بررسی یک حديث(1)
شنبه 6 فروردین 1390 6:51 PM
|
اكثر اهل الجنة البله |
| 6 - 1 - متن حديث در منابع اماميه كهنترين مجموعه حديثى شيعه كه اين حديث در آن به چشم ميخورد قرب الاسناد حميرى است. در آنجا راوى مىگويد: حدَّثنى جعفر بن محمد عن آبائه(ع) اَنّ النبى(صلی الله علیه واله) قال: «دَخلتُ الجنةَ فرأيتُ اكثر اَهلِها البلُه. يعنى بالبلُهِ المتغافِلَ عن الشّرِ، العاقلَ فى الخيرِ و الذينَ يصومونَ ثلاثةَ ايامٍ فى كلِّ شهرٍ»(حميري، ص75). در اين جا معلوم نيست عبارت «يعنى بالبُله ...» سخن امام صادق(علیه السلام) است يا سخن حميرى يا يكى ديگر از راويانى كه در سلسله سند اين حديث واقع شدهاند. پس از حميرى، صدوق در معانى الاخبار اين حديث را از طريق همان حميرى چنين نقل كرده است: عن جعفر بن محمد عن ابيه عن آبائه (ع) قال: قال النبى(صلی الله علیه واله) : «دَخلتُ الجنَّةَ فَرَايتُ اكثَر اَهلِها البُلْهَ و قال: قلتُ: ما البلُه؟ فقال: العاقل فى الخير الغافل عن الشر الذى يصومُ فى كل شهرٍ ثلاثةَ ايامٍ»( ابن بابويه، ص 203). در اين جا ملاحظه مىشود كه صدوق با آنكه حديث را از حميرى نقل كرده؛ ولى او (يا پدرش) عبارت «يعنى بالبله ...» را نقل به معنا كرده و به صورت پرسش و پاسخ (قلتُ ... فقال) در آوردهاند. بعدها ابن ادريس حلّى (د. 598 ق) اين حديث را با همان وسايط به صورت زير نقل كرده است: «هارون بن مسلم عن مَسعدة بن صدقه عن ابى عبداللَّه عن ابيه قال: اكثر اهل الجنة البله. قال قلت: هؤلاء المصابونَ الذين لا يعقلون؟ فقال لى: لا ، الذين يتغافلون عمّا يكرهون يتبالهون عنه»( السرائر 3/566). با اندكى درنگ دانسته مىشود كه ابن ادريس بىجهت و با آنكه قرب الاسناد حميرى و معانى الاخبار صدوق على القاعده در دسترس بوده است، حديث را نقل به معنا كرده و با اين كار تا چه حد آن را از اصل دور ساخته است[14]. ابن ابى جمهور احسايى هم حديث را ، احتمالاً به نقل از علماى عامّه به گونهاى آورده كه با متنهاى پيشگفته تفاوت چشمگير دارد. او مىنويسد: «در حديث از پيامبر(صلی الله علیه واله) آمده است كه فرمود: اطّلعتُ فى الجنّة فرايتُ اكثر اَهلها البله و اطّلعتُ على النار فوجدتُ اكثر اهلها النساء»[15](ابن ابي جمهور ، 1/119-120. قس: ابن قتيبه ، تأويل مختلف الحديث ، ص256). و بالاخره ابن بطريق كلمه «المجانين» را بدان افزوده و نوشته است: « عن النبى انه قال: اِنّ اكثر اهل الجنة البلهُ و المجانين» ( العمده،ص159). 6 - 2 - متن حديث در منابع عامه 4/121؛ ابن عساكر ، 41/526 ؛ سيوطى1/205 ؛ متقى هندى ، 14/467). حديث مورد نظر در منابع اهل سنّت به اشكال زير ضبط شده است: الف - «اِنّ اكثر اهل الجنة البله» ، «اكثر اهل الجنة البله» ( ابن عدى، 3/313؛ قضاعى ، 2/110 - 111؛ طحاوى ، ب - «دخلتُ الجنةَ فاذا اكثر اهلها البله»( ابن عدى،191 ؛ ابن عساكر، 43/533؛ سيوطى،1/645؛ متقى هندى،14/473). ج - «اِنّ اكثر اهل الجنة البله ، اِنّ اقلَّ ساكنى الجنة النساء»(قضاعى،2/110-111). د - «اطّلعتُ فى الجنّةِ فَرأَيتُ اكثرَ اهلها البله و اطّلعتُ النارَ فوجدتُ اكثر اهلها النساء»[16]( ابن قتيبه، تأويل مختلف الحديث ، ص256). چنانكه قبلاً گذشت ذيل حديث در دو صورت اخير در منابع شيعه و در بسيارى از منابع عامه به چشم نمىخورد. بنابراين بعيد نيست كه در اين جا بر اثر مسامحه و سهلانگارى يا به علل ديگرى حديثى را در اين حديث داخل كرده باشند. ه - در پارهاى از منابع، حديث مورد بحث عبارت «و علّيون لذوى الالباب» را نيز اضافه دارد[17](مثلاً نک: غزّالي ، احياء ،6/23). اما جملگى حديث شناسان عامه جمله اخير را بىپايه(قاري ، ص30؛ فتني ، ص29) و بخشى از سخن احمد بن ابى الحوارى مىدانند كه در ضمن حديث درج كردهاند(عجلونى1/164). بنابراين، معلوم مىشود تنها جمله «اكثر اهل الجنة البله» كه در همه منابع بطور يكسان نقل شده است به عنوان حديث شايسته بحث و بررسى است. زيرا به احتمال قوى جملات ديگر افزودههاى راويان باشد كه احياناً به قصد تبيين و رفع ابهام بر حديث افزوده يا حديث ديگرى را با اين حديث در آميختهاند. 7 - بررسى دلالت حديث ديديم كه هيچ يك از اسانيد حديث مزبور خالى از ضعف نيست. ولى در عين حال بايد دانست كه حديث ضعيف با حديث جعلى و بر ساخته متفاوت است. بنابراين، احتياط و دقّت علمى ايجاب مىكند كه احتمال دهيم آن حديث از سرچشمه علم نبوى(صلی الله علیه واله) صادر شده باشد. از اين رو بررسى دلالت يا معنا شناختى اين حديث ضرورى به نظر مىرسد. حديث مورد نظر «مبهم» است[18]. زيرا مشتمل بر لفظى «غريب» است. آن لفظ غريب يا نامأنوس كه در واقع واژه كليدى اين حديث محسوب مىشود عبارت از كلمه «البُله» مىباشد. پس در آغاز بايد اين واژه را از نظر لغت شناسان بررسى كنيم. «بُله» جمع «اَبْلَه» و اَبْلَه از مصدر «بَلَه» و «بَلَاهة» مشتق شده است. يكى از كهنترين لغتنامههاى عربى «بَلَه» را «غفلت از بدى» معنا كرده است(خليل بن احمد، ذيل ماده بله). ابن فارس نيز آن را مانند «غَرَارَة» (نا آگاهى و بىخبرى از كارها) و غفلت دانسته و بر اين اعتقاد است كه اصل واحد همه معانى اين واژه، از جمله «كم خــردى»، همين است. او مىنويسد مراد پيـامبر از «بُله» كسانى هستند كه در كارهــاى آخرت زيرك و در امور دنيا بىخبرند (معجم مقاييس اللغة، ذيل ماده مورد نظر). لغتنامه نويسان از قول يكى از شخصيتهاى عرب به نام زِبْرِقان بن بدر مىنويسند كه گفت: «خيرُ اولادِنا الاَبْلَهُ العَقُول». در اين جمله مراد آن است كه بهترين فرزندان ما كسى است كه در عين خردمندى از شدّت حيا بسان ابله باشد. آنان «عَيْشٌ اَبْلَه» را زيستن با ناز و نعمت و بىخبر از همّ و غمّ زمانه معنا كردهاند. همچنين گفتهاند: شبابٌ اَبْلَه يعنى جوانىِ خوش. گويا كه صاحب آن از آفتهاى زمانه خبر ندارد. (ابن فارس، جوهري ، ابن اثير، صفي پوري، ذيل مدخل بله). بنابراين معلوم مىشود اينكه «رجلٌ اَبْلَه» را به كسى كه بَلاهتش آشكار يا از شر غافل يا نادانِ فاقد تشخيص است معنا كردهاند (فيروزآبادي، ذيل مدخل بله)، همه به همان معناى «رويگردانى و غفلت» باز مىگردد. از همين رو در تفسير حديث مورد بحث نوشتهاند: «ابله كسى است كه از بدى رويگردان و نيك نهاد است و گويند آنان كسانى هستند كه سلامت نفس سراسر وجودشان را فراگرفته و نسبت به مردم گمان نيك دارند. زيرا از كار دنياى خود غفلت ورزيده و از زيركى تصرّف در آن ناآگاهند. آنان به آخرت روى آورده و خود را بدان سرگرم ساختهاند. در نتيجه استحقاق آن را يافتهاند كه بيشتر بهشتيان باشند. بنابراين ، در اين حديث ابلهى كه به معناى نابخرد است مقصود نيست» (ابن اثير ، ذيل مدخل بله. نيز رجوع شود به: ابن منظور، ذيل همان مدخل). كاربرد چنين معنايى از «بَلَه» اختصاص به حديث مورد بحث ندارد؛ بلكه مىتوان براى آن نمونههاى ديگرى نيز يافت. مثلاً ذهبى در شرح حال ابوعبداللَّه محمد بن فرج قُرْطُبى مالكى طَلّاعى مىنويسد: «عندَه بَلَهٌ بامر دنياه و غَفْلَةٌ»( ذهبى، سير اعلام النبلاء، 19/200). يعنى به سبب روى آوردن به دانش و سرگرم شدن به اصلاح نفس از كارهاى دنياى خود روى گردانده و در نتيجه از مهارتهاى بهرهبردارى از دنيا بىخبر است. بديهى است اين نوع از بَلَاهت و غفلت امرى پسنديده است. بيشتر شارحان حديث، « بُلْه» را در حديث مورد بحث به همين معنا گرفته و بر همين اساس آن را تفسير كردهاند. از جمله ابن قتيبه مىنويسد: مردم عوام معتقدند كه مراد از «بله» در اين جا ديوانگان و بىخردانند. من بر اين باورم كه كسى كه خدا را از روى عقل و علم به يكتايى قبول دارد و مىپرستد، هر چند لغزشهايى هم از او سرزند در پيشگاه خدا از ديوانگان برتر است. هر چند ما ديوانگان و بىخردان را هم از رحمت و فضل خدا دور نمىدانيم. امّا ابلهانى كه رسول خدا (صلی الله علیه واله) آنان را بيشتر بهشتيان معرفى كرده است به آن معنا نيست كه آنان گمان بردهاند. بلكه مراد از «بله» در آن حديث كسانىاند كه سلامت نفس برايشان غلبه دارد و به مردم خوش گمان هستند. وى آنگاه بيتى از اشعار عربى را بر اين معنا شاهد مىگيرد( ابن قتيبه، غريب الحديث، ص 109. نيز رجوع شود به: همو، تأويل مختلف الحديث، ص 277؛ رضى ، ص 248؛ زمخشرى ، 1/114 ؛ قرطبى ، 13/115 ؛ زبيدى، 7/244 ؛ ابن ميثم، ص 73؛ ابن نجيم المصرى، 5/79). سخن شريف مرتضى در تفسير اين حديث با آنكه از سنخ سخن ديگر شارحان است ، امّا از لحاظ نوع تحليل ، نقل آن خالى از لطف نيست. او به مناسبتى مىنويسد: مراد پيغمبر- عليه السلام- از بُله غافلان و كم خردان و ديوانگان نيست. بلكه مقصود او رويگردانى از بدى و زشتيهاست. وى آنان را نه از آن جهت كه از بديها و زشتيها آگاهى ندارند، بلكه از باب اينكه آنها را به كار نمىبندند و با آن انس نمىگيرند ، «بُله» ناميده است. وجه تشبيه چنين كسى به ابله روشن است. زيرا كسى كه از چيزى رويگردان است (الاَبْله عن الشى) خود را در معرض آن چيز قرار نمىدهد و آهنگ آن را هم نمىكند. بنابراين اگر كسى از شر دور باشد و از آن روى بگرداند رواست كه او را از باب همان نكتهاى كه ذكر كرديم به «بَلَه» توصيف كنند. او در پايان براى اثبات صحّت چنين تأويلى همان بيتى را كه ابن قتيبه گواه سخن خود گرفته ، شاهد مىگيرد (مرتضى ، غرر الفوائد ، 1/40. نيز رجوع شود به: ابن جبر ، ص 330؛ ابن البطريق ، ص 159). وى بر سبيل احتمال وجه ديگرى را نيز مطرح مىكند و آن اينكه ممكن است منظور از «بُله» كسانى باشند كه در دنيا در زمره عاقلان نبوده و در آخرت بر سبيل تفضّل و عنايت الهى در بهترين صفات و حالات محشور شده و به بهشت داخل شوند(همان جا). تفسير ابن ابى جمهور احسايى نيز به سخن شارحان پيش گفته نزديك است. او مىنويسد: «مراد از بَلَه در اين جا سرگرم نشدن به كارهاى دنيوى است. چون از آن غافلند يا بدان توجّه ندارند. يا مقصود رويگردانى از معصيتهاى خداست بطورى كه آنها را نمىشناسند يا منظور رويگردانى از غير خداست در نتيجه به غير او توجّه نمىكنند»(ابن ابي جمهور، 1/71). برخى از شارحان نيز واژه مورد نظر را به همان معناى نادان و كم خرد گرفته و در عين حال از حديث معناى لطيفى استخراج كردهاند. چنان كه ابوالفتوح رازى مىنويسد: «بعضى حكما را پرسيدند از آنكه رسول - عليه السلام - گفت: اكثر اهل الجنة البله، گفت: براى آن ابله باشند كه مشغول باشند به نعمت از منعم. آنگه گفت: مَنْ رَضِى بالجَنّة عن اللَّه فهو ابله» (ابوالفتوح رازي،16/160). به ديگر سخن ابله كسى است كه براى دستيابى به نعيم (بهشت) عمل مىكند و غير ابله كسى است كه براى تحصيل رضاى خداى متعال مىكوشد. در نتيجه بيشتر بهشتيان از نوع اوّلند و اين ناپسند نيست؛ ولى نوع دوم برتر و بهتر است( الشربينى، 2/51). گروهى ديگر از شارحان بر اين باورند كه مراد از ابلهان در اين جا عامّه مردم اهل ايمانند كه به دقايق امور دينى واقف نيستند. اينان كه بيشترين مؤمنان و بيشترين بهشتيان هستند در ايمان خود پابرجايند و از عقايد درست برخوردارند. اما عارفان و عالمان عامل و صالحان عبادت پيشه كه شمارشان اندك است از درجات و مراتب عالىتر برخوردارند (نووي،17/181). به عبارت ديگر ابلهان آنانند كه به كلّيات امور ديانت و ظواهر شرع ايمان مجمل دارند. زيرا به عقيده اين گروه از شارحان ، بَلاهَت از زيركى ناقص و ابتر به سلامت نزديكتر است(جزايري،ص69.مقايسه شود با : ابن ميثم، ص31). گفتنى است كه «بُله» به معناى عامّه مردم كه در استضعاف ، فكرى به سر مىبرند در شمارى چند از روايات به صراحت آمده است. مثلاً در روايتى مىخوانيم كه زُرارة بن اعيَن گفت: از ابوجعفر (ع) درباره ازدواج با زنان يهودى و نصرانى پرسيدم. امام فرمود: «لا يصلح للمسلم اَن ينكح يهوديةً و لا نصرانيةً و انّما يحلُّله منهنَّ نكاحُ البله»( كلينى،5/356؛طوسى،تهذيب،7/299؛همو، الاستبصار،3/180). در اين جا مىتوان گفت مراد از بُله آن دسته از زنان اهل كتابند كه در ناآگاهى و استضعاف فكرى به سر مىبرند. در نتيجه به كفر خود چندان پايبند نبوده و تعصّبى به خرج نمىدهند (حلّي ، 2/645). در روايتى ديگر به نقل از زراره آمده است كه به ابو جعفر (ع) عرض كردم من بيم دارم كه ازدواج با كسى كه هم عقيده و هم مسلك من نيست بر من روا نباشد. امام فرمود: چه چيز تو را از ازدواج با زنان بُله باز مىدارد؟ گفتم: بله چيست؟ فرمود: زنان مستضعفى كه نه با شما دشمن هستند و نه با عقيده شما آشنايى دارند[19]. در يك حديث ديگر مىخوانيم كه حَمْران بن اعين گفت: يكى از خويشاوندانش مىخواست ازدواج كند و زن مسلمانى كه موافق با مذهب او باشد نمىيافت. من اين مشكل را با ابو عبداللَّه (ع) در ميان گذاشتم. امام فرمود: «أين أنت مِن البُله الّذين لا يعرفونَ شيئاً» (چرا از زنان بُله كه چيزى [از مسائل و اختلافات مذهبى وعقيدتى] نمىدانند غافل هستى)؟ ( كلينى، 5/349؛ ابن بابويه ، من لا يحضره الفقيه، 3/258 ؛ حر عاملى، 14/430). از ميان گروههاى فكرى در جهان اسلام، متصوّفان و عرفا كه در مقــام استناد به احـاديث معمولاً قواعد حديث شناختى را به كار نمىبندند[20]، اين حديث را موافق ذوق و سليقه و مشرب خويش يـافته و در نتيـجه با تكيه بر آن برخى از آرا و عقايـد خـود را بيان داشتهاند. از جمله سهل بن عبداللَّه تُستـرى (شوشتـرى) «بُله» را به كسانى تفسير كرده كه دلهايشان شيداى خدا و مشغول به اوست (قارى، ص30؛ الفتنى، ص 29؛ عجلونى ،1/164). ميبدى در كشف الاسرار به دنبال آيه كريمه «اِنّ اصحاب الجنّـةِ اليـومَ فى شُغُلٍ فاكهونَ»[21] ده چيـز را شغل بهشتيـان بر مىشمارد و آنگاه مىگويد: «پير طريقت گفت: اين شغل عامه مؤمنان است كه مصطفى (صلی الله علیه واله) در حق ايشان گفت: «اكثر اهل الجنة البله». اما مقربان مملكت و خواص حضرتِ مشاهدت از مطالعه شهود و استغراق وجود، يك لحظه با نعيم بهشت نپردازند ... چون خلايق از عرصات قيامت بروند ، ايشان بر جاى بمانند و نروند. فرمان آيد كه شما نيز به بهشت رويد و ناز و نعيم بهشت ببينيد. گويند: كجا رويم كه آنچه مقصود است ما را خود اين جا حاضر است»(ميبدى ، 8/250). غزالى با برداشتى عارفانه از اين حديث ، بهشت موعود را جاى ابلهان دانسته و هر كه را به بهشت مادى و جسمانى قناعت كند «ابله» خوانده و عارفان را معتكفان بهشت قرب بر مىشمارد: «... چنانكه صاحب شريعت فرمود: «اكثر اهل الجنةِ البله و العلّييون لذوى الالباب» ... و قرب حضرت مولا- جلَّ جلاله-كه عبارت از آن علّييون آمده است مر خداوندان دل و مغز راست يعنى عقل را. و هر كه را همّت مقصور بُوَد بر لذّت حلق و فرج اگر در دنيا طلبـد ستور است و اگر در بهشت مىطلبد ابلــه»[22](جواهر القرآن، ص74). ملاحظه مىشود كه غزالى با تكيه به بخش اخير حديث كه به گفته همه حديث شناسان بىپايه و مُدْرَج است، بهشتيان را كه بنا به وعده الهى و بر اثر مجاهدت در دنيا يا تفضّل خداوند شايستگى جاى گرفتن در بهشت را يافتهاند، در مقايسه با مقرّبان ابله قلمداد مىكند. برخى ديگر از متصوّفان با تكيه بر اين حديث به نكوهش عقل و خردورزى كه وجه تمايز انسان با ديگر موجودات است پرداختهاند. مثلاً شارح تعرّف مىنويسد: «شك نيست كه بىمعرفت و بىايمان بهشت نتوان يافتن. اگر علّت ايمان عقل بودى يا آيات و استدلال بودى چنين گفت: «اكثر اهل الجنة العقلاء». چون بُله گفت و عقلا نگفت و مُستدلّان نگفت ، بله نقصان عقل است و مانع است مر عاقل را از استدلال ، باطل شد قول آن كس كه معرفت به عقل يا به دليل ثابت كند»( مستملى بخارى، 2/707-708). مستملى بخارى در پى اثبات اين مطلب كه معرفت با عقل و استدلال به دست نمىآيد و اصولاً معرفت كسب كردنى نيست، بلكه عطا كردنى است ، مىنويسد: «اگر عقل با دلايل علّت بودى مر وجود معرفت را ، همه عاقلان اندر معرفت برابر بودندى، و همه بينندگانِ دليل و آياتْ به خداى- عزّوجلّ - راه يافتندى. چون عقل مؤمن را و كافر را هست و مؤمن راه يافت و كافر راه نيافت»[23](همو، همانجا). در برداشتى ديگر از اين حديث، «ابله» را به كسى اطلاق كردهاند كه از دنياگريزان باشد. چرا كه عارف به مقدار معرفت خود، از غير حق كناره مىگيرد و هر كه از خلق كناره گيرد او را ديوانه مىپندارند. «عارف را صفت آن است كه هر چه خلق همى جويند، وى بيرون اندازد و هرچه خلق با وى درآميزند وى از آن بگريزد»(پيشين،2/829). به اين دليل همه او را مجنون مىخوانند. با اين انديشه برخى راه ملامتىگرى در پيش گرفته و دست به كارهايى مىزنند تا مردم از آنان فاصله بگيرند. چه: «اقبال خلقبر وى ، وى را از حق - عزّوجلّ - مشغول گرداند و محجوب گرداند. پس از غيرت و از بيم فوات عزوجل چيزى كند كه به فعل مجانين ماند تا خلق وى را از خويشتن ساقط كنند تا فراغت صحبت و خدمت حق يابد. وى تبليس كرده صحّت معرفت را، و خلق ورا به ديوانگى بيرون داده ... و اين طريق را «ملامت» گويند و اين طايفه را «ملامتيان» خوانند و اين از بهر آن است كه اقبال خلق و جاه نزديك خلق، بنده را از هزار بت قاطعتر است. بت را چنــان راه نُبرَد بر موحد كه جاه بُرَد»[24] ( پيشين، 2/830). مولانا جلال الدين محمد بلخى نيز در مواردى از مثنوى به اين مضمون پرداخته است. از جمله در دفتر چهارم مثنوى مىخوانيم: رَستگـى زين ابلهــى يا بــىّ و بس خويش ابـله كن تـبـع مـى رو سپَس بهــر ايــن گفتـست سلطان البشــر اكـثر اهـل الجــنة البــلـه اى پــسر ابلهى شــو تــا بمـــاند دل دُرست زيركى چون كِبـر و بادانگيــز تُـست ابلهى كـو والــه و حيــران هـوست ابلهى نه كو بمَسخَـرگى دو تـوسـت رَستگـى زين ابلهــى يا بــىّ و بس خويش ابـله كن تـبـع مـى رو سپَس بهــر ايــن گفتـست سلطان البشــر اكـثر اهـل الجــنة البــلـه اى پــسر ابلهى شــو تــا بمـــاند دل دُرست زيركى چون كِبـر و بادانگيــز تُـست ابلهى كـو والــه و حيــران هـوست ابلهى نه كو بمَسخَـرگى دو تـوسـت (دفتر چهارم، ابيات 1418 - 1425،2/603) بنابراين، «ابله» در نگاه مولانا عارف عاشقى است كه به رسوم و آثار خودبينىهاى دنياطلبـانه پشت پـا زده است. او بـه عقــل جزئى و دنيـاطلب بىتوجّـه است و در عشق الهى مستغرق و حيران(زماني، 4/417). وى در ابياتى ديگر به مناسبتى به اين حديث اشاره كرده مىگويد: اى بســا علـم و ذكاوات و فِطَـن گشـتـه ره رو را چـو غول راه زن بيشتــر اصحـــاب جنّــت ابـلهنـد تـا ز شـرّ فيـلسـوفـى مـىرهــند خويش راعريان كن ازفضل و فضول تا كند رحمـت بتـو هـر دم نـُزول زيركـى ضـد شـكـستـست و نيــاز زيـركى بگـذار و بـا گـولي بسـاز در اين ابيات مولانا بهشتيان را كسانى معرفى مىكند كه از تارهاى عنكبوتى فيلسوف مآبان در امان ماندهاند. اينان پاكبازانى هستند كه با زيريكهاى عاقلانه سر و كار ندارند و به دانشهايى كه باعث خودبينى و تكبّر است بىاعتنايند. (جعفرى، 14/131-132؛ زمانى، 6/629). چه: زيركان با صـنعتــى قـانـع شــده ابلـهـان از صنـع در صـانـع شــده (دفتر ششم، ابيات 2369 - 2374، 2/1005). واپسين نكتهاى كه در دلالت اين حديث اشاره بدان بايسته است اين است كه در بيشتر منابع، حديث بدين صورت نقل شده است: «دخلتُ الجنةَ و رايتُ اكثر اهلها البله». چرا پيامبر در اين جا از حادثهاى كه در آينده رخ خواهد داد با فعل «دخلتُ» و «رايتُ» (با ريختار ماضى) سخن گفته است؟ اين پرسش را به سه صورت مىتوان پاسخ داد: يكى اينكه مراد پيامبر (صلی الله علیه واله) از اين سخن داخل شدنش به بهشت در آينده بوده است. در واقع او به سبب يقين و شدّت آگاهىاش به اينكه چنين چيزى در آينده خواهد بود، با عبارتى سخن گفته كه گويا هم اكنون هست و واقع شده است. چنان كه درباره آيه « نادى اصحابُ النار اصحابَ الجنة ...»( اعراف/50) نيز گفتهاند چنين كارى به سبب صحت و محقق الوقوع بودنش مثل آن است كه هم اكنون واقع شده است. در نتيجه با فعل ماضى و به صورت كارى كه رخ داده از آن سخن گفته است. ديگر اينكه مراد پيامبر(صلی الله علیه واله) از اين سخن اين باشد كه من به مدد دانشم بهشت را مجسّم كردم و آن را با چشم دل ديدم و در نتيجه مشاهده كردم كه صفت بيشتر بهشتيان چنين است. بنابراين، از روى باور و يقين به اينكه چنين چيزى محقق خواهد شد درباره آن بسان چيزى سخن گفته كه مستقيماً و از نزديك آن را ديده است. زيرا او علم پيدا كرده كه اين كار ناگزير به همين سان واقع خواهد شد( رضى، ص 247 – 248). سوم اينکه، اين تعبير مي تواند گزارشي از سفر معراج پيامبر و مشاهدات آن حضرت در آن جا باشد. 8 - نتيجه از آنچه گفته آمد بطور خلاصه نتايج زير حاصل مىشود: يك - همه اسانيد و طرق حديث «اكثر اهل الجنة البله»، چه طرق عامّه و چه طرق خاصّه ، از ضعف تهى نيست. دو - اين حديث را با ذيلهاى متفاوت روايت كردهاند. برخى از اين ذيلها قطعاً بىپايه و برخى ديگر ناشى از ادخال حديثى ديگر در اين حديث است. بنابراين ، تنها عبارت «دخلتُ الجنة فاذا اكثر اهلها البله» و عبارتهاى مشابه ديگر، آن هم با قيد «حديث ضعيف الاسناد» قابل استناد است. سه - از آنجا كه ضعف سند هميشه و لزوماً به معناى ضعف متن نيست ، مىتوان و بلكه بايسته است دلالت حديث را بررسى كرد و به معناى صحيح آن دست يافت و در صورت نياز به آن استناد جست. چهار -معناى «بُله» بر خلاف آنچه عامه مردم پنداشتهاند، نابخردان نيستند. بلكه مراد مردمان پاكدل و بىآلايشى هستند كه خود را از زيركيهاى دنيا مدارانه بر كنار داشتهاند. چنان كه در حديثى با مضمونى مشابه آمده است پيامبر فرمود: «يدخل الجنةَ اقوامٌ افئدتُهم مثلُ افئدةِ الطير»[25](مسلم،8/149؛ ابن حنبل، 2/331). همچنان كه سخنى نزديك به اين مضمون به عيسى(ع) نيز منسوب است. گويند يكى از مسيح پرسيد: چه كسى مىتواند وارد قلمرو ملكوت الهى شود؟ مسيح به كودكى اشاره كرد و گفت: «كسانى كه دلى به بىپيرايگى دل اين كودكان دارند» (مقايسه شود با: انجيل متّى، 18/3-4؛ انجيل مرقس، 10/14 – 16). به روايتى ديگر عيسى به يارانش مىگفت: اگر مىتوانيد در حضور خدا مثل كبوتر ساده دل (بُله) باشيد چنين كنيد. او مىگفت: هيچ چيز از كبوتر ساده دلتر نيست. زيرا جوجههايش را از زيرش مىگيرى و سر مىبرى ، آنگاه او دوباره به همانجا بر مىگردد و جوجه مىگذارد» (خالدى ، بند 185. قس: انجيل متّى ،10/16. نيز). پىنوشتها [14]. بىجهت نيست كه سديد الدين محمود حمصى استاد شيخ منتجب الدين، ابن ادريس را آميزشگر (مخلّط)ى معرفى مىكند كه كتابش شايسته اعتماد نيست (خويى، معجم، 15/62). منابع جواهر القرآن، به خامه مترجمى ناشناخته، به كوشش حسين خديوجم، چاپ سوم، انتشارات اطلاعات، تهران، 1365 ش. منبع: پایگاه سراج |
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی