عراقيها كه آمدند...
یک شنبه 7 فروردین 1390 1:17 PM
هفت هشت سال بيشتر سنم نبود. خانه ما در خيابان منتهي به رودخانهكرخه در «بستان» بود. آن روزها، وقتي با بچهها در كوچه و خيابان بازيميكرديم، با صداي هواپيماهاي عراقي، چشمانمان به آسمان دوخته ميشد.
آنها براي بمباران شهرها ميآمدند ولي ما كه بچه بوديم، بي اهميتنگاهشان ميكرديم. شايد به خاطر سن كم بود كه از خيلي چيزهانميترسيديم. مثلاً وقتي خمپارهاي به شهر اصابت ميكرد و تعدادي از مردمشهيد يا مجروح ميشدند، با تعجب نگاه ميكرديم كه چطور مجروحين راميبرند.
يك بار پس از انفجار خمپاره، تكه آهني را ديدم كه به ديوار خورد و برزمين افتاد. نميدانستم كه به آن تركش ميگويند. وقتي خواستم آن را بردارم،ديدم داغ است. به هر وسيلهاي كه بود برداشتم و به خانه بردم. پدرم با دين آنتركش، هراسان شد و به داد و فرياد آمد: «آخه بچه اين چيه كه با خودتآوردي... زود باش بندازش بيرون الان منفجر ميشه...» من آن را انداختم دور.
هنوز صبحانه نخورده بوديم. منتظر بوديم نان برنجيهاي مخصوصي كهمادر ميپخت آماده شود. خيلي خوشمزه بود. داغ و دلچسب، صبحانه هميشهنان برنجي ميخورديم. مادر داخل حياط خانه، در حال پختن نانها بود.«ملوك كوهزاد» زن عمويم هم كنارش نشسته و به او كمك ميكرد. او هشتماهه حامله بود و همه وسايل نوزاد را خريده بود. آن روزها، هموهايم در خانهما زندگي ميكردند. ما بچهها، عموها، برادرها و پدرم داخل اتاق نشستهبوديم. بزرگترها از اتفاقاتي كه در مرز و آن سوي شهر در جريان بود صحبتميكردند.
ما سر در نميآورديم. فقط با هم بازي ميكرديم تا نان برنجيها بيايند ودلي از غزا در بياوريم.
ناگهان صدايي وحشتناك، خانه را به هم ريخت. بوي سوختگي و دود فضارا پر كرد. صداي گريه بچهها و بزرگترها كه يا حسين ميگفتند به گوش رسيد.صداي ناله هايي هم از حياط آمد. پريديم داخل حياط. صحنه عجيبي بود؛سر زن عمويم شكافته بود و خون از آن فوران ميكرد. چند لحظهاي دست و پازد و ديگر هيچ تكاني نخورد همانجا به شهادت رسيد.
نگاه همه برگشت به طرف زن عموي ديگرم. ناله ميكرد و دست به كمرداشت. ظاهزاً تركشي به كمرش اصابت كرده بود. «حنا» خواهر بزرگترم كههفده سال سن داشت «ندا» را كه دو سال و نيمه بود، در بعل داشت. ندابدجوري گريه ميكرد. حنا او را به مادرم داد و گفت كه بچه خيس كرده است؛
ولي مادرم كه او را گرفت متوجه شد رطوبت لباسهاي او از خون است.پاهاي كوچولوي ندا هم تركش خورده بودند. ناگهان متوجه شدند حال حنا همخوب نيست. كنار پاهاي او نيز خون جاري بود. هر دو پاي او نيز تركش خوردهبودند.
واويلايي شده بود. حياط خانه را خون گرفته بود. آمبولانسي كه در آننزديكي بود، و مجروحين را سوار كرد و برد. ما هم با آن رفتيم. يكراست رفتبه سوسنگرد. هنوز به بيمارستان نرسيده بوديم كه ديديم همان هواپيماهاييكه هر روز نگاهشان ميكرديم، شيرجه آمدند و شهر سوسنگرد را بمبارانكردند. پدرم كه اين وضع را ديد، با ماشين ما را به كنار پل «سابله» در پانزدهكيلومتري بستان برگرداند. داييهاي پدرم آنجا خانه داشتند. پاي «حنا» را كهشكسته بود، در همان بيمارستان گچ گرفتند و او را با خود آورديم.
سي و پنج نفري ميشديم كه در خانه دايي بوديم. هر روز صداي انفجار وبمباران بيشتر ميشد. سه چهار روز بيشتر نگذشته بود كه خبر آوردند عراقيهاشهر بستان را اشغال كردهاند. گاهي وقتها ما بچهها ميرفتيم روي پشت بامخانه و تانكهاي عراقي را كه براي دور زدن بستان و حمله به سوسنگردميآمدند، ميديديم. در يكي از همين نگا كردنها بود كه ناگهان خمپارهاينزديكي برادر بزرگترم افتاد ولي به او اسيبي نرساند.
ماندن در سابله به صلاح نبود. برادرم «جمال» و پدرم «ابوجميل» به همراهداييها و عموهايم در همان سابله ماندند ولي ما را به اهواز فرستادند. سوارماشين عمويم كه برادرم آن را ميراند، بوديم و در جاده سوسنگرد ميديديمكه مردم با پاي پياده به طرف اهواز ميروند.
بعضي وقتها پدر و عموهايم بحثشان درباره عدهاي از اهالي شهر بود كه بهنفع عراق تبليغ ميكردند. آنهاكه عده شان كم بود، به مردم ميگفتند: «ماعرب هستيم و بايد عراقيها استقبال كنيم... ما بايد يك حكومت عربي دراينجا تأسيس كنيم...» ولي مردم حرف آنان را گوش نميدادند. حتي حاضرشدند از شهر خار شوند ولي با آنهانباشند.
دو سه روز پس از شهادت زن عمويم، او را در گورستان «جهاد» در نزديكي«حميديه» دفن كرديم. البته خيلي با اضطراب، و حتي بدون غسل و كفن. تاامروز هم هيچ نشاني از قبر او نداريم و نميدانيم كدام است.
وقتي به اهواز رسيديم در يكي از مدارس شهر مستقر شديم؛ ولي شب اولهواپيماهاي عراقي انبار مهمات يكي از لشكرها را بمباران كردند كه خيليمردم را ترساند. فردا صبح از آنج رفتيم به روستاي «ملاثاني» در چندكيلومتري شهر. آنجا هم در ساختمان يك مدرسه مستقر شديم. مردم زيادياز اهالي مرزي آنجا بودند. همه فكر ميكردند جنگ دو سه روز بيشتر طولنكشد ولي شش ماه در آنجا بوديم، بدون اينكه كوچكترين اسباب و وسايلزندگي با خود داشته باشيم.
از شانس خوبمان، دو تا از عموهايم كه دبير بودند، حقوق ماهانه شان را ازاهواز ميگرفتند. ماهي پانصد تومان و با آن خرج افراد خانواده را ميگذرانديم.پس از شش ماه كه در اهواز بوديم، گفتند: «جاهايي براي استقرار شما درشهرهاي مشهد و نيشابور، ساري، تبريز و اصفهان هست.به هر كدام كهميخواهيد اعلام كنيد برويد.»
يكي از عموهايم كه در تربيت معلم اصفهان كار ميكرد گفت به افصهانبرويم چون با محيط آنجا آشنا بود. يكراست رفتيم اصفهان.
يكي از عموهايم «عباس» كه همراه پدرم» در سابله مانده بود، سوار برماشين شخصي خودش رفته بود به داخل شهرستان تا طلاهاي زنش را كه درخانه پنهان كرده بودند، بياورد. هنگامي كه طلاها را برداشته بود تا بيايد،جلوي در چند نفر مقابلش ايستادند و گفتند: «آقاي عباس اميري ما از طرفسازمان خلق عرب آمدهايم، شما بايد با ما بياييد.» خلق عرب سازمان مناطقبود كه به نفع عراق كار ميكرد و چون عموي من اويل انقلاب رئيس كميتهانقلاب اسلامي بستان بود، او را شناسايي كرده بودند. عمويم با آنها صحبتكرده و گفته بود كه با آنها خواهد آمد ولب به بهانه اينكه ماشين بنزين ندارد بهطرف پمپ بنزين كه اول جاده بستان به سوسنكرد است، رفت و از آنجا بهطرف سوسنگرد گريخت.
پدر و برادر بزرگترم كه در سابله مانده بودند، يكي دو ماه پس از اينكه ما دراردوگاه بوديم آمدند. پدرم ميگفت كه شبها سينه خيز ميرفتيم و روزها فقطميخوابيديم كه نيروهاي عراقي ما را نبينند.
در اصفهان به اردوگاه شهيد باهنر در منطقه شاپور در خيابان امير كبيررفتيم. با امكانات و وسايل اوليهاي كه دولت داد، سه سال در آنجا مانديم. پدرمبه كاشان ميرفت و از آنجا پارچه ميخريد و براي فروش به اصفهان ميآوردتا مخارج زندگي چند خانوار را تأمين كند.
فكر ميكنم يكي از روهاي دي ماه بود كه از راديو شنيدم شهر بستان درعمليات طريق القدس آزاد شده است. در اردوگاه غوغايي شد .اهالي خوزستانشيريني پخش كردند و به شادي پرداختند.
سال 63 بود كه برگشتيم خوزستان و در شهر شوش مستقر شديم. هر چهباشد علاقه دروني ما را به طرف خاك شهر خودمان ميكشاند. درست است كهمردم در شهرهاي ديگر خيلي عزت و احترام به ما گذاشتند، ولي شهر خودمانو خوزستان يك چيز ديگري است. پس از چهار سال كه در شوش بوديم اهوازرفتيم. سال 67 بود كه پدرم در آنجا فوت كرد و متأسفانهنتوانست يك بار ديگرشهرش را ببيند ولي همين كه شنيد بستان آزاد شده كلي برايش شادي وخوشي داشت. بهمن ماه سال 68 بود كه همزمان با دهه فجر گفتند كه اهاليبستان ميتوانند به خانههاي خود باز گردند.
وقتي پاي به شهر گذاشتيم، شناختن آنجا برايمان خيلي مشكل بود. اكثرخانهها يا ويران شده ويا با توپ و خمپاره سقف و ديوارشان را سوراخ كردهبودند. به وسط شهر كه رسيديم، در كوچه پس كوچهها ياد بازيهاي كودكانهخودمان افتاديم. خانه قديمي مان در كنار رود، همان جايي كه زن عمويمشهيد شد، نيمه ويران بود.
الان نوزده سال از آن روزها ميگذرد. از آن روز كه زن عمويم جلويمانجان داد و او كه هشت ماهه حامله بود، خود و بچهاش به شهادت رسيدند. هردو خواهر مجروحم هم هنوز درد جراحت را با خود دارند و جالبتر از همه ايناست كه آنها را به عنوان جانباز قبول نكردهاند و ميگويند كه بايد مدركمجروحيت بياوريد. شايد اينها باورشان نشده كه روزي در اينجا جنگيدرگرفت، زني و بچهاش تكه تكه شدند، دختري مجروح شد و آن روز هيچبنياد و سازماني نبود تا برگه تاييدية دو مهره براي آنها صادر كند..