0

رعايت حق مردم

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

من‌ يك‌ بسيجي‌ام‌
یک شنبه 7 فروردین 1390  1:13 PM

ناراحتي‌ كتف‌، مزاحمي‌ دائمي‌ براي‌ آقا مهدي‌ بود. جايي‌ كه‌ قبلاً مورداصابت‌ گلوله‌ قرار گرفته‌ بود. روي‌ اين‌ حساب‌ نمي‌توانست‌ بارهاي‌ سنگين‌بلند كند.

ناراحتي‌ كتف‌، مزاحمي‌ دائمي‌ براي‌ آقا مهدي‌ بود. جايي‌ كه‌ قبلاً مورداصابت‌ گلوله‌ قرار گرفته‌ بود. روي‌ اين‌ حساب‌ نمي‌توانست‌ بارهاي‌ سنگين‌بلند كند.
يك‌ روز تصميم‌ مي‌گيرد براي‌ سركشي‌ و اطلاع‌ از كمبودهاي‌ انبار، بازديدبه‌ عمل‌ آورد. مسئول‌ انبار «حاج‌ امراله‌» بود. پير مردي‌ با لباس‌ سفيد وچهره‌اي‌ گشاده‌. وقتي‌ آقا مهدي‌ به‌ آن‌ قسمت‌ مي‌رسد، حاج‌ امراله‌ و هشت‌بسيجي‌ جوان‌ در حال‌ خالي‌ كردن‌ باركاميون‌ بودند كه‌ تازه‌ از راه‌ رسيده‌ و آذوقه‌آورده‌ بود. حاج‌ امراله‌ كه‌ مهدي‌ را از روي‌ قيافه‌ نمي‌شناخت‌، وقتي‌ مي‌بيندايشان‌ در كناري‌ ايستاده‌ و آنها را تماشا مي‌كند، داد مي‌زند:
ـ جوان‌... چرا همين‌ طور كناري‌ ايستاده‌اي‌ و برّ و برّ ما را نگاه‌ مي‌كني‌؟ تاحالا نديده‌اي‌ از كاميون‌ بار خالي‌ كنند؟ بيا بابا، بيا اين‌ گوني‌ها را تا انبار ببر.آمده‌اي‌ اينجا كه‌ كار كني‌. يادت‌ باشد. از حالا تا هر وقت‌ كه‌ من‌ بگويم‌، بايد پابه‌ پاي‌ اين‌ هشت‌ نفر، اين‌ بارها را خالي‌ كني‌ فهميدي‌؟
و آقا مهدي‌ با معصوميتي‌ صميمي‌، پاسخ‌ مي‌دهد: «بله‌... چَشم‌.»
با آنكه‌ حمل‌ گونيهايي‌ به‌ آن‌ سنگيني‌ روي‌ كتف‌ مجروح‌، بسيار مشكل‌بود، آقا مهدي‌ بدون‌ اينكه‌ حتي‌ ناله‌اي‌ كند، چابك‌ و تند، گونيها را خالي‌مي‌كند.
نزديكيهاي‌ ظهر، «طيب‌» براي‌ دادن‌ آمار به‌ حاج‌ امراله‌، به‌ آنجا مي‌آيد.بعد از سلام‌ و احوالپرسي‌، حاج‌ امراله‌ مي‌گويد:
ـ يك‌ بسيجي‌ پركار امروز به‌ ما كمك‌ مي‌كند، نمي‌دانم‌ از كدام‌ قسمت‌است‌. مي‌خواهم‌ بروم‌ و از پرسنلي‌ بخواهم‌ كه‌ او را به‌ قسمت‌ ما منتقل‌ كند.
طيب‌ مي‌پرسد: «حاج‌ امراله‌، كدام‌ بسيجي‌؟» و حاج‌ امراله‌ آقا مهدي‌ رانشان‌ مي‌دهد.
طيب‌ متعجب‌ مي‌شود و به‌ سرعت‌ به‌ طرف‌ آقا مهدي‌ مي‌دود و گوني‌ را ازروي‌ شانه‌هاي‌ او بر مي‌دارد و بعد با ناراحتي‌ به‌ حاج‌ امراله‌ مي‌گويد:
ـ هيچ‌ مي‌داني‌ اين‌ شخص‌ كيست‌؟ اين‌ آقا مهدي‌ است‌، آقا مهدي‌باكري‌. فرمانده‌ لشكرمان‌.
حاج‌ امراله‌ و هشت‌ بسيجي‌ ديگر، با تعجبي‌ بغض‌ آلود جلو مي‌آيند و آقامهدي‌ بدون‌ اينكه‌ بگذارد آنها حرفي‌ بزنند، صورتشان‌ را مي‌بوسد و مي‌گويد:
ـ حاج‌ امراله‌... من‌ يك‌ بسيجي‌ ام‌.

سردار شهید باکری

 


تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها