0

رعايت حق مردم

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

آنها دو نفر بودند ...
یک شنبه 7 فروردین 1390  1:21 PM

درگيري بالا گرفته بود. بيشتر خيابان ها و كوچه ها افتاده بودند دست عراقي ها. بچه ها، كوچه به كوچه مي جنگيدند تا هرچه بيشتر جلوي تانك هاي عراقي كه همه چيز را سر راهشان له مي كردند، بگيرند.


درگيري بالا گرفته بود. بيشتر خيابان ها و كوچه ها افتاده بودند دست عراقي ها. بچه ها، كوچه به كوچه مي جنگيدند تا هرچه بيشتر جلوي تانك هاي عراقي كه همه چيز را سر راهشان له مي كردند، بگيرند.
ما، سه نفر بوديم، ولي آنها دونفر بودند.
ما، سه نفر بوديم، من و دوتاي ديگر از بچه ها. از روي پشت بام خانه ها رفت و آمد  مي كرديم.
نمي شد رفت توي خيابان. دشمن همه جا بود، توي خانه ها، كوچه ها، بازار و …
آنها دو نفر بودند. مانده بودند وسط ميدان. ميدان شهيد مطهري خرمشهر. كسي ديگر از نيروهاي خودي آنجا نبود. همه اش در چند دقيقه اتفاق افتاد. آنقدر كوتاه كه حتي فرصت فكر كردن به اينكه بايد چكار كنيم را هم از ما گرفت.
آنها دو نفر بودند، ولي دور و برشان خيلي نيرو بود. نه نيروي خودي، كه سربازان وحشي و كماندوهاي دشمن.
آنها خيلي زياد بودند. خيلي مشتاق بودند تا ببينند چه كساني تا اين لحظه در وسط ميدان، به طرفشان تيراندازي مي كرده و جلويشان را گرفته بوده.
حلقه محاصره را هر لحظه تنگتر مي كردند. خودشان هم تعجب كردند. آنچه مي ديدند، باورش سخت بود.
آنها دو نفر بودند. دو تا دختر ايراني. دو دختر مسلمان غيرتمند كه چادر برسر، تا آنجا كه در توانشان بود، با تيراندازي، جلوي حركت دشمن را به طرف مسجد جامع سد كرده بودند.
آن همه عراقي ها معطل مانده بودند، فقط به خاطر مقاومت اين دو نفر بود.
عصباني شده بودند. هم عصباني، هم وحشي. كسي تيراندازي نمي كرد. همه آرام جلو مي رفتند و حلقه محاصره را تنگتر مي كردند.
مبهوت مانده بوديم كه چه كنيم، و چه خواهد شد؟ گيج شده بوديم. ناگهان …
عراقي ها خيلي به آنها نزديك شده بودند. وحشت كرده بوديم كه آنها اسير خواهند شد.
ناگهان …
« تق … تق … »
همين!
صداي شليك دو گلوله از دو اسلحه، پشت سر هم به گوش رسيد.
آن دو دختر، كه وسط ميدان رو به روي هم نشسته بودند، و كفتارهاي وحشي عراقي اطرافشان را گرفته بودند، لوله اسلحه شان را به طرف هم گرفتند و با شليك همزمان، يكديگر را از ننگ اسارت به دست دشمن بي دين و پست نجات دادند.
عراقي ها مبهوت مانده بودند. ما هم همين طور.
و اشك تنها چيزي بود كه از گوشه چشمان ما سه نفر جاري شد و ديگر هيچ.
آنها هنوز دونفر بودند …
عنايت صحتي شكوه

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها