سال ۶۵ با فرار از خانه رفتم منطقه. من و چند نفر از دوستان را كه آموزش نديده بوديم و بار اولمان بود جبهه مى آمديم، از ديگران جدا كردند و فرستادند آموزش. پادگان شهيد بروجردى، لشكر ويژه شهدا، هنوز وارد پادگان نشده، صداى تيراندازى بلند شد.
سريع از ماشين پريديم پايين و خودما را انداختيم روى زمين. واقعاً فكر مى كرديم جبهه همين جاست. بعد ديديم آن طرف تر عده اى دارند به ما مى خندند. چشممان به تابلو پادگان خورد و خودمان هم خنده مان گرفت. بعد از آموزش رفتيم منطقه حاج عمران روزهاى اول جنازه ها را كه مى ديديم خوف برمان مى داشت. ولى كم كم وضع عادى شد.