يك روز از محل استقرارمان داشتيم مى رفتيم جبهه كوشك. دوست پاسدارى داشتيم به اسم حسين عابدى مى خواست به مخابرات خط برود، ولى برگه تردد نداشت. از من خواست او را همراه خودم ببرم. به سه راه خرمشهر كه رسيديم از ماشين پياده شديم.
آن جا از من قول گرفت كه وقتى شهيد شد بروم در محلشان و برايش نوحه بخوانم و مراسم دعاى كميل برگزار كنم. گفتم: اى چه كارى است كه من براى ديگرى بخوانم، حالا كه اينقدر تو از صدايم خوشت مى آيد براى خودت مى خوانم. همان جا نشاندمش و شروع كردم به نوحه خواندن اشكش را در آوردم. شايد او اولين و آخرين كسى باشد كه قبل از مردن در عزاى خودش گريه كرده باشد.