0

رعايت حق مردم

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

پا به‌ پاي‌ گردان‌
یک شنبه 7 فروردین 1390  1:09 PM

چيزي‌ به‌ عمليات‌ نمانده‌ بود. كسي‌ نگفته‌ بود، ولي‌ حال‌ و هواي‌ پادگان‌ دوكوهه‌ اين‌ را نشان‌ مي‌داد. آموزشهاي‌ مداوم‌، رزمهاي‌ شبانه‌ و كلاسهاي‌تاكتيك‌ مي‌فهماند چه‌ خبر است‌.



كنار زمين‌ صبحگاه‌ پادگان‌، توي‌ حال‌ خودم‌ بودم‌ و ثقدم‌ مي‌زدم‌. يك‌گردان‌ از بچه‌ها لشكر از كنارم‌ رد شدند كه‌ دور زمين‌ صبحگاه‌ مي‌دويدند. همه‌كه‌ گذاشتند از تعجب‌ خشكم‌ زد، يعني‌ خودش‌ بود؟ آخه‌ او كه‌... فكر نمي‌كنم‌...ولي‌ درست‌ مي‌ديدم‌. او كسي‌ نبود جز «محمد رضا فياض‌» خودِ خودش‌ بود.خواست‌ رد شود كه‌ صدايش‌ كردم‌.. رويش‌ را كرده‌ بود آن‌ طرف‌ كه‌ مثلاً من‌ رانديده‌. نزديك‌ كه‌ شد، خيلي‌ آرام‌ گفت‌: «سلام‌ حاجي‌... كاري‌ داشتي‌؟»
نگاهي‌ كه‌ به‌ پروپايش‌ انداختم‌، سرش‌ را برد پايين‌. تا از دهانم‌ درآمد: «توكه‌ يه‌ پات‌ مصنوعي‌...» سريع‌ انگشتش‌ را جلوي‌ بيني‌ گرفت‌ و آرام‌ گفت‌:
ـ بله‌ حاجي‌ جون‌.. همون‌ پامه‌ كه‌ توي‌ عمليات‌ قطع‌ شده‌... حالا هم‌ پاي‌مصنوعي‌ گذاشتم‌.
ـ آخه‌ تو با اين‌ پات‌، با اين‌ پاي‌ مصنوعي‌... اين‌ جوري‌ پشت‌ سر بچه‌هاي‌گردان‌ مي‌دوي‌؟
ـ حاجي‌ جون‌ قربونت‌ برم‌... صداشو درنيار... من‌ اگه‌ پا به‌ پاي‌ اينا ندوم‌،بهم‌ شك‌ مي‌كنن‌.
ـ شك‌ به‌ چي‌؟ مگه‌ چه‌ خبره‌؟
ـ آروم‌تر حاجي‌... اينجا كسي‌ نمي‌دونه‌ يه‌ پام‌ مصنوعيه‌، واسه‌ همين‌ توي‌همه‌ آموزشها باهاشون‌ مي‌دوم‌ كه‌ بهم‌ شك‌ نكنن‌...
ـ خب‌ شك‌ بكنن‌... مگه‌ چي‌ مي‌شه‌؟
ـ چي‌ ميشه‌؟ بدبخت‌ مي‌شم‌... چه‌ راحت‌ ميگي‌ چي‌ ميشه‌! خب‌ معلومه‌توي‌ عمليات‌ را هم‌ نمي‌دن‌...
چندي‌ بعد، در هنگامة‌ عمليات‌ شنيدم‌ كه‌ محمد رضا فياض‌ هم‌ به‌شهادت‌ رسيد.
  ابراهيمي‌

 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها