آذرآبادي حق ,يعقوبمحمدحسن
دوشنبه 8 فروردین 1390 6:45 PM
فرمانده محور عملیاتی لشگرمکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
15 اسفند 1337 ه ش در خانواده اي مذهبي در تبريز به دنيا آمد . پدرش راننده كاميون بود و از اين طريق مخارج خانواده را تأمين مي كرد . با سپري شدن دوران طفوليت ، يعقوب در سال 1346 در مقطع ابتدايي در دبستان خواجه نصير تبريز شروع به تحصيل كرد .
در سالهاي 1354 تا 1356 در مقطع راهنمايي در مدرسه راهنمايي آذرآبادگان ادامه تحصيل داد و پس از پشت سرگذاشتن اين مقطع ، ترك تحصيل كرد . در همين اوان در اثر همنشيني با يك قاري به قرائت قرآن و نوحه خواني علاقه مند شد و آن را به خوبي فراگرفت . او كم سن و سال ترين نوحه خوان مسجدهاي شعبان ، شهريار و حاج شفيع تبريز بود ، و علي رغم سن كم براي نماز و مسائل اعتقادي اهميت ويژه اي قائل بود . يعقوب با خويشاوندان و آشنايان رابطه خوبي داشت و از همنشيني با افراد سست عنصر پرهيز مي كرد .
در سن 16 - 15 سالگي در سالهاي 54 - 1353 در يك كارگاه تراشكاري مشغول به كار شد و در جواني ، همچون بزرگسالان در محضر آيت الله قاضي طباطبايي فعاليت مي كرد ، و در واقعه 29 بهمن 1356 تبريز ، از فعالان بود . با اوجگيري نهضت اسلامي و افزايش فعاليتهاي انقلابي ، يعقوب بارها توسط ساواك دستگير و شكنجه شد . در تظاهرات مردمي قمه به دست شركت مي كرد و به مردم روحيه مي داد . قبل از پيروزي انقلاب ، از عزيمت به خدمت وظيفه خـودداري كرد و بعـد از پيروزي ، با طـي دوره تكاوري خدمت سربـازي را در كردستـان به پايـان بـرد .
با تشكيل كميتـه هاي انقلاب اسلامي مدتي در آن نهاد انقلابي به كار پرداخت و در سال 1358 ، به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد . با آغاز جنگ تحميلي ، به سوي جبهه ها شتافت و به عنوان فرمانده واحد موشكي لشكر 31 عاشورا ، مشغول به كار شد . در عمليات والفجر مقدماتي ، زخمي شد و بلافاصله بعد از بهبودي نسبي به جبهه بازگشت . به دنبال عمليات والفجر 4 ، بعد از تشييع پيكر برادر شهيدش ( محمد ) ، علي رغم حضور برادر ديگرش ( رضا ) در جبهه ، به منطقه جنگي بازگشت . وي از عدم نيل به شهادت علي رغم حضوري طولاني تر از محمد در جبهه ها ناراحت بود و حضور در پشت جبهه را در شرايط دشوار جنگي ، خيانت به اسلام تلقي مي كرد .
بعد از انحلال واحد موشكي به عنوان دستيار فرماندهي به گردان اكبر سبزواري رفت ، اما اين نزول سمت تأثيـري در روحيـه اش نداشت ، بلكه فعال تـر به امور نيروهـاي گـردان رسيدگـي مي كرد . مهدي باكري را ابوالفضل العباس (ع) زمان مي دانست و او را « قمر منير بني خميني » مي خواند . قبل از عمليات خيبر ، به برادرش رضا توصيه كرد به خاطر مادرشان بيشتر مراقب خود باشد . رضا نيز همين سفارش را به او كرد ولي يعقوب در جواب برادر گفت :
آقا رضا ! شما بنده را ول كنيد ؛ ديگر از رده خارج شده ام ، احساس مي كنم حرارت بدنم بيشتر شده است و خيلي سبك شده ام و حال ديگري دارم . اگر ان شاءالله خداوند قبول كند در اين عمليات رفتني هستم . خيلي دلتنگ شده ام .
به گفته يكي از همرزمانش ، در روزهاي آخر حال غريبي داشت ، به طوري كه همه در برخورد اوليه وي را « رفتني » مي يافتند . در بحبوحه عمليات خيبر بعد از شهادت حميد باكري و مرتضي یاغچيان ، نيروهاي خودي از منطقه هلالي به پشت شهرك نظامي عقب نشيني كردند و آذرآبادي مهمات آنها را تأمين مي كرد كه بر اثر اصابت موشك آر.پي.چي. به خودروي تويوتاي وي به شهادت رسيد .
روايت ديگري نيز از نحوه شهادت آذرآبادي وجود دارد : يعقوب بعد از شهادت حميد باكري و مرتضي باغچيان ، هدايت نيروها را به عهده گرفت و در حين عمليات گلوله اي به وي اصابت كرد كه در اثر آن به شهادت رسيد و جاویدالاثر گرديد .مدتي بعد از شهادت يعقوب ، برادرش رضا آذرآبادي حق نيز به شهادت رسيد .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384
وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
با عرض سلام و تبریک پیروزیهای رزمندگان اسلام به محضر شریف آقا امام زمان روحی له الفداء و نائب بر حقش امام خمینی و با درود به ارواح مقدس شهدای اسلام،از راه دورصمیمانه ترین سلامها و ارادتها و عرض ادبها را بحضورتان تقدیم می دارم.
پدر عزیز و زحمتکشم،ای مجاهدی که با دستهای پینه بسته در پیش خدا و رسول خدا رو سفید هستی از دور به دستهایتان بوسه می زنم که پدری مهربان و با ایمان هستی،افتخار می کنم که پدری این چنین دارم زیرا با تلاش و کار کردن خود بهترین مجاهدتها را در راه خدا می کند.پدرم این را بدان و خاطر جمع باش،تویی که با فجر صبح،با عزمی راسخ برای امرار معاش فرزندانت و برای نان آوردن،به بیرون گام می گذاری و از صبح تا شام تلاش می کنی،مثل آن مجاهدی هستی که در میدان نبرد پیش دشمن شمشیر می زند و جهاد می کند و این حدیثی هست که از معصومین رسیده.صحت و سلامتی شما را خواستارم و امیدوارم آنقدر با سلامتی عمر کنید که امام عصر را زیارت کنید و افتخار شرفیابی به حضورشان را داشته باشید،امیدوارم عبادات و طاعاتتان مورد قبول خداوند قرار گیرد.
و شما ای مادر عزیزم:سلام خالصانه مرا از دور پذیرا باش ,سلام فرزندی شرمنده و گناهکار،فرزندی که آزار و اذیتش بیش ازسایر فرزندانتان برای شما بود ولی امیدش برای بخششتان زیادتر است.امیدوارم با آن عطوفت و مهربانی که از شما سراغ دارم مرا بخشیده باشید،افتخار می کنم به شما عزیزان و به پدر و مادری همچون شما که در راه اسلام صبری زینب گونه دارید،مثل هاجر از فرزندانتان دست می کشید و در فراق آنها صبر می کنید, خدا اجرتان بدهد که در راه اسلام صبورید.خدا را شکر می کنم که پدر و مادری عطایم فرموده که نه تنها مانع رفتن به جبهه نمی شوند بلکه خودشان قرآن بالای سر فرزندانشان می گیرند و آنها را راهی جبهه ها می کنند.خدا با هاجر و ابراهیم محشورتان کند و با فاطمه و حسین همنشینتان گرداند.
ای یاوران امام زمان مبادا ذره ای به خود نگرانی راه دهید مبادا بگذارید شیطان وسوسه تان بکند و یا مبادا انتظار اضافی از مردم داشته باشید،شما در راه اسلام فرزند داده اید و برای رضای خدا مجاهدت کرده اید لذا آنهایی که در دست شما امانتهایی بودند بازگردانیده اید و باید افتخار کنید که توانسته اید آنها را به نحو احسن تربیت کنید و تحویل جامعه و اسلام عزیز بدهید.پدر و مادر عزیزم شما رسولانی هستید و رسالتتان این است که به جهانیان بفهمانید که اسلام فرزند و غیر فرزند نمی شناسد و اگر احتیاج شود خون فرزند و عزیزانتان برای آبیاری درخت اسلام آماده است .
سلام به برادران و خواهران عزیزم؛امیدوارم در راه اسلام همیشه کوشا و با بیانتان و قلمتان و قدمهایتان مجاهدت کنید و به وصیت برادرتان عمل نمایید،شما باید از مکتب حسین(ع)الهام بگیرید و باید راه حسین(ع)را ادامه دهید باید در هر زمان و مکان پشتیبان ولایت فقیه باشید ومنادی اسلام و جمهوری اسلامی،لحظه ای از خدا و امام غافل نبوده و بیان و قلمتان را در آن راه بکار اندازید.سلام دارم و طلب حلالیت می کنم،خدا شما را در قیامت رو سفید کند و خیر دنیا و آخرت را به شما ارزانی دارد.در آخر پیامی دارم به مسئولین و از جمله به مسئولین محل.امیدوارم که همیشه سعی کنید به یاد مستضعفین باشید و به یاد محرومان و بی بضاعتانی که امام بیشتر آنها را سفارش می کنند،امیدوارم به خاطر مسئولیتی که دارید از یاد مردم غافل نشوید .
با مهربانی و عطوفت و اخلاق ملایم با مردم رفتار کنید.بدانید که در جمهوری اسلامی انتظار مردم از شما بیشتر است،شما فرق می کنید با مسئولین نظام سابق پس باید اخلاق و رفتارتان هم فرق کند،شما امیدان مردمید سعی کنید به دردها و کارهای این مردم برسید،آنها را سرگردان نکنید،کارتان به خاطر خدا باشد،سعی کنید به سخنرانی های امام زیاد گوش دهید و فرامینش را عمل کنید،چون اگر مردم احساس کنند شما از فرمایشات امام غافلید از شما روی گردان می شوند،این مردم امام و اسلام را می خواهند و اگر از لغزشها و اشتباهات ما می گذرند به خاطر امام است،این مردم،مردمی هستند که شاه را از کشور بیرون کردند،این مردم شهداء و جانبازان و اسراء را به خاطر آن داده اند تا کشور اصلاح شود و قوانین اسلام در آن پیاده شود نه اینکه ما به جای مزدوران شاه زور بگوییم.سعی کنید با مردم باشید که از مردمید،در دادگاهها و جاهای دیگر مردم را مساعدت نمایید و کارشان را به امروز و فردا نیندازید .
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته یعقوب آذر آبادی حق
خاطرات
پدرشهید:
از شهدا گفتن سخت است بویژه انسان از فرزندانش تعریف کند, سخت تراست. ای کاش از دیگران سئوال می کردید. یعقوب در سال 1339 در محله شهریار( خ شهید شهری ) چشم به جهان گشود. از کودکی , نوجوانی و جوانی، ایشان را با ایمان و معتقد به اسلام می دیدم .در کلاسهای قرآن در زمان طاغوت شرکت می کرد .در مجالس عزاداری اهل بیت شرکت می کرد و چون صوت خوبی داشت در هیئت های حسینی قاری قرآن و مداح بود.
یعقوب خیلی شجاع و با شهامت بود . در راهپیمایی های قبل از انقلاب حضورموثرداشت و برخی مواقع توسط ساواک دستگیر و شکنجه شده بود . آثار شکنجه ها در بدنش موجود بود ولی او با ایمان راسخ در حمایت از امام خمینی درنگ نمی کرد. در اوایل انقلاب به همراه دیگر جوانان نگهبان محله بودند. خدمت مقدس سربازی را در یگان ویژه (تکاور)سپری کرد وروحیه نظامی گری و انضباط را از آنجا یادگرفت. این نظم تا آخر زندگیش در پوشیدن لباس، وعده ها و ... پابرجا بود. در جنگ تحمیلی به فرمان امام درجبهه حضور یافت و درکنارشهیدآقامهدی باکری خدمت می کرد. با اینکه پایش مجروح شده بود ولی او در جبهه خدمت می کرد. درعملیات مختلف با مسئولیتهای مختلف حضورداشت. وقتی در عملیات والفجر4 برادرش محمد به شهادت رسید او از اینکه از قافله عقب مانده ناراحت بود . در عملیات خیبر معاون فرمانده محوربود که پس از رشادتها ی زیاد ؛عندربهم یرزقون شد و پیکر مطهرش در سرزمین نینوا ماند و به شهرمان برنگشت. البته من خودم کارهای سختی انجام داده ام و خودم شب و روز کارکردم تا نان حلال به دست آورم، به خدا من نان حلال به بچه هایم داده ام، من می دانستم که این راه ,راه شهادت است و از خدا خواسته ام که توفیق به من و مادرش بدهد تا صبرکنیم.اعتقاد داشتم امام هرچه می فرمایند باید عمل کنیم، روزی مادرش به من گفت که مواظب باش ناشکری نکنی و من پیشانی برمهر گذاشتم و شکرکردم و حال نیز شکر می کنم.
من مطیع رهبر انقلاب هستم. من مقلد هستم و به اسلام و انقلاب ایمان دارم و چنانچه قبلاً به ویژه درپذیرش قطعنامه 598 گفته ام، اگر امام و رهبرم دستورمی داد که برو دست صدام را ببوس، بدون درنگ اطاعت می کردم , ما تابع ولایت هستیم.
هر وقت وارد منزل می شدم ,سه بچه ام خیلی به من احترام قائل می شدند حتی برخی موقع پایم را می بوسیدند. من این بچه ها را به لطف خدا بزرگ کرده بودم که خیلی به من ومادرش احترام می کردند. یکی از دیگری بامحبت تر بود. یعقوب بر برادران دیگرش تأثیرزیادی گذاشته بود و همرنگ هم شده بودند. اگرچه من خودم خوب نشناختم و حال که پیکر دو فرزندم نیامده خداشاهد است که وقتی تلفن زنگ می زند زود برمی دارم خیال می کنم شاید فرزندانم هستند ویا در بیرون اگر کسی از پشت سر صدایم می کند خیال می کنم فرزندانم هستند.
مصلحت الهی هرچه باشد مطیع هستم. در روزهای به خصوص ، مثل عید نوروز و روز پدر و ... بیشتر از همیشه دلتنگ بچه هایم می شوم. شب و روز به فکر بچه هایم هستم ولی اینکه خداوند به ما عنایت کرد واز خانواده ما سه قربانی در راه اسلام پذیرفت شاکرم و جوانان امروز بدانند که وظیفه سنگین بر دوش دارند و مسئولیت حفظ انقلاب و خونهای شهداء بر عهده آنهاست.
مادرشهید:
فرزندانم یکی از دیگری باایمان تر بودند، ذره ای از آنها نرنجیده ام، خیلی به من محبت داشتند. فرزند بزرگم یعقوب در 24 سالگی و دیگری در22 سالگی و سومی هم در17 سالگی به شهادت رسیدند. درطول 4 ماه فاصله عملیات والفجر4 تا خیبر سه فرزندم به آرزویشان که شهادت بود رسیدند. محمد آذرآبادی در عملیات والفجر4 و رضا که معلم بود درعملیات خیبر و یعقوب هم در عملیات خیبر شهید شدند. قبل از انقلاب به خدمت سربازی نرفت و گفت برای این رژیم طاغوتی خدمت نمی کنم ولی بعد از انقلاب به خدمت سربازی رفت سپس عضو سپاه شد. لباسهای سپاه را آورد منزل، گفتم :بپوش نگاه کنم، گفت: مادر جانم آداب دارد, می روم غسل بکنم سپس بپوشم، پس از غسل کردن لباسها را پوشید و ماهم خیلی خوشحال شدیم. درسپاه نقش مهمی داشت. درجبهه ها حضور موثر داشتند. وقتی برادرش به فیض شهادت رسید مجدداً اجازه گرفت تا عازم شود. گفتم :برادرت تازه شهید شده کمی صبرکن، نگاهم کرد و گفت: مادرجانم از تو چنین انتظاری نداشتم این روزها سپری می شود و این امتحان الهی است. گفتم :برو به امان خدا، رفتند و درعملیات خیبر با برادرش رضا شهید شدند البته قبل از رفتن متوجه شدم که یعقوب و رضا با هم صحبت می کنند که یکی بمانیم تا خدمت والدین باشیم، وقتی شنیدم گفتم: شما بروید نگران ما نباشید و آنها خوشحال شدند. درچهارم فروردین 1363 خبر شهادت را به ما دادند البته قبل از عملیات رضا تلفن کردند و گفتند که خروسها آماده اند تا مرغهای صدام را از بین ببرند. فهمیدم که عازم عملیات هستند. روزی خبر آوردند که پیکر یعقوب را آورده اند ,رفتیم و دیدیم که اشتباه است چون یعقوب انگشتش در تراشکاری قطع شده بود . پیکرش نیامده بود, گفتم خدایا به احترام حضرت زینب(س) به ما صبر بده و خداوند صبرداد. در مراسم اش گریه نمی کردم چون دشمنان و منافقین سوء استفاده می کردند دریکی از مراسم هایش زنی به منزل ما آمده بود و تا آخر مراسم بودند پرسیدم شما که هستید، گفت به ما گفته اند وقتی فرزند مادری به شهادت می رسد به او آمپولی می زنند که گریه نمی کند و ...
لذا امروز خواستم از اول مجلس حضور یابم تا حقیقت روشن شود و امروز ثابت شد که این شایعه منافقین است، امروز برایم روشن شد که خانواده شهدا به خاطر خدا فرزندانشان را می دهند.
اگر چه ما همیشه مورد لطف و عنایت اکثر مردم خوبمان هستیم و ما را شرمنده می کنند ولی مواردی نیز بوده که دشمن سعی در سوءاستفاده از گریه کردن ما داشته اند که ما نیز هیچ وقت در حضور میهمانان گریه نکرده ایم تا منافقین سوء استفاده نکنند بلکه در خلوت خودمان برای بچه هایم اشک ریخته ایم چون عاطفه داریم و بچه هایمان را خیلی دوست داشتم ولی چون در راه خدا بود و خودمان تشویق کردیم و به جبهه فرستادیم اینک بر این فراق صبر می کنیم و از خداوند تشکر می کنم که ما را لایق دانست و به فرزندانم شهادت نصیب کرد.
انتظار از جوانان عزیز دارم که زحمات اینها را هدر ندهند ,مواظب باشند شیطانها در کمین هستند. دختران حجاب خود را رعایت کنند.
سخنرانی مادر شهیدان یعقوب,رضا ومحمد آذرآبادی حق
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر امام امت ، سلام بر شهیدان ، سلام برمردم شهید پرور ایران ، من سه شهید ,یعقوب و رضا و محمد آذرآبادی داده ام .من الحمدالله افتخار می کنم و خدا لطف کرده است که سه رزمنده و سه فرزندم را شهید داده ام ویکی هم که کوچک است ان شاءالله خواهد رفت و اگر جنگ هم تمام شد در جای دیگری مشغول خدمت به اسلام وکشورمی شود.
ما باید با افتخار و با دلخواه فرزندان خودمان را برای پرکردن جبهه بفرستیم و الحمدالله شرکت کنند . اسلام به خون احتیاج دارد. اگر این جوانان نروند اسلام تازه جان و زنده نمی ماند .
درست است که لیاقت ندارم به شما خانواده های شهدا پیام بدهم اما باید خون شهیدان را حفظ کنیم و نادیده نگیریم و راه اینها را ان شاءالله ادامه بدهیم و راه اینها را برویم و بدانیم در راه چه هدفی رفته اند و به آرزوهایشان رسیده اند و به امر امام امت لبیک گفته اند .
ما باید ان شاءالله راه آنها را ادامه بدهیم . مادرانی که 3 یا 4 تا فرزند در خانه دارند و ناراحت می شوند وقتی به جبهه می فرستند و نمی توانند صبر کنند؛ اما باید صبر کنند چون امروز اسلام به خون احتیاج دارد و به خون جوانان ما احتیاج دارد .
یعقوب آذرآبادی چهار سال بود که در جبهه خدمت می کرد و دو برادرش با هم بودند ,محمد آذرآبادی شهید شد و یعقوب آذرآبادی را با بی سیم خواسته بودند و به رضا گفته بودند بیا برو به تبریز, شما را می خواهند .رضا گفته بود که حتماً چیزی هست که من را می فرستید یا یعقوب شهید شده یا محمد شهید شده است .برادران حاضر در این جا برای من محمد و یعقوب هستند, من اینها را نمی توانم بگذارم و بروم .
به پیام امام لبیک بگوییم ودرتمام انتخابات شرکت کنیم و مشت محکمی بر دهان دشمن بزنیم .
ان شاءالله ضد انقلابیون نابودشوند ,هرکجا هستند . در مقابل دشمن خودمان را کوچک نکنیم. الحمدالله فرزندانمان خودشان می روند و خودمان می فرستیم و هیچ کس را با زور نمی فرستند و یاکسی رامجبور نمی کنند. یعقوب فرمانده محور بود, ما نمی دانستیم ایشان در جبهه ها چه کاره است تا وقتی که بعد از شهادت آنها دیگران گفتند .
جنازه های دو فرزندم نیامده است و اصلاً یک ذره هم ناراحت نیستم چون شهیدان درهرکجا باشند زنده هستند وواجب نیست که جنازه های آنها بیاید. خدا توفیق دهد به خاطر حسین(ع) به راه آنها ادامه بدهیم، برای سلامتی امام امت صلوات .
برای پیروزی هرچه زودتر رزمندگان اسلام صلوات.
به روح شهدای اسلام صلوات خصوصاً به روح این سه شهید صلوات
السلام علیکم و رحمه الله برکاته
خدایا خدایا تورا به جان مهدی خمینی را نگه دار
خدایا خدایا ترا به جان مهدی خمینی را نگه دار
از عمر ما بکاه و بر عمر رهبر افزای
رزمندگان ما را پیروزشان بفرما
به مجروحین جنگی شفا عنایت فرما
زیارت کربلا نصیب ما بفرما
بیوک آسایش:
برادربزرگوارمان یعقوب آذرآبادی دریای عاطفه و ایثار و ادب بودند. به انضباط و مقررات نظامی خیلی عنایت داشتند. آذر آبادی ها سه برادر شهید هستند که تقریباً به فاصله 4 ماه، هر سه برادر به لقاءالله پیوسته اند. برادر کوچکشان به نام محمد آذرآبادی در عملیات والفجر4 به شهادت رسید ند. برادر دیگرش رضا آذرآبادی، معلم بسیجی که یکی از فرماندهان گروهان گردان حضرت ابوالفضل(س) در عملیات خیبربودند.
به خاطر دارم چند روز قبل از عملیات خیبر در منطقه دشت عباس موقعیت لشکر عاشورا بودیم. ایشان به چادر ما در گردان حضرت ابوالفضل(ع) تشریف آوردند. بعد از مدتی که با هم صحبت کردیم. با کمال حجب و ادب، خطاب به بنده فرمودند می گویند برادر من، آقا رضا هم در این گردان خدمت می نماید اگر امکان داشته باشد بنده ایشان را هم ببینم. گفتم بله, همین الآن، بلافاصله بچه ها رفتند آقا رضا را خبرکردند. وقتی آقا رضا تشریف آوردند یک صحنه فراموش نشدنی رخ داد دو برادر با هم روبوسی جانانه ای کردند. چنان همدیگر را با محبت در آغوش گرفتند که گویا بوی عطر برادرشهیدشان را از یکدیگر می گرفتند و یا دعوتش را به همدیگر تبریک می گفتند. یکی دو روز بعدکه عملیات خیبر شروع شد در پاسگاه شهید بزرگر با چند نفر از برادران با درخدمت آقایعقوب بودیم. از تجربیات خود در مورد عملیات که انجام شده و فرق عملیات خیبر با عملیات گذشته را بیان می کرد و گردانها هم یکی پس از دیگری به وسیله بالگرد و یا به وسیله قایق ها طبق دستور فرمانده لشکر «آقامهدی» که از طریق بی سیم ابلاغ می فرمودند به جزیره اعزام می شدند. بعد از مدتی آقا مهدی از جزیره آقا یعقوب را خواستند. بلافاصله از ما خداحافظی کردند و راهی جزیره شدند.
به محض رسیدن به جزیره بنا به دستور آقا مهدی به عنوان مسوول محور عملیاتی مشغول نبرد سخت با دشمن زبون شده بود. بعد از نبردی جانانه و پس از به هلاکت رساندن تعدادی از نیروهای دشمن در نهایت دو برادرهمزمان در جزیره مجنون در کنار یکدیگر به درجه رفیع شهادت نایل شدند.
مسؤول یگان موشکی ضد زره لشکر بود، اما دلش برای گردان می تپید، برای پیوستن به نیروهای خط شکن، زمزمه عملیات در میان نیروها پیچیده بود که او به گردان علی اصغر(ع) پیوست. برای عملیات مهیا شدیم. تا رسیدن به خط دشمن باید کیلومترها پیاده روی می کردیم. منطقه رمل بود و پیاده روی سخت. سنگینی تجهیزات، رمل بودن منطقه و آتش دشمن پیاده روی را صعب تر می کرد، با این همه ما پیش می رفتیم و او با اینکه به علت جراحت و ناراحتی پا می لنگید اما پا به پای بچه ها پیش می رفت. لحظه ای آرام و قرار نداشت. حضور او در میان نیروها و شور و نشاطش تاثیر دیگری بر روحیه ها داشت. بعد از ساعت ها راهپیمایی طاقت فرسا در زیر آتش سنگین دشمن توانستیم به خط اول دشمن نزدیک شویم. دشمن که نسبت به عملیات حساس شده بود، برای مقابله خود را آماده کرده بود.
بعد از عبور از نخستین میدان مین با نیروهای خط اول دشمن درگیر شدیم. با شروع درگیری منطقه از طرف دشمن منور باران شد و محور عبوری ما زیر آتش شدید دشمن قرار گرفت. در این لحظات سخت او بود که نیروها را به جلو هدایت می کرد. با پیشروی نیروها، خط اول دشمن در هم ریخت. نیروهای دشمن به خط دوم خود پناه بردند و درگیری ادامه یافت. دشمن در بین خط اول و دوم خود میدان بزرگی از انواع مین ها ایجاد کرده بود و از خط دوم به صورت تیر تراشی، آتش مستقیم روی منطقه اجرا می کرد. سنگر و جان پناهی برای در امان ماندن از آتش مستقیم وجود ناشت. نیروهای تخریب که برای گشودن معبر به میدان مین پای می نهادند، با آتش مستقیم دشمن شهید و مجروح می شدند. معبری برای گذشتن از میدان نبود. نیروها در حالتی غریب زمین گیر شده بودند و از طرفی باید عملیات ادامه می یافت. در این لحظات او را با جمعی از رزمنده ها دیدیم. گفت: «نیازی به گشودن معبر نیست. ما می رویم و هرکس که می خواهد بیاید.» و بی تامل پیشاپیش یارانش وارد میدان مین شد. آنان به طرف دشمن هجوم بردند. برادران دیگر نیز با فریادهای الله اکبر، پشت سر آنها به خط دوم دشمن یورش بردند. او «یعقوب آذر آبادی حق» بود.
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده وهمرزمان شهید
انقلاب كه شروع شد، 18 - 17 سال بيشتر نداشت. اما شب و روز نمىشناخت. در اين زمان مسجد شعبان تبريز يكى از كانونهاى مهم مبارزه عليه رژيم ستمشاهى بود. نماز مغرب و عشا در اين مسجد به امامت شهيد حضرت آيتا... قاضى طباطبايى برگزار مىشد. در اين ايام تازه جوان پرشور و بيقرارى را مىديدى كه هميشه در كنار آيتا... قاضى بود و با هدايت اين بزرگوار كارهاى مختلف انقلابى از جمله تكثير و پخش اعلاميههاى حضرت امام »ره« را انجام مىداد.
روزى خبر رسيد كه يعقوب پس از سخنرانى حضرت آيتا... قاضى و هنگام خروج از مسجد شعبان - در حالى كه اعلاميههاى حضرت امام »ره« را به همراه داشت - دستگير شده است. دوستان يعقوب به ما اطلاع دادند كه هر چيزى را كه بهانه دست ساواك مىدهد، مخفى كنيد. ما هم در خانه اعلاميههاى حضرت امام، رساله توضيحالمسائل و چيزهايى را كه لازم بود، جمع كرده و در جاى امنى مخفى كرديم. از آمدن مأموران ساواك به منزل خبرى نشد اما بعد از چند روز يعقوب به خانه بازگشت. چيزى كه براى ما تعجبآور بود اينكه او لباسهاى خودش را بر تن نداشت. در مقابل سؤالهاى مكرر والدين هم چيزى در اين مورد نگفت پارگى و خونآلود بودن لباسهايش، آنها را عوض كرده بود تا خانوادهاش ناراحت نشوند.
صفوف تظاهرات كنندگان از هم پاشيد. مزدوران رژيم بىهيچ ترحمى به سوى مردمى كه با دستهاى خالى ( اما سينهاى لبريز از ايمان ) تظاهرات مىكردند، تيراندازى را شروع كردند. هر كسى سعى مىكرد در جايى پناه بگيرد تا از اصابت گلولهها در امان باشد. جاى تأمل نبود، من هم با شتاب به درون كوچه باريكى پيچيدم. صداى تيراندازى يك لحظه قطع نمىشد. در اين لحظات كه هر كس تنها در انديشه جان خود بود، يعقوب را ديديم كه با قمهاى در دست به وسط خيابان مىرود. باور كردنى نبود. هر آن احتمال داشت كه در خون خود غوطهور شود. در ميان بهت و حيرت ما، فرياد يعقوب در وسط خيابان پيچيد: (از چه مىترسيد؟!...)
با فرياد يعقوب كسانى كه در گوشه و كنار پناه گرفته بودند، دوباره به وسط خيابان ريختند: مرگ بر شاه...
يعقوب همزمان با فعاليتهاى شبانهروزى انقلابى از تحصيل علم غافل نماند. دوره تحصيلات متوسطه را در هنرستان صنعتى وحدت تبريز به پايان برد و بعد از آن به جامه مقدس سربازى درآمد. دوران سربازى خود را با اشتياقى عميق در تيپ تكاور ذوالفقار طى مىكرد. در اين دوران بود كه توفيق حضور در جبهههاى نور نصيبش شد و او با تمام وجود لذت جهاد در راه خدا را درك كرد. در اين مدت چندان به جبهه دل بسته بود كه حتى در اوقات مرخصى و حضور در كنار خانواده نيز در انديشه جهاد بود...
بيش از يكى دو روز به حلول سال نو نمانده بود، كه يعقوب به مرخصى آمد. در چنان ايامى حضور او در جمع خانواده مايه شادى و نشاط همه بود. هنوز يكى دو روز از آمدنش نگذشته بود كه خبر وقوع عملياتى توسط رزمندگان اسلام در همه جا پيچيد. از راديو سرودها و آهنگهاى رزمى پخش مىشد و اخبار، حاكى از پيروزىها و پيشروىهاى رزمندگان اسلام بود. عيد نوروز و پيروزىهاى رزمندگان موجى از شور و شعف در كشور برانگيخته بود. ساعتى بعد صداى هايهاى گريه يعقوب را از طبقه پايين شنيديم. در چنان ساعات سرورانگيزى گريه يعقوب براى ما تعجبآور بود. وقتى علت گريهاش را پرسيدم، در همان حال كه اشك از گونههايش سرازير بود. جواب داد: »چرا من توفيق حضور در اين عمليات را نداشته باشم... مدتهاست كه منتظر چنين لحظاتى بودم« سعى كرديم دلداريش بدهيم و آرامش كنيم: »انشاءاللَّه در عملياتهاى بعدى توفيق حضور خواهى داشت« اما يعقوب با اين حرفها آرام نمىگرفت.
من بايد بروم و در اين عمليات حضور داشته باشم!...
تصميم خود را گرفته بود. لباسهاى خاك آلودش را كه هنوز نشُسته بود، خودش شست و به خاطر شتابى كه براى رفتن داشت، با اتو آنها را خشك كرد. با اين همه ايام عيد بود و وسيله نقليه براى رفتنش فراهم نمىشد. اما با سعى و اصرار فراوان در صندلى مهماندار يكى از اتوبوسها جاى گرفت و عازم جبهه شد.
در خيبر مسؤول محور بود. حالات و رفتارى داشت كه آنان كه نمىشناختندش، او را از نيروهاى ساده و عادى تشخيص نمىدادند. عملياتهايى مانند بيتالمقدس، مسلمبن عقيل، والفجر مقدماتى، والفجر يك و الفجر 4 را پشت سر نهاده بود و در هر يك از اين عملياتها با رشادت تمام جنگيده بود. در مسلمبن عقيل از ناحيه سر، و در والفجر مقدماتى از قسمت پا جراحت خورد. اما اسرار جراحت را با كسى در ميان نمىنهاد و جز ياران نزديكش از جراحتهاى او خبر نداشتند. زيرا به نزد او جراحت خوردن و باز ماندن معنايى جز عدم لياقت حضور نداشت... با گريه مىگفت: »ما خود را براى شهادت آماده كرده بوديم.
در شب عمليات والفجر مقدماتى از ناحيه پا مجروح شد. جراحتش چنان بود كه ديگر نمىتوانست در منطقه حضور داشته باشد. از منطقه خلف شنبل به عقب منتقلش كرديم. اشك از چشمانش مىجوشيد. شايد در نگاه اول، احساس مىشد كه از شدت جراحت و درد، اشكش روانه مىشود. اما درد يعقوب، درد ديگرى بود. همچنانكه اشك حسرت بر گونههايش روان بود. مىگفت: »ما خود را براى شهادت آماده كرده بوديم... كدامين قصورهاست كه ما را از رفتن باز مىدارد؟ علت عدم لياقت حضور چيست؟... باز هم دنيا با فريب و نيرنگش ما را از ملاقات محروم كرده بايد همتى بكنيم كه بر اين عجوزه فائق آييم... وقت تنگ است...« مىگفت و مىگريست.
او پيوسته خود را براى سفرى سرخ مهيا مىكرد... سال 1361 بود كه با جامه سبز پاسدارى به خانه آمد. حالت غريبى داشت. گويى خلعت بهشتى گرفته است. لباس پاسدارى را در محل كار نپوشيده بود. دوستانش اصرار كرده بودند كه لباس را در محل كار بر تن كند، اما او نپذيرفته بود. از شادى وشعف در خويشتن نمىگنجيد... دل مادر، در سينه فرزندانش مىتپد. شور و شادى به قلبم رخنه مىكند.
- چرا لباسهايت را در محل كار نپوشيدى؟
من مىپرسم و او با صدايى كه موجى از شور و سرور در آن جاريست، مىگويد: مادر! اين لباسها را نمىتوان همينطور پوشيد، مقدمات دارد..پس از ساعتى متوجه مىشوم كه غسل كرده است. با چشمانى اشكآلود و حالى آسمانى جامه پاسدارى را بر تن مىكند. سجاده عشق مىگسترد و براى نخستينبار با لباس پاسدارى نماز مىگذارد: اللَّهاكبر.
روزى مىگفت: »باز هم دنيا با فريب و نيرنگش ما را از ملاقات وا داشت. بايد همتى بكنيم كه بر اين عجوزه فائق آييم... وقت تنگ است.« اما اكنون با اطمينان خاطر مىگفت: »اين بار - اگر خدا بخواهد - مىروم تا ياران را ملاقات كنم...« حسى مثل عبور آتش دلم را شعلهور مىكند. يقين مىكنم كه يعقوب در اين عمليات شهيد خواهد شد. برادرش رضا نيز در جمع ماست. يعقوب رو به او مىكند: رضا! با توجه به اينكه محمد شهيد شده و مادر، دلش داغدار است، مواظب خودت باش.
رضا لبخند مىزند: »اگر نوبتى هم باشد، بعد از محمد، نوبت رضاست!« از حرفهاى هر دو برادر بوى شهادت مىآيد، بوى خوش بهشت.
بوى عمليات مىآيد، بوى خوش بهشت... در ميدان راهآهن اهواز روى چمن دراز كشيدهايم، من و يعقوب، پشت بر زمين و روى بر آسمان. يعقوب به آسمان خيره شده است. انگار آسمان ما را به خود فرا مىخواند، به خود، به ستارهها، به آنسوتر از خود. يعقوب با خود زمزمه مىكند: »هر چه از دنيا داريم، بايد در اين دنيا بگذاريم و برويم.
- هر چه دارى بده به من و خودت را خلاص كن!
با صداى بلند مىگويم. روى برمىگرداند به طرف من، مىخندد. يك چفيه و دويست تومان پول.
چفيه و دويست تومان پول را مىگيرم. با خود مىانديشم كه يعقوب از همه دنيا يك چفيه و دويست تومان پول دارد و در آستانه عمليات حتى آنها را نيز از خود دور مىكند. آزادى از هر گونه تعلق و دلبستگى حتى به چفيه!
- شايد ديگر نتوانيم همديگر را ببينيم، موقع رفتن نزديك است.
صداى يعقوب مرا به خود مىآورد. برمىخيزيم تا برويم. چفيه و دويست تومان پول را از من مىگيرد و به طرف ايستگاه راهآهن مىرود. دويست تومان را به صندوق مستمندان مىاندازد و برمىگردد به طرف من. چفيه را به گردنم مىاندازد.
گونههايش شكفته است. احساس مىكنم كه يعقوب تمام رشتههاى پيوند با دنيا را گسسته است. چفيه بر گردنم سنگينى مىكند...
هيچكدام پولى در جيب نداريم. پياده به طرف سه راهى سوسنگرد حركت مىكنيم و در سه راهى سوسنگرد از هم جدا مىشويم. يعقوب راهى پاسگاه شهيد برزگرمىشود.
- شايد ديگر نتوانيم همديگر را ببينيم، موقع رفتن نزديك است.
يعقوب در آخرين ملاقاتمان اينگونه گفت: »ديگر هرگز به ملاقات هم نمىرسيم.« و در دوّمين روز عمليات خيبر 1362/12/5 جاودانه شد. آنگونه بىنشان رفت كه حتى جنازهاش را نيز نديديم. او رفت اما صدايش در هميشه زمان جاريست: »خدا را شاكرم كه پدر و مادرى صبور عطايم فرمود، كه نه تنها مانع رفتنم به جبهه نمىشوند، بلكه خود قرآن بالاى سر فرزندانشان مىگيرند و آنان را راهى جبهه مىكنند.
اى ياوران امام زمان »عج«! شما در راه اسلام فرزند دادهايد و براى رضاى خدا مجاهده كردهايد. شما بايد از مكتب حسين الهام بگيريد و راه امام حسين را ادامه دهيد و در هر زمان و هر مكان پشتيبان ولايت فقيه باشيد و منادى اسلام.
از مرگ نهراسيد و زير بار ظلم نرويد. و شهادت فى سبيلاللَّه را بهتر از زندگى ننگين بدانيد و سعى كنيد پيرو راه شهيدان باشيد.
منبع:"در مسیر آسمان"نشر کنگره ی بزرگداشت سرداران ,امیران وشهدای آذربایجان شرقی
آثار باقی مانده از شهید
بسم الله الرحمن الرحیم
ان الجهاد باب من ابواب الجنه فتحه الله لخاصه اولیا
به درستی که جهاد دری از درهای بهشت است که خداوند متعال فقط برای بندگان خاص خود باز می کند .قرآن کریم
با عرض سلام بر پیشگاه مقدس امام زمان و نائب بر حقش امام خمینی رهبر کبیر انقلاب اسلامی و با درود بر امت قهرمان و شهید پرور ایران.
پس از عرض سلام امیدوارم که وجود مبارکتان در زیر سایه عنایات حق تعالی و در پناه امام زمان خوب و سلامت بوده باشد،باری پدرم که مثل ابراهیم فرزند خویش را به فرمان خدای بزرگ به قربانگاه فرستادید بدانید و آگاه باشید که اسماعیلتان هرگز از فرمان خدا سرباز نمی زند و مرگ را در راه خدا جز سعادت و زندگی را جهاد در راه عقیده و شهادت را جز بهترین نعمتهای خداوند نمی داند.سلام بر تو ای مادر که بر احساس مادرانه ات پیروز شدی و فرزندت را روانه میدان نبرد با کفار کردی و گفتی که تو را در راه خدا هدیه انقلاب اسلامی می کنم،من به وجود تو افتخار می کنم که مادری از صلاله فاطمه زهرا دارم .
دیگر وقت حمله و وقت شکست صدامیان فرا رسیده،دیگر انتظار تمام شده،صحنه ای که امروز در اینجا دیده می شود حماسه تاسوعای حسینی را جلوه گر می سازد،مردان خدا و مجاهدین اسلام سلاحشان را آماده می کنند و خودشان را برای کشتن و کشته شدن آماده می سازند،همه از فردا،از روزتک،از روز حمله ،از روز پیروزی،از روز شکست کفر و بالاخره روز دستیابی به سرزمین عشق،به حرمهای مطهر گلگون کفنان سخن می گویند،هیچ کس خبر ندارد که فردا چه می شود و چه کسانی به لقا الله پیوسته و سعادت شهید شدن فی سبیل الله را خواهند یافت،هیچ کس به فکر خودش نیست چون می داند کشتن و کشته شدن هر دو پیروزی است،چون می داند فرماندهشان امام زمان(عج)است و حتما پیروزی با لشگر اسلام است.من هم در فکرم،نمی دانم آیا کربلا را خواهم دید یا اینکه در راه رسیدن به سرزمین مقدس مردان خدا جان خواهم داد،ولی درهر حالت خوشحالم که هر دو به نفع من است،یا قبور مطهرشان را زیارت خواهم کرد و یا اینکه از نزدیک به پابوسشان خواهم رفت ولی چه خوب است که این زیارت از نزدیک باشد.
در اینجا سوالی دارم از شما پدر زحمتکش و ای مادر رنجدیده ام،آیا شما راضی نیستید من به زیارت حسین(ع)بروم؟آیا شما نمی خواهید من به لقا الله بپیوندم و به میهمانی خدا بروم؟کدام پدر و مادری هست که مانع از سر بلندی فرزند خود شود؟
در آخر سفارشم به شما خانواده عزیز و دوستان و امت حزب الله و همیشه در صحنه این است که:
1-برادران دست از دامان پربرکت رهبر کبیر انقلاب برندارید و همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشید.
2-از مرگ سرخ نهراسید،زیر بار ظلم نروید و شهادت فی سبیل الله را بهتر از زندگی ننگین بدانید و سعی کنید دنباله رو راه شهدا باشید.
3-برادرانم، همیشه احترام پدر و مادر را داشته باشید و از آنها خوب مواظبت کنید.
4-اطاعت از ولایت فقیه را واجب شرعی بدانید و شما خواهرانم،زینب زمان خویش باشید و در راه خدا بر علیه فساد و بی عدالتی مبارزه کنید.
دنیــا به مثال چـون سراب است همــه
یا همچــو کفـی به روی آب است همــه
چـــون نیک نظـــر کنی به ماهـیت آن
بینــی که جهـان خیـال وخواب است همــه
به امید نابودی جهانخواران شرق و غرب و به امید آزاد شدن هر چه زودتر کربلا و قدس از دست غاصبان کافرشان. و السلام علیکم 20/10/62
یعقوب آذر آبادی حق