارخانه ها و مناطق مسکونی اطراف چشم به پالایشگاه دوخته و نفس در سینه هایشان حبس شده بود چهره هایشان متبسم گردید . توپهای ضد هوایی پالایشگاه هنوز شلیک می کردند که یک فروند هواپیمای مهاجم دیگر به طرف پالایشگاه شیرجه رفت اما آتش پدافند ضد هوایی امانش ندادو سر نگونش ساخت .
حمله هوایی با سقوط دو فروند هواپیمای دشمن پایان یافت . اما غیر از من و مسئول پدافندذ پالایشگاه کسی نمی دانست که این موفقیت و پیروزی مرهون طراحی چه کسی است .
تا لحظه شهادت آن سردار دلاور اسلام ، من موضوع را به هیچ کسی نگفته بودم ، چون برادر شفیع زاده سفارش کرده بود که اگر او را معرفی کنم حلالم نخواهد کرد .
پس از شهادت شفیع زاده ، رئیس پالایشگاه متوجه شده بود ، آن بسیجی که برای بازدید از پالایشگاه آمده بود کسی نبود جز برادر حسن شفیع زاده . فرمانده توپخانه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی . بعدا ایشان خیلی ناراخت بودند و به من می گفتند که چرا شما آقای شفیع زاده را به من معرفی نکرده بودید ؟ دیگر لزومی به کتمان نبود . به ناچار واقعیت امر را تو.ضیح دادم .

سردار غلامرضا یزدانی:
عملیات کربلای 4 تمام شده بود . تازه از فاو برگشته بودم . ولی دلم می خواست دوباره برگردم به فاو . شفیع زاده گفت : چه عجله ای داری ؟ امشب را اینجا بمان و استراحت کن فردا برو .
و من ماندم .
آن شب ، شب شهادت یکی از ائمه معصومین بود ، و بیشتر از چهار ، پنج روز به آغاز عملیات نمانده بود . حدود ساعت 9 بود که رفتم پیش برادر شفیع زاده . بعد از خوش و بش ، کمی با اوصحبت کردیم .بعد او برخاست و گفت : من باید بروم سنگر فرماندهی برای هماهنگی یگانها .
گفتم : به سلامت .
نصف شب رفتم سنگر شفیع زاده دیدم دعای توسل می خواند و های های گریه می کند .
حال عجیبی به من دست داد . با خود گفتم : این افراد چه راحت می توانند با خدای خود سخن بگویند و حرف دلشان را با او بزنند . بعد اندیشیدم : کاش می دانستم این مرد از خدای خود چه می خواهد .
بعد ها دست نوشته ای از او دیدم و پاسخ سوالم را یافتم . او چنین نوشته بود : خدایا ! دلم می خواهد ، در آخرین لحظه های زندگی ام ، بدنم و جسمم آغشته به خون در راه تو باشد نه در راه دیگری .

رجب کریمی:
ساعت سه بامداد نسبتا روشن و مهتابی بود ، ما همان طور که از بالای نهر ها جلو می رفتیم که ناگهان متوجه شدیم ، عراقیها به استعدا در یک گردان در کانال سمت چپ ما موضع گرفته اند . آنها لباسها و تجهیزات مخصوصی داشتند و منتظر عبور ما بودند تا بعد از دور زدن نیروهای ما از پشت سر با ما درگیر شوند .
به لطف خدا از مکر آنها با خبر شدیم و با بستن کانال از جلو و انتها با دشمتن درگیر شدیم و آنها را زمین گیر کردیم .
در این عملیات ما به همراه لشکر 3 ویژه شهدا ماموریت داشتیم کمه از طریق جاده معروف به دژ نونی شکل وارد شهر دو عیجی شده و آن منطقه را پاکسازی کنیم . شب چهارم عملیات بود . با سه گردان به طرف منطقه نبرد حرکت کردیم .
من فرمانده محور یکم بودم . دشمن که از عملیات ما با خبر شده بود ، برای مقابله با ما در خارج از منطقه نبرد یک گردان کماندویی به سمت نیروهای ما فرستاده بود و می خواست ما را غافلگیر کند .
محور حرکت نیروهای عراقی داخل نهرهای خشکیده بود که عمق آنها به دو متر می رسید . آنها داخل نهرها پیشروی می کردیم تا در موقع درگیری بتوانیم بر دشمن مسلط شویم و دشمن نتواند ما را غافلگیر نماید .
چند لحظه بعد شفیع زاده رو کرد به من و گفت :
خسته نباشید برادر کریمی . دستتان درد نکند .
سپس موضع ما و نقاط حساس منطقه عراقیها شناسایی شد و با هدایت بی نظیر آتش بر روی موضع عراقیها توانست در جناح چپ و راست شهرک دو عیجی دشمن را سر کوب کند . این کار برادر شفیع زاده باعث بالا رفتن روحیه رزمندگان اسلام در آ« خط شد و ما توانستیم تلفات قابل توجهی به دشمن وارد سازیم .

مهندس خندان:
در منطقه عملیاتی کربلای 5 بودیم و نزدیک غروب بود . برادران مهمات می بردند پای توپها . ولی کند کار می کردند . هنوز یک عالمه کار داشتیم . و می بایست چندین تریلی مهمات کاتیوشا بار می زدیم . دلواپس بودم که نتوانیم به موقع تریلی ها را بار بزنیم ، با فرا رسیدن شب رفته رفته از گرمای هوا کاسته می شد .
ناگهان فکری به ذهنم رسید راه سنگر فرماندهی را در پیش گرفتم .
برادر شفیع زاده با دیدن من پرسید چی شه ؟
وقتی موضوع را با او در میان گذاشتم ، تبسمی کرد و گفت : هیچ نگران نباش . بهتر است بروی و به بر و بچه ها بگویی که همه در نماز خانه جمع شوند ، لحظه ای مکث کرد و وقتی دید من همان طور مردد ایستاده ام ادامه داد : انشا الله همه چیز درست می شود .
بی درنگ خداحافظی کردم و از سنگر آمدم بیرون .
نملز خانه مملو از برادران بود . تازه سر و صدا خوابیده بود که برادر شفیع زاده آمد .
همه به احترام او بلند شدند .
بنشینید برادران .
همه نشستیم .او نگاهی به جمع انداخت .
لحظه ای تامل کرد و بعد به فکر فرو رفت .
چنان که که گویی در انتظار یافتن جمله ی مناسبی بود .
خسته نباشید برادران !
من به خوبی آگاه بودم که اگر او حتی به شوخی از بچه ها بپرسد کی خسته است . همگی یک صدا پاسخ می دهند دشمن .
به چهره او چشم دوخته و سراپا گوش بودیم . برادران ما برای رضای خدا می جنگیم . همه اعمال ما باید برای رضای خدا باشد . ما آمده ایم اینجا که دربرابر خصم ایستاده و از آرمانهای انقلاب اسلامی دفاع کنیم .
سخنان شفیع زاده چنان بر دل می نشست که همه تصمیم گرفته بودیم بعد از اتمام حرف های او شروع به کار کنیم . اما او که این حرف را به فراست از چهره ما خوانده بود در پایان سخنانش گفت : انشاء الله فردا صبح شروع می کنیم به بار زدن مهمات .
برادران همه متاثر شده بودند و بی صبرانه منتظر فردا بودیم .نصف شب بود که یکی از بسیجیها توی تاریکی تکان می خورد و آهسته از دیگری پرسید : ببینم بیداری ؟
آره .
الان وقتش است .
برخاستند لباس پوشیدند پوتین به پا کرده از سنگر آمدند بیرون . معلوم نبود که چه چیزی آنها را بیدار نگه داشته است و چه فکری در سر دارند .
هوا مهتابی بود در سکوت راه می رفتند . گاه گاه صدای غرش توپها از دور به گوش می رسید و صدای گلوله توپ آرامش دلنشین شب را می آشفت . هر دو ساکت و آرام می رفتند . وقتی به کنار خاکریز رسیدند ایستادند . یکی از آنها با صدایی شتابزده گفت : تریلی ها را می بینی ؟
آره . جعبه های مهمات هم آن جاست .
لحظه ای سکوت حاکم شد و آنکه اول حرف زده بود گفت : نبیاید بگذاریم کسی متوجه ما بشود .
به سوی جعبه های مهمات پیش رفتند پا به پای هم گام بر می داشتند .
چند متر فاصله ی میان خود را با گامهای استوار پیمودند .
شب روشنی بود . هوا خنک بود و موضع در نور شفاف ماه غرق شده بود .
چشمهایشان برق می زد . محو تماشای مهتاب شده بودند . همه چیز زیر نور ملایم ماه خفته بود . سنگر ها، آدمها ، دشت و ...
تنها دو تن بیدار بودند با قامتی سترگ زیر نور ماه ایستاده بودند .
سخنان صاف و روشن شفیع زاده که چون نور ماه پاک و زلال بود چنان شور و شوق و نیرویی در آنها بر انگیخته بود که ...
آماده ای .
بله .
آستینها را با لا زدند و یا علی گفتند و دو نفری یک جعبه مهمات را برداشته و به سوی تریلی بردند .
وقتی اولین جعبه روی تریلی قرار گرفت قد راست کردند و بر گشتند و ایستادند تا نفسی تازه کنند .
دوباره مشغول شدند . در دل شب سخت تلاش و تقلا می کردند . آن دو بدون احساس خستگی خواب را از یاد برده بودند .
تا سپیده دم کار می کنیم .
بله ، تا سپیده دم .
لبخند پیروزمندانه ای بر لبان هر دو نشسته بود .
آفتاب تازه دمیده بود و دو بسیجی توی سنگر خود در کنار هم روی زمین خوابیده بودند . روی پوتین هایشان گرد و خاک نشسته بود ...
در بیرون سنگر برو بچه ها یی که برای بار زدن مهمات آماده می شدند پای جعبه های مهمات ایستاده بودند و با تعجب به تریلی ها نگاه می کردند و زیر لب می گفتند .
چه کسی اینها را بار زده ؟
دو بسیجی به خوابی خوش فرو رفته بودند و عرش را سیر می کردند .

سردار علی فضلی :
در عملیات کربلای 5 دو تا قرار گاه داشتیم ، قرار گاهی در پنج ضلعی ,یکی هم در عقب که گاهی از قرار گاه جلو راه می افتادیم و می آمدیم عقب برای حمام کردن و ...
من داشتم می آمدم عقب که برادر شفیع زاده را دیدم .
کجا می روی ؟
قرار گاه .
منهم می آیم .
حدود ساعت 10 بود که رسیدیم قرارگاه . آبی خوردیم و سرو صورتمان را شستیم . در این حال و وضع با خبر شدیم که خط کمی حساس شده .
شفیع زاده پرسید : آقای ایزدی کجاست ؟
آقای ایزدی توی قرار گاه نجف است .
گفتم : نیستش رفته مرخصی .
پس بلند شو بریم قرار گاه جلو .
دوبیاره حرکت کردیم و آمدیم قرار گاه جلو .
دشمن می خواست به خط لشکر 10 سید الشهداء حمله کند . در وضع ناجوری قرار داشتیم . منتظر صدور دستور بودیم . که از برادر شفیع زاده خواسه شد که توپخانه ها را هماهنگ کند ، وقتی ما توپها را به کار انداختیم و مواضع دشمن زبون را زیر آتش شدید خود گرفتیم . دشمن با آتش سهمگین گلوله های توپ زمین گیر شد .
شفیع زاده با هدف گیری درست و باهدایت صحیح آتش درس خوبی به دشمن بعثی داد .

امید علی عطایی :
دو قبضه توپ 130 م م و 152 م م انهدامی از عملیاتهای فتح المبین و والفجر 8 در اختیار داشتیم . با استفاده از ابزارهای دو توپ و با تلقین آنها قصد داشتم یک توپ 130 راه اندازی کنم . این توپ در جبهه خیلی به درد می خورد . چون برد بیشتری داشت .
ایام عید بود . من در اهواز در آمادگاه شهید مسعودیان سخت مشغول کار بودم ، داشتم تراشکاری می کردم که یکباره دیدم برادر شفیع زاده از در وارد شد . او همیشه لبخندی بر لب داشت ، گفت : خسته نباشی جوانمرد .
بعد ادامه داد : خودت که بهتر از من می دانی این روزها وضعیت ما چندان خوب نیست . مهمات به اندازه کافی نداریم و خلاصه کمبود داریم حالا با این کار تو، یک قبضه توپ 130 م م به توپهای جبهه اسلام افزوده می شود .
سپس از من پرسید : چکار می کنی ؟
من همه را به او شرح دادم . از شادی سر از پا نمی شناخت . او دست کرد به جیبش یک صد تومانی در آورد و به من داد . این هم عیدی تو . اما به یک شرط .
چه شرطی ؟
که به هیچ کس نگویی .
باشد .
من آن لحظه که صد تومانی را از دست او گرفتم خیلی خوشحال شدم . انگار دنیا را به من داده اند . ته دلم از کارم راضی شدم . نمی دانم چطور شد که شرطی که با شفیع زاده بسته بودم پاک یادم رفت .
شاید از شدت خوشحالی بود که رفتم سراغ برو بچه ها و صد تومانی را به آنها نشان داده و گفتم : این را برادر شفیع زاده به من عیدی داد . شما هم بروید از او عیدی بگیرید .
بچه ها با عجله رفتند به سراغش . من هم همراه آنها رفتم .
عیدی ما را بده . و ..........

حسین شاه نظری:
چند روز از عملیات کربلای 5 گذشته بود . من در سپاه سوم به عنوان رابط پشتیبانی در پنج ضلعی مستقر بودم .
یک روز شفیع زاده به سنگر ما آمد . بعد از اینکه مدتی درباره اجرای آتش و .... صحبت کردیم ، ایشان گفتند که : می خواهم بروم خط اول .
خط اول سمت چپ منطقه نهر جاسم بود .
شما هر اطلاعی راجع به آن منطقه بخواهید بنده در اختیارتان می گذارم ؛ حتی اگر لازم شد خودم می روم جلو ؛ بررسی می کنم و نتیجه را به شما می دهم .
باید خودم بروم جلو و منطقه را از نزدیک ببینم .
چاره ای نداشتم جز اینکه به اصطلاح از راه دیگری وارد شوم .
فکر نمی کنید که رفتن شما به خط مقدم از نظر شرعی اشکالی داشته باشد ؟
حرفی نزد .
آخر خودتان منطقه را تقسیم بندی نموده و مسئوولی برای هر منطقه تعیین کرده اید . به نظز شما بهتر نیست که از طرف توپختنه لشکری بروند .و...
قبلا با فرماندهی هماهنگ شده و اجازه این بازدید را گرفته ام .
صاحب اختیارید .
شفیع زاده با یک موتور سیکلت به همراه یک نفر دیگر رفتند . مدتی گذشت ، وقتی دیدم دیر کردند دلواپس شدم . با بی سیم سراغ ایشان را گرفتم .
گفتند که : تیری به دستش اصابت کرده .
آخرین شب بود که او را در قرار گاه خاتم والانبیاء یافتم ...
بعد ها من دریافتم که شفیع زاده برای چه اصرار داشت ، که خودش برود خط و منطقه را از نزدیک ببیند . او اگر منطقه را از نزدیک نمی دید مگر می توانست ماموریتی انجام دهد .

محرم زنگنه :
در ادامه عملیات کربلای 5 حدود ساعت 10 صبح برادر شفیع زاده گفت : آماده باش با یک موتور سیکلت برویم خط .
ما تقریبا هر دو سه روز یکبار برای شناسایی مواضع توپخانه دشمن می رفتیم منطقه عراقیها . من خیلی زود با او خودمانی شده بودم ؛ انگار سالها بود که او را می شناختم .
موتور را بایستی من می راندم . همین که او ترک موتور نشست ، گفت : برویم !
از قرار گاه زدیم بیرون ، با هزار مکافات از سه راهی شهادت گذشتیم و رسیدیم به منطقه پنج ضلعی که شفیع زاده آنجا کار مختصری داشت .
بعد از آنکه شفیع زاده با برادر شمخانی جلسه ای برگزار کرد ، وقت اذان شد . ما بعد از اقامه نماز ظهر و عصر ، غذایی خوردیم و دوباره به سمت خط حرکت کردیم . او چفیه ای داشت آن چفیه خون آلود ، هنوز زینت بخش تابلو سر مزارش است من چفیه ای همراهم نبود ...
چفیه اش را گرفتم و به سرم بستم .
رفتیم تا رسیدیم به اول جاده شلمچه – بصره سمت چپ بورارین .
داخل نخلستانها که مجتمع پتروشیمی عراق هم ان طرف ها بود ، رفتیم آنجا را پشت سر گذاشتیم و رسیدیم به نیروهای خودی که توی کانال ، دور هم جمع شده بودند .
شب قبل این نیروها ، دو کیلومتر از جاده شلمچه بصره را آزاد کرده بودند و منطقه سوت و کور بود . گه گاه صدای خمپاره و توپ به گوش می رسید . گفتم :
مثل اینکه از خط نیروهای پیاده خودی رد شدیم .
برو ، مستقیم برو جلو !
نمی دانستم که جدی دارد می گوید یا شوخی می کند . شفیع زاده به دنبال سخن خود گفن : همین جوری برو هروقت من گفتم الدخیل سریع دور بزن برگرد .
اطاعت کردم و به شوخی گفتم " برادر شفیع زاده اینجا که جای دور زدن نیست .
...... همین طور که جلو می رفتیم . سر راهمان کنار جاده پر بود از اجساد عراقیها .
در امتداد مسیر به راه خودمان ادامه می دادیم . داشتیم به طرف ام الرصاص می رفتیم که یکباره متوجه شدیم که به سوی ما تیر اندازی می کنند .
گلوله ها از بیخ گوش ما گذشتند . معلوم بود که دشمن فاصله کمی با ما دارد . شفیع زاده بی اعتنا به تیر اندازی آنها از موتور پرید پایین .
من با دلهره از گرده موتور آمدم پایین و رفتن نزد او . موتور افتاد زمین و .....
حاج و واج ایستاده بودم . شفیع زاده آرام و بی تشویش بود . موتور هنوز روشن بود . چرخهایش می چرخید و سر و صدای زیادی به راه انداخته بود .
همان موقع عراقیها به طرف ما تیر اندازی می کردند . لحظه ای منتظر ماندیم . وقتی عراقیها دست از تیر اندازی برداشتند . من آهسته و سینه خیز به طرف موتور رفتم و وقتی آن را بلند کردم دیدم که لاستیک تایر عقب آن ترکیده است .
از موتور فاصله گرفتیم ، رفتیم داخل یک جای دخمه مانندی که ظاهرا پشت کانال عراقیها بود و به یک پارکینگ کوچک شباهت داشت گویا محل استراحت آنها بود .
به دیواره پارکینگ تکیه دادیم . به محض اینکه سرمان را بلند می کردیم عراقیها ما را می بستند به رگبار . هر دو ساکت بودیم . بد جایی گیر افتاده بودیم . آخر سر شفیع زاده گفت : نباید وقت را تلف کنیم می بینی که اینها دست بردار نیستند . باید هر چه زودتر از اینجا برویم . اگر یکی دو دقیقه دیگر اینجتا بمانیم عراقیها می ایند سراغمان و دخلمان را در می آورند ، شاید هم اسیرمان کنند .
و ادامه داد : من رفتم . تو هم به خدا توکل کن و پشت سر من بیا .
گفتم : مراقب باش .
از دخمه خارج شد و رفت سمت چپ به سوی یک سربالایی کوتاه که به یک کانال منتهی می شد ، من کمی آنجا ماندم .
بعد بلند شدم توی دلم گفتم : خدایا به امید تو .
چفیه از پیشانی ام لغزید و افتاد روی صورتم . کم مانده بود نفسم بند بیاید . چفیه را از گردنم باز کردم و محکم دور کمرم بستم . کمی ایستادم تا نفسی تازه کنم . بعد ماسک و کوله را همان جا در آوردم و با خود گفتم : دیگر شیمیایی را ولش .
با تمام قوت پاهایم به سمت کانال دویدم . پشت سرم فقط صدای گلوله می آمد . گلوله ها صفیر کشان از بیخ گوشم می گذشتند و من می دیدم که گلوله ها نزدیک من زمین می خورد و گرد و خاک از زمین بر می خواست ...
خدایی بود که حتی یک گلوله برایم اصابت نکرد . وقتی پریدم داخل کانال یکهو افتادم روی جسد یک عراقی که آنجا افتاده بود . جا خوردم . در داخل کانال به حالت نیم خیز بنا کردم به دویدن . دو سه کیلومتر که به جانب نیروهای خودی دویدم ایستادم تا خستگی در کنم .
ربع ساعتی می شد که شفیع زاده رفته بود . با خود گفتم : توی راه به او می رسم . اما چنین نبود . هر چه می رفتم سنگر عراقیها بود و زخمیهایی که روی زمین افتاده بودند . چنان به سرعت می دویدم که حتی فرصت نگاه کردم به سنگر عراقیها را نیز نداشتم .
کانال یک راه خروجی بیشتر نداشت که آن هم در تیر رس تانک بود . نمی دانم با چی به طرف من شلیک می کردند . داخل کانال دراز کشیدم و به صفیر گلوله و پخش کردن ترکشها گوش فرا دادم .
بعد سریع بلند شدم و دویدم . می خواستم هر طور شده از آن سه راهی رد شوم . آن بالا روی کانالها بلوک چیده بودند ، از همین بلوکهای معمولی .
تیر اندازی از سر گرفته شد . نمی دانم با دوشکا بود یا با تیر بار . ، چنان می زدند که گلوله ها می خورد لبه بلوکها می افتاد رو.ی کولم و وقتی نیم خیز می شدم ، ر.وی پشتم .
توی آن هوای بسته ، تشنه و گرسنه بودم . به جوری احساس تشنگی می کردم و گلویم خشک شده بود ...
نمی دانم کی از کانال آمدم بیرون . تنها به یک چیز فکر می کردم و توی دلم می گفتم : برو ، برو ، برو جلو ... جلوتر .
یکباره کسی گلنگدن کشید و محکم داد زد :
ایست !
پا سست کردم .
ایست ! ایستادم . خاموش و مبهوت .
اگراز جایت تکان بخوری ...
دیدم اگر یک قدم دیگر بردارم کارم ساخته است . بنده خدا می خواست بزند که گفتم : نزن بابا خودی هستم .
آمد جلو .
مال کدان تیپی ؟
برو بچه های تیپ امام رضا بودند .
من دلم می خواست پیش شفیع زاده باشم و همه فکر و خیالم پیش او بود . نمی دانستنم کجاست و چه بلایی سرش آمده . نمی دانستم چطوری خود را به او برسانم . رو کردم به آنها و گفتم : شما یک آدم بلند قد و درشت هیکل ندیدید ؟
نه .
حالم گرفته شد . بد جوری در تنگنا افتاده بودم . دیگر نا نداشتم این مسیر را برگشته و به دنبال او بگردم ، تا آن جا کلی راه بود . خرد و خسته بودم و به تنهایی کاری از من ساخته نبود .
بهتر دیدم که بروم قرار گاه و ماجرا را به برو بچه های اطلاعات قرار گاه ، برادر دانایی فر و ... بگویم تا آنها یک گروه گشتی بفرستند دنبالش ...
بعد ما راه افتادیم و رفتیم سر جاده شلمچه – بصره در آن جا به برادر مزینانی و برادر محصولی برخوردیم . من با برادر محصولی آشنایی قبلی داشتم . قبلا مدتی با هم کار کرده بودیم .
او با دیدن من لبخندی زد و گفت : چه عجب از این طرفها . خسته بودم و حال و حوصله حرف زدن نداشتم .
تنهایی ؟
نه همراه شفیع زاده بودم .
حالا ایشان کجاست ؟
والله راستش زخمی شده بود . گمانم مانده جلو .
خوب ، حالا چه کاری از ما ساخته است .
سه چهار کیلومتر آن طرف تر است .
بعد همگی توافق کردیم که اگر بر نگشت گروهی را بفرستند دنبالش .
همین طور که می آمدیم ، گلوله خمپاره ای خورد داخل کانال .
ترکش کوچکی به زیر فک محصولی اصابت کرد . یکی دو تا ترکش هم به سایر بچه ها خورد . خلاصه همه ترکش خوردند و و در کل هیچ کس بی نصیب نماند . منتها زخمها خیلی سطحی بود . سریعا ملحفه های عراقی ها را پاره کردیم و زخم زخمیها را بستیم .
ناگهان یکی از برادران یاد آوری کرد که ما یک تویوتا داریم آن طرف همان سه راهی . ما همگی خودمان را به آنجا رساندیم .
راننده سویچ را گذاشته بود روی ماشین و رفته بود چهار نفری سوار ماشین شدیم . برادر مزینانی نشست پشت فرمان و ماشین را روشن کرد . تازه می خواستیم راه بیفتیم که دو تا هلیکوپتر عراقی در منطقه پیدایشان شد .
غیر از ماشین ما هیچ وسیله دیگری در منطقه نبود . مزینانی ماشین را د ر حال حرکت رها کرد . ماشین رفت جلو و خورد به خاکریز و خاموش شد .
از ماشین بیرون جستیم و رفتیم پشت یک خاکریز. هلیکوپترها یکی دو تا راکت شلیک کردند . بختمان بلند بود که راکتها نه با ماشین اصابت کرد و نه به ما . فقط جرقه های آتش راکت اطراف ما ریخت اما هیچکس صدمه ای ندید .
بلند شدیم سوار ماشین شده و راه افتادیم . کمی که جلو رفتیم یک توپولف عراقی به سراغمان آمد شکمش را باز کرد و هر چه بمب خوشه ای داشت ریخت و رفت .
دوباره ماشین را ول کردیم و رفتیم سمت پنج ضلعی ، آن طرفها خانه های کاهگلی بود ، رفتیم آنجا . همه جا پر بود از اجساد عراقیها و ما با شتاب از میان آنها گذشتیم .
همین طور که می رفتیم , دفعه مشاهده کردیم که یک گروه از عراقیها که همه نسبتا کم سن بودند – ظاهرا به محصل شبیه بودند – ویلان و سر گردان به طرف ما می آیند . پیش خود فکر کردیم که حتما این ها ما را غافلگیر کرده اند بعد دیدیم که نه ، دستهایشان را به علامت تسلیم بالا گرفته اند . آنها را که حدود 35 نفر می شدند پشت تویوتا جا دادیم و بردیم به کمپ اسرا و تحویل دادیم .
وقت نماز مغرب و عشاء به پنج ضلعی رسیدیم . من رفتم سراغ تطبیق 5 ضلعی ، پیش برادر رسولی .
از شفیع زاده چه خبر ؟
متاسفانه خبری از ایشان نداریم .
آیا تا به حال به مقصد رسیده اند یا نه ؟
نه .
کنار موضع آنها دریاچه مانندی بود . آن شب بعد از اقامه نماز و خوردن شام از شدت خستگی بیحال شدم و خوابم برد .
گلوله توپ بود که هی می خورد دور و بر موضع و سنگر را مثل گهواره تکان می داد . اما صدای انفجار ها خواب مرا به هم نمی زد و بیدارم نمی کرد ...
نیمه شب مرا با زود بیدار کردند ، با تو کار دارند .
پا شدم رفتنم تطبیق قرار گاه . نشستم پشت بیسیم . دلم بد جوری برای شفیع زاده شور می زد.
چیه ؟
امیدوارم این خبر خوشحالت کند ، آن که همراهتان بود رسیده و الان اینجا هستند نگران نباشید .
خوشحال شدم . پس شفیع زاده سالم به مقصد رسیده بود .
بعد که از برو بچه های لشکر 17 علی بن ابی طالب (ع) جویا شدم برادر علیلی توضیح داد که : همین طور که داشتیم می رفتیم یکدفعه از داخل سنگری صدای نفس نفس زدن کسی آمد . به سوی او رفتیم . مقدم . گلنگدن کشید و خواست او را ببندد به رگبار .
گفتم : حالا شاید خودی باشه بهتره مطمئن بشیم .
رسیدیم : کیست آنجا ؟
منم .
مقدم گفت تو کی هستی ؟
حسنم .
گفتم : مقدم این صدای شفیع زاده است .
اینجا چکار می کند .
خلاصه رفتیم دیدیم شفیع زاده است . یک گلوله به دستش خورده بود و تا غروب در آن سنگر مانده بود و چون خون زیادی ازش رفته بود نتوانسته بود بیاید عقب .
زخمش را با پارچه بستیم و پرسیدیم با کی بودی و او همه را تعریف کرد و بعد او را برداشتیم و به قرار گاه خاتم آوردیم .
چند نفر از بچه ها هم شب رفتند و موتور را آوردند .
شب را آنجا ماندم .و صبح زودذ آفتاب نزده بلند شدم و اذان گفتم و بعد از اقامه نماز سوار یک تویوتا شدم که از خط بر می گشت و شیشه جلویی آن شکسته بود . آمدیم از سه راهی هم گذشتین و به قرار گاه رسیدیم .
وارد که شدم خوابیده بود . همین طور چشمانش را نیمه باز کرد و گفت : تویی ؟
خود شفیع زاده بود . در ذهنم دنبال کلام مناسبی گشتم اما نیافتم . گفتم : حالتان چطوره ؟
شفیع زاده لبخندی زد ، بعد دست زخم بندی شده اش را نشان داد و گفت : این از برکات دوستی با توست .

حسن استوار آذر:
در عملیات کربلای 5 تطبیق آتش ما در جاده شلمچه بود و ما به عنوان یک مرکز هماهنگی پشتیبانی آتش مشغول کار بودیم .
شفیع زاده گاهی پیش ما می آمد و از وضعیت ما سوال می کرد .
ظهر بود که ایشان با موتور سیکلت و به همراه یک برادر دیگر به سنگر ما آمد . بعد از احوالپرسی از وضعیت آتش منطقه سوال کرد و برای سر کشی به دیدگاه رفت .
وقت نماز بود . وقتی که برای نماز آماده می شدیم چشمم به بازویش افتاد که باند پیچی شده بود .
گفتم : چی شده ؟
لبخندی زد و با لحن آرامی گفت : زنبور نیش زده .
کسی که همراه او بود خنده را سر داد یواشکی از او پرسیدم که جریان از چه قرار است گفت که : موقع بازددید از دیدگاه ، گلوله خورده بازویش ,ما هر چقدر اصرار کردیم برو عقب و استراحت کن به خرجش نرفت ، تازه دوباره می خواهد برود دیدگاه .
من به سیمای بشاش شفیع زاده نگاه می کردم . در چهره اش اثری از خستگی و ناراحتی احساس نمی شد . چشمانش از شا دی برق می زد . از دور و نزدیک صدای انفجار گلوله می آمد . صدای مهیب انفجار زمبن را می لرزاند . خط دشمن فعال شده بود . وقتی شفیع زاده بعد از خواندن نماز جماعت خواست راه بیفتد گفتم : دست تان !...
با نگرانی گفتم : بهتر است کمی اینجا بمانید و استراحت کنید . دستش را بلند کرد و گفت : به نظر نمی آید که چیز مهمی باشد خونریزیش کم شده .
باید شما را ببریم اورژانس .
برای این زخم .
تبسم کرد . نگاهی به دستش انداخت و با لحنی خاص گفت : بروم اورژانس ؟ آنهم برای نیش یک زنبور ؟ نه برادر می خواهم وضعیت منطقه دستم بیاید . باید اوضاع را رو براه کرد .
شفیع زاده با آن وضعیت خیلی آرام و با نشاط بود و دشمن به شدن مو.ضع ما را می کوبید .
شفیع زاده آخر سر رو کرد به من و گفت : عراقیها پاتک زدند باید آنها را سر جایشان بنشانیم .
گفتم : خدا خیرت بدهد .
آنکه همراه او بود موتور را روشن کرد . برادر شفیع زاده نشست . و آنها راه دیدگاه را در پیش گرفتند .

قاسم رسولی:
در عملیات کربلای 7 من مسئولیت تطبیق فرعی لشکرهای 25 کربلا و 41 ثار الله را ، بر عهده داشتم .
عراقیها با تعداد زیادی تانک به منطقبه جنوبی کانال ماهی آمده بودند . شفیع زاده در آن موقع تدبیری اندیشید . تمام توپخانه را به حالتی در آورد مه هماهنگ با هم و در یک زمان ، و در هر بار حدود هزار گلوله در یک منطقه خیلی محدود بریزیم . چند تا از پاتک های سنگین عراق ، آن جا مهار شد .

سردار اسدی:
یک کلت غنیمتی به دستم رسیده بود و من خیلی خوشحال بودم . آن روز در حال رانندگی با تویوتا بودم و از جاده ای می گذشتم ، که یک دفعه چشمم به برادر شفیع زاده افتاد که کنار جاده ایستاده بود . نگه داشته و او را سوار کردم .
وقتی چشمش به اسلحه ای که بغل دستم بود افتاد گفت : می دانی ، راستش من اصلا اسلحه ای ندارم .
گفتم بردارید مال شما .
این طوری که نمی شود باید به جای آن به تو چیزی بدهم .
ولی من توپ موپی لازم ندارم ، این یک کلت عراقی است مبارک شما باشد .
کلت را برداشت و کنار فانشقه اش گذاشت و با تبسم همیشگی و برخورد صمیمی اش گفت :
خدا به شما جزای خیر بدهد . ان شا الله در بهشت یک کلت به شما می دهند .
هر دو لبخند زدیم .
بعد از مدتها ، وقتی سر مزارش رفتم ، چشمم به تکه ای از کلت افتاد که آن را توی تابلوی مزارش گذاشته بودند . یک تکه از کلتی که شفیع زاده آن روز با خوشحالی از من گرفته بود . و من با شور و شوق فراوان آن را به عنوان هدیه به او داده بودم .

ابوالقاسم صباغ:
روز قبل از شهادت ایشان ، در منطقه غرب ، در تطبیق آتش مریوان با هم بودیم . با برادران دور هم نشسته بودیم و از هر دری حرف می زدیم که یکدفعه برادر شفیع زاه آمد . بعد از آنکه با بچه ها احوالپرسی کرد . روبه روی یکی از برادران بسیجی که نامش جهانبجش بود ؛ نشست .
جهانبخش جزو بسیجیانی که فقط موقع عملیات ، در جبهه پیدایش می شد . او تا اتمام عملیات می ماند و بعد می رفت دنبال کار و زندگیش .
شفیع زاده از جهانبخش پرسید : شما چرا کم پیدایی .
جهانبخش سکوت کرد .
وی حیرت زده به او خیره شده بود شاید تعجب می کرد از این که برادر شفیع زاده از کجا خبردار شده او به نجف آباد بر می گردد و کار می کند می خواست دهان باز کند و بگوید که : آدم باید در آمدی داشته باشد و ...
که شفیع زاده گفت : می دانی علت این کار چیست که تو گاهی جبهه را ترک می کنی و می روی دنبال کارت ؟
جهانبخش چه می خواست بگوید . شفیع زاده در حالی که به یک نقطه خیره شده بود گفت : برای این که ما عاشق نیستیم .

کاظم بختیاری:
گلوله توپ خورده بود به برف پاک کن ماشین . یا حسین ! تنش قطعه قطعه شده بود . تکه های بدن پاک برادر شفیع زاده را جمع کردم ....
بمیرم الهی .
داشتم می گشتم که کلت او را پیدا کردم . کلت تکه تکه شده بود ...
خدایا تو شاهد باش که با این شهید ما چه کردند .
دنبال قرآن کوچک او گشتم ، قرآنی که او همیشه آن را به همراه داشت .
آیا سوخته بود ؟ چشمم به کوله پشتی اش افتاد که لباس کارش را در آن می گذاشت . کوله پشتبی پاره شده بود . لباسها همه خونی بودند ... هر چه گیر آوردم ، ریختم داخل کوله پشتی .... یا حسین مظلوم !این رهرو تو هم مظلومن بود . او هم غریب بود ، هم در توپخانه ؛ هم در سپاه د، هم در میان دوستانش ...
سقف ماشین حدود بیست متر آن طرف تر افتاده بود ، گریه و ناله می کردم . زار می زدم ... خدایا هر که را بیشتر دوست داری او را بیشتر مورد محبت خود قرار می دهی .
خدایا !
حال عجیبی به من دست داد ، داشتم دیوانه می شدم . بوی عطر به مشامم می رسید ...
اصلا باورم نمی شد که او شهید شده باشد ... کوله پشتی را برداشتم به عنوان سند ، مظلومیت و استقامت . تا آیندگان بدانند که علمداران نهضت خمینی با شهامت و شجاعت جنگیدند و با عزت و افتخار به فیض عظیم شهادت نائل آمدند.

سردارمحسن رضایی:
ما در اوایل جنگ تا زمان شکست حصر آبادان ، اصلا توپخانه نداشتیم . بعد از آن ، اولین قبضه های توپخانه به دست ما افتاد و سردار شفیع زاده به ما پیشنهاد تشکیل توپخانه را دادند تا در لشکرها و واحدهای توپخانه ایجاد کنیم . و ایشان ابتکار عمل خود ر به دست گرفت و از سال 62 ، مرکز آموزش توپخانه را تشکیل داد که بعدا تبدیل به دانشکده توپخانه شد .
ما خاطرات عجیبی از سر لشکر شفیع زاده داریم .تا عملیات فتح خیبر دشمن بوسیله توپخانه به ما ضربه می زد . ولی در عملیات فتح فاو شهید شفیع زاده تلافی همه اینها را در آورد .

سردار سید رحیم صفوی :
در موقع عملیات اگر کسی می خواست سراغ شفیع زاده را بگیرد ، قطعا جایی که مخاطره آمیز ترین صحنه ها وجود داشت و فشار دشمن زیاد بود ، آنجا باید به دنبال او می گشت .
ا و گمنام زیست و گمنام شهید شد . او در آسمانها بیشتر مشهور بود .

سردار یعقوب زهدی :
شهید شفیع زاده ، پیش از اینکه یک فرمانده نظامی برای ما باشد ، یک مربی اخلاق بود برای همه ما . ایشان مصداق دقیق آیه شریفه « اشداء علی الکفار و رحماء بینهم .» بود .

شهبازی:
در دوران دفاع مقدس ، دو بار او را در جبهه دیدم . یکبار زمانی بود که برای دیدنش به پادگان شهید حبیب اللهی اهواز رفتم و سراغ او را گرفتم . دوستانش خندیدند و گفتند اگر او را پیدا کردی سلام ما را هم به او برسان .
بار دوم در قرار گاه کربلا بدون هیچ تکلفی در کنار سایر نیروها در آن گرمای جنوب در سنگر خوابیده بود ، در حالی که روزنامه رویش انداخته بود . می گفتند دیشب نخوابیده و خیلی خسته است .

حسین شفیع زاده:
آنقدر به حضرت امام (ره) علاقه داشت که وقتی نام مبارکشان برده می شد یک حالت خاصی پیدا می کرد و یک انبساط روحی در ایشان مشاهده می شد .

عباسپور:
از خصوصیات اخلاقی ایشات که خیلی به دل بچه ها می نشست ، این بود که در تمام کارها ، با دیگران مشورت می کرد ، با اینکه خود ایشان یک فرد خلاق و مبتکری بود لکن مشورت را فراموش نمی کرد .

غلامحسین رضایت :
متانت و وقار و فروتنی و صبرش در برابر مشکلات را واقعا می توانیم بگوییم کوهی از صبر بود .

فرمایشی:
از خصوصیات بارز این شهید ، همین بس که در تمام عملیاتها ، از محضر خدا درخواست می کرد : خدایات ما را در پشتیبانی آتش رزمندگالن عزیزمان شرمنده نکن .

امیر عباسعلی حاجی سلطانی:
در امر سازماندهی ، ایشان خیلی قوی بود ، واقعلا آدم مدیر و تشکیلاتی بود ، کادر سازی ایشان خیلی بالا بود .

سردار احمد سوداگر :
شفیع زاده جنگ را بالاترین مسئولیت زندگی خودش می دانست و شاید بواسطه همین بود که ازدواج نکرد .
برای او فرقی نداشت دکه در کجا خدمت می کند بلکه فقط به تکلیف الهی خود عمل می کرد .

مهدی وکیلی:
توپخانه سپاه ارزش شهیدا شفیع زاده را بهتر مشخص می کند .

امیرامیر بیگی :
همیشه لباس خاکی می پوشید هر کس هم می دید ، نمی شناخت که ایشان فرمانده توپخانه هستند .

مصائبی:
به تمام فرماندهان جبهه های جنگ به خصوص به شهید مهدی باکری احترام خاص قائل بود و هر کجا می رفت عکس آقا مهدی را همراه داشت .

عباسپور:
آموزشهای ایشان نه فقط آموزشهای نظامی ، بلکه آموزشهای روحی و اخلاقی نیز بود .

دکتر محسن حاجی آبادی:
برخورد به جا ، محبت آمیز و دوستانه او باعث شده بود که بر قلب نیروهای تحت امر خود حکومت کند .

علی خدادوست :
اهل برنامه ریزی بود و در مقابله با دشمن با تدبیر عمل می کرد .

ابراهیم شیر علی صالح :
زندگی ساده ای داشت به تجملات اهمیت می داد و با لباس بسیجی و با خود روم معمولی و بدون زرق و برق رفت و آمد می کرد .

تیمور پور:
همه می پرسند ، پس وصیت نامه سرداری چون او که از آغاز تا روزهای پایانی جنگ در میان خون و آتش بود کجاست ؟ و چرا وصیت نامه ای ننوشته است ؟باید گفت : که لحظه لحظه حضور و تلاش او در جبهه های حق علیه باطل ، وصیت نامه اوست . وصیت نامه او ؛ چهره خون آلود و تن سوخته اش بود .

آثار باقی مانده از شهید
سلام بر امت شهید پرور و نمونه که با حضور همیشگی خود در همه صحنه های حق علیه باطل ، اسلام و امام را یاری کرده و قدرت نفس کشیدن و خواب راحت را از دشمن سلب نموده است ...
الان جنگی کلان انجام می دهیم که یک جنگ صد در صد نظامی نیست . واقعا جنگی است که یک طرفش نظامی و طرف دیگرش عقیده و انقلاب است .

در عملیات والفجر 8 آتشی ریختیم که تا آن زمان عراق آن آتش را ندیده بود و نه ما اجرای آتش کرده بودیم . قطعا کیفیت سلاح هایمان موثر بوده است .
ان شا الله خداوند کمکان کند تا بتوانیم ماموریتهای محوله را به آن شکلی که از ما انتظار می رود ، انجام دهیم ...

جلسه مسئولین توپخانه در تاریخ 5/ 8/ 1365
در بحبوحه های انقلاب همه بسیج شدند و به همنوعان خود کمک کردند . این طور بود که کاخ شاهنشاهی فرو ریخت .
این سیری که ما طی کردیم تحت یک فرمان و تحت یک فرماندهی بود و ما مطیع در مقابل ارزشهای اسلامی و انسانی بودیم و اینگونه به جلو آمدیم .قطعا آمریکا به خاطر قدرت نظامی ما نبود که قصد رو در رویی با ما داشت . به خاطر همین ارزشها بود .
اگر ما حافظ واقعی این خط باشیم پیروزی واقعی از آن ماست .

اگر ما بیاییم آن ارزشهایی را که قبلا با اتکال به آنها جلو آمدیم ، سر لوحه خودمان رار بدهیم و جنگ را در امتداد انقلابمان و در نتیجه یک انقلاب بدانیم ، قطعا به نتیجه می رسیم .
جلسه مسئولین توپخانه در تاریخ 9/ 10 / 66
ما اگر شهدا را می بینیم که خالصانه آمده اند و بدون اینکه طالب شهرت و نامی باشند به خاطر همان نیت خالصی که دارند در این رقابت سریعا مسابقه را بردند و ما را تنها گذاشتند . په بسا خود این عزیزان هیچ موقعی نمی خواستند در جامعه مطرح شوند ، لیکن چون نیتشان خالص بود مطرح شدند .
ابتکر عمل در دست تک کننده است که آن هم در دست بسیجیان و راهیان کربلا و نظام جمهوری اسلامی است .
خدایا !
من به جبهه نبرد حق علیه باطل آمده ان تا جان خود را بفروشم . امیدوارزم خریدارجان تو باشی ، به حق محمد و آلش مرا زنده به شهر و دیارمان بر نگردان .

دلم می خواهد که در آخرین لحظه های زندگیم بدنم و جسمم آغاشته بخون در راه تو باشد ، نه راه دیگر .

مفهوم دفاع قرآنی که در اسلام مطرح است ، با خون و گوشت و پوست شهید شفیع زاده عجین شده بود .

معمارى:
برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید
عمليات كربلاى ۵ كه در شلمچه انجام گرفت و منجر به پشت سر گذاشتن استحكامات و موانع و كانال ها و ميادين مين پيچيده و چندين لايه دشمن گرديد و رزمندگان اسلام در آستانه فتح بصره قرار گرفتند،
يكى از مهم ترين و سخت ترين و به لحاظ سياسى- نظامى با ارزش ترين عمليات هاى جمهورى اسلامى ايران بود و از نتايج آن همين بس كه شوراى امنيت سازمان ملل متحد سراسيمه تشكيل جلسه داد و با صدور قطعنامه ۵۹۸ به بخش اعظم شرايط و خواسته هاى جمهورى اسلامى ايران گردن نهاد. از ويژگى هاى مهم اين عمليات كاربرد وسيع آتش توپخانه توسط دو طرف بود و مى توان گفت كه جنگ، جنگ آتش بود. استعداد توپخانه اى كه در اين عمليات توسط توپخانه سپاه به كارگيرى شد بيش از چهل گردان توپخانه كه متجاوز از ۷۰۰ قبضه انواع توپ و كاتيوشا بود و اين بالاترين آمار كاربرد توپخانه در طول تاريخ جنگ هشت ساله بود.
سرلشكر پاسدار شهيد حسين شفيع زاده، فرمانده توپخانه سپاه در اين عمليات بود و او براى رسيدن به اين قله موفقيت در سازماندهى و به كارگيرى توپخانه بيش از ۵ سال به طور شبانه روز زحمت كشيده بود و راه را از ابتدا با چند قبضه توپ غنيمتى از دشمن آغاز كرده بود و حال با عنايت خداوند سازمان رزم سپاه را به اين مرتبه از توانايى و قدرت آتش رسانده بود. عمليات كربلاى ۵ سرشار از صحنه هاى خاطره انگيز و به يادماندنى با شهيد شفيع زاده بود كه چند نمونه آن در زير نقل مى شود.
۱- در شلمچه منطقه اى به شكل پنج ضلعى در خاك عراق مركز ثقل عمليات و كانون فشار و آتش دشمن قرار گرفته بود. در قرارگاه مركزى هدايت عمليات مقرر شد كه فرماندهى براى هماهنگى نزديك با يگان ها، عازم پنج ضلعى شود. من هم كه جانشين شهيد شفيع زاده بودم در كنار برادر شمخانى نشستم تا همراه ايشان به جلو بروم. ناگهان شفيع زاده دوان دوان از راه رسيد و نفربر را كه در آستانه حركت بود نگه داشت و دست مرا گرفت و آمرانه گفت: بفرماييد پايين. گفتم: براى هماهنگى آتش هاى توپخانه بايستى بروم جلو. گفت: شما در قرارگاه نزد فرماندهى باشيد من خود جلو مى روم. از من اصرار و از او انكار، وقت تنگ بود و نفربر در حال حركت بالاخره گفت: من به تو دستور مى دهم كه بمان و سپس پريد داخل نفربر و در را بست. او در اين عمليات سخت دنبال شهادت مى گشت چون در عمليات هاى قبل مثل خيبر و بدر و والفجر ،۸ قرار بر اين بود شفيع زاده در قرارگاه همراه فرماندهى باشد و من جلو باشم ولى در اين عمليات او به طور مكرر جلو مى رفت و در صحنه هاى خطرناك حضور پيدا مى كرد.
۲- در منطقه اى موسوم به كانال زوجى كه از خطوط دفاعى مقابل بصره بود و رزمندگان اسلام به آن جا دسترسى پيدا كرده بودند و در آستانه گشودن دروازه بصره قرار داشتند وزير دفاع عراق از طرف صدام در قرارگاه سپاه سوم مستقر شده بود و شخصا هدايت عمليات را به دست گرفته بود تا نيروهاى اسلام را به هر قيمتى از كانال زوجى عقب براند و تا گسيل نيروهاى انبوه و دادن تلفات زياد رخنه را در خط دفاعى خودى ايجاد نمود كه در صورت ادامه پيشروى چندين هزار نفر از رزمندگان اسلام در آن سوى كانال ماهى در معرض خطر قرار مى گرفتند و اين امر موجب نگرانى جدى فرمانده كل سپاه گرديده بود. شهيد شفيع زاده مرا به اتاق طرح ريزى آتش فراخواند و تاكيد كرد كه سريعا بايستى چاره اى بينديشيم و با آتش انبوه پيشروى دشمن را سد نموده، فرصت ترميم خط را به يگان هاى در خطر بدهيم و پس از مشورتى كوتاه به اين نتيجه رسيديم كه حجم آتش انبوه و سريع را با سازماندهى ۲۰ قبضه كاتيوشا (هر قبضه كاتيوشا سى موشك حمل مى كند) مى توان فراهم نمود.
به سرعت طرح ريزى آماده و به فرمانده كل سپاه ارايه شد و پس از هماهنگى با يگان هاى در خط، يگان هاى توپخانه توجيه شدند تا ظرف يك ربع ساعت قبضه هاى كاتيوشاى خود را پر نموده و در موضع مشخص شده مستقر و آماده تيراندازى باشند، به حول و قوه الهى در كمتر از بيست دقيقه كاتيوشاها آماده تيراندازى شد. كليه نيروهاى در خط به سنگر فراخوانده شدند و فرمانده كل سپاه دستور آتش را دادند و در يك آن، كليه قبضه هاى كاتيوشا با هم شروع به شليك كردند و گويى زمين اژدها گونه دهان باز كرده باشد و آتش از آن به طرف دشمن زبانه كشد، جهنمى در منطقه نفوذ دشمن برپا شد و دشمن با تحمل تلفات سنگين متوقف گرديد و اوضاع به نفع جبهه اسلام تغيير كرد.
۳- گفتم: حسن آقا خاطرتان هست كه در اول جنگ در حصرآبادان با شهيد باكرى خمپاره ۱۲۰ داشتيد و روزى دو گلوله جيره مهمات شما بود و حالا با يك دستور ششصد موشك كاتيوشا را شليك مى كنيد و هفتصد قبضه توپ تحت فرمان شماست آيا اگر در خواب همچين روزى و چنين قدرتى را مى ديدى باور مى كردى؟ گفت: يعقوب، خداوند آن روزها را براى ما قرار داده بود كه لياقت و صلاحيت لازم را پيدا كنيم و امتحان خود را پس بدهيم و ميزان اخلاص و استقامت خود را نشان دهيم و حالا خدا را شكر مى كنيم ما را قابل دانسته و براى دفاع از دينش و تنبيه دشمنانش گوشه اى از قدرتش را به وسيله ما به ظهور رسانده است.
۴- در سنگر مركز تطبيق آتش توپخانه مشغول كار بودم حدود نيمه شب بود كسى داخل آمد و اطلاع داد كه برادرى در بيرون سنگر با شما كار دارد گفتم چرا داخل نمى آيد؟ گفت اصرار دارد كه شما را در بيرون سنگر ببيند. رفتم بيرون چند قدم در تاريكى جلو رفتم. شفيع زاده را ديدم با سر و لباس خاكى و خونى. دقت كردم ديدم بازويش زخمى شده است و با يك چفيه آن را بسته است گفتم: حسن كجا بودى چرا اين طور شدى گفت: نگران نباش مساله اى نيست يك تير كلاش خورده ،نمى خواستم بقيه بچه ها ببينند تو هم به هيچ كس نگو. خودت كارها را ادامه بده من به اهواز مى روم و پس از پانسمان و تعويض لباس فردا انشاءالله بر مى گردم و تاكيد كرد مبادا فرماندهى و ساير همكاران متوجه شوند. تمام تلاش خود را در كربلاى ۵ معطوف به اين كرده بود كه اولا كليه امور و مسووليت ها را به من منتقل كند و ثانيا هر طور شده گوهر شهادت را به چنگ آورد و قسمت اين بود كه در فاصله كمتر از دو ماه در ارديبهشت۱۳۶۶ و در كوه هاى سرسبز و به فلك كشيده غرب كشور گمشده خود را پيدا كند و به وصال معشوق نايل آيد.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
منبع:ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان,به مناسبت سالگرد عروج شهید درسال 1387

خرمشهر سقوط كرده بود- آبان ماه بود- آبادان در محاصره. جاده آبادان به اهواز و ماهشهر به آبادان بسته بود. عراقى ها حتى از بهمن شير نيز عبور كرده بودند. يعنى ما از راه خشكى نمى توانستيم عبور كنيم. تنها راه مان يا پرواز با هلى كوپتر بود يا گذر از آب بهمن شير و آن هم با لنچ.
آقا مهدى با شهيد شفيع زاده (كه بعدها فرمانده توپخانه نيروى زمينى سپاه شد) آمدند بندر ماهشهر تا خودشان و خمپاره انداز را به آبادان برسانند، لنچى كه آمد پر از كيسه هاى آرد بود، ناخداى لنچ گفت: «اگر مى خواهيد ببرم تان آبادان بايد تمام اين كيسه ها را خالى كنيد وگرنه آبادان بى آبادان. خودشان مى گفتند دو روز طول كشيد تا آن كيسه ها را از لنچ خالى كنند. وقتى هم آمدند، رفتند جبهه فياضيه و شفيع زاده شد ديده بان و مهدى مسوول قبضه، سهميه هر روزشان فقط سه گلوله بود. بيشتر نداشتند. اين درست زمانى بود كه بنى صدر، به عنوان فرمانده كل قوا، حاضر نبود هيچ سلاح و مهماتى به ما بدهد و پشتيبانى مان كند. اصلا حضور مردم را قبول نداشت. مى گفت: «اين مردم بى خود بلند مى شوند مى آيند» با آن لحن خودش مى گفت: « آقاى خمينى هم اشتباه مى كند كه مردم بى سلاح را فرستاده. ما نمى توانيم اين طورى جنگ را پيش ببريم.»

سمينارى در منطقه برگزار كرده بوديم و قرار بود چند نفرى سخنرانى كنند و آخر سر شفيع زاده صحبت كند كه هم مهم تر از همه بود و هم مى توانست همه صحبت ها را جمع بندى كند. اگر حسن آقا اول صحبت مى كرد همه گفتنى ها را مى گفت.
سخنرانى ها تا ظهر ادامه پيدا كرد. نوبت به شفيع زاده كه رسيد، رفت پشت تريبون و گفت: برادران! با توجه به اين كه وقت نماز است همه با يك صلوات مى رويم براى اقامه نماز.

شهيد حسن شفيع زاده، علاقمند به انجام كارهاى بزرگ و سخت و به نظر انجام نشدنى بود. وقتى كه توپخانه سپاه در مراحل رشد و تكوين و شكوفايى به سر مى برد، آن شهيد سرافراز از توانمندى هاى نوظهور توپخانه سپاه آگاهى داشت و اين اعتماد به نفس و آگاهى از توانمندى ها به زودى بر همگان ثابت شد. به طو

 


تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها