ضامن نارنجك را بكشيد!
یک شنبه 7 فروردین 1390 1:13 PM
ساعت هفت ـ هفت و نيم روز هشتم مهر ماه سال 1359، در اتاقاستراحت، مشغول خواندن نماز مغرب و عشاء بودم. روز سختي را سپري كردهبوديم. تعدادي از نيروهاي سپاه و ارتش كه براي تامين جاده رفته بودند، در«تنگه گاران» نزديكي مريوان، گرفتار كمين نيروهاي ضد انقلاب شده بودن.در آن درگيري سخت، تعدادي از برادران از جمله «محمد توسلي» ـ فرماندهعمليات سپاه مريوان ـ به شهادت رسيده بودند. تمام روز كارمان شده بودرسيدگي به مجروحين و همين طور انتقال پيكر شهدا به سردخانه. فشارسختي به روحيه نيروها وارد آمده بود.
به ركوع كه رفتم، هنوز ذكر نگفته بودم كه با صداي تيراندازي شديد ونزديك، جا خوردم. لحظهاي نگذشت كه صداي شكسته شدن شيشهها نيز بهگوش رسيد. به سرعت ركوع را تمام كردم. برخاستم و به سجده رفتم. اينطوري بيشتر احساس امنيت ميكردم. يكي در راهروها فرياد زد:
ـ پناه بگيريد... به بيمارستان حمله كردند... بيمارستان رو محاصره كردندارن ميان...
با وجودي كه گفته بودند حتي شبها با كفش ـ كه آن موقع براي تحركبيشتر كفش كتاني پايمان بود ـ بخوابيم، تا آمادهتر باشيم، سريع كفشهايم راكه براي خواندن نماز درآورده بودم بپا كردم و دويد توي راهرو داخل راهروتاريك بود. گلولهها، يكي پس از ديگري از شيشهها ميگذاشتند و بالاي سرما به ديوار ميخورند. شدت اتش خيلي زياد بود. همانجا روي شيشه خردههاكف زمين دراز كشيديم. از داخل اتاقها، ناله مجروحين كه در خواست كمكميكردند، به گوش ميرسيد. صداي «يا حسين» از ميان نالههايشان شنيدهميشد. هيچ كاري از دست ما ساخته نبود. در انتهاي راهرو شدت تيراندازيبيشتر بود.
تنها اسلحه اتاقمان را كه يك «ژ ـ ث» بود همراه نارنجكي كه براي چنينمواقعي در اختيارمان گذاشته بودند، برداشتم و بر روي شيشه خردههاي كفاتاق سينه خيز رفتم. اسلحه كه بر روي زمين كشيده ميشد، قژ قژ ميكرد.
برادر «سلطاني» اين وضع را كه ديد، گفت: نارنجك رو بده به من، اسلحهرو هم بينداز توي اتاق بغلي». تفنگ ژ ـ ث را هل دادم داخل اتاق برادر«عسگري» يكي از برادرها به سرعت پريد و آن را برداشت تا جلوي دشمنبجنگد.
با وجود تاريكي و در زير شدت آتش تيراندازي از سوي ضد انقلابيون، ماسه چهار تا دختر كه وظيفه پرستاري از مجروحين در بيمارستان مريوان را برعهده داشتيم، همراه دو تن از برادران سينه خيز به طرف بخش ميرفتيم.
خودمان را رسانديم به اتاقي كوچك با ابعاد تقريباً 2*2 متر كه محلنگهداري پروندهها و انباري بود. سالها بود تميز نشده بود و شده بود پاتوقموشهاي وحشت آور.
همه نيروهاي زن و به همراه برادر سلطاني و يكي از دكترها كه اهلاصفهان بود آنجا بوديم. برادر سلطاني با بيسيمي كه همراهش بود با كدو رمزبا برادر «احمد متوسليان» صحبت كرد. ما نميفهميديم چه ميگويند، فقطصحبتش كه تمام شد، نارنجك را كه حالا دست او بود، به ما داد و گفت:
ـ يه ورقهاي، چيزي پيدا كنين و وصيتنامهها تونو روش بنويسين تابندازيم بيرون اتاق. اسمهاتون رو هم بنويسين.
چراغ قوه كوچكي كه داشتيم، روشن كردم. با اضطراب جيبهاي مانتوم راوارسي كردم. تكه كاغذي پيدا كردم كه صبح در گوشهاي از آن چند بار نوشتهبودم: «محمد علي توسلي... محمد علي توسلي» و هي خط زده بودم. شايدميخواستم روز شهادت او يادم نرود.
برادر سلطاني گفت:
ـ بيمارستان محاصره شده... هيچ راه گريزي نيست كه شماها رو رد كنيم...برادر احمد هم دستور داده كه اين نارنجك توي اتاق منفجر بشه تا هيچ كدوماز شما اسير دست دشمن نشين.
برادر سلطاني تاكيد كرد كه دور هم جمع شويم و نارنجك را جلويصورتمان منفجر كنيم تا شناسايي نشويم.
همه مان داوطلب آمده بوديم، ولي لحظه سختي بود. اينكه شايد مجبورشويم اسلحه دست بگيريم و بجنگيم، برايمان حل شده بود، ولي دور هم جمعشويم و نارنجكي منفجر كنيم براي اينكه اسير نشويم، سخت بود. از شدتترس و اضطراب گريه ميكرديم. شنيده بوديم و ميدانستيم نيروهاي ضدانقلاب انقلاب بسيار وحشي هستند؛ در آن تاريكي، به همديگر تكيه دادهبودند. دكتر اصفهاني اي كه كنار برادر سلطاني بود صدايش را بلند كرد و گفت:
ـ يعني چه؟ من ميخوام برم بيرون...
برادر سلطاني هم شروع كرد به التماس كه: «دكتر جون... اگه بري بيرون،اينجا رو پيدا ميكنند و ميريزند تو...» ولي دكتر گوشش به اين حرفها بدهكارنبود. برادر سلطاني وقتي ديد اصرار و التماس كارگر نميشود جلوي دكترايستاد و با خشم و عصبانيت گفت:
ـ ببين دكتر... مرگ و زندگي همه اينا بستگي به اين كار تو داره... اگربخواي بري بيرون يا صدات در بياد، خودم با همين دستهام خفه ات ميكنم...فهميدي؟
با وجود اين، دكتر اصرار داشت كه از اتاق خارج شويم، برادر سلطاني كهچارهاي نداشت، با بي سيم با برادر احمد تماس گرفت و گفت كه يك نفرميخواهد برود بيرون؛حاج احمد هم با غيظ گفت: «بكُشش».
ميان دكتر و برادر سلطاني جر و بحث بالا گرفته بود. هر چي برادر سلطانياو را به جان زن و فرزندش قسم ميداد فايده نداشت.
نارنجك كه قرار بود. توسط يكي از ما ضامنش كشيده و منفجر شود،همين دست به دست ميچرخيد. اضطراب بدي بود، دستمان به كشيدنضامن نارنجك نميرفت. من آن را ميگرفتم، ميدادم دست بغلي و او نيز بهديگري؛ در همين حال بوديم كه متوجه خطر بزرگي شديم. از پنجره كوچكاتاق كه همسطح با زمين بيرون بود، به خوبي پاهاي نيروهاي ضدانقلاب راديديم كه بالاي سرمان ايستاده بودند و به زبان كُردي حرف ميزدند.
تيراندازي شدت بيشتري گرفته بود. برادر سلطاني سرانجام به دكتر گفت:
ـ به والله قسم اگه صدات در بياد ميكشمت.
ديگر مطمئن شديم كه آخرين لحظات جانمان را ميگذرانيم. سه چهاردختري كه آنجا بوديم به همديگر چسبيديم و آرام و آهسته بدون اينكه كسيمتوجه شود، بي صدا گريه ميكرديم. همديگر را ميبوسيديم و حلاليتميطلبيديم. ديگر آخر خط بود. بايد خود را براي انفجار نارنجك آمادهميكرديم .
نارنجك ميان دستهايمان ميلرزيد و لبهايمان به ذكر شهادتين و صلواتمشغول بود. هر لحظه منتظر بوديم كه اتاق منفجر شود، كسي به روي همهرگبار ببندد، در خرد شود و نارنجك را منفجر كنيم. ناگهان لامپ مهتابيداخل اتاق روشن شد جا خورديم. برق كه قطع شده بود، كليد برق هم بيرون ازاتاق بود. احساس كرديم جايمان را پيدا كردهاند. شدت تيراندازي هم كم شدهبود و تك و توك صداي گلوله به گوش ميرسيد.
ناگهان بي سيم برادر سلطاني به صدا درآمد. كسي از آن سوي بيسيمبدون اينكه از كدو رمز براي ارسال پيام استفاده كند، سراسيمه گفت:
ـ ديگه تموم شد... هيچ كاري نكنين... فهميدين، هيچ كاري نكنينگرفتيمشون.
با شنيدن اين پيام، بغض برادر سلطاني تركيد و يكدفعه زد زير گريه؛ آنهم جلوي ما كه مثل باران بهار اشك ميريختيم. سريع نارنجك را از ماگرفت و مطمئن شد ضامن سر جايش است. دست انداخت گردن دكتر، او رابوسيد و حلاليت طلبيد و از اينكه آن گونه برخورد كرده بود، عذرخواهي كرد. ماهم همديگر را در آغوش گرفتيم و روبوسي كرديم و اين بار از شوق گريهميكرديم. هنوز جرأت خارج شدن نداشتيم، تا اينكه صداي برادر «مجتبيعسگري» به گوشمان آمد كه داد ميزد:
از اتاق كه خارج شديم چشممان به راهروي در هم و بر هم بيمارستانافتاد. لامپها روشن شده بود. گلولهاي بازوي عسگري را سوراخ كرده بود. بهاتاق خودمان كه نگاه انداختم، آنچا كه نماز ميخواندم، در و ديوارش با گلولهسوارخ سوراخ شده بود. ظاهراً يكي از زنان پرستار محلي، به شوهرش كه جزوكردهاي ضدانقلاب بود، اطلاعات لازم را داده بود.
در آن شب سخت و وحشت آور، در درگيري سخت، 12 نفر از نيروهايدشمن به درك واصل شدند، ولي از نيروهاي رزمنده ما هيچ كس شهيد نشدهبود؛ فقط ضد انقلابيون وحشي، هنگام ورود به داخل بخش مجروحين،پاهاي رزمندگان مجروح را گرفته و آنها را از تخت به زير انداخته بودند كه دو ـسه تا از آنها بر اثر ضربات مغزي، چند روز بعد به شهادت رسيدند.
آن شب، نيروهاي ضدانقلاب كه در راهروهاي بيمارستان وحشي بازي درميآوردند، متوجه ما چند نفر كه داخل انباري پنهان شده بوديم نشدند، وليزور خود را به چند مجروح رساندند و آنها را به شهادت رساندند.
مریم کاتبی