0

دین و نیازهای انسان

 
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

دین و نیازهای انسان
شنبه 6 فروردین 1390  3:35 PM



دین و نیازهای انسان

انسان دارای دو گونه نیاز است: «برخی از نیازها ثابت و پایدارند و با تبدل اوضاع تغییر نمی یابند و به عصر خاص و وضع خاصّ مربوط نیستند، تا با زوال آن وضع از بین بروند. هم چنین مخصوص به گروه خاصی نبوده و در میان همه ی افراد مشترک اند. اما نیازهایی هم هستند که به افراد و اوضاع خاصی مربوط اند. نیازهای دسته ی اول نیازهایی است که با سرشت انسان عجین شده اند و موفقیت هر نظام و مرامی در گرو توجه به این خواست های فطری است، زیرا بی توجهی به آن ها به زوال آن نظام و مردم می انجامد نه زوال این خواست ها.
چرا در همه ی ادوار دین وجود داشته و هیچ گاه از صحنه محو نشده است، به عبارتی بقای دین معلول چیست؟
شهید مطهری می فرماید: «هر چیزی بقا و عدم بقایش تابع نیاز است. قرآن این اصل را به ما گفته و علم هم تأیید کرده است. قرآن می گوید: «فأمّا الزبد فیذهب جُفاءً و أمّا ما ینفع الناس فیمکث فی الارض؛ کف به کنار رفته و نابود می شود، ولی آن چیزی که به مردم سود می دهد در زمین می ماند. سوره رعد (13) آیه ی 17». (1)
نهادهایی که در تاریخ بشر ماندگار مانده اند یا باید نیازی از نیازهای انسان را برآورده سازند و یا خود جزو خواست ها و نیازهای انسان باشند:
«اگر دین بخواهد در این دنیا باقی بماند باید دارای یکی از این دو خاصیتی باشد که عرض کردم؛ یا باید در نهاد بشر جای داشته باشد، در ژرفنای فطرت جای داشته باشد؛ یعنی خود در درون بشر به صورت یک خواسته باشد که البته در آن صورت تا بشر در دنیا هست باقی خواهد بود و یا لااقل اگر خودش خواسته ی طبیعی بشر نیست، باید وسیله باشد، باید تأمین کننده ی خواسته یا خواسته های دیگر بشر باشد؛ اما این هم به تنهایی کفای نیست؛ باید آن چنان وسیله ی تأمین کننده ای باشد که چیز دیگری هم نتواند جای او را بگیرد؛ یعنی باید چنین فرض کنیم که بشر یک رشته احتیاجات دارد که آن احتیاجات را فقط دین تأمین می کند، چیز دیگری غیر از دین و مذهب قادر نیست آن احتیاجات را تأمین کند والاّ اگر چیزی در این دنیا پیدا شد که توانست مثل دین یا بهتر از دین آن حاجت و آن خواسته را تأمین کند آن وقت دین از میان می رود، خصوصاً اگر بهتر از دین هم تأمین کند». (2)
پس در انسان نیازهایی هست که اختصاصاً دین می تواند آن را برآورده سازد و نهاد دیگری نمی تواند متکفل این امر شود. اگر نهاد دیگری می توانست بهتر از دین و یا حداقل در حد دین این نیازها را برآورده سازد دین کم کم بی رنگ شده و از صحنه خارج می شد. انسان به دنبال رفع نیازهای خود است و هر چیزی که بهتر این نیازها را برآورده سازد برای او مطلوب تر است، مثلاً انسان نیازمند کفش است، نیازمند آن است که پایش پوششی داشته باشد تا به هنگام راه رفتن آسیب نبیند. زمانی گیوه این نیاز انسان را برآورده می ساخت؛ ولی وقتی کفش های زیباتر و بادوام تر به بازار آمد و توانست این نیاز را برآورده سازد گیوه کم کم صحنه را خالی کرد. انسان نیازمند لباس است، زمانی کارگاه کوچک و پارچه بافی این نیاز را تأمین می کرد، اما وقتی کارخانه های بزرگ پارچه بافی پدید آمدند این کارگاه های کوچک محو شدند. انسان نیازمند دارو و درمان است، زمانی داروهای گیاهی این نیاز را تأمین می کردند، وقتی قرص و کپسول و آمپول به میان آمد و این نیاز را به شکلی بسیار بهتر برآورده ساخت داروخانه های گیاهی هم کنار رفت. انسان برای نقل و انتقال نیازمند وسیله است تا خود و بارهایش را با آن حمل کند: زمانی اسب و استر این نیاز را خیلی بهتر تأمین می کرد، وقتی اتومبیل آمد و این نیاز را خیلی بهتر تأمین نمود اسب و استر و درشکه هم رخت بربست. اکنون باید پرسید: دین چه نیازهایی را برآورده می کند؟
دین یک سلسله از عمده ترین نیازهای انسان را برآورده می سازد که هیچ نهاد دیگری را این توان نیست و اگر می بود دین هم از صحنه بیرون رفته بود:
زمانی فکر کردند علم می تواند عهده دار مسئولیت های دین شود. این تفکر در قرن هجدهم – به اوج خود رسید. این دیدگاه را «سیانتیسم» می نامیدند؛ یعنی عقیده به این که علوم طبیعی و تجربی هر مشکلی را می گشاید و دیری نخواهد پایید که تمامی معماهای هستی به مدد علم گشوده خواهد گشت و راز ناخوانده ای باقی نخواهد ماند و علم نه تنها در قلمرو طبیعت بی جان، بلکه در قلمرو جانداران و حتی در قلمرو انسان نیز از توان بالایی برخوردار است؛ منتها می پنداشتند در نهایت درجه، انسان موجودی است پیچیده تر و برای کشف رمز و رازهای نهفته در او و تدبیر راه هایی جهت غلبه بر مشکلاتش به وقت و حوصله ی بیش تری نیاز است. اما این پندار دوام نیافت، چه، برخی از نیازهای انسان بسیار عمیق تر و ریشه دارتر از آن بود که علم آن را بگشاید. از این رو گرچه مدتی دین در محاق رفت و همه گمان کردند که به پایان راهش چیزی نمانده است، دوباره سر برآورد و اینک در غرب جنبش های دینی، حیاتی دوباره یافته اند و میلیون ها انسان سرخورده را – که برای مشکلات روحی خویش درمانی نیافته اند – به خود جذب می کنند.
حال این نیازهای ریشه دار انسان که اجابت آن تنها به عهده دین است کدام اند؟

دین حافظ اخلاق و قانون

انسان موجودی است اجتماعی، چه او را مدنی بالطبع بدانیم و بگوییم میل زیستن در جامعه و با جامعه ذاتی او است و چه این حرف را نپذیریم و معتقد باشیم انسان تک رو است و از زندگی جمعی گریزان؛ و اگر در جمع زندگی می کند از سر میل و رغبت نیست؛ بلکه از سر اجبار و فشار است به هر حال، انسان ها اجتماعی زندگی می کنند و دوام زندگی فرد در گرو دوام جامعه است. برای این که حیات جامعه ادامه یابد افراد باید مقدار زیادی از آزادی های فردی خود را فدا کنند و قیود و مقرراتی را بپذیرند. اگر هر کس خواست کاملاً به میل خود عمل کند و به خواست دیگران هیچ وقعی نگذارد ادامه ی زندگی اجتماعی ناممکن می شود این جا است که ضرورت وضع قانون و مقررات پیش می آید و برای دوام زندگی جمعی همه باید تابع و منقاد قانون باشند. در این که آیا بشر را آن توان هست که جمیع مصالح و مفاسد انسان را در نظر بگیرد و قانونی جعل کند که از هر حیث مفید و نافع باشد سخن فراوان است. بسیاری می گویند: قانون گذار خوب کسی است که به تمامی وجوه و ابعاد انسان آگاه باشد و زوایای تاریک و نهفته او را بخواند. و با وقوف به آن، قانونی جعل کند که پیوسته به تغییر آن مجبور نشود و چنین کسی باید از نیروی ورای انسان برخوردار باشد. و حداقل چارچوبه های کلی و قوانین اساسی را او تنظیم کند. در مقابل برخی می گویند: انسان را آن توان هست که برای جامعه قوانین مورد نیاز را وضع کند.
فعلاً این نکته مورد عنایت ما نیست. بحث بر سر این است که به هر حال بعد از این که ما قانونی داشتیم ضمانت اجرای آن قانون چیست؟ طبیعی است که بسیاری به قانون تن در نمی دهند و دایم از آن تخطّی می کنند و از این رو، همیشه نیروهایی باید حافظ و مراقب اجرای قوانین باشند و با خاطیان برخورد نمایند. اما اگر آنان خود به تخلف میل کردند چه؟ چه کسی باید مراقب آنان باشد؟ اگر قاضی در قضاوتش راه خطا پیمود یا مجری قانون خود به بیراهه رفت تکلیف چیست؟ می توان تشکیلات بالاتری را پیش بینی کرد که با این تخلفات هم برخورد نماید، اما در نهایت دست اندرکاران این تشکیلات هم انسانی هایی هستند مثل دیگران، چه کسی باید مراقب آنان باشد؟
صرف نظر از این مسئله، قانون همواره در همه جا حضور ندارد بر طبق قانون دست برد به مالِ دیگران جرم است فرد از ترس این که به دست عدالت گرفتار نیاید از دزدی خودداری می کند، اما اگر موقعیتی فراهم بود که وی صد در صد اطمینان داشت از مجازات قانون در امان است و کسی از کار او مطلع نمی شود به چه انگیزه از دزدی خودداری نماید؟ می بینیم که اگر ضمانت اجرای قانون، مراقبت و کنترل خارجی باشد مشکلاتی لاینحل رخ می نماید. پس لازم است قانون در درون افراد جای گیرد و آنان خود تخطی از آن را روا ندارند این امر چگونه امکان پذیر است؟ باید افراد را تربیت کرد و حسّ احترام به اصول اخلاقی را در آنان تقویت نمود. بسیاری از اصول اخلاقی صرف نظر از شرع، خود مقبول و معتبراند. هم شیعه و هم معتزله معتقد به حسن و قبح عقلی اند، یعنی بد بودن یا خوب بودن یک امر، ارزش بودن و یا خوب بودن آن به حکم شرع بستگی ندارد. برخلاف اشاعره که می گفتند: چیزی بد است که شارع آن را بد بداند؛ یعنی دروغ از آن جهت بد است که شارع از آن نهی کرده و احسان از آن رو خوب است که شارع به آن امر کرده و اگر روزی شارع به آن امر کرده و اگر روزی شارع امر به دروغ و نهی از احسان کند اولی خوب و دومی بد می شود. ولی حق این است که بسیاری از ارزش ها قبل از حکم شارع معلوم اند. ولی در هر حال اگر مردم متقاعد نشده باشند که بدی یا خوبی این ارزش ها به تأیید عالم علوی است خیلی ساده از آن سر می پیچیند. همه می دانند که دروغ، بخل، حسد، کبر، ریا، دزدی، قتل نفس، فحشا و... بد است راست گویی، سخاوت، قناعت، فروتنی، احسان، شجاعت و... خوب است اما اگر چه انسان به طور فطری به خوب و یا بد بودن این صفات حکم می کند. اولاً این حکم در تمام موارد آشکار و روشن نیست و ثانیاً: حتی در موارد روشن هم اگر افراد احساس کنند که صفات بد مغضوب خدا است صفات خوب محبوب او و نیروی قادر و مقتدری که بر همه چیز احاطه دارد از این صفات نهی کرده و یا به آن امر نموده است با میل و رغبت بیش تری به آن تن می دهند. شهید مطهری می گوید: «این که می گویند اخلاق بدون پایه ی دین هم استحکامی خواهد داشت هرگز باور نکنید؛ درست مثل اسکناس بدون پشتوانه است که اعتباری ندارد. مثل اعلامیه حقوق بشر است که فرنگیان منتشر کردند و می کنند و خودشان هم قبل از دیگران علیه آن قیام کرده و می کنند، چرا؟ چون متکی به ایمانی که از عمق وجدان بشر برخاسته باشد نیست». (3)
به بیان دیگر، اگر هم وجدان انسان فضایل و رذایل را تشخیص دهد و در تشخیص خوب از بد بتواند خود مستقلاً عمل کند، صرف قدرت افراد بر تشخیص، ضمانت اجرایی قانون نمی شود. پس اختلافی که میان معتزله و شیعه از یک سو و اشاعره از سوی دیگر وجود دارد مربوط به این است که آیا حسن و قبح امری منوط به حکم شرع است یا نه؟ ما می پذیریم که امور قبل از حکم شارع بد یا خوب اند و شارع از بدها نهی و به خوب ها امر می کند. ولی در بحث فعلی تکیه بر این است که اگر افراد مطمئن نشوند نظام مسلط بر هستی، به خوبی ها امر و از بدی نهی کرده و آنان پس از مرگ جواب گوی یکایک اعمال خویش در این دنیا خواهند بود، معلوم نیست که به حکم عقل یا وجدان خویش وقعی بگذارند. پس دین به عنوان پشتیبان اخلاقیات نقشی مهم ایفا می نماید. وقتی افراد متقاعد شوند که خداوند قادر و مقتدر، بر تمامی رفتارها و اعمال آنان ناظر است و چیزی از او پنهان نمی ماند، به قانون با دیدی دیگر می نگرند.

معنادار شدن هستی

چرا ما زندگی می کنیم؟ اصلاً چرا چیزی هست به جای آن که چیزی نباشد؟ «هایدگر» معتقد است این مهم ترین سؤالی است که انسان می تواند مطرح کند و در رتبه ای مقدم بر تمامی دیگر سؤال ها قرار دارد؛ از این رو وی کتاب خود، «مقدمه ای بر فلسفه» (An Introduction philosophy) را با این سؤال مهم آغاز می کند. به هر حال، این سؤال و سؤالات دیگری از این قبیل – که شاید به اهمیت این سؤال نباشند اما باز مهم اند – بارها و بارها برای انسان در زندگی پیش می آید، ما از کجا آمده ایم؟ چرا آمده ایم به کجا خواهیم رفت؟ و اصلاً چرا زندگی می کنیم؟ و... این ها پرسش هایی علمی و معمولی نیستند که صرفاً حس کنجکاوی انسان آن را باعث شده باشد و اگر جواب آن را دانست بر علمش اضافه شده باشد و اگر ندانست مجهولاتش بیش تر باشد. این پرسش ها، پرسش هایی فشار آور، خسته کننده و جان کاه اند که انسان را در زیر ضربات خود خرد می کنند و از پای درمی آورند. می توان گفت میزان انسان بودن یک شخص بسته به میزان حدّت و شدّتی است که این پرسش ها برای او دارد. برای حیوان این پرسش ها هیچ گاه مطرح نیست؛ و لذا هیچ گاه از زندگی حیوانی و یک نواخت و بی معنای خویش ملول و آزرده نمی شود، اما برای انسان این ها پرسش هایی است بهت آور و ویران گر که بر عقل و خرد قفل می زند و زندگی را فلج می کند. جواب این پرسش ها را – که ادامه ی حیات بدون آن امکان پذیر نیست – از کجا باید جست؟ دین عهده دار پاسخ به این پرسش های اساسی است و اصلی ترین و عمده ترین مسائل هر دین پاسخ هایی است که به این گونه پرسش ها می دهد؛ زیرا ادامه ی زندگی انسان قبل از یافتن پاسخ، ناممکن است و زندگی پوچ و عبث و ملالت بار می شود.
اگرهستی پوچ و هیچ باشد زندگی طراوت و معنای خود را از دست می دهد؛ هستی چون رودی می شود عظیم، خروشان و کف آلود که امواج آن بر هم می خورند و انسان نیز چون خاشاکی بی مقدار و سرگردان بر روی امواج عظیم آب، امواجی که هم خود بازیچه و سرگردان اند و هم ما را بازیچه ی خود کرده اند. در این صورت، چگونه ادامه ی حیات ممکن است؛ آیا زندگی کردن حماقت نیست. نمی توان گفت که این حکم درباره همه اجزای هستی صادق است و هر جزئی در قیاس با کل هستی خوار و بی مقدار است و در عین حال نقشی را که به وی محول شده، بی چون و چرا ایفا می کند و ما هم مثل بقیه ی هستی؛ چرا که این تنها انسان است که شعور و آگاهی دارد و اگر هستی و پوچ باشد او این پوچی را درمی یابد و اطلاع از این امر روح وی را می آزارد و او را در بحران های شدید روحی و اضطراب های روانی قرار می دهد که این هم از اختصاصات انسان است و اگر این بحران ها و فشارها دوام یابد زندگی بر انسان ناممکن می شود.
مهم ترین نقش دین این است که هستی را معنادار می کند. دین می گوید: نظام هستی نه نظامی پوچ و سرگردان است و نه طبیعت اسیر دست نیروهایی کر و کور و بی عنایت و هدف، بلکه هر چیزی در هستی آن گونه است که باید باشد؛ مدبری حکیم در رأس نظام هستی قرار دارد. او است که جهان را آفریده و هم او است که لحظه به لحظه، آن را اداره و تدبیر می کند. نه تنها نظام حاکم بر طبیعت نظامی است مطلوب و نیک، بلکه از این بهتر امکان ندارد؛ «لیس فی الإمکان أحسن مما کان». هر چیز همان گونه است که باید باشد و آن گونه که نباید باشد نیست. درست است که ما کژی ها و کاستی های فراوانی مشاهده می کنیم اما این ها همه ناشی از دید محدود ما است. اگر ما را آن توان بود که بر بام عالم بنشینیم و از آن منظر به جهان بنگریم که خالق و مدبر عالم به آن می نگرد جز حسن و جمال چیزی نمی دیدیم. عینکی از محدودیت که ما به چشم داریم برخی امور را کج و معوج نشان می دهد ورنه در نظام عالم کژی و کاستی نیست. این جا است که دید انسان به جهان خوش بینانه می شود و در ورای اموری که به ظاهر پوچ ترین و بیهوده ترین اند غایت و حکمتی نهفته می بیند و می یابد که هر جزئی در این مجموعه ی نتظم و با شکوه نقشی ایفا می کند. به تعبیر شهید مطهری قبل از این دیدگاه، جهان را کشوری آشفته و پر هرج و مرج می دیدیم که قدر و قیمت هیچ کس در آن معلوم نبود و همه ی امور از سر گزاف اداره می شد. در این وضعیت برای انسان امیدی باقی نمی ماند و به یأس و حرمان مبتلا می شد؛ چرا که تلاش و کوشش شخص او در درون مجموعه ی عظیمی که پوچ و بی هدف است و امور در آن از سر حکمت اداره نمی شود، به جایی نمی رسد و صدایی است بی پژواک. اما وقتی هستی برای او معنادار و با هدف شد چون کسی است که معتقد است همه ی امور و نظامات آن کشور از سر تدبیر اداره می شود و حاکمانی خردمند بر آن حکم می رانند و اگر در این وضعیت او ضعف و فتوری نشان دهد خود را مقصر می بیند و نمی تواند تقصیر را به گردن دیگران بیندازد لذا سعی و تلاشش معنا می یابد.
وقتی جهان بی معنا باشد حالتی از سستی و رخوت انسان را فرامی گیرد، اما وقتی به نظام هستی خوش بین شد زندگی اش سراسر شور و نشاط می شود و در این تلاش و کوشش است که استعدادهای نهفته او شکوفایی و رشد می یابد و خودش را از نو کشف می کند.
خوش بین شدن به نظام عالم تغییر جهان بینی انسان است و این به مقوله ی ذهن و فاهمه مرتبط است اما بی درنگ آثار مبارک آن در زمینه ی روح و روان نیز ظاهر می شود و همه ی اضطراب ها و ناهنجاری ها رخت برمی بندد و به جای آن آرامش خاطر و اطمینان می نشیند. این آرامش خاطری که متدینان از آن برخوردارند از دید پژوهشگران رفتار انسانی پنهان نمانده است.
میلتون یینگر، دین شناس غربی می نویسد:
«بررسی خیلی مختصری روشن می دارد که بسیاری از افراد عمیقاً متدین از نوعی وقار و سکون نفس برخوردارند و این توان را دارند که در مقابل فشار عاطفی تاب بیاورند، مسئله ای که استحقاق آن را دارد مورد تحسین شغلی روانکاوان قرار گیرد،
... از نظر میسیاک: الف) دین، انسان را به فلسفه ی حیات مسلح می کند و به عقل وی روشن گری لازم را می بخشد. دین برای فرد نقشی را ایفا می کند که قطب نما برای کشتی؛ دین در دریای پر تلاطم زندگی جهت و راهنمایی در اختیار او می نهد؛ ب) دین اراده ی انسان را استحکام می بخشد و آن را تقویت می کند و به فرد یاری می رساند تا به فرمان های عقل گردن نهد؛ ج) دین نیازهای اساسی روح به ویژه نیاز به عشق و جاودانگی را تحقق می بخشد». (4)
کارل گوستاویونگ، روانکاو معروف می نویسد:
«در میان تمامی بیمارانی که در نیمه ی دوم حیاتم با آن ها مواجه بوده ام، یکی هم نبود که مشکلش در آخرین وهله چیزی جز مشکل یافتن نگرشی دینی به حیات باشد. با اطمینان می توان گفت که همه ی آن ها از آن رو احساس بیماری می کرده اند که چیزی را که ادیان زنده ی هر عصر به پیروان خود عرضه می دارند از دست داده اند و هیچ یک از آنان قبل از یافتن بینش دینی خود، شفای واقعی نیافته اند». (5)

کسب تجارب دینی

نه جهان، تک ساحتی است و نه انسان، موجودی تک بعدی. وی گذشته از ابعاد مادی دیگر دارد که می تواند در آن بشکفد و کمال یابد. لذت های انسانی صرفاً لذت های مادی نیست. انسان را آن توان هست که از اموری بس عمیق تر هم متلذذ شود. دین وجوه و ابعادی جدید را به انسان می نمایاند و دریچه هایی جدید را از هستی بر روی وی می گشاید که با دیدگاهی غیردینی امکان نداشت به آن دست یابد. در جذبه و انکشاف و در استغراق و گم گشتگی در معبود، شور و لذتی وصف ناشدنی هست که انسان می تواند از آن برخوردار شود و سراسر زندگی اش دگرگون شده و معنا و مفهومی دیگر یابد. اگر هستی دارای وجوه و ساحت هایی دیگر باشد – که هست – و اگر انسان امکان آن را داشته باشد که این ساحت ها را ببیند و طعم آن را بچشد و از لذت وصل آن برخوردار شود، حق اوست، علم معمولاً این ساحت ها را نمی بیند، فلسفه ممکن است آن را تعقل کند اما نمی تواند طعم آن را بچشاند. فلسفه با فکر سر و کار دارد؛ اما این گونه وصول ها نه از طریق ذهن و فکر که از طریق دل صورت می گیرد و علم و فلسفه با دل کاری ندارند و اصولاً حیطه شان با آن متفاوت است. این دین است که انسان را بر لب این شریعه می برد و آب گوارایش را به وی می چشاند. کسانی که فاقد دین اند از این وصل ها و از این لذت ها محروم اند.

احساس حقارت انسان در برابر هستی

ما در دستگاه عظیم هستی جزئی هستیم بسیار کوچک. پیش از آن که ما به عرصه ی هستی پا گذاریم از زمان بسیار بسیار دور دست، چرخ و فلک در کار بوده اند و ما نه در پیدایش آن نقشی داشته ایم و نه در نحوه ی عمل کرد آن. مجموع عمر ما در قیاس با عمر کاینات به چشم برهم زدنی می ماند. زمین شناسان می گویند اگر تاریخ کره ی زمین را یک سال در نظر گیریم زمانی که انسان پا به عرصه وجود نهاده است تاکنون، تنها پنج دقیقه کل تاریخ حیات انسان بر روی زمین است و روی این حساب، عمر یک شخص از یک ثانیه هم بسیار کمتر است. حجمی را نیز که انسان در هستی به خود اختصاص داده بسیار ناچیز است. یک انسان را با کوهی عظیم مقایسه کنید درمی یابید که او چقدر خوار و بی مقدار است. تازه اگر کره ی زمین را به پرتقالی تشبیه کنیم عظیم ترین کوه ها حتی در قد شیارها و برجستگی های پوسته ی آن پرتغال نیستند، اما خود کره زمین جزو خیلی کوچکی است از منظومه ی شمسی. و خورشید به تنهایی بیش از یک میلیون برابر کره زمین است. اما وضع و موقعیت کل منظومه ی شمسی در نظام کاینات چه مقدار است؟ فاصله ی زمین تا خورشید در حدود 8 دقیقه نوری است، اما فضای بی کران پر است از انواع و اقسام ستاره ها و سیاره ها که فاصله ی ما با برخی از آن ها میلیون ها سال نوری است. به زبان آوردن این اعداد و ارقام کار مشکلی نیست، اما تصور درست آن مشکل است.
اگر مکعبی را در نظر بگیریم که یک ضلع آن فاصله ی هزار کیلومتر باشد که در یک چنین مکعب عظیمی، ذرات بی شمار غبار، معلق باشد، ذراتی که قطر هر یک از یک دهم میلیمتر تجاوز نکند و همه ی این ذرات را ستاره ها و سیاره های معلق در فضا در نظر گیریم کره زمین چیزی نیست جز یکی از این ذرات معلق پیشرفت علم و اختراع تلسکوپ های بسیار قوی روز به روز عظمت هر چه بیشتر نظام کاینات را بر ما مکشوف می دارد. ما در این میانه چیستیم و چه نقشی داریم؟ اطلاع از وزن و موقع انسان در کلّ نظام هستی نوعی احساس حقارت در انسان ایجاد می نماید و این احساس حقارت، روحش را آزار می دهد. علم هر چه پیش تر رود حقارت او را بیشتر به رخ می کشد. در این میانه، تنها دین است که به انسان منزلتی شایسته می دهد و او را نه جزئی حقیر، بلکه مقصد و غایت کل هستی می داند. گرچه نظام هستی بی اذن و اجازه ی ما در کار است و چون خسی بی مقدار بر سطح آب؛ اما فی الواقع ما نه خسی بی مقدار که سر سلسله کایناتیم و نه موجودی زبون و اسیر در چنگال نیروهای قهار طبیعت که اصلاً کل طبیعت و تمام نظام کاینات برای ما آفریده شده اند. ما اشرف مخلوقاتیم و آن ها، بی وجود انسان همه ی وجودشان پوچ و بی معنا است. همه ی خشم و خروش طبیعت و همه ی کرّ و فرّ و اقتدارش برای ما است. اجزای وجود اگر از فیض وجود بهره مند گشته اند از آن رو است که خادم انسان باشند و زمینه ی لازم را برای پیدایش انسان فراهم سازند و پس از پیدایش، زمینه ی لازم جهت حرکت او به سوی کمال را فراهم آورند.

میل انسان به جاودانگی

چرا ما این همه از مرگ در هراسیم؟ برخی مثل مالینفسکی ترس از مرگ را غریزی می دانند و برخی علت آن را میل انسان به جاودانگی. اندیشه ی جاودانه ماندن اختصاصی انسان است. همه دوستدار آن اند که جاودانه باشند و این احساس در همه ی انسان ها مشترک است و همه ی جوامع و قبایل به نحوی آن را بروز داده اند. دیوید چایدستر در کتاب «گونه های فرا رفتن از مرگ» (Patterns of Transcendence) به تفصیل این مسئله را مورد بحث قرار می دهد و انواع مسئله را مورد بحث قرار می دهد و انواع و اقسام جاودانگی را برمی شمارد: برخی از قبایل به خصوص قبایل توتمی در آفریقا و استرالیا به جاودانگیِ نیاکانی قایل اند. می گویند: وقتی کسی می میرد به عالمِ نیکان منتقل می شود؛ اما به کلی با زندگانی قطع علاقه نمی کند، نیاکان در زندگی روزمره ی اعقاب و ذراری خویش دخالت مستقیم دارند. در جشن و شادی آنان حاضراند، بر سر سفره ی آنان می نشینند، آنان حتی غذاهایی را در اماکن مخصوص قرار می دهند تا این نیاکان متوفی از آن استفاده کنند. نوع دیگر جاودانگی، جاودانگی فرهنگی است؛ شخص هر چند جسمش مرده است اما یادش در اذهان و افکار و خاطره ی جمعی محفوظ است و سال های سال از وی به نیکویی یاد می شود: «مرده آن است که نامش به نکویی نبرند». بسیاری از ویت کنگ ها سخت ترین شکنجه ها را در ویتنام به دست آمریکایی ها متحمل می شدند و زیر این شکنجه ها جان می باختند فقط برای این که پس از مرگ از آنان به عنوان قهرمان یاد شود و یاد و خاطره شان گرامی داشته شود؛ مثلا در یک مورد آمریکایی ها انواع شکنجه ها را روی یک چریک ویت کنگ اعمال کردند؛ اما نتیجه ای نگرفتند. نیرنگی زدند گفتند: ما اسم و رسم تو را در روزنامه ها چاپ می کنیم و از آزادی ات خبر می دهیم و باز چند روز بعد با تأسف از این که در فلان حادثه رانندگی کشته شده ای خبر می دهیم. ویت کنگ مقاوم – که سخت ترین شکنجه ها را تحمل کرده بود – به یکباره به سخن آمد و از آنان خواهش کرد که این کار را نکنند، در مقابل هر اطلاعی خواستند در اختیارشان قرار دهد. این ناشی از چیست؟ ناشی از میل انسان به جاودانگی است ولو بقا و خلود از طریق نام و آوازه. نوع دیگر که معهود و مأنوس ما است جاودانگی از طریق بقای شخص پس از مرگ است و اعتقاد به این که ما پس از مرگ نیست و نابود نمی شویم. ما در این جهان چون جنین هستیم و مردن ما زاده شدن ما است نه نیستی و فنای ما. به هر حال، میل به جاودانگی یکی از مهم ترین نیازهای انسانی است که تنها دین برآورده می سازد. (6) مطلوب ترین و دل پسندترین نوع ماندگاری همین ماندگاری شخصی است. شخص می خواهد با مرگ از میان نرود؛ مرگ پایان همه چیز نباشد. اگر مرگ واقعاً انتهای کار باشد همین چند روز زندگی هم به کام شخص تلخ خواهد شد. هر روز که می گذرد خود را یک گام به نابودی نهایی نزدیک تر می بیند و اگر آن روز، بهترین لذت ها را هم برده باشد به کامش تلخ خواهد شد. گویا با دست خودش طناب دار را کمی به گردن خودش نزدیک تر کرده است گرچه به هنگام انجام این کار خود را انواع تخیلات و بالذّات زودگذر خوش داشته باشد.
«همین قدر که ابدیت به فکر بشر می آید، به جهان دیگر پیوند پیدا می کند، و این قدرت فکری و تصوری در او احساسات و تمایلات ابدیت خواهی به وجود می آورد. پیدایش این گونه تصورات وسیع با ساختمان بدنی و جسمانی محدود و فانی شونده ی انسان به هیچ وجه جور درنمی آید... تصور محرومیت از ابدیت او را خرد می کند. غبطه می برد به حال حیوانات که درباره ی بقا و ابدیت فکر نمی کنند تا آرزویش در دلشان پیدا شود و از تصور رسیدن به آن آرزو و از تصور فنا و نیستی رنج ببرند». (7)

احساس تنهایی

انسان ها بسیاری اوقات احساس تنهایی می کنند و به نسبتی که از عاطفه ای حساس تر برخوردار باشند زودتر به احساس تنهایی می رسند. چه موقع انسان احساس می کند که تنها است؟ اگر کسی به یکی از این سه احساس برسد به او احساس تنهایی دست می دهد:
الف) «آن چنان چالش های روانی در من وجود دارد که دیگران از درک آن عاجزاند». در این جا فرد از آن رو احساس تنهایی می کند که کسی را نمی یابد که احساس و فکر او را درک کند و نگرانی ها و مشکلات روحی او را حل نماید.
ب) «اگر چه کسانی هستند که مرا درک می کنند اما اینان بر رفع مشکلات من قادر نیستند اینان دارویی برای درمان دردهای نهفته ی من ندارند». این احساس از احساس اول، تلخ تر و عمیق تر است و مشکل شخص مضاعف تر، در قسم قبلی کافی بود تا فرد کسی را بیابد که هم درد و هم دل او باشد و یا حداقل امید یافتن چنین فردی را در دل بپرورد؛ اما این جا متوجه شده که اگر هم کسانی او را درک کنند کاری از دستشان ساخته نیست. احساس سوم عمیق تر است و جانسوزتر: «هیچ کس به من نزدیک نمی شود مگر این که چیزی از من بگیرد نه این که چیزی به من بدهد». (8)
چه موقع این احساس به شخص دست می دهد وقتی متوجه می شود همه را نوعی خودخواهی فراگرفته است اگر کسی به دیگری خدمتی می کند نه برای او است که در درجه ی اول خود را در نظر دارد و در ورای این خدمت انتظاراتی از شخص دارد. اگر به او احسانی می کند از آن جهت است که این شخص هم در موقع مقتضی به نحو مناسب جبران کند؛ ولی گاهی به نظر می آید که شخص فقط به قصد رضای خدا دست به کار خیر می زند و دیگری را مشمول لطف و احسان خود می کند؛ پس آیا نمی توان مواردی را یافت که افرادی بدون انتظار به ما نزدیک شوند؟ نه، آنان هم از ما انتظاری ندارند، اما از خداوند درخواست اجر و پاداش دارند و یا با خدمت به ما حسّ خیرخواهیِ و احسان خویش را ارضا کرده اند، یا بهشت و نعیم را برای خود تدارک دیده اند و یا به وصال رب و تقرب به وی نزدیک تر گشته اند. پس آیا من تنها نیستم آیا امکان آن هست که در نظام هستی کسی پیدا شود که جود بی سود کند؟ بلی! و این را فقط دین در اختیار انسان می نهد. چنین کسی خداوند است که از خیر رساندن به بندگان هیچ گونه سود و منفعتی عایدش نمی شود.
من نکردم خلق تا سودی کنم
بلکه تا بر بندگان جودی کنم
این آوارگی روحی و احساس تنهایی از مهم ترین عواملی است که امروزه در غرب، انسان ها را به سمت دین می راند. «اریک فروم» می گوید: انسان از آزادی گریزان است، چرا که در آزادی تمامی مسئولیت شخص بر شانه های خود او است و او خود به تنهایی باید این بار گران را بکشد لذا به او احساس تنهایی و ترس دست می دهد. او برای فرار از این تنهایی و ترس، از آزادی می گریزد و به قیود و الزاماتی تن درمی دهد که گرچه آزادی اش را از او سلب می کند، این حسن را دارد که مسئولیت او را به عهده می گیرد». (9)
میلتون یینگر می نویسد:
«احساس انزوای انسان امروزه، آوارگی روحی وی، تحیّر وی در مواجهه با نیروهای نامتعین که او خود را قربانی بی پناه آن می یابد و احساس رو به فرسایش وی از ارزش ها، از مهم ترین عوامل روی آوری انسان امروز به دین است.
امروزه در قیاس با دیگر ادوار، دوره ی تنهایی بیش تر و بزرگ تر است، مرین پول گزارش می کند که 52% از یک نمونه آماری در آمریکا اعلام داشته اند که آنان اغلب اوقات تنها و افسرده اند، و از این رو فرقه های اطمینان مجدد ظهور می کنند و در ژاپن دین به گسترده ترین شکل در میان تازه مهاجرین بسط می یابد.
تنهایی مهم ترین عامل است. بسیاری از جنبش ها شعار خود را این قرار داده اند که تو تنها نیستی، آن گونه که «پل تیلیخ» یادآور شده، امروزه شناخت فزاینده ی ما از خصومت های جاری در میانمان احساس جدایی از دیگران را تقویت کرده است. شعار اصلی جنبش دینی گروه آکسفورد این است که «تو پذیرفته شده ای». (10)

نگاهی به احیای دین در غرب

در آغاز مقاله گفتیم غرب که زمانی امید داشت علم به تنهایی تمامی مشکلات و دل واپسی های انسان را حل کند اینک خسته و سرخورده به سوی دین باز می گردد. در صفحات قبل نیازهایی را مرور کردیم که جز دین، نهادی توان برآوردن آن ها را ندارد. در اوج سیانتیسم و علم گرایی عده ای پنداشتند که علم حلاّل هر مشکل است، اما علم نه تنها گره از کار مشکلات حاد و عمیق انسانی نگشود، بلکه آن را مضاعف هم کرد این است که امروزه جنبش های دینی در غرب سر بر آورده اند و کشورهایی چون ژاپن، آمریکا و کشورهای اروپایی – که مهد پیش رفت علمی بوده اند – کانونی شده اند برای نشاط و فعالیت دینی. جنبش هایی مثل جنبش گروه آکسفورد، و فرقه ی معرفت مسیحی در غرب و جنبش هایی دینی مثل «سوکاگاکای» در ژاپن سخت به فعالیت مشغول اند و چون داعیه ی آن را دارند که به نیازهای اساسی انسان می پردازند با اقبالی وسیع مواجه شده اند. در کتاب «پژوهش علمی دین» زمینه ی اجتماعی که در آن این جنبش ها سر بر کشیده اند این گونه ترسیم می شود:
«این رخوت، بازتاب فشارهایی است که تبدلات عمیقی که در ساختار اجتماعی و اقتصادی ما رخ می دهد بر فرد وارد آورده اند: جایگزین شدن بوروکراسی های صنعتی غول آسا به جای طبقه ی تولید کنندگان مستقل و خرده پا، فروپاشی خانواده ی پدر سالار، گسستن پیوندهای شخصیتی اولیه میان افراد در جهانی که به طور روز افزون صنعتی می شود، جزءجزء شدن و هسته ای شدن زندگی جمعی و جای گزین شدن فرهنگ توده ای به جای الگوهای کهن.
«سنت پیل» یکی از مؤسسین جنبش دینی گروه آکسفورد در میان طبقات متوسط دارای نفوذ است. او برای کاسنی دارای جاذبه است که به ترس، حقارت، تنش ها و مشکلات خویشاوندی مبتلااند، و می خواهند بدانند طریق موفقیت چیست و فی الواقع چرا در زمانی که موفقیت ها آنان را احاطه کرده است آنان تنها باید به میزانی متوسط موفق باشند. کسانی که علی رغم موفقیت پولی و شغلی در جهانی که دایم در حال تغییر است پیوسته احساس عدم تعادل می کنند.
راه حل «پیل» خیلی خلاصه و آسان است: «مشکلات تو عمیق نیست، انتقادهای تو ناموجه است. راه حل مشکلات تو در دسترس اند به موفقیت خویش بیندیش. ناکامی ها را فراموش کن و به پیش برو، تنها مسئله ی مورد نیاز اتصال با خدا است؛ به گونه ای که قدرت خدا بتواند به تو منتقل شود. ترس آن اتصال را از هم می گسلد، اما ایمان آن را باز می گرداند».
کتاب «قدرت مثبت نگریستن پیل» بیش از سه میلیون نسخه به فروش رفته است و در اواخر دهه ی 60، وی هر هفته بین 5 تا 8 هزار نامه دریافت می داشت.
در ژاپن نیز نهضت های دینی با اقبال فراوانی مواجه اند. «گرچه ژاپنی ها در قیاس با وضعیت خود در گذشته از نظر اقتصادی ثروت منداند؛ اما آنان نسبتاً به قهقرا رفته اند. آن ها تنها اند. در ارزش ها سر درگم اند و به عنوان پی آمدی از شهری شدن و فروپاشی امپراتوری فاقد اطمینان به نفس اند و در مورد راه هایی که به موفقیت می انجامد نامطمئن. جنگ، شکست و اشغال، افزایش عظیم ناهنجاری را در پی داشته است و ادیان جدید خود را مخالف ناهنجاری می دانند. دغدغه ی خاطر اصلی این ادیان جدید این است که چگونه هواداران خود به ویژه کسانی را که به طبقه ی متوسط متعلق اند از تأثیرات نامطلوب تمدن غرب، مثل نرخ بالای جنایت و بزهکاری نوجوانان، افزایش نرخ طلاق، فقدان نظم در خانواده و مدارس و رفتار غیر مسئولانه ی جوانان – که اوقات فراغت خود را به بی بند و باری می گذرانند – حفظ نمایند. (11)

پی نوشت ها:

1. شهید مطهری، تکامل اجتماعی انسان، ص 27.
2. شهید مطهری، امدادهای غیبی در زندگی بشر، ص 20 و 21.
3. همان، ص 39.
4. Scientific study of Religion. P. 170.
5. همان، ص 175.
6. در مورد میل انسان به جاودانگی ر. ک: اوتاموتو، درد جاودانگی، ترجمه ی بهاءالدین خرمشاهی.
7. استاد شهید مرتضی مطهری، امدادهای غیبی، ص 36.
8. ملکیان، نشریه ی صنعتی شریف، مقاله ی «تأثیر دین در منش آدمی»، شماره ی صفر، ص 42 – 43.
9. اریک فروم، گریز از آزادی، ترجمه ی تبریزی.
10. Milton yinger: Scientific study of Religion. P. 159.
11. Scientific study of Religon. P. 156.

منبع: با معارف اسلامی آشنا شویم، شماره ی 37، نویسنده: غلام حسین توکلی.

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها