يك لحظه فكر كردم پايم به مينها اصابت كرده...
یک شنبه 7 فروردین 1390 1:12 PM
طي مراحلي از عملياتها طبيعتاً خاطرات و سرگذشتهايي فراموش نشدني ازلحظات گوناگون حمله و پدافند، پيشروي، شهادتها، بجاي ميماند. من نيزشمهاي از خاطراتم را از عمليات والفجر 4 مرحله 4 برايتان تعريف ميكنم ومقصود رساندن مطلب است كه خداوند چطور امدادهاي غيبي خودش را نازلميكند و...
نزديكيهاي صبح بود كه دستور حمله داده شد و با دشمن درگيري شديديپيدا كرديم. طي مشورتهايي تصميم گرفته شد كه از ارتفاعي صعود كنيم و بادشمن درگير شويم. اين بود كه به يك ستون حركت كرديم و به طرف ارتفاعرفتيم. وقتي به نزديكي سنگرها رسيديم. فكر ميكرديم نيرويي كه روي اينتپه است خودي است، و به همين خاطر از بچهها كسي عكس العملي نشاننميداد. ولي خوب كه نزديك شديم و صداي عربي مزدوران عراقي را شنيديمو سلاحهايي را كه در سنگر داشتند ديديم، فهميديم كه اوضاع از چه قراراست. ابتدا يكي از بچهها بنام شهيد «عباس رضايي» متوجه جريان شد وگفت: اينها عراقي هستند و دارند ما را دور ميزنند.
وقتي اين حرف را زد، برادر اسيرمان «جواد ملاك» كه انشاءالله خداوند هر چهزودتر اسرا را آزاد بكند، شروع كرد به تيراندازي كردن بطرف مزدوران كه آنهاهم متقابلاً با كاليبري ]تير بار سنگين كاليبر5[ كه داشتند يك رگبار زمينيجلوي پاي بچهها زدند كه در اين حين شهيد «كمال بازوزاده» در اولين مرحلهپاي چپش تير خورد و چون ما هنوز فرصتي پيدا نكرده بوديم تا هر كسيموضعي و پناهگاهي براي خودش بگيرد، به همين علت يك حالت پخش وپراكندگي و بيبرنامگي داشتيم... من برگشتم پشت سرم را نگاه كردم كه سيدكمال بازوزاده روي زمين افتاده ولي حرف نميزند...
از او سوال كردم: «تير خوردي؟»
گفت: «بله» اشاره كرد به پايش كه پايم تير خورده. من وقتي رفتم بالايسرش دستش را خواست دور گردنم بيندازد تا بلكه من از آنجا بتوانم دورشبكنم، كه دشمن يك رگبار ديگر بست و دستش هم تير خورد و اين تير درزمان دومش به كتف من اصابت كرد و من خودم را به پشت سيد كمالانداختم.... رگبار قطع نميشد و مدام تير خالي ميكرد و خط آتش مهيبيساخته بود و البته نميدانستند كه آتش جهنم سوازنندهتر از آتشي است كهاينها بر پا كردهاند... هيچ فرصتي نبود كه پشت يك سنگ يا درختي پناهبگيرم. مجبور بودم كه سيد كمال دراز بكشم، اما از لاي دستها و آرنج كمال،سنگر و حتي نفرات عراقيها را كه تند تند جايشان را عوض ميكرد، ميديدم.چندين بار خواستم طرفشان شليك كنم اما كمال غلت ميخورد ونميگذاشت كارم را بكنم. يك بار به طرف من غلت خورد و صورتش آمدطرفم ديديم كه دارد زمزمه ميكند. منتهي متوجه نشدم چه ميگويد. فقطميدانم كه ذكر ميگفت...
گفتم: «هر چه ميخواهي بگو، هر وصيتي، چيزي داري به من بگو...»
ولي او فقط به چشمهاي من نگاه ميكرد. يك دفعه ديدم چشمهايش حالتسفيدي پيدا كرد و رنگش سفيد شد. در همين حال كه با او صحبت ميكردم،يكدفعه شنيدم كه يك چيزي داخل شكمش تركيد و صداي عجيبي داد وكمال براي هميشه چشمهايش را روي هم گذاشت و همين طور خون از پايشجاري بود و روي سر من ميريخت.
وقتي اين صحنه را ديدم و مطمئن شدم كه كمال ديگر شهيد شده، منتظرفرصتي شدم كه از مهلكه بگريزم و يا لااقل جان پناهي براي خودم دست و پاكنم... همين طور كه از لاي دستش به سنگر عراقيها نگاه ميكردم متوجهشدم كه دارند ]مسير[ رگبار را عوض ميكنند. ضمن عوض كردن رگبار بودندكه اين فرصت را غنيمت شمرده و پريدم پشت يك تخته سنگي كه جان پناهخوبي باشد براي جنگيدن.
وقتي پشت تخته سنگ قرار گرفتم متأسفانه ديگر به سنگر عراقيها ديدنداشتم چون از ارتفاع كمي به طرف پائين كشيده بودم و فقط صداي بچهها راميشنيدم كه گاهي اوقات تكبير ميگفتند و گاهي اوقات دعاي توسلميخواندند. من هم همانجا نشسته بودم و يك عدهاي هم از عراقيها پائينتراز من جمع شده بودند. روي يك تپه و از بچههاي بالا هيچ خبري نداشتم.
نزديك غروب شد. خورشيد رفته رفته خودش را پنهان ميكرد و قلبم را غم وغصه رفته رفته فرا ميگرفت. پيش خودم گفتم خورشيد كه كاملاً غروب كرد، وهوا كه تاريك شد، ميروم پيش بچهها و يك تصميمي ميگيريم كه چكاربكنيم؟ از چه راهي برويم؟ چون واقعاً ما محاصره شده بوديم. از سه چهارطرف آرپي جي و تيربار ميزدند. هيچ راهي نبود حتي بچهها با فرمانده لشكر(شهيد حاج همت) هم تماس گرفته بودند تا كسب تكليف كنند كه ايشان همتاكيد كرده بودند كه مقاومت كنند و بچهها هم با ايماني كه داشتند مقاومتكردند و تسليم نشدند.
اما از غروب بگويم. تا به حال اينقدر غروب را به اين غمناكي نديده بودم...پشت درخت بودم و... البته دراز كشيده بودم چون نميتوانستم سرم را بلندكنم. به هر حال آفتاب وقتي غروب كرد تازه يك مقداري توانستم تكانيبخورم و تيمم كنم. با همان حال نشسته نماز مغرب و عشا را خواندم... از نظرديد، دشمن ديگر ديدي به من نداشت، ولي از لحاظ نزديكي صدا خيلي به همنزديك بوديم و تمام حركات پا و حرف زدن آنها به گوشم ميرسيد... بعدتصميم گرفتم كه بروم پيش بچهها تا براي گريز از محاصره دشمن چارهايبيانديشم. همان مسيري را كه پائين آمده بوديم بالا آمدم. زير همان درختيكه شهيد بازوزاده افتاده بود، ديدم چند نفر ديگر شهيد شدهاند از جمله «عباسرضايي» و «ساريخاني» ولي بچههاي ديگر نيستند. همان بچه هايي كهپشت يك تخته سنگي پناه گرفته بودند. گويا تغيير موضع داده بودند و رفتهبودند. شايد به اين گمان كه من يا شهيد شدهام و يا اينكه برگشتهام جايديگر و موضعي ديگر، دنبال من نيامده و صدايم نزدهاند.
در همين فكرها بودم كه يك دفعه حس كردم تنهايي بر من غلبه كرد و خودمرا در آن مكان تنها حس كردم و فكر كردم كه در اين دشت و كوهها فقط منهستم و اين همه دشمن خونخوار، يعني يك لحظه از خدا غافل شده بودمغافل از اينكه نميدانستم نزديكترين يار و قدرتمندترين پشتيبان من آنجاخداست. اينجا بود كه يكمرتبه، يادم هست كه فقط خدا را صدا زدم، يك بار،دوبار، سه بار... گفتم شايد قسمت ما هم اين بوده كه اينطوري آخرينلحظات زندگيمان را بگذرانيم... و خدا خواسته كه ما اينطوري و تنها شهيدبشويم...
اين بود كه يكي دو تا از بچهها را با صداي بلند خواندم، كسي جوابم را نداد.فقط صداي خودم در كوه ميپيچيد و برميگشت، و بر گشت صدايكمكطلبي من به من هشدار ميداد كه: اي گلستاني توجه تو بايد به خدا باشدو از خدا مدد بخواه و به امدادهاي دنيوي پايبند مباش، تو مرا صدا بزن و ازاعماق جانت صدايم كن... ادعوني استجب لكم...
از اين صداي من مزدوران متوجه شده بودند كه يك نفر پائين شيار تنهاست.اين بود كه شروع به تعقيبم كردند. يك دفعه متوجه صداي پاي يك يا چندنفر شدم كه از سمت راست شيار ميآيد و بهطرف پائين در حال حركت بودند،وقتي منّور زدند من نشستم. تا نشستم متوجه شده و شروع كردند بهطرفمتيراندازي كردن، تا اينكه نتوانم از جايم بلند شوم و بگريزم، هي ميزدندجلوي پايم، اطرافم، متوجه بودند و ميتوانستند اسيرم كنند، اين بود كهاسلحهام را آماده كردم و پيش خودم گفتم اولين نفري كه جلو بيايد خواهم زد وتا آنجا كه بتوانم خواهم زد و آنها را خواهم كشت، ولي از آنجا كه خدانميخواست، آنها نيامدند جلو. فقط اطرافم را ميزدند. منور كه خاموش شد،يك تنه درخت بود، رفتم پشت آن تنه درخت و شروع كردم بهفكر كردن كه ازكجا بروم. در همان حالي كه فكر ميكردم تا راه گريزي پيدا كنم، گفتم اولبايد ببينم كه من در چه موقعيتي و در چه مكاني هستم كه يك دفعه متوجهمين هايي شدم كه در اطرافم پخش بود. مين هايي كه ضامن آنها بهوسيلهيك رشته سيم مويي بههم وصل شده بود كه كافي بود جزئي از بدنم به آناصابت ميكرد، تا منفجر شود. من مقداري از اين ميدان مين را دويده بودم واز روي مينهاي مختلف بدون آنكه خودم متوجه باشم كه ميدان مين استعبور كرده بودم. اين چه حكمتي است؟!!... اين چه قدرتي است؟!!... آيا به غيراز اين است كه معجزه الهي بر من نازل شده بود؟!!
در آن لحظه ديگر غم و غصه حسابي دلم را گرفته بود. گفتم خدايا... تا اينجاما را كمك كردي و از اين همه موانع نجاتم دادي اين يك تكه راه را همكمكم كن انشاءالله بنده خوبي برايت ميشوم... بنده مطيعي ميشوم... از اينامتحانت رو سفيدم بيرون بياور و نگذار كه دشمن شاد بشود و بهدست مزدوراناسير بشوم... بههر حال تصميم گرفتم كه از طريق ميدان مين بهر صورتي كهشده راهم را پيدا كنم و به بچهها ملحق شوم چون هيچ راه ديگري نبود. گفتماگر از داخل ميدان مين بروم دشمن كمتر متوجه ميشود و كمتر به آنجا توجهخواهد داشت. يا در اثر اصابت مين شهيد ميشوم، و يا اينكه نجات پيداميكنم در هر دو صورت برد با من است. گفتم بههر حال اينجا من هستم وخدا و به غير از خدا اينجا كسي نيست كه بتواند كمكم كند، توكل كردم بهامدادهاي غيبي خدا و باقيمانده ميدان مين را شروع كردم به دويدن كهرسيدم به سراشيبي كوه و با سرعت خودم را انداختم توي رودخانهاي كه پائينكوه بود... بعد خودم را كشيدم توي جاده، جاده شني بود، و شروع كردم بهراهپيمائي. كاملاً خسته و تشنه بودم و گويا مزدوران عراقي هم بدون آنكهمتوجه ميدان ميني كه براي ما گسترده بودند بشوند، اقدام به تعقيبم كردهبودند. با دويدن من، آنها هم شروع كرده بودند به دويدن كه ناگهان صدايانفجار مهيبي بهگوشم رسيد. يك لحظه فكر كردم پايم به مين اصابت كردهاست ولي وقتي پشت سرم را نگاه كردم متوجه نعره يك مزدور عراقي شدم كهبهدامي كه براي ما پهن كردهاند دچار شده و كمك ميطلبد. من متوجه نشدمكه چه ميگفتند، بعد ديدم كه چهار نفر از اطراف دويدند طرفش تا نجاتشبدهند، ديگر نديدم چه شد و چكار كردند چون در داخل رودخانه بودم ودرختان زياد جلوي ديدم را گرفته بودند... اين بود كه تصميم گرفتم يك راهيرا انتخاب كنم... بالاخره يا بهطرف دشمن ميروم و يا اينكه برايم كمينميزنند و يا نه، اينكه خداوند راه درست را نصيبم ميكند و نجاتم ميدهد...
بالاخره راه افتادم و بعد از مدتي راهپيمائي در مسيرم به يك ستون ازبچههايي كه از گردان مقداد بودند برخورد كردم و اين نيز يكي از عناياتخداوندي بود كه در تقدير من گذاشته بود تا زنده بمانم و دوباره برگردم پيشبچهها، انشاءالله بتوانم شكر نعمتهاي خدا را بجا بياورم و همان طور كه درمهلكه قول دادم، بتوانم بنده خوبي برايش باشم.
* * *
اكنون سخني دارم براي خانوادهها، پدر و مادرها و خواهران شهدا و امت شهيدپرور كه براي شهدا گريه ميكنند و يا براي از دست دادن عزيزشان گريهميكنند، و آن اين است كه ما هر چه داريم از ارباب است الگوي ما ارباب است.درس زندگي ما از ارباب است. حتي سرمنشاء پيروزي انقلاب ما، انقلاباربابمان بود پس ما بايد براي نحوه شهادت و از دست دادن اربابمان آقا، اباعبدالله گريه كنيم. براي غريبي زينب كبري و يتيمي بچههاي اصحاب امامحسين گريه كنيم. براي پهلوي بشكسته فاطمه زهرا(س) گريه بكنيم، چونرزمندهها هم براي آنها گريه ميكنند. امام هم تا نام حسين(ع) بر لب مداحآمد گريهاش گرفت. پس بايد به الگو نگريست و اگر كسي براي مظلوميتانبياء و اولياء و امامان معصوم گريهاش نميگيرد، به حال خودش گريه كند وبداند كه خيلي از قافله عقب است و هنوز درك اين مطلب را نكرده كه ائمه چهكساني هستند؟! خدا كيست؟! و اصلاً معنويت چه است؟!!
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
«محسن گلستاني» مداح اهل بيت (ع) از رزمندگان با صفاي گردان حزه سيدالشهداء(ع)، بهمن ماه سال 1364 در عمليات والفجر هشت در فاو، جاودانهشد.