0

شهردار شهید

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

مسيح كردستان
شنبه 6 فروردین 1390  1:25 PM

روزي كه سوار ماشين شد، با همه خداحافظي كرد و رفت تا ساختمان نيمه مخروبه وزارت كشاورزي را در سه‌راهي نقده ببيند.
خودش گفته بود: بين سه‌راهي نقده و جاده فرعي آن، جاي مناسبي است

هم وسعت دارد، هم‌ كنار جاده اصلي است. مثل اين كه يك ساختمان نيمه خراب دولتي هم دارد كه مال وزارت كشاورزي است. مي‌روم از نزديك ببينم.



شايد براي همين بود كه بر خلاف هر روز فراموش كرد آيت‌الكرسي بخواند. آن قدر سرش به حرف‌ها و درد دل‌هاي پاسدار جوان همراهش گرم بود كه فراموش كرد.



پاسدار جوان دوان‌دوان خود را به محمد رسانده بود. كار واجبي داشت. از آن كارها كه رزمندگان تازه‌كار با فرمانده‌شان دارند. قرار شد داخل ماشين حرفش را بزند. محمد در را باز كرد و پاسدار جوان، زودتر از او سوار شد.



سوار شد و آن قدر گفت و از مشكلات گله‌ كرد كه سفارش هميشگي‌اش را به ديگران از ياد برد. آخر محمد هميشه به همه بچه‌ها سفارش مي‌كرد هميشه آيه‌الكرسي بخوانند. داوود خوب به خاطر داشت روز اولي را كه راننده او شده بود. محمد گفته بود: هر جا كه مي‌روي، حتما آيه‌الكرسي را بخوان.



داود گفته بود: خب، اين بچه‌هايي كه هميشه مي‌خوانند ولي باز هم شهيد مي‌شوند، چي؟



محمد گفته بود: آن روز حتما يادشان رفته.



آن روز يادش رفته بود. 24 سال پيش وقتي كه داوود را از سه راهي نقده برگردانده بود و خودش نشسته بود پشت فرمان.



بي‌علت نبود كه داوود آن قدر نگران بود:



- امروز تا سه راهي نقده مواظبش بودم. محمد برخلاف هميشه كه آيه‌الكرسي مي‌خواند، امروز فراموش كرد. آن قدر سرش به حرف‌ها و درد دل‌هاي آن پاسدار گرم بود كه فراموش كرد...



وقتي محمد بروجردي، داوود را پياده كرد و خودش پشت فرمان نشست، سه نفر ديگر هم عقب نشسته بودند.



نزديكي‌هاي پادگان شهيد شاه‌آبادي. ماشين اول،‌از آبگير آرام گذشت و هيچ صدايي نيامد. ماشين محمد بروجردي هم آرام وارد آبگير شد و...



مين ضد تانك بود. از پنج سرنشين ماشين، تنها محمد به آسمان رفت. آخر تنها او مسيح كردستان بود.


تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها