شهردار شهید
شنبه 6 فروردین 1390 1:19 PM
پیرزن همانطور كه با دستش به آن تیرك چوبی شكسته تكیه داده بود، یك ریز ناله و نفرین میكرد. حق داشت؛ سیل، تمام خانه و زندگیاش را به هم ریخته بود.مرد جوان از كار ایستاد؛ با پشت دست راستش عرق از پیشانی گرفت.
از روی رضایت، لبخندی بر لبانش نقش بست:« خُب این هم از این. دیگه تمام شد مادرجان ! اگر اجازه بدین ما دیگه مرخص بشیم و برسیم به بقیه خونهها»
پاچههای شلوارش را كه تا زانو بالا زده بود، محكم كرد و بیلش را برداشت كه برود. از پشت سر، صدای پیرزن شنیده شد:
« خدا خیرت بده جوون، پیر شی الهی.كاشكی این آقای شهردار هم یه جو، غیرت تو رو داشت. خدا از سر تقصیراتشون بگذره كه اصلاً به فكر مردم نیستن و فقط دنبال خوشی خودشونن ... »
مرد جوان ایستاد. سرش را پایین انداخت و با خجالت، آرام گفت: « حلالمون كنین مادر » و رفت. قبل از آن كه پیرزن اشكهایش را ببیند. خبر خیلی زود در شهر پیچید. پیرزن هم از طریق تلویزیون با خبر شد: « مهدی باكری، شهردار ارومیه، صبح دیروز در جبهههای حق علیه باطل به دست مزدوران بعثی به شهادت رسید.»
چهقدر چهره آقای شهردار، برای پیرزن آشنا بود !