شهردار بسيجي
یک شنبه 7 فروردین 1390 1:18 PM
يك شب از ساعت ده شب، قريب به دوازده ساعت باران باريد. تلفتي به مااطلاع دادند كه در بعضي نقاط سيل آمده است. من، آقا مهدي را خبر كردم.ايشان به سرعت ترتيب اعزام گروههاي امداد را به منطقه سيلزده دادند. همةنيروهايي كه در شهرداري آمادگي داشتند و نيز همة كساني كه داوطلب بودند،راهي كمك به منطقه سيلزده شدند. شهردار نيز همراه با آخرين گروه به سمتمنطقه سيلزده حركت كرد.
يك شب از ساعت ده شب، قريب به دوازده ساعت باران باريد. تلفتي به مااطلاع دادند كه در بعضي نقاط سيل آمده است. من، آقا مهدي را خبر كردم.ايشان به سرعت ترتيب اعزام گروههاي امداد را به منطقه سيلزده دادند. همةنيروهايي كه در شهرداري آمادگي داشتند و نيز همة كساني كه داوطلب بودند،راهي كمك به منطقه سيلزده شدند. شهردار نيز همراه با آخرين گروه به سمتمنطقه سيلزده حركت كرد.
فشار آب بسيار زياد بود و با آنكه باران بند آمده بود، به نظر ميرسيد حجمآب در حال افزايش است. هر كس ميخواست به سيلزدگان كمك كند وميبايد از ميان جريان آب گل آلودي كه در بعضي نقاط تا كمر ميرسيد،بگذرد. همه در حال كمك بودند و كف كوچهها تا نزديك زانو پر از گل و لايبود. با ريختن ديوار يك طرف خانهها، سقفها كه بيشتر از تيرهاي چوبي وحصير بود، نشست كرده بود. در كنار خانهاي، پير زني به شيون نشسته بود وفرياد ميكرد و جماعتي براي بيرون كشيدن اثاثيه منزلش تلاش ميكردند.آب وارد زير زمين خانه شده بود و كف اتاقها را گرفته بود برداشتن فرش خانهبه علت نفوذ فوقالعاده گل و لاي حتي از عهده چند تن خارج بود.
پير زن كه همة ياري دهندگان را به نظاره نشسته بود، در ميان آنان مهديباكري را ديد كه سخت كار ميكرد و عرق ميريخت. كم كم كارها رو به راه شد.پيرزن به مهدي كه مرتب در حال فعاليت بود، نزديك شد و گفت:
ـ خدا عوضت بدهد مادر! خير ببيني! نميدانم اين شهردارِ فلان فلان شدهكجاست؟ اي كاش يك كم از غيرت و شرف شما را او داشت.
مهدي لبخندي زد و گفت:
ـ آره مادر! اي كاش داشت.
سردار شهید باکری