يك تكه خورشيد
یک شنبه 7 فروردین 1390 1:12 PM
به خدا اگه بذارم. فكر كردي همين طوري اينارو اينجا ميذارموميرم؟ خودمو كشتم تا اينجا اومدم، اون وقت سرمو بندازم پايين و برمعقب؟ تو چي پيش خودت فكر كردي؟ هان؟ بُزدلم؟ ميترسم؟
هان؟ چيه؟ آره ميترسم. اما نه از تو. ميدونم همة اين آتيشارو توبپا ميكني ، ولي براي يه بارم كه شده ميخوام جلوت وايسم. يه عمر تومنو به خواست خودت اين ور و اون ور كشيدي، بذار يه ساعتم من تو رواسير خودم كرده باشم.
آره ميدونم. نميخواد برام قيافه بگيري. قشنگيتو ديدم، زشتيتمديدم. برام تازگي نداري. هر كاري دوست داري بكن اما من عقب برونيستم. البته چرا، ميرم عقب، ولي تنها نه. اينارم با خودم ميبرم. باشهعيبي نداره بذار منم همين جا بمونم بغل اينا. اين جوري بهتره تا اينكهبخوام اينارو ول كنم و خودمو بكِشم عقب.
ببين، ديگه ميخوام باهات روراست حرف بزنم. وقت تنگه، بچههاهم رفتن، فقط موندم من با اين دو تا. بيا و بي خيال شو بذار براي يه دفعههم كه شده از خير من يكي بگذر. تو كه برات سخت نيست، خرجي همنداره. كسي هم بهت تشر نميزنه. جلوتو نميگيره. از كسي هم خجالت ورودرواسي نداري ، پس بيا و اين بارو واسه دل من، دست از سرم بردار. بذاريه دفعه هم كه شده، اون جور كه بايد كار كنم.
چيزي نمونده صبح بشه. سرخي خورشيدم اومد. الانه كه منوببينن، پس بيا و با هم كنار بياييم. تو يه ساعت بي خيال من باش، منمبقية عمرمو هر چي تو بگي انجام ميدم.
چي، دروغ ميگم؟ نه باور كن نميخوام كلك بزنم. البته حق داريكه حرفمو باور نكني. اونقدر به مردم دغل و دروغ قالب كردي كه ديگهخودت هم حرف هيشكي رو قبول نميكني.
آره، دروغ ميگم؟ چيه؟ ميخواي چيكارم كني؟ اصلاً من ميخواماينجا بغل اينا روي خاكريز نمور بخوابم. كي گفته نميتونم؟ حق هم دارم ، خيلي هم خوب. اصلاً برو گمشو ديگه نميخوام قيافة نحستو ببينم.ميدوني؟ ديگه ازت حالم بهم ميخوره. ازت بدم ميياد. بيخود همنيشخند نزن. من كه ميدونم تو همة زورتو ميزني تا من اين دو تا رونبرم عقب، ولي من از تو غُدترم . فهميدي؟ قيافه بگير، بخند، بي خودنبود خدا از بهشتش بيرونت كرد. جداً كه دست خدا درد نكنه. اگه قراربود اونجا بموني كه پدر بندهها رو در ميآوردي. واقعاً كه خيلي متكبر وپستي. هر چي بهت بگن، كم گفتن، اصلاً هيچي سرت نميشه. يه ذرهعقل داشته باش. درسته خدا ولت كرده كه هر كاري ميخواي بكني، وليآخرش بايد حساب پس بدي. مگه مارو ول نكرده؟
باشه بكن. هر كاري دوست داري بكن. اصلاً منو بگو دارم با كي حرفميزنم ، از كي دارم خواهش و التماس ميكنم.
آه خدا، كاشكي يه قدرتي بِهِم ميدادي تا بتونم اينارو ببرم عقب.اگه اين كارو ميكردي خيلي خوب بود. اون وقت از هيشكي، حتي خودمخجالت نميكشيدم. اون وقت به هر كس التماس نميكردم.
خيلي حيف شد. اگه همون دو ساعت پيش، وقتي با بچههاميرفتيم عقب، خودمو بهشون ميرسوندم و قضيه رو ميگفتم، الان اينااينجا نبودن. تقصير خودم بود كه مثلاً اومدم از تيررس دوشكا كه از رويجاده، پشت سرمون شليك ميكرد، دور بشم. اگه دنبال بچههاميرفتم، سر از اينجا درنمي آوردم.
چقدر آروم كنار همديگه دراز كشيدن. اول كه ديدمشون، خيلي جاخوردم. خب عجيب هم بود. دو نفر كه پايين خاكريز دراز كشيدن وصورتاشونو چسبوندن به هم. خشكم زد. كاشكي راهمو ميكشيدم وميرفتم. اصلاً وقتي كه دست انداختم و يقة يكيشونو گرفتم و بهشگفتم:
ـ دِكي، شما دو تا اينجا چيكار ميكنين، زير آتيش دشمن، الانه كهعراقيا سر برسن. زود باشين بلند شين بينم...
كاشكي روشو برنگردونده بودم. خونِ خالي بود. مث اينكه تير بهگلوش خورده بود و خون از حلقش زده بود بيرون. ولي مث اينكه اونيكي ديرتر شهيد شده بود كه تونسته بود خودشو به اين برسونه وصورتشو ببوسه. چشماش كه داغون شده، چه جوري اينو پيدا كرده؟اونم تو تاريكي شب كه ستارههاش خمپاره و تيره. خوش به حالشون.حتماً خيلي با هم جور بودن. اصلاً شايد برادر بودن. قيافه هاشون كهميخوره. ولي سنّ و سالشون نه. انگار اون يكي، دو سال بيشتر از ايننداشته باشه.
با همة اينا، خوش به حالشون كه شهيد شدن و رفتن. نه اينكه مثمن بمونن و با شيطون زبون نفهم دهن به دهن بشن. هيچ فكرشونميكردم كه توي جبهه شيطونو ببينم. اونم تو خط مقدم، تو عمليات وزير آتيش. لا مصّب هر جا كه بتونه زهرشو ميريزه. اينجا هم ول نميكنه.خدا لعنتش كنه.
حالا چه جوري اينارو ببرم عقب؟ من كه قدرتشو ندارم. تازه، اگرمبتونم، يكي رو ميبرم عقب. اون يكي ديگه چي؟ نميشه كه همينجوري ولش كنم و برم. اينا كه اينجوري همديگر رو دوست داشتن واينقدر به هم علاقه داشتن كه صورت به صورت هم شهيد شدن، مگه منميتونم جداشون كنم؟
خدايا، شر شيطونو كم كردم ولي حالا چيكار كنم؟ خودت يه قدرتيبده تا هر دوي اينارو ببرم عقب. از همون اول كه از خاكريز زديم بالا، هيبه خودم گفتم از بچهها عقب نيفتمها. اگه اون دوشكا كه رومون آتيشميريخت، كارش ساخته شده بود، اينا اينجا نميموندن. حتماً اينا هماومده بودن كه دوشكا رو خفه كنن. آره همين طوره. اصلاً اين چند شبههمة حملهها واسة زدن اين لامصب بوده كه راه به راه پاتك نزنن. بيخودنيست اينقدر سخت مقاومت ميكنن.
هوا هم كه داره روشن ميشه. حالا چيكار كنم؟ گيج موندم. خداياخودت يه كاري بكن. از من كه ديگه كاري ساخته نيست. حتي فرصتندارم كه روشون خاك بريزم. اگه اينجا بمونن كه مفقود ميشن. عينبچههاي دستة يك.
خدا بيامرزا چقدم سنگينن. اصلاً نميشه هيچ كدومشونو تكونداد. هر دو تاشون عين هَمو هم وزن همن. چقدرم قشنگن. عين دو تابرگ سرخ گل لاله كه از شاخه جداشون كرده باشن و بذارنشون كنارآتيش. سرخ سرخ عينهو خون. خون چيه مث يه تيكه خورشيد. اصلاًمث خود آفتاب شدن.
همين بادگير و سربند سبز شون نشون ميده كه بسيجي هستند.وگرنه منم نميشناختمشون. اونقدر جنازة عراقي ريخته اينجا كه معلومنيست چه خبر بوده. حتماً بدجوري درگير شدن.
آهان يادم اومد. من كه نميتونم تنهايي ببرمشون عقب، هوا همداره روشن ميشه، پس خوبه حداقل كاري رو كه ميتونم، انجام بدم. آرهخوبه پلاكهاي دوتيكشونو نصف كنم و يكيشو با خودم ببرم عقب. اينطوري بهتره حداقل ميشناسمشون و خونوادشونم مطمئن ميشن كهشهيد شدن. حالا بهتره دگمة يقشونو واكنم و پلاكو دربيارم. آره اين فكرخوبيه.
شمارو به خدا منو ببخشين. خودتون كه ديدين كاري نميتونمبكنم. زورم نميرسه. اصلاً من كه فكر ميكنم خودتون از خدا خواستينكه اينجا بمونين، آره همين طوره. و گرنه حتماً يكيتون كه بعداً شهيدشده ميتونسته اون يكي رو ببره عقب.
باشه. هر جور خودتون ميخوايين. من كه كاري از دستم ساختهنيست ، حداقل پلاكاتونو ببرم عقب كه مفقود الاثر نمونين. خدا منوببخشه. شما هم همين طور. فقط دعا كنين سالم برم عقب تا هر سهتاييمون مفقود نشيم!
حمید داودآبادی