جوان دانا
شنبه 6 فروردین 1390 3:53 PM
جوان دانا
اشاره:
کودکان و نوجوانان در سنینی زندگی می کنند که به شدت تحت تأثیر شخصیت های مختلف قرار می گیرند و در واقع حس الگوپذیری آنان بسیار قوی است. از این رو لازم است شخصیت های مؤثر در فرهنگ ایرانی – اسلامی به شیوه ای جذّاب به کودکان و نوجوانان معرفی شوند، تا آشنایی بیشتر آنان با این شخصیت ها، منجر به تأسّی و الگوگیری از ویژگی های مثبت آنان گردد. با توجه به این مهم، معرفی شخصیت هایی هم چون ابن سینا با ویژگی منحصر به فردش در دانش پژوهی می تواند الگوی مناسبی برای کودکان و نوجوانان باشد.
نوزادی چند ماهه بود، کلاغی بالای دیوار خانه آن ها پرواز می کرد. نوزاد کلاغ را نگاه می کرد. ستاره، مادرِ نوزاد لب حوض آب بود. دست بندش را درآورد و مشغول وضو گرفتن شد. کلاغ خیز برداشت و با صدای قارقاری به طرف او آمد. مادر از ترس این که کلاغ به نوزادش، که روی فرش خوابیده بود، آسیب برساند؛ به طرف نوزادش دوید. کلاغ در چند ثانیه دست بند را برداشت و با خودش به لانه برد. (1)
سه سال از گمشدن دست بند مادر گذشته بود. کلاغی بر پشت بام خانه پرواز می کرد و قاقارش همه خانه را پر کرده بود. مادر با شنیدن صدای کلاغ باز هم به یاد دست بندش افتاد و گفت: «حیف شد، یادگار مادرم بود».
کودک با کنجکاوی علّت ناراحتی مادرش را پرسید. مادر تعریف کرد که وقتی او نوزاد بوده، دست بندش را گم کرده است». نگاهی به کلاغ کرد و گفت: «آن حلقه زرد و سرخ که به دستت می بستی، می دانم کجاست!» مادر با تعجّب گفت: «نه حسین جان! اشتباه می کنی» کودک کلاغ را نشان داد و گفت: «مادر! دست بند تو در لانه این کلاغ است. خودم دیدم برداشتش». مادر به طرف لانه کلاغ رفت و دست بندش را آنجا دید.
پدر از گوشه اتاق بلند شد و گفت: «باید بروم و به پرسش های حسین پاسخ دهم». مادر گفت: «عبدالله! چرا این قدر به حسین فشار می آوری؟ برای او خیلی زود است که نماز و روزه را یاد بگیرد. او باید بیشتر بازی کند، مثل همه هم سن و سالانش». عبدالله گفت: «تو مادر دلسوزی برای حسین هستی، ستاره! من دیگر توانایی فرصت و آگاهی آن را ندارم که به او چیزی یاد بدهم، باید برایش آموزگاری دانا بگیرم». (2) حسین وارد شد و رو به پدر کرد و گفت: «قرآن را خواندم، می خواهم معنی این آیه ها را که می خوانم بدانم، باید به من یاد بدهید». با شنیدن این حرف، اشک شوق در چشمان عبدالله و ستاره جمع شد.
مادر مریض بود و حسین دوست داشت کنار بستر مادر بماند. دکتر سفارش کرده بود که چند وقتی حسین از مادرش دور باشد، حسین ناراحت بود و دائم به مادرش فکر می کرد. او پیش دکتر رفت و پرسید: «چرا گفتی پیش مادرم نروم؟»
دکتر گفت: «چون او بیمار است و ممکن است تو را هم بیمار کند». حسین به دکتر نگاهی کرد و پرسید: «بیماری او چیست و چرا او ضعیف شده است؟» دکتر با تعجب به حسین نگاه کرد و پاسخی نداد. حسین دوباره سؤالش را تکرار کرد و این بار گفت: «اگر جواب درست ندهی، آن وقت فکر می کنم که چیزی بلد نیستی!» دکتر نگاهی به حسین کرد و گفت: «دانستن بیماری مادرت، علم می خواهد و تا کسی سال ها درس نخواند نمی تواند آن را بفهمد». حسین گفت: «پس من درس می خوانم تا بیماری ها را بشناسم و بتوانم مادرم را خوب کنم». از همان روز بود که حسین به آموختن علم پزشکی پرداخت و در درس هایش پیشرفت زیادی کرد تا آن جا که همه را متعجب کرد.
هشت سال داشت که با پدر و مادرش به بخارا آمد تا بتواند از استادهای خوب آنجا استفاده کند و چیزهای زیادی یاد بگیرد. هزینه درس و کتاب حسین هر روز بیشتر می شد و بالاتر می رفت تا جایی که برای به دست آوردن پول کافی مجبور شدند زمینشان را بفروشند.
سیزده، چهارده سالش شده بود که روزی پدر گفت: «می خواهم جشن نامگذاری برگزار کنم». مادر با تعجّب پرسید: «برای که؟ ما که نوزاد نداریم!» پدر جواب داد: «وقتی کسی صاحب نام و آوازه می شود، دیگر او را با نام اصلیِ کودکی اش خطاب نمی کنند بلکه کنیه یا لقبی را که به نام پدر یا فرزندش باشد برای او می گذارند». و از آن روز بئود که کنیه ابوعلی را برای حسین گذاشتند و به احترام جدش نام سینا را بر آن اضافه کردند. نام جدید حسین، «ابوعلی سینا» شد.
دو سال بود که استادی نداشت، گاه و بیگاه او را می دیدند که روز یا شب با چهره ای گرفته و غمگین به مسجد جامع می رفت و با چهره ای شاد از مسجد خارج می شد و به خانه باز می گشت، از او علتش را پرسیدند. گفت: «وقتی در مسأله ای سرگردان می شوم و نمی توانم به آن برسم، از خدا کمک می خواهم، به مسجد جامع می روم و نماز می خوانم، در این لحظات حل مسائل دشوار بر من آسان می شود». شب که به خانه می آمد و مشغول خواندن و نوشتن می شد، اندکی به خواب می رفت و بسیاری از مسائل مشکل در خواب برای او حل می شد. (3)
هجده، نوزده سالش بود، پدرش و مادرش را از دست داده بود. آتش سوزی، خانه و کتابخانه را از او گرفته بود، تا یک ماه پیش در کتابخانه بود که حاجب سالار دستور داد او را از آنجا بیرون کردند. دیگر جایی را نداشت، تنها درمسجد زندگی می کرد. مردم نزدش می آمدند و از او می خواستند تا از دانشش به آن ها چیزی بیاموزد. او در جواب آن ها می گفت: «من دانای همه علوم نیستم، آنچه می دانم تنها با بهره برداری از نعمت و هوش سرشاری است که خدا به من داده است. آنچه می بینید از رنج هایی است که در راه رسیدن به حقیقت به دست آورده ام، بدانید که هر نیرویی که به کار نیفتد، سست و تباه می شود».
امیرمنصور بن نوح سوار بر اسب نزد بوعلی آمد. اسبش را جلو راند و تا زین خم شد، نگاهی به بوعلی کرد و با شوخی پرسید: «پورسینا! عجب هوشی داری! شنیده ام کتابی را سی، چهل بار خوانده ای و نفهمیده ای!»
بوعلی با آرامش گفت: «بله ای امیر! این نشانگر رنج و پشتکار است که دارم. بدان ای امیر که من هرگز از تلاش و کوشش دست برنمی دارم و هرگز خسته و ناامید نخواهم شد».
دور تا دور مسجد عالمان و دانشمندان نشسته بودند و درباره مسائل علمی با هم بحث می کردند. مسئله ای که طرح شده بود توجه همه را به خود جلب کرده بود. بوعلی کفش های خود را درآورد و با صدای بلند سلام کرد، اما جوابی نشنید، چرا که همه حاضران در مسجد گرم بحث بودند. بوعلی که جوانی بیست و دو ساله بود از این بی اعتنایی دلگیر شد و زیر لب تلاوت کرد: «وَ اِذا حُیِّیتُم بِتَحیَّهٍ فَحَیُّوا بِأَحسَنِ مِنها اَو رُدُّوها إنَّ الله کانَ عَلی کُلِّ شَیءٍ حَسیِباً؛ هرگاه شما را تحیت و سلامی گفتند شما نیز باید به تحیت و سلامی بهتر از آن یا مانند آن پاسخ دهید که خدا به حساب هر چیزی کاملاً خواهد رسید».
آن چنان با فصاحت کامل این آیه را قرائت کرد که اطرافیان همگی به طرفش سربرگرداندند، انگار که همگی در آن لحظه بحثشان را فراموش کرده بودند. کسی از میان جمع گفت: «گویی او اهل فضل و دانش است. مسأله را از او هم پرسید». مسأله را پرسیدند و بوعلی با دقّت تمام مسأله را جواب داد، طوری که هیچ کدام از عالمان و دانشمندان کهن سال در مجلس، به خوبیِ بوعلیِ جوان نتوانستند به درستی پاسخ دهند. (4)
پی نوشت ها:
1. رضا حجت، مرد هزار ساله، تهران، انتشارات اطلاعات، ص 19.
2. همان، ص 24.
3. همان، ص 70.
4. همان، ص 100
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی