مربى عقيدتى، سياسى لشكر بودم. سالى كه جنوب بوديم و تابستان بود و فوق العاده گرم. گاهى رمق صحبت كردن براى نيروها را نداشتم مى رفتم يواشكى از خرده يخ هايى كه داخل كلمن بود برمى داشتم و مى ريختم داخل پيراهنم و مثل قطار فشنگ، دور تا دور كمرم را پر از يخ مى كردم تا بتوانم دو كلمه حرف بزنم.
موقع خواب هم چفيه را يكپارچه در آب فرو مى برديم و مى كشيديم روى بدنمان تا به خواب برويم. اين وضع بود در اولين نوبت اعزام.