افسانههاي جنگ
یک شنبه 7 فروردین 1390 1:20 PM
« مرتضي حاج باقر» از فرماندهان لشكر 41 ثارالله درباره شهيد«حميدرضا جعفرزاده» معاون گردان تخريب آن لشكر، مي گويد :
« مرتضي حاج باقر» از فرماندهان لشكر 41 ثارالله درباره شهيد«حميدرضا جعفرزاده» معاون گردان تخريب آن لشكر، مي گويد :
هوا بدجوري گرم بود. از آسمان كه آتش ميباريد، زمين هم داغِ داغ بود ما كهمثلاً جزو خدمتگذاران گردان ـ فرماندهان ـ بوديم، براي اينكه استقامت خودرا امتحان كنيم. با پاي برهنه روي زمين آسفالت ميايستاديم و شروعميكرديم به شمارش. من كه مثلاً از بقيه مقاومتر بودم، فقط تا شماره 16توانستم روي زمين داغ بايستم. آن روز ظهر، ناهار را كه خورديم، قرار شدبرويم به خط. گرماي شرجي اهواز، اجازه نميداد از سنگر بيرون برويم. با خودميگفتم يكي دو ساعت بخوابيم، از گرماي هوا كه كاسته شد، ميرويم طرفخط. حميد رضا گفت: «من پيشنهاد ميكنم نيم ساعتي بخوابيم و استراحتكنيم، بعد برويم خط.»
من از اين پيشنهاد خوشم آمد و استقبال كردم. گفتم كه برويم داخل سنگربخوابيم. ولي در كمال تعجب ديدم روبروي آفتاب دراز كشيد و روي زمينخوابيد. رنگم پريد. اين چه كاري بود ميكرد. چطور بدنش طاقت ميآورد.خوب كه توجه كردم ديدم با خودش چيزهايي ميگويد. جلو كه رفتم متوجهشدم خطاب به بدن خودش ميگويد،
ـ بفرما؟... ميخواستي استراحت كني؟... بهت ميگم بايد برويم خط مقدم،ميگي بذار بخوابم، استراحت كنم... كدوم استراحت؟ مگه اينجا جاياستراحته... عيبي نداره... بخواب... توي اين زمين داغ بخواب... حالا خوبشد؟ ديگه هوس خواب نكني... اينجا بايد بخوابي...
ناخواسته از حميد خجالت كشيدم. او در زير گرماي آفتاب، در حالي كه كرشروي زمين بود و ميسوخت. از بدن خود بازخواست ميكرد كه چرا از او خواستهكمي استراحت كن
همسر شهيد حميدرضا جعفرزاده ميگفت:
ـ وقتي حميد براي مرخصي آمده بود خانه، مثل هميشه به طور خاصي زنگميزد كه فهميدم اوست. سريع محمدعلي را كه دو سه سال بيشتر نداشت بغلكردم و بردم دم در. محمدعلي با موهايي بور و چهرهاي زيبا، در آغوش من بود.وقتي در را باز كردم، رو به حميد رضا گفتم: ـ بيا حميد... اين هم پسر خوشگلو گُلِ تو...
خواستم كه او را بدهم بغلش، ولي يكباره ديدم حميد رويش را برگرداند و اشارهكرد كه صورت بچه را از مقابل او برگردانم. با تعجب پرسيدم مگر چيزي شده؟كه ميگفت:
ـ اين بچه براي من از آمريكا خطرناكتر است... بازيهاي شيرني كه اين بچه درميآورد، شايد باعث شود من نسبت به او عشق و علاقه و وابستگي پيدا كنم ونتوانم به جبهه برگردم و اين كاري است كه از آمريكا و ديگران ساخته نيست؛براي همين نگذار من شيريني زبانيها و قشنگيهاي محمد علي را ببينم.
نماز دلچسب
در جبهه، بدترين تنبيه براي بچه هايي كه ظرفها را خوب نميشستند و يا بهقول بچهها، خوب به وظايف شهرداري روزانه شان عمل نميكردند. اين بودكه بگوييم تا چند وقت حق ندارند شهردار بشوند. بيچارهها التماس ميافتادندكه بگذاريم آنها هم شهردار بشوند و ظرفها را بشويند.
غلامعلي جعفري از آن دست بچه هايي بود كه هر روز صبح، هنگام صبحگاهو دو صبحگاهي، جيم ميشد و ميرفت داخل اتاقها، ظرفها را ميشست وصبحانه را براي نيروها آماده ميكرد. اين كار هميشگياش شده بود. انصافاًوظيفه شهرداري اش را هم خوب انجام ميداد.
آن شب ساعت 3، در حياط متوجه شدم كسي در حال دويدن است؛ خوب كهدقت كردم ديدم جعفري است. اهميتي ندادم و رفتم خوابيدم، صبح كه او راديدم داشت ظرفها را ميشست؛ جلو رفتم و گفتم:
ـ مرد مؤمن تو از دوي صبحگاهي جيم ميشوي و فرار ميكني، اون وقتنصفه شب ميدوي.
يكدفعه رنگش پريد. خيلي جا خورد. سعي كرد يك طوري بفهماند كه او نبودهو من اشتباه كردهام كه من اصرار كردم مطمئنم خودت بودي. سرانجام گفت:
ـ حاجي... خواهش ميكنم تا وقتي زنده هستم اين جريان را براي كسيتعريف نكن.
و گفت:
ـ نصفه شب كه بلند ميشوم نماز بخوانم، چشمانم خستهاند، خوابشان ميآيد.بدنم خسته است. به همين خاطر مقدار زيادي ميدوم تا خوب خواب از سرمبپرد و به راحتي وضو بگيرم و با روحيهاي شاد نماز شب بخوانم.
حالا هر وقت براي نماز صبح بيدار ميشوم، ياد حرف جعفري ميافتم و اينكهما امروز سعي ميكنيم طوري وضو نماز صبح بگيريم كه آب داخل چشمانماننرود تا هر چه زودتر كنار جانماز بخوابيم ولي او براي اينكه سرحال و شادابنماز شب بخواند، چه كار ميكرد؟!
مرتضي حاج باقري از لشكر 41 ثارالله